نوشته شده توسط : مهدی پور

ولادت

آیت الله شیخ علی فومنی رشتی به سال 1268ق در رشت به دنیا آمد.

 

 تحصیل

او مقدمات را از پدرش آموخت و فقه و اصول و فلسفه و کلام را نزد علمای رشت مانند مولی حسنعلی. مولی محمدعلی امام جمعه خواند. بیست ساله بود که پدرش درگذشت. برای تکمیل تحصیلات به سال 1289ق رهسپار کربلا شد و ظرف 5 سال از درس سرور فقیهان شیخ زین العابدین مازندرانی و دیگر استادان پرداخت. آنگاه به دتور حاج میرزا حبیب الله رشتی در نجف اشرف اقامت گزید و از وی و استادان دیگر علوم دینی و فلسفه و کلام رابیاموخت تا مهارت و استادی یافت و به اجتهاد مطلق نائل امد. شیخ علی رشتی فومنی به استناد اجازه نامه از حاج میرزا حبیب اللّه رشتی، شیخ حسن مامقانی، شیخ محمد طه نجف تبریزی و فاضل شربیانی، حدیث روایت می کرد. او بدین سان قله بلند اجتهاد را فتح کرد.

 

بازگشت به وطن

شیخ علی رشتی سال 1312ق از جوار حرم ملکوتی حضرت امام علی علیه السلام به زادگاهش کوچید. به مقام پیشنمازی و قضا و تدریس نشست و به مرجعیت عالی نائل آمد، و یکدم از نشر حقایق اسلامی و تعظیم شعائر الهی و امر به معروف و نهی از منکر فارغ ننشست و در دفاع از اصول و تعالیم اسلام هیچ عاملی از ترس گرفته تا ملاحظه و سرزنش و افکار عمومی در او اثر نمی گذاشت.

 

در مشروطه

شیخ علی که از مجتهدان بنام بود و در پارسایی سرآمد همگنان بود در مشروطه او به صف مشروعه خواهان پیوست و با کسانی که ستیز با دین داشتند مبارزه کرد. او در این مبارزه با روحانی بزرگ گیلان آیت الله ملا محمد خمامی همراه شد. در تلگرافی که مجلس شورا به حاجی خمامی مخابره کرد و او را از حرکت به سوی پایتخت منصرف ساخت، نام حاجی شیخ علی نیز به دنبال اسم حاجی خمامی ذکر شده است.

در روزهای درگیری مشروطه طلبان با حکومت، گروهی از آنان در رشت, کمیته ای به نام: ستار تشکیل دادند. افرادی غرب زده چون: میرزا کریم خان, میرزا علی محمد خان تربیت, میرزا حسین کسمایی و… از اعضاء آن بودند. این گروه به طور سری به کشتن مخالفان خود دست می زدند. آیت الله شیخ علی فومنی و آیت الله خمامی نیز مانعی بر سر ایجاد مشروطه غربی به بودند.

در حکومت آقا بالاخان سردار افخم حاکم گیلان، پس از آنکه مجاهدین بر اوضاع شهر مسلط شدند حاکم مستبد را کشتند. سپس به سراغ سایر مخالفان رفتند. شب دوم ربیع الثانی 1327 سه عنصر تبهکار وارد خانه آیت الله فومنی شده، پس از شلیک چند گلوله متواری شدند. اصابت کشنده نبود. پزشکانی برای معالجه آوردند اما معالجه را مفید ندانستند. ایشان در همان حال زخم خوردگی زبان به پند و ارشاد خانواده اش گشود و مژده دادشان که به افتخار شهادت نایل خواهد گشت. نیمه شب دو نفر دیگر از همان دارودسته تبهکار وارد خانه شدند و با شلیک چند گلوله دیگر او را شهید نمودند، سپس خانواده و فرزندش را تهدید کردند و از گریه و فریاد باز داشتند.

فرزندش شیخ حسین، که نام خانوادگیش را به مناسبت شهید شدن پدرش «شهیدی» گذاشت.

 

منابع:

1-    گیلان در جنبش مشروطیت، ابراهیم فخرایی، انقلاب اسلامی، سوم،1371، تهران، ص102 و 103.

2-    کتاب شهدای راه فضیلت، علامه عبدالحسین امینی، ترجمه ف. ج، روزبه، ؟،؟ ص525-527.
/
رنگ ایمان

گردآورنده : وبلاگ نصیرمحله




:: برچسب‌ها: بزرگان گیلانی, مفاخر گیلان
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۳/٩ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.