نوشته شده توسط : مهدی پور

زندگی نامه حضرت شیخ عبدالقادر جیلانی (گیلانی)

 

 

نویسنده: محمد حسین  باقری

 

 

شیخ عبدالقادر جیلانی  از لحاظ  سلسله ی نسب از طرف پدر خود به حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام  و از طرف مادر خود به حضرت امام حسین علیه اسلام می رسد و از هر دو نسبت سید می باشد.

شیخ در یکم رمضان المبارک سال 470 هجری و در کتب  متجابیر 471 هجری پا به عرصه ی گیتی نهاد. در هنگام تولد شیخ سن مادر ایشان را 60 سال نوشته اند و این خود از عجایب می باشد که زن یائسه  در چنین  سنی صاحب فرزند گردد. ایشان صاحب برادری  نیز بودند  که در همان جوانی  از دار دنیا رفت .  به گفته ی شیخ شهاب الدین سهروردی ،  در زمان ولادت  شیخ  چهار حادثه ی مهم به طور همزمان  روی داد  .

1-در شب ولادت  ، پدر  شیخ در خواب موسی پیغمبر  رادید که به او می گفت:

ای صالح، خداوند به تو فرزندی  عطا خواهد نمود که محبوب من است . محبوب خداست ، رتبه و مقام او درمیان  اولیا ء الله  همانند رتبه ی  من است درمیان پیغمبران.

2- در شب ولادت شیخ، در شهر گیلان هزار و صد  بچه  متولد شد که همگی پسر  بودند  و تمامی آنها جز اولیاء الله شدند .

3- شیخ بعد از ولادت از سحر تا افطار  لب به شیر نرد.

4- شب معراج،  پیغمبر اکرم برروی شانه ی شیخ پا گذاشت و جای قدم های مبارک رسول الله بر روی شانه ی ایشان دیده شد ( البته در خواب)

 شهر محل تولد  عبدالقادر، گیلان  می باشد  که اگر در عربی بخوانیم جیلان خوانده می شود. به همین  خاطر است که ایشان را جیلانی  می خوانند.

دوران  خرد سالی:

                 به گفته  ی حضرت عبدالرزاق  فرزند شیخ :  پدرم  می فرمود:  وقتی من در سن خرد سالی بودم و مشغول بازی باهم سن و سالان  خود ،  آوازها از غیب  می شنیدم که می گفت:  الی یا مبارک

یک بار مردم از شیخ پرسیدند:  شما چه موقع  متوجه شدید  که جزء اولیاء الله  هستید؟

شیخ جواب  داد:  وقتی در سن 10  سالگی  من به مکتب می رفتم ،  احساس می کردم تمام اطراف  من پرشده از فرشته  و وقتی من به کلاس  می رسیدم  تنها می گفتند:  بلند شوید و احترام  بگذارید.

شیخ بار گفت:  وقتی من روزی در جنگل  در حال عبور بودم ،  ناگهان  گاو بزرگی  پشت  سر من راه افتاد،  و به زبان او می گفت:  تو بهبودها به دنیا نیامده  ای  من با ترس دلرز به خانه برگشتم  و به سقف خانه رفتم ،  در آنجا  حاجیان  را در صحرای  عرفان مشاهده نمودم با هراس بیشتر  به خانه برگشتم و به مادر خود گفتم:  من باید به بغداد  بروم  و در آنجا از  حضور  علما و مشایخ استفاده  نمایم  و داستان  خود را برای مادرم  باز گو کردم:  مادرم  گریه کرد و 40  در هم زیر بغل من دریغچه ای گذاشت :  و مرا تا دم در بدرقه کرد. و برای آخرین  نصیحت گفت:  هیچ گاه  دروغ  مگو

من باهمان 40  درهم  به راه افتادم  و همراه  قافله  ای راه عراق  در پیش  گرفتم:  در بین راه دزدان به کاروان  حمله کردند  وقتی از من پرسیدند چه با خود داری ؟ گفتم:  40 درهم  که در یغچه ی زیر بغل  من است.

دز د تصور کرد ،  من شوخی می کنم و رفت . وقتی  سردسته ی  راهزنان ،  خواجه احمد بدوی از من همین  سوال  را پرسید.  من دوباره همان جواب  را دادم . بعد از بازررسی من 40 درهم پیدا شد خواجه احمد بدوی با تعجب  پرسید:  تو با اینکه می دانستی ما را هزینم چرا گفتی  که پول  همراه داری . من گفتم :  نصیحت مادرم بود که هیچ  گاه دروغ نگویم.  خواجه  احمد بدوی زاری  نمود و گفت:  این نوجوان  از حرف مادر خود بر نمی گردد  و من از حرف خدای خود روی گردان شده ام.  د رهمان جا خواجه  احمد بدوی توبه کرد و به خاطر توبه ی او تمامی دزدان دیگر نیز توبه نمودند. به گفته ی  شیخ این اولین  انسانی بود  که به خاطر من توبه نمود.

هنگامی  که شیخ  وارد بغداد شد ، عمر ایشان تنها 18 سال بود در بغداد ایشان در        مدرسه ی نظامیه مشغول تحصیل  شدند  در سال 496هجری از علوم مطرح آن زمان فارغ بال گشته  و مشغول  ترکیه ی نفس گشتند  که مدت این تزکیه 25 سال نوشته شده.  نوشته اند حدود 22 سال شیخ در برج قدیمی  در بغداد اوقات خود را سپری  نمود که آن برج به برج عجمی  معروف گشت . به گفته ی  شیخ من با خودم عهد نمودم  تا یکی از اولیا ء الله به من غذا نرساند، به آب و غذا دست ترنم  به همین علت مدت 40  شبانه  روز نه آب خوردم و نه غذا  بعد از 40 روز کسی آمد و جلوی بنده شبقابی از از خو دشت و مقداری نان قرار داد.  اما من که با خود عهد نموده بودم دست به غذا و آب نزدم تا اینکه  در همین اثنا حضرت ابوسیعد  مخزومی  در حال عبور بود که با علم معنوی  و غیبی  خود از احوال من خبردار شد و گفت این عشق چطور  است؟

گفتم:  این پریشانی  جسم است وگرنه روح که مطمئن  است.  ایشان گفت:  امروز میهمان  من خواهی  بود ،  پس با من بیا من با خود گفتم:  تاکسی  مرا نبرد  من خودم  نخواهم رفت . در همین  تفکرات  بودم که حضرت خضر نبی تشریف  آوردند  و مرا  تا خانه ی  ابوسعید ،شیخ عبدالقادر  جیلانی با ابوسعید  مخزومی  دست بیعت داد . و از  ابوسعید  خرقه ی خلافت  دربار فقه  نمود  هنگام  اهدا کردن  هدیه،  ابوسعید گفت:  این خرقه ای است که رسول خدا  به علی ابن ابی طالب اهدا نمود  و حضرت علی نیز آن را به حسن بصری  و حال من به تو آن را هدیه  می نمایم.

شیخ  می فرماید:

روزی در میانه ی ظهر روح عظیم الشان پیامبر  را دیدم ،  که می فرمود،  پسرم  توچرا به سخنرانی  و نصیحت  عامه ی مردم همت نمی کنی؟

 گفت: یا رسول الله (ص)  بنده عجم  هستم و به زبان  عربی فصیح   تسلط  چندانی  ندارم.  ایشان هفت  مرتبه  لعاب  دهن مبارک  را به در دهان من گذاشت  و فرمود :  برو د مردم را نصیحت  کن. من  نماز ظهر خود را خواندم و خود را آماده ی سخنرانی  نمودم ،  اما ترس و وحشتی  در دلم حاکم بود ،  در همین اثنا  حضرت علی (ع)  نزد من آمد و گفت:  نترس عبدالقادر  خد با دوست و ایشان  نیز 6 مرتبه لعاب دهان مبارک  را در دهان من گذاشت و من به سخنرانی  پرداختم. شیخ درمدرسه ی ابوسعید مخزومی به تدریس و سخنرانی  همت گشت . بر اثر فصاحت  و بلاغت  و اثر سخنان  شیخ بر مردم ،  شنوندگان شیخ روزبه  افزون شدند.  تا جایی  که نرشته اند. شنوند گان و پا منبریان شیخ به هفتاد هزار  نفر (70000) رسید. شیخ در سن 91 سالگی  در سال 561 هجری  از دنیا رفت.

روحش شاد.

منبع :http://rawalpindi.icro.ir

گردآورنده : وبلاگ نصیرمحله




:: برچسب‌ها: زندگینامه دانشمندان گیلانی, اماکن زیارتی, اماکن زیارتی استان گیلان, مشاهیر گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۳/۱۸ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.