نوشته شده توسط : مهدی پور

اولین روز دبستان یادتون میاد چه دوران قشنگی بود ،

یادش بخیر ...

روز اولی که رفتم مدرسه هنوز صف ایستادن را بلد نبودم و وقتی که مدیر مدرسه که آقای دولت پناه نام داشت از جلو نظام داد ما کلاس اولی ها اصلا بلد نبودیم چکار کنیم به صف های کلاس دوم  و سومی ها نگاه میکردیم تا یاد بگیریم.روز اول همه چی دبستان  واسه ما تازگی داشت .

اولین باری که به ما کتاب دادن قشنگ یادم میاد ، کتاب فارسی با اون جلد قشنگش ، وقتی که کتاب رو بازمیکردیم بوی  کتاب یه حس قشنگی به ما میداد ، مداد های سوسمار با پاکن های سه رنگ وای خدای من چقدر زیبا بود .

یادش بخیر

در دبستانی  که ما درس میخوندیم دور دبستان  دیوار نداشت و مدیر دبستان به ما میگفت که از فردا باید هر نفر از ما یه پایه چوبی و یا به زبان تالشی (پوئَه) می آوردیم تا دور حیاط دبستان  را با پایه ها حصار میکردند ، و وقتی که صبح می شد هر کس از بچه ها با یه پایه چوبی به روی  دوش می گرفتند و از هر طرف به سمت مدرسه میومدند  ، چقدر زیبا و  جالب بود .

یادش بخیر ،

یادم میاد اون موقع که من گرسنه می شدم و چون خونه مون نزدیک دبستانمون بود  از حیاط مدرسه در می رفتم و می رفتم خونه یه لقمه نون و پنیر از مادرم میگرفتم و سریع میومدم تو حیاط  مدرسه با دوستام  میخوردیم ، اون موقع دوستی ها هم یه رنگ و بویی دیگه داشت ، اما الان ...

من  اسم معلم  دوران دبستانمو براتون  نگفتم ، اسم معلم کلاس اولم آقای کبود بود ، او آدمی بسیار سرحال و دل زنده بود، یادم می آید که  صبح ها از بازار نصیرمحله تا روستای آهنکل که مدرسه ما اونجا بود می دویدند و وقتی سر کلاس حاضر می شدند خیلی سر حال بودند و به ما توان وانرژی مضاعفی میداد او عاشق کوه بود و ساعتهای زنگ ورزش ما را به کوه نزدیک مدرسه مون که کوه سید میر عسکر نام داشت می برد وای خدای من چقدر لذت بخش بود دوران کودکی ، یادش بخیر ...

در زیر عکس دبستان  خودم در روستای آهنکل را براتون آماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید .

یادش بخیر ...

جا دارد در اینجا از تمام معلم های عزیز علی الخصوص معلم های خودم که برام زحمت کشیدن تقدیر و تشگر کنم و امیدوارم هر جا که هستند سلامت و موفق باشند .




:: برچسب‌ها: خاطرات دوران کودکی و دبستان خودم در روستای آهنکل, خاطرات کودکی تالشان, خاطرات کودکی, دلنوشته
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۳/٢٦ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.