نوشته شده توسط : مهدی پور

او در زمستان سرد یخها را شکسته تا زمین را شخم زند و در فصل بهار علفها را کنده تا بذر بپاشد. پیوسته پا تا زانو ، دست تا آرنج در گل فرو برده تا نشاء ها را تک تک به زمین بنشاند. علفهای هرز را با چنگ و دندان از مزرعه در آورده تا محصولش بهتر شود، هر چه داشته در قالب شخم و بذر و کود و آب و جان ، تقدیم زمین کرده و هیچ به سودش نیندیشیده، فقط به این امید که برنج حاصل همه سرمایه و رنجهایش به بار بنشیند که هم خود بهره برد هم به دیگران نفع برساند. او بهترین بذر و نوع محصول را انتخاب کرد تا هم خداوند راضی باشد هم محصول خوبی دست مردم بدهد .
خداوند به این کار نیک و نیت پاک او صحه گذاشت و پاسخ مثبت داد، محصولش پر بار شد ، از اینکه وظایف خود را خوب انجام داده بود خوشحال و مسرور بود، در حالیکه هنوز زخمهای زالو را بر تن داشت و از خستگی ناشی از کار توان فرسا کمر راست نکرده، زانوان رمق نگرفته و همه امید او این بود که بتواند محصولش را به جامعه هدیه کند و زندگی ساده و فقیرانه خود را به خوشی بگذراند و توانی داشته باشد تا سال آینده باز برنج بکارد .
اما کسانی هستند که شادی او را نمی توانند ببینند و پشیزی برای رنج او قائل نیستند حتی به بردگی او راضی نشدند و کمر به نابودی او بستند، درحالیکه هنوز هم انواع زیادی از برنج های وارداتی نا خوانده از نظر بهداشتی مورد تایید قرار نگرفتند و سرطان زا بودن آنها اعلام شده، در اختیار مردم قرار داده اند تا بپزند و نذری بدهند، تازه نذرشان هم برآورده گردد بیهوده نیست نذرها هم کمتر برآورده میشود. شاید که دیگر اعتقادها سست شده، جالب است مردم در قدیم برای امام حسین(ع) بهترینها را هزینه میکردند، امروز با وجود زحمت و رنج فراوان کشاورزان ما به محصول آنان توجهی نکردیم برنجهای ناخوانده با وصف سرطان زا بودن به نام امام حسین (ع)به خورد مردم دادیم. برنجکار تمامی این صحنها را می بیند و رنج می برد ، او نگاه می کند نه تنها به زحمات او کسی ارج نمی گذارد بلکه هر روز برنجهای ناخوانده تبلیغ هم می شوند، در حالیکه تمام بچه هایش هم او را ترک کردند و حاضر نشدند سختی کار برنج را ادامه دهند، یک روز که در گوشه اطاق به تنهایی نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته بود صفحه جادویی را روشن کرد تصویر برنجهای مهمان نا خوانده را دید، به یکباره چشمهایش سیاهی رفته فضا تیره و تار و سرش گیج خورد، هنوز رنج کار برنج بر تنش باقی بود که رنج روحی فرا رسید، اینکه محصول او خریداری ندارد و این رنج را دیگر نمی توانست تحمل کند.
در میان بیهوشی وهوشیاری مروری بر زندگی می کند مشکلاتی را یکی پس از دیگری در ذهن خود مرور میکند، اولین موضوعی که او را سخت تحت فشار قرار میدهد بدهکاری است که به بانک و بقال شهر دارد، چون قرض گرفته، نزول هم می بایست بدهد و تعهد کرد پس از فروش برنج قرض ها را بدهد، جهیزیه دخترش هم که یکسال است عقد کرده نتوانسته فراهم کند، پسری که برای رفتن به مدرسه بعلت نبود هزینه در روستاه مانده، بیماری ناشی از کار سخت برنج راهنوز درمان نکرده، همسرش مدتها است از پا و کمر رنج می کشد بخاطر ناراحتی شوهرش هیچ نمی گوید و او این را میداند، از نگفتن همسرش بیشتر رنج میبرد همه اینها جلوش ظاهر می شدند و رژه می رفتند .
با ناامیدی خداوند را صدا کرد پاسخی نشنید جز کلمه دانه بلند محسن، از صفحه جادویی دیگر چیزی نفهمید، قلب مهربانش از تپش ماند و رنج ناشی از کار برنج پایان پذیرفت ...
· ای کاش با خرید برنج ایرانی هم برای اعتقادات مذهبی احترام بیشتری قائل می شدیم و هم محصول ملی را حمایت می کردیم


...




:: برچسب‌ها: مقالاتی در مورد گیلان, مقالات گیلانی, مقالات
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۳/٢٧ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.