نوشته شده توسط : مهدی پور

در یک روستا ،زن و شوهری بودند که بچٌه هایشان ازدواج کرده بودند و سر زندگی خودشان رفته بودند.این زن و شوهر از نظر مادی فقیر بودند و زندگیشان از راه نگهداری یک گاو و فروختن شیر و ماست آن می گذشت.حالا که پیر شده بودند ،گاو را به یک نفر(نصفه که از این به بعدبه او آقای نصفه می گوییم) داده بودند تا برای آن ها نگه دارد، چون خودشان دیگر نمی توانستند از آن نگهداری کنند.این پیر زن و پیرمرد غازی داشتند _تصمیم گرفتند_آن غاز را سر بریده و بخورند.پیرزن غاز را گرفت و به شوهرش داد و او غاز را سر برید و گذاشت بپزد.نزدیک غروب، که می خواستند غاز را آورده و بخورند ،دیدند از دور آقای نصفه!!به خانه شان می آید.آنها خیلی ناراحت شدند که چرا سر کله این آقای نصفه!! پیدا شده است.زن سریع غاز پخته را برد طبقه دوم خانه(که به آن تلار می گویند) پنهان کرد.از دور آقای نصفه!! دید که پیرزن یک چیزی را می برد بالا ،به روی خودش نیاورد.آمد داخل و با هم سلام علیک و چاق سلامتی کردن .- شام- زن چیزی آورد ،خوردند.با هم از قدیم و جدید صحبت کردند.موقع خواب شد آقای نصفه!!رفت بالا بخوابد. یادش آمد که سر شب زن چیزی را داشت قایم می کرد.چهار دست و پا دنبال گشت مبادا صدا به پایین برود.توی تاریکی دیگ رو دید که بالای تلار آویزان است.یواشکی دیگ را پایین آورد،رفت توی اتاق و همه غاز پخته درون دیگ را خورد ،لب و لوچه اش را پاک کرد ،رفت توی اتاق خوابید.صبح که شد رفت پایین تا صبحانه بخورد.سر صحبت که بازشد پیرمرد پرسید :آقای نصفه!!شما چند سال داری؟
- گفت:"غازخان" تخت نشسته بود ،من چهار دست و پا راه می رفتم!!!دوباره صاحب خانه گفت:غاز خان دیگر کی بود؟ و در این زمینه صحبت زیاد شد.سر انجام با گرفتن یک گونی برنج که با چوب به دوش خود،بلند کرد و رفت.هم اینکه آقای نصفه!!رفت زن گفت:خدا را شکر ،می روم غاز را بیاورم بخوریم.- وقتی رفت دید دیگ پر از استخوان است.آمد پایین ،داد و بیداد که برو دنبالش.مرد رفت دنبالش ،دید آقای نصفه!!چوب را زیر چانه اش زذه و نشسته داره ازگیل می خوره.آمد خانه گفت:زن او حالا خیلی قوی شده و داره ازگیل می خوره و به من هم اصلا نگاه نمی کنه، حالا تو چرا ؛از را نیاوردی پایین با هم بخوریم .دیدی که نه تو خوردی نه من.


...




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/۱٢/٦ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.