نوشته شده توسط : مهدی پور

 

مرا با تمسخر تالش خواندی !

چرا که گاوهایم شیر افشان بودند !

مرا با تمسخر تالش خواندی!

چرا که زلالی جویبار در چشمانم جاری بود

چشمانی آبشخور بره ها

مرا با تمسخر تالش خواندی!

چرا که سفره ام را چون دلم گستردم به پای غریبه ی تو !

مرا با تمسخر تالش خواندی !

چرا که هنوز استقامت کوه زیر گامهایم بود وقتی قدم به آسفالت مسطح

دیار پر دیوار تو نهادم

مرا با تمسخر تالش خواندی !

چرا که بی ریایی طلوع لباسم بود و دود « پارگا » عطر تنم !

مرا با تمسخر تالش خواندی !

چرا که نجابت و شرم لباس پشمین کلامم بود

آری کوهی ام خواندی! 

بی آنکه خورشید را بر دوشم ببینی و مهر را در دلم !

چگونه می توان کوه را تحقیر کرد !؟

که اگر کوه سخنی گفته باشد من سخن اویم :

سکوت و سخاوت و پایداری به زخم!

آری من تالشم به بی غروری «گیریه »

 به مهربانی «مه»

  آر ی من تالشم به بی غروری «گیریه »

                به مهربانی مه

 

پارگا: سرپناه چوپانی

گیریه: ییلاق

منبع :ایران تالشستان




:: برچسب‌ها: شعر
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/٤/۱٤ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.