نوشته شده توسط : مهدی پور

 

این جستار نه چنان که باید در این مورد کنکاش کرده است و به گذری سطحی بسنده کرده است، باشد که الهام گرفته از این گفتار و تحقیقی آن چنان که باید کرده و گزارشی بی هیچ حرف و حدیثی که نه جای شبهه اش باشد نه جای ایراد نگاشته شود.

نخستین باری که در گیلان زمین، صحبت از قیام به میان آمده است و یا بهتر بگوییم مقابله با دشمن، در زمان ماد ها می باشد که مردم گیلان با دولت ماد بر سر جنگ افتادند. همانطور که می دانیم دولت ماد از چند قبیله تشکیل یافته بود که یکی از این قبایل مغان نام داشت و بزرگترین این قبایل نیز بود. مغان حکومت و احکام مذهبی را در دست داشت. مغان همانهایی بودند که آیین میترایی را می پراکندند و بعدها راهبان و روحانیون زرتشتی شدند. این اولین باریست که گیلانیان برخواستند تا با دولتی بجنگند. شاید این نبرد و فتنه رویارویی مستقیم گیلانیان با دین نباشد اما می توان از آن به عنوان نبردی با حکومتی که مذهب با آن آمیخته گشته بود نام برد. پس این چنین که در می یابیم گیلانیان با حکومتی سر ناسازگاری گذاردند که دین رکن اساسی آن بود.

به گفته گزارش نویسان و تاریخ نویسان بعد از ورود آریایی ها به نجد ایران، مردم سرزمینهای جنوبی خزر به آیین های سابق خود ماندند و سالها با همان اعتقاد ها طی طریق می کردند.

پس از دولت ماد، گیلانیان در زمان هخامنشیان، چند باری قیام می کنند که البته هیچ کدام این قیامها در دوره شاهانی چون، کورش، داریوش و خشایارشاه نبوده است، زیرا که اینان حکومتی را آراسته بودند( آنچنان که از کتیبه هاو سنگ نبشته ها و آثار مورخین بجای مانده است) که در آن هرکس در داشتن عقیده اش آزاد بود. اما دیگرانی چون اردشیر خوش حافظه که زرتشتیت را بی چون و چرا می خواست درگیر جنگ با گیلانیان شد.

در دوره ساسانیان که همواره خود را در پناه شریعت زرتشتی حاکم بالحق می دانستند نیز گیلان دست دوستی و مودت نداد با ایشان و همواره کمر به اغتشاش بسته بود و همیشه موی دماغ حکومت ساسانی بود.

اما در دوره اشکانیان و سلوکیان، هیچ گاه سخن از آشوب و یا قیامی به میان نمی آید. به راستی چه دلیلی می تواند داشته باشد قومی که سرتاسر نبرد و مبارزه بود و این را تاریخش هویدا می سازد چنان در دوره طولانی از تاریخ به سکوت روی آورد. می توان این مسئله را این گونه توضیح داد: تنها مسئله ای که می تواند وجود داشته باشد وجود دین و مذهب است که در دوره اشکانیان وجود نداشت و آزادی اعتقادی و مذهبی وجود داشت.

در این راستا، در زمان ساسانیان در کتب مختلف از دیوهای شمالی یاد شده است. اما سخنی باید گفت در مورد کلمه دیو. امروزه دیو را موجودی عظیم جثه می پندارند که خرق عادت است. دیو از آغازو حتی امروزه در لغت به معنای ضد دین می باشد که چون مردم آن روزگار گیلان و مازندران از هیکلهای تنومندی برخوردار بودند این نشان بر دیوها اضافه شد و در گذر زمان دیو را موجودی درشت هیکل و زمخت چهره می گفتند. پس دیو نه موجودی خرق عادت بلکه کسی بود که با دین سر دشمنی داشت.اما دیوهای شمالی همانهایی بودند که در گیلان زنگی می کردند چرا که بارها در وندیداد که همان وَ دیو داد می باشد به ورن اشاره شده است و به بادهایی که از آن سمت می آمد و باعث خرابی می شده و دیوهایی که در آن سرزمین زنگی می کردند.

در همین دوره، یعنی ساسانیان مزدک پا به عرصه می گذارد و عقایدی را منتشر می سازد که کم کم تبدیل به عقایدی کمونیستی می شود و به مسائل سیاسی پرداخته می شود و آزادی و برابری را برای اشخاص طلب می کند( هر چند که رهبران این مسئله کسانی باشند که برای سو استفاده از این جریان تلاش می کنند.) گیلانیان عقاید مزدک را که بر پایه برابری بود می پذیرند اما نه شکل دینی آن را چون که در زمان مزدک این مسلک را نپذیرفته بودند. آنان زمانی به مزدکیه روی می آورند که تبدیل شده بود به مکتبی که نه ایمان داشت و نه نشانی از خدا ترسی در آن بود.

این چنین که می بینیم در می یابیم که در دوره ای که دین زرتشتی دین رسمی فلات ایران بود، مردمی در قسمتهای جنوبی دریای خزر می زیستند که از یوغ بندگی دین رها بودند.

در دوره ای که اعراب به ایران یورش آوردند، تنها جایی که در برابر ایشان ایستادگی نمود و تبدیل به مرکز مخالفتها شد، گیلان بود. اینجا همان جایی است که بارها با دین حکومتی زرتشتی جنگیده است. اکنون دیگر دین زرتشتی وجود ندارد و جای آن را دینی جدید گرفته است که از سرزمینهای جنوبی آمده است و اسلام نامیده می شود. گیلانیان که مخالف دستگاه ساسانی بودند و دینشان را نمی پذیرفتند با این میهمانان تازه وارد نیز به جنگ پرداختند. میهمانانی که اصلی ترین دلیل هجومشان تبلیغ و انتشار دین بوده است.

مردم گیلان تا سال 250 هجری قمری به همان اعتقاد سابق خود باقی مانده بودند و بعد از آن است که کم کم شروع به پذیرش اسلام می کنند. اما مسئله اینجاست که اسلامی را که اینان قبول می کردند چه بود؟ دینی که علویان زیدی با خود به همراه داشتند بیشتر از این که یک مسلک و مذهب خداپرستی باشد، جریانی بود سیاسی که مخالفت خویش را با دستگاه خلافت و حتی شیعه جعفری بارها نشان داده بود. پس این ماجرا نمی تواند نشانی از دین داری باشد چرا که جریانیست متخاصم که مبلغینش از قلمرو حکومت اسلامی روی به سرزمینی چون خویش دشمن با دستگاه آورده اند.

مسعودی می نویسد: دیلمان و گیلان از نخست که بودند دین نپذیرفته، آیینی را دوست نداشتند.

احمد کسروی با اشاره به این سخن ادامه می دهد: دیلمان دین زرتشتی را که پیش از اسلام دین رسمی ایران بود نپذیرفته از نخست مردم آزاده وارسته بودند. در قرنهای دیرتر نیز دیلمان در عالم دین و آیین نام نیک و شهرت خوشی نداشتند و داستان ملحدان و فداییان در زمان سلجوقیان که مرکز ایشان الموت دیلمستان بود معروف است. پس از آن نیز قرنها مولفان همواره مردم آن نواحی را به بی دینی ستوده اند.

حمد الله مستوفی نیز در اواخر دوره مغول درباره گیلان و دیلمان و تالشان می نویسد: چون کوهی اند از مذهب فراغتی دارند اما به قوم شیعه و بواطنه نزدیک ترند.

ظهیرالدین مرعشی در کتاب تاریخ گیلان خود نشان داده است که گیلانیان در قرنهای نهم و دهم هجری نیز به بدی در دینداری معروف بوده اند و پای بندی به شریعت و مذهب نداشته اند.

در سال 800 هجری قمری مردی به نام محمود پسیخانی آیینی را عرضه می کند که پسیخانیه یا نقطویه نام گرفت. این آیین بسیار سریع در گیلان رواج یافت و تا قرن یازدهم هجری نیز در گیلان نفوذ داشت و بعد از آن کم کم رخت بر بست. اما این آیین چه بود؟ آیینی که به خدا، روز جزا، بهشت و دوزخ اعتقادی نداشت و مبتنی بر انسان خدایی بود و چنین می گفت: اگر انسان قبول کند که تکیه گاهی غیر از نیروهای خود ندارد، کاربرد صحیح آن را در برخورد با طبیعت و مشکلات خواهد آموخت و بی آن که چشم به آسمانها داشته باشد در برخورد با واقعیتهای دشوار با اندیشه و عملی زمینی روبرو می شود.

و اعتقادی داشتند این چنین: از خویشتن یاری بجوی زیرا که غیر از تو هیچ خدایی نیست.

از این آیین و نحوه گسترش آن در گیلان در می یابیم که مردم گیلان دینداران خوبی در آن دوره نبوده اند.

اما بعد از ماجرای پسیخانیان، ماجرای بابیان رخ می دهد و آنان نیز طرفداران بسیاری در گیلان می یابند. بابیه که می گفت نه محمد (ص) آخرین پیامبر است و نه قرآن آخرین کتاب آسمانیست. این دایره تسلسل همچنان ادامه خواهد داشت و هر چند وقت یک بار پیامبری بر خواهد خواست. گیلانیان که این آیین را پذیرفتند در مقابل سرکوبها و کشتارهای بهاییان( پیروان میرزا حسین علی معروف به بهاءالله که بعد از علی محمد باب گروه کثیری از بابیان را زیر لوای خود در آرود.) همچنان پایدار ماندند تا جایی که امروزه بسیاری در گیلان در خفا این رسم و آیین را قبول دارند.

پس از ماجرای باب و کشتار بهاییان و اختفای آنها تقریبأ بی هیچ رقیبی به ضرب و زوری که از دوره صفویه باقی بود حکومت شیعه اثنی عشری رواجی پیدا کرد و در همه جا رسوخ کرد اما باز هم گیلانیان نام نیکی از خود بر جای نگذاشتند چرا که در این باره شیخ جعفر معروف به کاشف الغطاء در مورد ایشان چنین می گوید: ایها الناس، رشت شما مانند بهشت است. چه در بهشت قصور(قصرها) هست و در رشت هم قصور عالیه... و در بهشت حورالعین... و زنان رشت نیز مانند حورالعین باشند... در بهشت غلمان( مروارید یا غلامان{هر دو معنی را می دهد}) باشند هم چنین است در رشت و در بهشت تکلیف از نماز و روزه و سایر عبادات برداشته است و همچنین است در رشت.

از این سخنان می توانیم دریابیم که آن زمان نیز مردم گیلان فراغتی داشتند از دین. چون خبری از رویبندهای زنان در کار نیست خبری از دست و پا گیریهای دین در کار نیست. به طور نمایان مروارید و زیور آلات تزئینی در شهر رشت وجود دارد و برای تزئین استفاده می شود چیزی که اسلام آن را مخالف است و نهی کرده است.

در قرن معاصر نیز، فرهنگ دوستی و هنر پروری و نوخواهی گیلانیان و دلبستگیشان به آزادی و مخالفتشان با مشروعه نمایانگر این قضیه بوده است که ایشان توجه کمی به مسائل شرع و موضوعات دست و پاگیر مذهب داشتند. سعید نفیسی در این مورد می گوید: ای کاش تمام ولایات ایران چون گیلان بود در نو اندیشی و فرهنگ دوستی.

و در پایان این گونه سخن را به انجام برسانم:  شاید این سخن که نیمی از مردم گیلان کمونیست و نیمی دیگر از ایشان بی دینند، اغراق به نظر بیاید اما می توان باور داشت و به صراحت اعلام کرد که ریشه های مذهب در گیلان آنچنان استوار نیست.   


...




:: برچسب‌ها: دانستنیها, مقالات فرهنگی گیلان
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/۱ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.