نوشته شده توسط : مهدی پور

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان، وصله‌ای ناجور بر لباس هستی. صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی می‌شکفت و نه لبخندی بر لبی می‌نشست. صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می‌پیچید. کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ از کائنات گله داشت. کلاغ فکر می‌کرد در دایره قسمت، نازیبایی‌ها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتی است که هرگز او را شامل نمی‌شود. 

 کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می‌زدود و بال‌هایش را می‌بست تا دیگر آواز نخواند.

 خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آن‌را بلد نیست. فرشته‌ها با صدای تو به وجد می‌آیند. سیاه کوچکم، بخوان. فرشته‌ها منتظرند؛ و کلاغ هیچ نگفت. خدا گفت: بخوان، برای من بخوان. این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را. کلاغ خواند، این بار عاشقانه‌ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

*اگر تو هم فراموشش کنی او تو را فراموش نمی کند پس بیا و تو هم فراموشش نکن.




:: برچسب‌ها: دلنوشته
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٧/٢٧ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.