نوشته شده توسط : مهدی پور

سالها بود که اشتاد دیلمی اندوه رازگونه ای را در دل خانه اش جا داده و سالها اشک هایش را از خانواده و دوستان پنهان نگهداشته بود.همیشه احساس می کرد احتیاج به دستان نوازشگر و شریک اندوهی دارد که بتواند سرگذشتش را برای او تعریف کند. چند سال پیش که تصمیم گرفت پس از سالها زندگی مشترک با همسرش بالاخره جریان فرارش از شیشار بُن به مه میترا(2) را برای او تعریف کند آنقدر امروز فردا کرد که زنش براثر بیماری فوت کرد و او این فرصت را برای همیشه از دست داد. از آتش بس موقتی که شده بود استفاده کرده و بعداز ماهها دوری به خانه آمد. توی حیاط در حالیکه داشت شمشیرش را ساب می داد رو به دختر جوان و زیبایش آمله که روی کنده درختی نشسته بود نمود و اینگونه سفره دلش را پهن کرد:
چقدر دلم برای شیشاربُن و گیلان تنگ شده و بانو و دامون... آرزو دارم یک بار دیگه اونجا را ببینم. این جنگ لعنتی هم که تموم نمیشه. من و دامون بیست و یک سالمون بود. از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و خیلی با هم رفیق و نزدیک بودیم. برخلاف پدرهامون که با هم رابطه ای نداشتند. وضع باباش خوب بود و در جوانی، زمان جنگ فرمانده صدتا سوار بود. اما بابا بزرگت دهقان متوسطی بود و سرباز پیاده. خوشبختانه تو دوره جوانی ما از جنگ خبری نبود. کار کشاورزی که سبک می شد بیشترمی رفتیم شکار، یک روز در هفته رو هم با بچه های شیشاربُن تمرین تیر و کمان و کشتی و سپرگیری داشتیم. عجیبه که من و دامون تو هر کاری با هم برابر و همسنگ بودیم. هفته ای حداقل بیست بار با هم کشتی می گرفتیم، هم زور بودیم و فن های همدیگر رو می دونستیم. تیر و کمان و پرتاب نیزه هم همینطور. سر همه بودیم و رقیب همدیگر. اما دوستی ما همیشه سرجاش بود و پایدار.

تا اینکه دل هر دوتا مون پیش بانو زیباترین دختر شیشاربُن گیر کرد. اوایل وقتی درباره ی بانو حرف می زدیم بیشتر با شوخی و مزاح بود. اما کم کم فهمیدیم که موضوع خیلی جدی هست و هردو او را دوست داریم. مشکل این بود که نگاه ها و لبخندهای خواهنده ی بانو نصیب هردوتا ی مان می شد. به نظر می رسید که او هم بر سر دوراهی گیر کرده بود. بعدا از یکی از زنهای محل شنیدیم که بانو گفته هرکدام از ما که زودتر بره و خواستگاری کند او جواب رد نخواهد داد. هیچکدام از ما نمی خواستیم پا پیش گذاشته و نفر اول باشیم. ساعت ها با هم کلنجار می رفتیم و گاهی هم از دست همدیگر عصبانی می شدیم. قرار گذاشتیم که تصمیم را به بانو واگذار کنیم و هرکس رو اون انتخاب کرد نفر سوم قبول کند و دلخور نشه. بعداز چند روز بگو مگو سر اینکه چه کسی و چگونه بهش بگیم نتوانستیم توافق کنیم. جشن مهرگان نزدیک بود و ما خودمون را برای مسابقه آماده می کردیم. سال قبلش دامون رو تو کشتی زمین زده و برنده شده بودم . یک روز قبل از مراسم کشتی گیری دامون با عجله آمد خانه ما و با لبخند گفت بریم بیرون می خواهم با تو صحبت کتم. در حالیکه هنوز لبخند می زد گفت راه حلش را پیدا کردم. فردا هرکس زمین خورد بانو را فراموش کنه. قبول کردم و فردایش دامون زمینم زد و چند ماه بعد با هم ازدواج کردند.


دیگه مثل سابق نمی توانستیم با هم باشیم. چندباری که سرزدم چشمهایم از نگاه مستقیم به بانو پرهیز می کردند. دلم دست بردار نبودو پیش شان راحت نبودم. کمتر همدیگر را می دیدیم. مهرگان بعدی آمد و باز من و دامون باید برای مقام نخست بهم می آویختیم. دیگه مثل سابق میل کشتی گرفتن نداشتم، اما همه انتظار داشتند که شرکت کنم. آن روز هم مثل سالهای قبل همه جمع شده بودند، کشتی گیری همیشه نقطه اوج و هیجان انگیزترین بخش جشن بود. میدان دار که اسم من و دامون را صدا زد هردو تا مون از دوطرف میدان آمدیم وسط. بعد با هم دست دادیم و هرکدام رفتیم طرفی و طبق روال همیشگی چهار طرف میدان رو به تماشاچی ها چندتا پرش کردیم و بعد آمدیم وسط و کشتی شروع شد.
هردو تا مون خم شدیم، دست چپ را برای دفاع جلو رو به همدیگر برای دفاع دراز کرده و دست راست مان را برای زدن جلو عقب می بردیم. چشمهایمان که به هم خورد هردو فهمیدیم که حسابی همدیگر را خواهیم زد. دامون با حرکتی سریع برای گرفتن پای چپم که نقطه ضعفم بود حمله کرد که با ضربه مشتی به سینه اش متوقفش کردم. ایکاش این پای لعنتی ام را می گرفت و خاکم می کرد و سوای جریحه دار شدن غرورم همه چیز به خیری و خوشی تمام می شد. یک بار هم من سعی کردم بگیرمش، با مشتی که به کتفم زد جلویم را گرفت. چندبار تلاش کردیم و هربار ضربات مشت هایمان مانع می شد. به نظر می آمد نا خواسته و خارج از اراده مان باید همدیگر را لت و پار می کردیم. لحظه ای به فکر بانو افتادم، لابد برخلاف دیگران که با هر ضربه مشت مان فریاد شادی و تشویق و هورای شان بلند می شد، آرزو می کرد هرچه زودتر یکی از ما خاک بشیم . باز هم دامون تلاش کرد که پای چپم را بگیرد، موفق نشد و دو دستش را دور سینه ام قفل کرد، اما بی احتیاطی بزرگی کرد ، یادش رفت یا اینکه فکر می کرد گیرم انداخته و کاری ازم ساخته نیست، پاهاش را از هم باز نکرده بود و من توانستم پای راستم را به پای چپش قلاب کنم، بقول معروف گاچش دادم، چیزی که دامون همیشه از آن پرهیز می کرد و برگ برنده و بهترین فن من به حساب می آمد. در جریان گلاویز شدن به هم از میدان خارج شدیم، تماشاچیان مجبور شدند از جایشان بلند شوند. حدود ده قدم دورتر از میدان بودیم. با تمام زور و توانی که داشتم با دستهایم او را بطرف عقب و با پای راستم که به پای چپش قلاب شده بود بطرف جلو فشار آوردم. دامون تعادلش را از دست داد، داشت زمین می خورد، اما دست بردار نبود، کماکان دستهایش را دور سینه ام قفل کرده داشت، بالاخره افتاد و مرا هم با خود کشید. با هم افتادیم، دامون زیر و من هم با تمام هیکلم رویش. صدای عجیبی شنیدم . ترسیدم ، دهان دامون پر خون بود و پلک چشمان نیمه بازش بسرعت می لرزیدند. سرش را گذاشتم روی پایم . سرش را که بلند کردم حسابی خونی بود. زمین را نگاه کردم . خون دامون سنگی را که بیشترش داخل زمین قرار داشت سرخ کرده بود. لرزش پلکها قطع شد. نفس نمی کشید. فریاد زدم دامون دامون. سرش را بغل کرده و مثل دیوانه ها صورتش را می بوسیدم. مرا از او جدا کردند. دامون مرده بود
چند روز خانه بودم و می گریستم. تا اینکه روزی کوهیار از دوستان مشترک من و دامون دوان دوان آمد خانه ما و گفت پدر دامون شایعه کرده که تو عمدا از روی حسادت دامون را کشتی. الان هم با چندتا سرباز میخواهند بیایند و دستگیرت کنند.بهتره هرچه زودتر اسبت را برداری و فعلا یه مدت بری جای دیگه. ازش تشکر کردم و گفتم برود و هرچه که پیش بیاد دخالت نکند. لباس رزم را پوشیدم و شمشیر و تیر و کمان را برداشتم و رفتم سر گذری که می دانستم از آنجا سربازها و پدر دامون خواهند آمد. نمی خواستم پدر بزرگ و مادر بزرگت چیزی بدانند. روی سنگی نشسته و منتظرشان شدم.
از دور می دیدمشان، پدر دامون بود با سه تا سرباز. حدود بیست قدمی من که رسیدند مرا نشان سربازها داد و گفت بگیریدش. با صدای بلند گفتم:
چرا این کار را می کنی؟ تو که می دانی من دامون را مثل برادرم دوست داشتم. درسته که تو پدرش هستی اما بدان که که من کمتر از تو سوگوار و ماتم زده نیستم وتا آخر عمرم برای دامون سوگوار خواهم بود. جواب داد:
خفه شو قاتل!
خطاب به سربازها گفت: بگیریدش!.
شمشیرم را در آوردم . سربازها بطرفم می آمدند. هنوز چند قدم جلو نیامده بودند که یکی شان افتاد روی زمین. تیری به پشتش فرو رفته بود. چند قدمی من که رسیدند سرباز دوم هم افتاد. صدای نعل اسبی را شنیدیم. عمویت بود که سوار بر اسب چهار نعل بطرف ما می آمد و تیر دیگری در کمان داشت و نشانه گرفته بود. داد زدم بس کن! نزن!. آمد پیشم و پیاده شد و گفت:
چرا نگذاشتی بزنمش. می خواستند ترا بکشند.
بعد عصبانی خطاب به پدر دامون گفت:
چرا شر بپا می کنی؟ اگر جمعیت بلند نشده بودند و کشتی تو میدان انجام می گرفت آن سنگ لعنتی هم نبود و دامون زنده بود.
پدر دامون گفت:
کارتان ساخته است قاتل ها. حتا اگر من کوتاه بیام که نمی یام، بخاطر سربازکشی که امروز کردید سرتان را بر باد رفته حساب کنید.

اصلا دوست نداشتم فرار کنم. اگر هم خودم را تسلیم می کردم معلوم نبود چه بر سرم می آورند. در هردو حالت بیگناهی ام را نمی توانستم ثابت کنم. می دانستم تا دوسه روز دیگر با سربازهای بیشتری سراغم خواهند آمد. به خودم گفتم هرچه پیش بیاد نباید جلوی چشمان مادر بزرگ و پدر بزرگت باشه. عمویت هم بعد از کشتن دو تا سرباز وضعیت مرا داشت. چند روزی را در کلبه موقتی که در جنگلهای اطراف ساخته بودیم گذراندیم. شب ها به شیشاربُن سر زده و ازطریق کوهیار از اوضاع با خبر می شدیم. به کمک او با بانو تماس گرفتم و بالاخره بعداز چند بار پیغام راضی شد همدیگر را ملاقات کنیم.

نزدیکی های ظهر بود که کوهیار و بانو آمدند. آثار گریه و سوگواری چند روز را می شد در چشمان و چهره اش دید. خدای من این چند روزه چقدر لاغر شده بود. به من که رسید خودش را در آغوشم رها کرد و سرش را گذاشت روی سینه ام و شروع کرد به گریه و زاری. مدام می گفت:
دامون! دامون!
همیشه من و دامون را با هم دیده بود. شاید در آن لحظه خودش را در آغوش دامون تجسم می کرد. پیش خودم فکر می کردم چقدر سه نفرمان تا یک سال پیش خوشبخت بودیم. جوان، شاداب و عاشق. درس تلخ زندگی ام به من آموخت که نباید گول لحظه را خورد و نباید به خوشبختی دایم عادت کرد. همیشه باید برای روزهای بدبختی و فاجعه آماده بود و گرنه شکست و سقوط ابدی در کمین آدم هست.
کمی آروم شده بود. به کوهیار گفتم خودم به شیشاربُن می رسانمش تو برو. جلوی اجاق سنگی پهلویش نشستم . دلم می خواست سر تا پایش را ببوسم. اما احساس خیانت به دامون مانعم می شد. سرش را روی سینه ام گذاشت و گفت:
چرا اینطور شد؟ چرا تو این یک سال روابط تان سرد شده بود؟
و با نگاهی سرزنش کننده رو به من کرد و گفت:
خوب تو باختی و ما ازدواج کردیم. این که گناه من و دامون نبود. چرا خودتو از ما پنهان می کردی و خونه ما نمی آمدی؟
با دستش زد روی پایم و با عصبانیت گفت:
تقصیر همش از تو بود. دامون مدام از تو و خاطرات مشترک با تو حرف می زد. از نگاه کردنها و حرف زدنش می فهمیدم که منتظره که باز سروکله تو از آنور پرچین پیدا بشه و بیایی پیشمان. تو خیلی بیرحم و سنگدلی.
بعد در حالیکه با دو دستش می زد روی پاهاش گریه کنان گفت:
همش تقصیر منه. شده بودم چوب لای چرخ دوستی شما دو نفر. ایکاش هرگز زاده نشده بودم
دستهایش را گرفتم و سرش را به آرامی دوباره گذاشتم روی سینه ام و شروع کردم به نوازش موهایش. به او رشک می بردم که راحت حرف دلش را می زند. من بیچاره گویی لال شده بودم ، نه قادر به دفاع از خود بودم و نه اعتراف به خطاهایم. مدتی هردو ساکت بودیم. خوب که آروم گرفت گفتم:
بانو جان! هرچه بود گذشت و دیگه کاری از ما برای جبران آن بر نمی آید. بعداز کشتن سربازها توسط برادرم بزودی برای دستگیری مان خواهند آمد. نمی خواهم بخاطر من و برادرم پدر و مادرم را دچار دردسر بکنم. تصمیم داریم برای چند سالی شیشاربُن را ترک کنیم. از تو می خواهم اگر کماکان مرا دوست داری همراهم باشی. سرش را از سینه ام برداشت و با چشمانی غضب آلود به من نگاه کرد و با عصبانیت گفت:
فکر می کنی مثل تو سنگدلم و بیچاره مادر و برادر و خواهران دامون را با این مصیبتی که نصیب شان شده تنها می گذارم؟
و گریه کنان افزود:
دامون که رفت، تو هم می خواهی بری؟ تنهایم می گذاری؟ یعنی هردو تا تون رو طی چند روز از دست بدم؟
گفتم:
بانو ، عزیز دلم، تو که نمی تونی کاری برای خانواده دامون بکنی. اگر ما با هم باشیم مطمئن باش که دامون تا آخر زندگی در دلهای ما حضور خواهد داشت و یاد و خاطره اش همیشه با ما خواهد بود. اسم پسر مان را می گذاریم دامون و...
حرفم را قطع کرد و با خنده کوتاهی که خیلی زود به گریه تبدیل شد گفت:
به فکر من نباش، به تو حق می دم، اینجا بمانی حتما می کشنت. نمی خواهم ترا هم از دست بدم
می خواستم دوباره اصرار کنم که همراه من بیاد. اما بغلم کرد و همدیگر را بوسیدیم و بعد ناگهان بلند شد و گفت:
باید برگردم، نگرانم میشن
التماس و تضرع من فایده ای نداشت، راه افتادیم. به حاشیه جنگل، نزدیک مزارع که رسیدیم باز همدیگر را در آغوش گرفته و بوسیدیم. دو دستش را گرفتم و جلویش زانو زدم و با زاری و التماس گفتم:
بانو جان، دلبند من، چرا در حق من و خودت این ستم را می کنی، تنهایم نگذار و بیا با هم...
حرفم را قطع کرد و بلندم کرد ، چشمان قشنگش پر از اشک بود، شالی را که الان روی شانه ات است و به دروغ گفتم یادگار مادربزرگته دور گردنم پیچید و برای آخرین بار مرا بوسید و گفت:
تو برو اشتاد عزیز و سعی کن خودتو زنده نگه داری.
و راه افتاد طرف شیشاربُن که تعدادی از خانه هایش را می شد از آنجا دید. چند قدمی که همراهش رفتم ایستاد و گفت:
برگرد جنگل، می بیننت.
ایستادم، و بانو به رفتنش ادامه داد. هر چند قدمی که می رفت برمی گشت و نگاهم می کرد و با دستش اشاره می کرد که برگردم جنگل. من هم با دستهایم به او می گفتم برگرد پیشم. تا اینکه رسید به پشته ای که درست بین جنگل و شیشاربن قرار داشت. چند قدم دیگر می رفت دیگر نمی توانستم ببینمش. گریه ام گرفت. ایستاد و برای آخرین بار به من نگاه کرد. اشاره کردم برگرد. چند لحظه ای ایستاد و بعد براهش ادامه داد. این پشته لعنتی. دیگه نمی دیدمش. از آنجا تکان نخوردم. به سمتی که رفته بود نگاه می کردم. به خودم دلداری می دادم که شاید برگرده. هوا داشت تاریک می شد. همانجا نشستم. شاید برگرده، آنوقت چطور منو پیدا کنه. سردم شده بود. نیمه های شب صدای پا می شنیدم . شاید صدای پای حیوانات وحشی بود اما آن شب هرصدایی قوت قلبی بود برایم و امید بازگشتن بانو ، بلند شده و فریاد می زدم
بانو، بانو ، من اینجام.
بانو برنگشت. نزدیکیهای خروس خوان بود که عمویت بعداز کلی گشتن، مریض و تکیده پیدایم کرد و برد به کلبه. چند روزی بیمار بودم. حالم که بهتر شد تصمیم گرفتیم شیشاربُن و گیلان را ترک کرده و برویم به مازندران(3) . برای خداحافظی مامان بزرگ و بابابزرگت را خانه کوهیار اینها ملاقات کرده و به آنها دلداری دادیم که زمانه عوض خواهد شد و برخواهیم گشت. آذوقه دوهفته راه را بار یک اسب کردیم و صبح روزی که قرار بود عزیمت کنیم پس از بستن بار و بنه و آماده کردن اسبها به عمویت گفتم:
کاری دارم باید انجام بدهم. تو آماده باش تا برگشتم راه بیفتیم.
گفت: الان چکار داری؟ روز روشن می بیننت.
گفتم: مواظبم، تو آماده باش که اگر اتفاقی پیش آمد سریع از اینجا بریم. اگر تا ظهر نیامدم از اینجا برو که بزودی اینجا را پیدا خواهند کرد.
گفت: پس من هم با تو میام
گفتم: نه ، تو همینجا بمان و اسبها را آماده نگهدار
بغلم کرد و همدیگر را بوسیدیم. می ترسید بلایی سرم بیاید. گفتم: نگران نباش. چیزی پیش نمیاد . و از هم جدا شدیم.
می دانستم که چندتا سرباز دور و بر خانه ما کشیک می دهند.چهار نعل طرف خانه دامون اینها تاختم ، دوستام گفته بودند که اونور خبری از سرباز نیست. تو حیاط که رسیدم فریاد زدم: بانو، بانو. صدای همهمه از توی خانه می آمد. بانو و خواهر دامون را دیدم که سراسیمه آمدند رو تیلار(بالکن خانه های روستایی در شمال ایران) . بانو تا مرا دید زد زیر گریه و با دست طرف پشت خانه را نشان داد و گفت:
برو، سربازها این پشت هستن
گفتم: بیا پایین با هم بریم
گفت: خدای من، اشتاد برو، الان میان
دو تا سرباز را دیدم که حدود صد قدمی من بودند و بطرف من می آمدند. با عصبانیت رو به بانو فریاد زدم:
بانو بیا پایین
سربازها داشتند به من نزدیک می شدند. صدای بانو را شنیدم که گفت:
تورا خدا برو اشتاد
نگاهی به بانو کردم و گفتم: بانو
با دستش بوسه ای حواله من کرد
سربازها نزدیک می شدند. خطاب به پدر و مادر دامون که از سر و صدا بیدار شده و به ایوان آمده بودند گفتم:
کمتر از شما دامون را دوست نداشتم
آخرین نگاهم را به بانو انداخته و گفتم: همیشه دوستت خواهم داشت
و از سمت دیگر حیاط تاختم بطرف جنگل

گاهی از جنگل و گاهی ساحل می رفتیم. نزدیک سماموز(بلند ترین کوه گیلان با یخچالهای طبیعی کهنسال) که رسیدیم دلم گرفت. می دانستیم که بزودی گیلان را پشت سر خواهیم گذاشت. همانجا کنار دریا سفره چاشت مان را پهن کردیم. چشمان نمناک مان به یخچال هزاران ساله سماموز دوخته شده بود. میگن از اون بالا تمام زیبایی های گیلان و مازندران و کاسپی دریا را یکجا می توان مشاهده کرد. به خودم دلداری می دادم که روزی برخواهم گشت و با بانو می رویم روی قله سماموز.

چند ماه در مازندران بودم که جنگ شروع . یک سال بعدش هم که مادرت را دیدم. چه شباهتی ، گویی خود بانو در مقابلم بود. زیبایی، شیطنت ها، جسارت و رک بودن و خلاصه همه چیزش مرا به یاد بانو می انداخت. عاشقش شدم و تا زنده بود تمام عشق و محبتم را نثارش کردم
آمله که چشمانش پر از اشک بود شال بانو را روی لبانش گرفته و مدام می بوسید. تا این لحظه گریه اش را به زحمت نگهداشته بود تا حرف پدرش را قطع نکند. ناگهان بغضش ترکید و بلند شد و خودش را پرت کرد آغوش پدرش و شروع کرد به بوسیدن دست و صورتش. خواست چیزی بگوید که گریه نمی گذاشت. بالاخره گفت:
بابای خوبم ،بابای مهربونم، چقدر ما خام بودیم و درکت نمی کردیم ، همه فکر می کردیم تو آدم خشک و بی احساسی هستی . سنگدل، چرا زودتر تعریف نکردی و اندوه به این بزرگی و عشقی به این عظمت را تمام این سالها از همه پنهان نگهداشتی. فعلن که از جنگ خبری نیست ، پاشو با هم برویم به گیلان .
اشتاد که موی دخترش را نوازش می داد گفت: راه طولانی هست و هنوز نا امن. نمی توانم ترا بخطر بیاندازم. بعداز فوت مادرت چندباری به فکرم رسید که بروم، اما جنگ مانع از آن می شد و ترا هم نمی توانستم تنها بگذارم. اما الان که بزرگ شدی اگر رضایت بدی بدون تو بروم و سری بزنم. به عمویت سپردم که مواظبت باشه.
آمله خواست اعتراض کنه که اشتاد پیشدستی کرد و گفت:
حرفش را نزن. اگر راضی نباشی اصلن نمیروم

بانو هرگز نتوانست دست از سوگواری دامون برداشته و اندوه از دست دادن اشتاد را از دل خود بیرون کند. محبت ها و تلاش نزدیکان نیز نتوانست تغییری در وضعیتش بدهد. جواب رد به چند خواستگار داد. هفته ای یک بار سری به مزار دامون می زد و موقع بازگشت به خانه می خواند:
مارِ ماریکا مره چه روز بِچه بی
غم و غصه همه می دل دِچه بی

(مادر، مادر عزیزم، کدامین روز مرا زاییده بودی که این همه غم رو تو دل نشاندی)
و روز بعد می رفت بالای پشته ای که بین جنگل و شیشاربُن بود ساعت ها می نشست و رو به محلی که با اشتاد خداحافظی کرده بود می خواند:
آفتابِ در بومی امی تیلاره
بوشو یاره بوگو تی انتظاره

(ای آفتاب که تابی روی تیلارم ، به یارمن بگو در انتظارم)

کولاکه دگیته وارسنه ره
می دلا غم دره ترکسنه ره

(کولاک تو راهه برا باریدن/ دل انباشته ی غم برا ترکیدن)

می یاره دور دره مو ده نتونم
سیاه کوه پیش دره مو ده نتونم
صدتا سکه دنم او کوهه هینم
می یار بیرون بیه مو اونه بینم

(یارم آن دورهاست نمی بینمش/ کوهی سیاه جلومه نمی بینمش
صدتا سکه میدم کوه رو می خرم/ یارم اگه بیاد اونو ببینم)
پس از رفتن اشتاد چند ماه نزد خانواده دامون ماند، چشم زخم های پدر دامون که فکر می کرد حسادت بر سر بانو موجب مرگ پسرش شده کم کم زندگی پیش آنها را برایش غیر قابل تحمل کرده و سرانجام علیرغم مهربانی های مادر و خواهر دامون آنجا را ترک کرد و به خانه پدری رفت . تو این بیست و پنج سال خیلی چیزها عوض شد و خیلی ها رفتند. چند سال بعداز آن سال شوم پدر دامون تو جبهه کشته شد. چندسال بعد پدر اشتاد هم فوت کرد و مادرش تنها شده بود. بانو به آنجا نقل مکان کرد. سه سال بعدش مادر اشتاد هم فوت کرد و او ماند و خانه تنها. خانه را هر روز تمیز می کرد و با صدای هر پایی می دوید به ایوان که شاید اشتاد برگشته باشد.

اشتاد، نزدیک شیشاربُن که رسید ناخوسته سر اسب را بطرف جنگل، همانجایی که بیست و پنج سال پیش کلبه موقتش بود و با برادرش چند روزی را آنجا گذرانده بودند رفت. از کلبه خبری نبود. چوبهایش پوسیده و علف های هرز همه جا را پوشانده بودند. مثل اینکه چیزی را گم کرده باشد با پایش علف ها را کنار میزد. خودش هم نمیدانست برای چه این کار را می کند. پایش لای علفهای بلند به سنگ خورد. خوب که نگاه کرد دید سنگچین اجاقی است که آتش درست می کردند. لحظاتی کنار اجاق نشست و سپس راه افتاد به سمت شیشاربُن.
فکر کرد بهتره اول سری به کوهیار بزنه و سر و گوش آب داده و اندکی از اوضاع با خبر بشه بعد بره خانه پیش پدر و مادرش. اسبش را بیرون، به پرچین بست و وارد حیاط شد. دختر و پسری نوجوان گوشه حیاط داشتند اسبی را تیمار می کردند و زن سالخورده ای کاسه ای در دست داشت به مرغان دانه می داد. خوب با دقت نگاه کرد و تو دلش گفت: خدای من نرگس ماشل(خاله نرگس) هست ، چقدر شکسته و پیر شده.با صدای بلند و با همان لحن دوران بچگی و نوجوانی گفت:
نرگس ماشل سلام، کوهیار خونه هست؟
نرگس ماشل درست مثل اون سالهای دور بدون لحظه ای تامل و خیلی عادی فریاد زد:
کوهیار بیا بیرون، اشتاد اومده.
بعد مثل اینکه صاعقه ای بهش اصابت کرده باشه تصویری از آن دوران که جوانتر بود و اشتاد و کوهیار و دامون نوجوان بودند را در مخیله اش دید و کاسه را پرت کرد رو زمین و دوید سمت اشتاد و گفت:
اشتاد، پسر جان، تویی؟ چرا زودتر نیامدی؟
اشتاد را بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن. اشتاد لحظه ای احساس خوشبختی کرد و یاد کودکی اش افتاد که به مادرش گفته بود: این نرگس ماشل هم هر وقت منو می بوسه تمام صورتم رو خیس می کنه.
کوهیار که اسم اشتاد رو شنیده بود پرید تو حیاط و اونو از دست مادرش درآورد و بغلش کرد. چشمان هردو نمناک از شادی توامان با اندوه شده بود. کوهیار پرسید:
کجا بودی پسر؟ چرا زودتر نیامدی؟
پرسشی که اشتاد بعدها از دهها نفر دیگر هم شنید و مجبور به پاسخ دهی بود. گفت:
تو این بیست و پنج سال شاید بیست سالش رو تو جبهه جنگ بودم و... کوهیار وقتی کلمه جنگ رو شنید حرفش را قطع کرد و دست راستش را که سه تا انگشت کمتر داشت به اشتاد نشان داد و گفت:
این جنگ لعنتی! یادته وقتی جوانتر بودیم و جنگ نبود چه دنیایی داشتیم؟ کار و زندگی بود و عشق و و
آهی کشید و گفت: بریم تو یه چیزی بخور.
اشتاد گفت: نه، هنوز خونه سر نزدم. می خواستم اول ببینم اوضاع چطوره
نرگس ماشل نتونست جلوی گریه اش رو بگیره. اشتاد فهمید که خبرهای خوبی از کوهیار و مادرش نخواهد شنید.

داشتند می رفتند تو خونه که کوهیار رو به پسر و دختری که گوشه حیاط بودند گفت: بچه ها اسب عمو اشتاد یادتون نره.
بانو دو سه روزی بیمار بود، تب و لرز داشت. چند تا زن پیشش بوده و داشتن پاشوره اش می کردند. بد جوری تب داشت. ناگهان گوشش را تیز کرد و به زنها که حرف می زدند گفت : ساکت!. صدای خفیفی شبیه به تاخت چهارنعل اسب می آمد. از زنها پرسید: می شنوید؟
زنها به هم نگاه کردند و با سر گفتند نه. فقط او می شنید. لبخندی به لبانش نشست و گفت:
نگفتم بر می گرده؟!
زنها تودلشون می گفتند: بیچاره بانو، لابد بازهم زده به سرش
صدای تاخت اسب واضحتر شده بود و بانو ناگهان از جا پرید و پایش رو گذاشت رو لبه تشت و تمام آب ریخت رو فرش. دوید طرف در و گفت: می دونستم برمی گرده.

وقتی کوهیار برای اشتاد تعریف کرد که بانو از زمان فوت پدرش آنجا زندگی می کنه سریع پاشد و با تشکر از کوهیار و مادرش سوار اسب شد و تاخت سمت خونه. نزدیک خونه که رسید بانو را دید که با دستهای باز به سمت او می دود. پرید پایین و در آغوشش گرفت. تب تن بانو تو گرمای عشق و هیجان دیدار محو شد. وقتی لبانش را به لبان اشتاد دوخت احساس سبکی و سلامت کرد. گویی تن ضعیفش از تن اشتاد نیرو و جان گرفت. معلوم نبود می خندد یا می گرید. پرسید:
چرا اینقدر دیر برگشتی؟
منتظر جواب نماند و اضافه کرد: اما برگشتی.

با اشتهای وصف ناپذیرشان در عشق ورزیدن، زیستن و با هم بودن گویی قصد داشتند سال های از دست رفته را با شتاب کردن در همه چیز جبران کنند. عشق مایه و پشتوانه اصلی زندگیشان بود. عشق بود که به هردو توان زنده ماندن داده بود. و گرنه خیلی پیشتر از اینها از اندوه و افسردگی می پژمردند.

پس از چند ماه روانه مازندران شدند. معلوم نبود صلح تا کی دوام می آورد. شاید اشتاد مجبور می شد بزودی به سپاه بپیوندد. می خواست قبل از شروع دوباره جنگ بانو را نزد آمله ببرد. بین راه به سماموز رفته و چند روزی آنجا بودند. روزی چند ساعت دست در دست هم روی صخره مشرف بر یخچال پیر که عمرش به هزاران سال می رسد نشسته و به تماشای اعجاز طبیعت می پرداختند.از آن بالا می توانستند همزمان زیبایی های جنگل انبوه که چون فرشی زیر پایشان پهن بود و بخشهایی از گیلان و مازندران و کاسپی دریا را ببیند. چقدر احساس خوشبختی می کردند و چه ولعی در لذت بردن از هر لحظه ی زندگی داشتند. آخر هردو آموخته بودند که دوران خوشبختی می تواند بسیار کوتاه باشد.

منبع : شمالیها




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.