نوشته شده توسط : مهدی پور

روزی که قرار بود آدم آفریده شود ... خاک کمی خودش را جمع و جور کرد ... سنگریزه ها هم همینطور! خدا برای هر آدمی مشتی خاک کنار گذاشت ... اینکه آیا همه آدمها با مقدار مساوی از خاک آفریده شدند را نمی دانم ... اما می دانم که آن مقدار هر چه بود ... اندازه معین و معلومی داشته!

     وقت آفریدن شب و روز هم همینطور ... و وقت آفریدن فصلها ... رودخانه ها و ماهی های پولک درشت طلایی! همه به اندازه ... همه به وقت معین ... همه به مقداری معلوم!

     آدمها که روی زمین آمدند ... اول همه چیز مرتب بود ... همه زمانها و همه اندازه ها!

     آدم لب رودخانه رفت ... روز اول با توری به اندازه ... ماهی هایی به اندازه گرفت! ماهی ها که چشمش را گرفتند ... تور بزرگتر و بزرگتر و ماهی ها کمتر و کمتر شدند ... رودخانه از اندازه افتاد!

     آدم به جنگل رفت ... روز اول با تبری به اندازه ... شاخه هایی به اندازه برید! شاخه ها که چشمش را گرفتند ... تبر بزرگتر و بزرگتر و درختها کمتر و کمتر شدند ... جنگل از اندازه افتاد!

     آدم به آدم رسید ... یک دست مهربانی و یک دست خشم ... لقمه هایی از دوست داشتن به هم تعارف کردند و بشقابهایی از فحش به هم دادند ... آدمها همدیگر را نمی دیدند ... چشمهای هم را نمی دیدند ... قلب همدیگر را نمی دیدند و تنها و تنها به هم لقمه تعارف می کردند ... سر به هوا و بی ملاحظه! دنیا پر از مهربانی های بی وقت و خشمهای بی اندازه شد ... آدم از آدم ترسید ... آدم با آدم نماند و دنیا از اندازه افتاد!

     تو که به سمت من می آیی ... مواظب باش! قدمهایت را بشمار و لقمه های مهربانی ات را با صبر به من بده و اخمهایت را یکهو بر دل من نریز!

     من که به سمت تو می آیم مواظبم که بیشتر از این تعادل دنیا را به هم نریزم ... به اندازه باشم ... همانطور که از ابتدا خدا مرا آفرید!!!




:: برچسب‌ها: دلنوشته
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٧/٢٧ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.