نوشته شده توسط : مهدی پور

روزی ما دوباره کبوترهایِ مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

***

روزی که کم ترین سرود بوسه است

و هر انسان برایِ هر انسان برادری ست.

روزی که دیگر درهایِ خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه یی ست و قلب برای زنده گی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن  نگردی.

روزی که آهنگِ هر حرف، زنده گی ست

تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست و جویِ قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کم ترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برایِ همیشه بیایی

 و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایٍ مان دانه بریزیم...

***

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم.

( احمد شاملو )




:: برچسب‌ها: شعر
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/۸/٢٠ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.