نوشته شده توسط : مهدی پور

فرزند عزیزم
 
آن زمان که مرا پیر و به کار افتاده یافتی
 
اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم
 
را بپوشم
 
اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است
 
صبور باش و درکم کن
 
به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار
 
لباسهایت را عوض کنم
 
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را
 
برایت تعریف کنم
 
وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن
 
وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز ، سئوالاتی می کنم با
 
تمسخر به من ننگر
 
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده
وعصبانی نشو
 
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده ... همانگونه که
تو اولین قدم
 
هایت را درکنار من برداشتی
 
زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ،
  
عصبانی نشو ... روزی خود می فهمی
 
ازاینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته وعصبانی نشو
 
یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم
 
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم
 
فرزند دلبندم ، دوستت دارم
 
دوست های خودتان رو هم از این متن محروم نگذارید.
 
منبع : وبلاگ عطر گل یاس



:: برچسب‌ها: دلنوشته, سخن پدران و مادران پیر ما برای بچه ها
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/٤/۸ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.