نوشته شده توسط : مهدی پور

کارکیائیان

سلسله سادات حاکم بر گیلان، بخصوص سرزمینهای شرق سپید رود (گیلان بیه پیش )،را که بیش از ۳۰۰ سال بر این ناحیه فرمان راندند، به کارکیائیان نامبردارند. بنیاد گذار این دولت سید امیر کیا نام دارد که یکی از اجدادش،عیسی الکوفی،از بیم عباسیان از کوفه به ابهر آمد و همانجا مقام گرفت. نواده او ابو محمد حسن(حسین) ملقب به عقیقی کوکبی، مدتی از سوی حسن زید حاکم زنجان و ابهر و قزوین بود[۱]. یکی از نوادگان عقیقی به نام محمد بن ابوزید از ابهر به گیلان رفت و در فشتام، روستایی در کوهدُم، مقام گرفت. نیای نزدیک سید امیر کیا آنگاه از فشتام به ملاط رفت و خاندانش همانجا مقام گرفتند و سرانجام سید امیر کیا از همانجا آغاز به کارکرد. نسب این امیر کیا به این ترتیب به حسین الاصغر پسر امام زین العابدین(ع) می رسد: سید امیر کیا بن حسین بن حسن بن علی بن احمد بن علی(الغزنوی) بن محمد بن ابوزید بن ابی محمد حسین بن احمد الاکبر بن عیسی الکوفی بن علی بن حسین الاصغر بن علی بن زین العابدین(ع)[۲]. بنابراین نسب کارکیائیان و مرعشیان مازندران در حسین الاصغر به هم می پیوندد.

در باره آغاز کار این سادات از ۷۶۳ تا اواخر سده ۸ق یگانه منبع ما اطلاعاتی است که سید ظهیرالدین مرعشی گرد آورده که خود و پدرش روزگاری ملازم آنان بودند. به نظر می رسد که گیلان در این سالها دور از کشمکشها و نزاعهای خرد و کلان اواخر عصر ایلخانان، به دست خاندانهای متعدد محلی اداره می شد. در حقیقت موقعیت جغرافیایی و هم خصلت جنگجویی و دلیری ساکنان کوه و دشت این سرزمین که همواره موجب هراس مهاجمان بود، آنرا تا حدی مصون از تعرض نگاه داشته بود و همین قدر که حکام محلی اطاعت ظاهری نشان می دادند و گاه خراج می فرستادند، رضایت فرمانروایان وحکام سرزمینهای شمالی و مرکزی ایران فراهم می شد. ازینرو مورخان و نویسندگان و وقایع نگاران بیرون از گیلانات،تا پیش از یورشهای تیمور به ایران، به حوادث این سرزمین نپرداخته اند؛ و پس از آن هم تا آغاز صفویان، هرگاه که احوال و کردار حاکمان گیلان با دولت های مرکزی ربطی می یافت، به اجمال و اشاره بسنده می کردند. اما در عصر صفویان چون گیلان مدتی پناهگاه فرزندان سلطان حیدر بود و بعداً نیز میان کارکیائیان و صفویان رابطه خویشاوندی برقرار شد، و بخصوص به سبب کوششهای شاه عباس برای برانداختن حکام محلی و ایجاد وحدت ملی، مورخان این ادوار بیشتر به گیلان توجه نشان داده اند. با این همه در باره تعدادی از آخرین حاکمان کارکیائیان و سنوات حیات و حکومت و وقایع مربوط به آنها ابهامات بسیار وجود دارد و در آن مقدار اطلاعات هم که از گزارش مورخان در دست است، تناقض آلود و مبهم است.


به هرحال در نیمه دوم سده ۸ق گویا سادات ملاط به سروری سید امیر کیا، دعویهایی داشتند یا با حکام محلی گیلان، مانند خاندان تجاسپی در رشت و اسماعیل وندان در کوچصفهان، نمی ساختند. به این سبب سید امیر کیا و خاندانش از ملاط به اشکور و کلارستاق در رستمدار رفتند( ظاهراً در۷۶۲ یا ۷۶۳ق). مرعشی این مهاجرت را خروج سید امیر کیا خوانده است.سید امیر کیا یک سال بعد درگذشت(۷۶۳ق)[۳] وپسران او به مازندران نزد سید قوام الدین مرعشی رفتند که ۱۳ سال از خروج او (۷۵۰ق)و حکومت پسرانش بر بخش بزرگی از آن ولایت می گذشت[۴]. سید قوام الدین آنها را در آمل جای داد و احترام تمام کرد. چندی بعد سید علی کیا،که بی تردید پسر مهتر سید امیر کیا نبود ولی دلیر تر بود و بزودی رهبری خاندان را به دست گرفت، با اجازه سید قوام، با برادرانش به تنکابن رفت که در دست سید رکابزن کیای حسینی بود. چون خبر به امیر نوپاشا پسر امیر محمد، حاکم رانکوه، رسید با مردانش برای جنگ روی به آنجا نهاد. سید علی پیشدستی کرد واز راه دیگر به رانکوه هجوم برد و امیر محمد را کشت و غنیمت گرفت و بازگشت. امیر پاشا و عموزاده اش امیر جهان، حاکم لاهیجان، برای حمله به تنکابن آماده شدند. از اینرو سید رکابزن از حمایت سید کمال عذر خواست و سادات ناچار به مازندران بازگشتند(۷۶۶ق).اما چندی بعد با پشتیبانی مرعشیان سپاه آراستند و روی به گیلان نهادند. سید علی کیا طی ۱۰ سال بعد بخش بزرگی از گیلان را تصرف کرد و آنگاه روی به سرزمین دیلم نهاد. نخست تنکابن را گرفت و آنرا به برادر خود سید هادی کیا داد . آنگاه امیر نوپاشا را و پسر رکابزن را در هم شکست. نوپاشا آنگاه با سید علی کیا صلح کرد و سپهسالار او شد؛ ولی چون امرای گیلان به مخالفت و سرزنش نوپاشا برخاستند،به سید علی کیا پیام داد که اگر دعوی امامت دارد باید کرامت نشان دهد؛ و اگر سرِ حکومت دارد،امری دیگر است. باز میان آندو جنگ شد و این بار هم سید علی غلبه کرد و به گیلاکجان، از ساخته های ناصر کبیر، فرود آمد. اندکی بعد رانکوه را تصرف کرد و مردم آن نواحی گرد آمدند و او را به امامت شناختند و به اطاعتش گردن نهادند. کار کیا سید علی کیا رانکوه را به برادر مهتر خود سید مهدی داد و زن امیر نوپاشا را نیز علما طلاق دادند و به عقد سید مهدی در آوردند. سید علی کیا آنگاه لاهیجان را گرفت. در اینجا نیز مردم و علما به امامت و حکومتش گردن نهادند و هر پنج شرطِ امامت را، بنا بر مذهب زیدیه، در او جمع دیدند[۵]. چند ماه بعد ناچار با فرزندان امیر جهان، حاکم پیشین لاهیجان، و امرای ناصروند جنگید و غلبه یافت. آنگاه گوکه و کیسم و بعضی روستاهای اطراف را به برادر بزرگتر خود سید حسن کیا؛ و پاشیجا را به برادر زاده اش سید ناصر کیا داد؛ و یک سال بعد بر برخی نواحی مهم گیلان بیه پس چون لشت نشاء و کوچصفهان و خمام را، به رغم کوششهای نافرجام امیر فلک الدین تجاسپی، حاکم رشت که امیر مسعود اسماعیل وند حاکم کوچصفهان را بر ضد سادات تجهیز و ترغیب می کرد، استیلا یافت ( حدود ۷۷۵ق). سید علی کیا پس از تصرف خمام کوشید با امیر فلک الدین حاکم رشت صلح کند؛ ولی کار به جنگ کشید و سید علی پیروز شد. فلک الدین ناچار صلح کرد و قرار دادند که رشت همچنان به دست امیر فلک الدین بماند و توابع کوچصفهان به نایبان سید علی تعلق یابد. نوحی جنوبی گیلان پس یعنی کوهدُم(دره سپید رود از گوکه تا منجیل که مرکزش گوراب بود) و طارم هم در همین زمانها به دست سید علی تصرف شد[۶]. یکی از مهمترین نقاطی که کار کیا سید علی کیا تصرف کرد، ولایت اشکور و الموت بود که هنوز اسماعیله، دشمنان دیرین زیدیه، بر آن نفوذ و حکومت داشتند. خداوند محمد، از نوادگان خداوندان الموت، این زمان در این ناحیه می زیست و مردم رودبار و کوشیجان و بعضی نواحی اشکور به او اعتقاد داشتند. او نخست به نصیحت سید علی گردن نهاد و تغییر آئین داد و سپهسالار او شد. اما آنگاه که کیا ملک هزار اسپی حاکم اشکور از سید علی شکست خورد و به الموت رفت و و سید علی حکومت اشکور را به برادر خود سید مهدی کیا داد ، خداوند محمد که خواهان حکومت آنجا بود، نیز گریخت و به او پیوست( ۷۷۶ق). اندکی بعد اسماعیلیه الموت و لمسر گرد آمدند و همراه یاران کیا ملک به جنگ او رفتند. کار کیا سید مهدی کیا شکست خورد و اسیر شد و نزد سلطان اویس به تبریزش فرستادند و او یک سال و نیم به حبس بود[۷]. یک سال پس از آزادی( ۷۷۹ق) سید علی و سید مهدی باز به اشکور تاختند. کیا ملک گریخت و به الموت رفت و از آنجا به سلطانیه نزد تیمور رفت. سادات آنگاه بر الموت هم، که خداوند محمد آنرا رها کرده و به سلطانیه رفته بود، استیلا یافتند. این زمان سید علی کیا به تیمور نامه کرد که اینان بقایای ملاحده ای اند که هلاگو آنها را دفع کرد؛ و از او خواست آنها را تنبیه کند. تیمور هم گویا خداوند محمد را در سلطانیه نگاه داشت و کیا ملک را به ساوه فرستاد و به هیچ یک اجازه خروج نداد[۸]. سید علی کیا در ۷۷۹ق به دیلمان حمله کرد و کیا سیف الدین کوشیج اسماعیلی مذهب را کشت و قلمرو کوهستانی این ناحیه را نیز تصرف کرد. آنگاه قدرتش چنان شد که قزوین را هم گرفت( ۷۸۱ق). چندی بعد امیر فلک الدین تجاسپی در گذشت و پسرش امیر محمد به حکومت رشت نشست. او نخست با سید علی کیا راه مودت پیمود؛ اما ناصر کیا امیر کوچصفهان به کار برخاست تا امیر محمد را با خود همداستان کرد و هردو به پیکار سید علی آمدند. اما شکست خوردند و امیر محمد با سید علی صلح کرد( ۷۸۵ق)[۹]. ظاهراً پس از این جنگ یا اندکی بعد، کوچصفهان نیز به دست سید علی کیا افتاد. چه آورده اند که در ۷۸۹ق امیر محمد رشتی و امیر محمد شفتی و امیر دباج فومنی متحد شدند و روی به کوهدم و کوچصفهان نهادند. از لشکری که سید علی فرستاده بود کاری بر نخاست و شکست خورد. بنابراین سید علی از گیل و دیلم سپاه آراست و روی به کوچصفهان نهاد. امیر محمد به فومن عقب نشست و سید علی همچنان رفت تا وارد رشت شد. از آن سوی امرای بیه پیش که از سوی سید علی رانده شده بودند، با امرا و حاکمان بیه پس همداستان شدند و همه یکباره روی به رشت نهادند. سید علی به پیکار آمد، اما شکست خورد و خود چند تن از سادات، از جمله دو پسر او کشته شدند(۷۹۱ق). متحدان فتح کنان تا تنکابن آمدند و این شهر را بسوختند. در اینجا سید هادی کیا به مقابله برخاست و مهاجمان را دور کرد و کسانی از سادات را به محافظت الموت و لمسر فرستاد که کیا ملک و خداوند محمد از تبعیدگاهها بیرون آمده و قصد آنجا کرده بودند؛ اما سپاه سید هادی کاری نتوانستند و کیا ملک و خداوند محمد بر آن نواحی استیلا یافتند. از آن سوی حاکم فومن لاهیجان و گوکه و پاشیج و رانکوه را گرفت و همه را به حکام سابق آنها از ناصروندان داد. با این همه پنج ماه بعد از امیر محمد رشتی برید و به تدبیری او را گرفت و از سید هادی کیا خواست بیاید و بر متصرفات سابق مستولی شود[۱۰].

کار کیا سید هادی کیا که اکنون عملاً جانشین برادرش سید علی شده بود، تا صفر ۷۹۱ق باز سراسر بیه پیش را تصرف کرد و ناصروندان را بیرون راند[۱۱]. در همین ایام سید هادی کیا که با تهدید امیر تیمور روبرو شده بود، ناچار مأمورانی به جنگلهای گیلان فرستاد و آنان اسکندر چلاوی (شیخی) را که از برابر تیمور گریخته بود، گرفتند و کشتند و سرش را نزد امیر جهانگشا فرستادند[۱۲]. چندی بعد ملک کیومرث رستمداری الموت را از دست خداوند محمد به در آورد؛ اما او نیز دوام نکرد و گویا در ۷۹۲ق سادات لاهیجان بر آنجا مستولی شدند[۱۳].

سید هادی پس از استیلا بر بیه پیش و استقرار بر حکومت، در قلمروهای کوچک و موروث پسران سید علی کیا و سید مهدی طمع کرد و آن ترتیب را به هم ریخت: لاهیجان را خود برداشت. رانکوه را به پسر خود سید محمد، کیسم را به سید ناصر کیا پسر سید حسین، گوکه را به سید حیدر کیا و سپس به پسر دیگر خود سید ابراهیم کیا ، و تنکابن را به سومین پسر خود سید یحیی کیا داد. چندی بعد امیر فلک الدین رشتی به لاهیجان رفت و با سید هادی کیا صلح کرد و کوچصفهان را به او واگذاشت. اما این پیمان با مخالفت پسرش امیر محمد روبرو شد و سرانجام به دست همو که با امیر علاء الدین پسر امیر دباج فومنی همداستان شده بود، کشته شد و امیر محمد در رشت به حکومت نشست. از آن سوی در ۷۹۷ق برادر زادگان سید هادی که املاک خود را از دست داده بودند، بر ضد او همداستان شدند. سید حسین کیا پسر سید علی کیا با امرای بیه پس متحد شد و با آنها به جنگ عمویش آمد، اما شکست خورد و بازگشت. در این میان مردم لاهیجان نیز به مخالفت با سید هادی کیا برخاستند. او ناچار به رانکوه و سپس به سیاه کله رود رفت و چون همه جا با انکار روبرو شد، سرانجام به تنکابن رفت. سید محمد کیا و سید حسین کیا آنگاه بر رانکوه و لاهیجان مستولی شدند. سید هادی نپذیرفت و به جنگ سید محمد کیا آمد؛ اما شکست خورد و اسیر شد(۷۹۸ق)[۱۴]. پس از استیلای کار کیا سید حسین کیا حاکم لاهیجان ، که علمای زیدی او را به امامت برداشته بودند، میان او و برادرش کار کیا سید رضی الدین کیا حاکم پاشیجا، که گفته اند به علوم دینی و دنیوی آراسته بود، خلاف افتاد (۷۸۹ق). زیرا مردم لاهیجان خواستار سید رضی بودند و در ایستادند تا او قصد آنجا کرد. وساطت سید محمد کیا، امیر رانکوه نیز سود نداد و سید رضی همچنان آمد تا مردم او را وارد شهر کردند و سید حسین کیا را گرفتند و به زندان انداختند. چندی بعد جایی نزدیک لنگرود را به سید حسین دادند و او را به آنجا فرستادند و سید حسین پس از کوششهای بسیار آنجا را آباد کرد. در این میان سید هادی کیا که در تنکابن می زیست و حکومت آنجا را به پسر خود سید یحیی کیا داده بود درگذشت.

کار کیا سید رضی کیا با برادران و عمو زادگان به نیکی رفتار می کرد و بیشتر آنها را املاک و شهرهایی داده بود. اما سید حیدر کیا پسر سید حسن کیا که بر گوکه حکم می راند، سر نافرمانی داشت و و سرانجام گریخت و نزد امیر تیمور رفت. دو سال بعد با رسولی از سوی امیر بازگشت و سید رضی به احترام پیام جهانگشای بزرگ، حیدر را نواخت و گوکه را به او داد و دختر خود را هم به ازدواج او در آورد. چندی بعد سید رضی کیا اشکور و دیلمان را باز تصرف کرد؛ و سید محمد کیا نیز الموت را از دست کیومرث پسر بیستون گاوباره به در آورد.[۱۵] . از زمانی که تیمور یورش هفت ساله به ایران را آغاز کرد، هیچیک از حاکمان گیلانات به اردو نرفته بودند و به ارسال خراج و پیشکشها بسنده کرده بودند. در سال ۸۰۶ق تیمور از قراباغ عزم تصرف گیلان کرد و نخست پسر خود شاهرخ را با تعدادی از امرا و شاهزادگان به آن سوی فرستاد. فرمانروایان گیلان هراسان شدند و شاهرخ در میانه راه بود که خراج و هدایای آنان رسید. امیر نیز محصلان را برای گرفتن بقایای خراج به گیلان فرستاد. سید رضی کیا و امیر محمد رشتی به تن خویش با پیشکشهای کرامند به اردوی تیمور رفتند. امیر آنها را نواخت و بر حکومت ابقا کرد. آنگاه به ملاحظه سیادت سید رضی، از مال کل گیلانات، ثلثی را به او بخشید و فرمان صادر شد که حاکمان گیلانات آن مقدار را هر سال به او دهند[۱۶].

استیلای کار کیا سید رضی کیا از این پس فزونتر شد. گرچه هنوز با امیران و امیرزادگان محلی نقاطی در دیلمان و بیه پس کشمکش داشت؛ ولی چنان بود که برخی مورخان در همین سالها از او با عنوان فرمانروای بیشتر گیلانات یاد کرده اند که در قزوین هم نفوذ داشت. چنانکه آورده اند در سال ۸۱۰ق لشکر به رودبار و دیلم برد و کیا جلال الدین پسر کیا ملک را در هم شکست. کیا جلال به قزوین گریخت اما شکرالله جمال الدین بلغر، حاکم قزوین، به درخواست سید رضی او را گرفت و خواست تسلیم کند. در این میان امیر زاده ابوبکر تیموری که به پیکار امرای مظفری و جلایری به سلطانیه می رفت، به ری رسید و کسانی را فرستاد تا کیا جلال را آزاد کردند. امیر شکرالله به مخالفت و مقابله برخاست؛ اما کاری از پیش نبرد و به رودبار رفت[۱۷]. بقایای اسماعیلیه الموت و دیلمان در همین سالها به دست سید رضی بر افتادند. غیر از پیکارهای منظم یا پراکنده او با اسماعیلیه، یک بار در ۸۱۹ق به دستور سید رضی، گروهی از دیلمیانِ اسماعیلیِ سپاه خود را که گویا در میان آنها چند تن از نوادگان علاء الدین، خداوند الموت، نیز بودند، قتل عام کرد و تاریخ فعالیت اسماعیلیه گیلان همینجا خاتمه یافت. یک سال بعد سید رضی کیا باز سراسر دیلمان را گرفت و این سرزمین تا آغاز سده ۱۱ق که شاه عباس گیلان را تصرف کرد، همچنان در دست کار کیائیان بود [۱۸]. روابط سادات با شاهرخ تیموری هم خوب بود و گاه که فرمانروای تیموری در آذربایجان قشلاق می کرد، سید رضی کیا با پیشکشها به اردو می رفت[۱۹] .

سید رضی کیا سرانجام در روز دوشنبه اول جمادی الاولی(۱۲ تیرماه) ۸۲۹ق در گذشت[۲۰]. پس از او برادرش کار کیا سید حسین کیا، که در حدود لنگرود می زیست، به لاهیجان آمد و رشته امور را در دست گرفت. در این میان کیومرث گاوباره در رستمدار به فعالیت برخاست و به کوهستانهای دیلم و الموت تا حدود تنکابن دست اندازی کرد. کار کیا سید محمد که از روزگار سید رضی حکومت رانکوه و کوهستانهای الموت و اشکور را در دست داشت در ۸۳۱ ق لشکر به آن صوب فرستاد و آنها طالقان را تاراج کردند و تا پای دژهای شمیران و قصران رفتند؛ در حالی که کیومرث نیز از آن سوی تنکابن را به باد غارت گرفت، اما به سبب مقاومت مردم سرانجام عقب نشست. چند ماه بعد کار کیا سید محمد لشکری از گیل و دیلم فراهم آورد و با سید مرتضی مرعشی حاکم ساری میز متحد شد و از امرای بیه پس نیز مدد طلبید و قرار شد هریک از سویی به رستمدار بتازند. سید محمد خود از راه نمک اوه رود ( نمک آبرود) که سر حد رستمدار است روی به آنجا نهاد و جملگی بر کیومرث تاختند و او را بشکستند ( ۸۳۲ق). اما گویا کار او یکسره نشده بود. از اینرو در محرم ۸۳۳ق باز سید محمد لشکر آراست و با سپهسالار خود محمد پسر نو پاشا به کوهستان رستمدار فرستاد که هنوز در دست کوتوالان و یاران کیومرث بود. آنان همه جا پیشروی کردند و دژهای طالقان و شمیران و اورا و امامه و نور را هم گرفتند[۲۱]. این زمان که فرمان سید محمد در کوهستانهای شرق گیلانات همه جا روان بود، موجباتی پیش آمد که نفوذ او را در سرزمینهای پستِ قلمرو سادات نیز گسترده کرد: سید محمد کیا با داماد خود سید یحیی کیا پسر سید حسین ، که مردی بد خود و بد کردار بود، دچار اختلاف شد. سید حسین به طرفداری از پسر به تدارک جنگ برخاست. سید محمد نخست به نصیحت برخاست و سید نصیرالدین، پدر سید ظهیرالدین صاحب تاریخ گیلان، را نزد سید حسین فرستاد، اما سود نکرد و جنگ در گرفت. سید حسین شکست خورد و لاهیجان و لنگرود به دست سید محمد افتاد[۲۲]. اندکی بعد لاهیجان را به پسر خود سید ناصر کیا داد و به رانکوه، تختگاه خود، رفت. سید حسین کیا که به کوچصفهان رفته بود، لشکری به کمک امرای بیه پس گرد کرد و همراه خداوند محمد اسماعیلی که این زمان در کوهدم بود، روانه لاهیجان شد. مردم لاهیجان که دل با او داشتند، به مخالفت با سید ناصر برخاستند و سید حسین کیا را به شهر وارد کردند. سید محمد کیا ناچار آماده جنگ شد. در این میان جهان شاه میرزا تیموری که از برادر خود اسکندر میرزا گریخته و در طارم مقام گرفته بود، میر حسین طارمی را با لشکر به مدد سید محمد فرستاد. سید حسین به پیکار آمد؛ اما شکست خورد و دستگیر شد. او را به رانکوه و از آنجا با خانواده اش به لمسر و سپس به الموت بردند و حبس کردند. سید محمد آنگاه حکومت لاهیجان را به کیا سلطان حسین، برادر زاده کیا سید حسین داد[۲۳].

کار کیا سید محمد کیا پنج پسر داشت و هریک را به حکومت شهر و ناحیه ای گمارده بود. از آن جمله ولایت اشکور و لمسر را به سید ناصر کیا؛ و رودسر و پلو رودبار را به سید احمد کیا داده بود؛ و این هردو پسران شادخوار و عشرت جوی بودند. چون نصایح سید محمد نتوانست در آنها در نگرفت، املاک و حکومتهاشان را گرفت. آن دو به دشمنی برخاستند و نزد دایی خود سید رضی کیا، حاکم لاهیجان رفتند. چون سید رضی در گذشت(۸۲۹ق)، سید محمد برای خاموش کردن عداوتشان، هردو را به حکومت بازگرداند. اما آن دو فرستاده پدر را کشتند و یارانشان بر خود سید محمد هجوم بردند و او را گرفتند و دو برادر در رانکوه به حکومت نشستند(۸۳۳ق). چون تابستان شد، سید محمد را به بهانه ییلاق روانه الموت کردند و تحت نظر نگاه داشتند. سید محمد همانجا بود تا در سوم جمادی الاولی( ۱۹ اردیبهشت)۸۳۷ق در گذشت. پیکرش را به ملاط آوردند و دفن کردند[۲۴].

کار کیا سید ناصر کیا و برادرش کار کیا سید احمد کیا در آغاز با هم یار و موافق بودند.بعضی از قلمرو پدر را دو نیم کردند؛ ولی الموت را به برادر مهتر خود سید رکابزن دادند و دیگر برادران را هم بی نصیب نگذاشتند. سید ناصر چندی بعد لشت نشا و پاشیجا را هم از دست فرزندان سید حسین کیا بیرون آورد؛ اما هر دو برادر بیشتر عمر فرمانروایی را به کشمکش و جنگ با برادر زاده ها و عموزاده ها و امرای بیه پس سپری کردند. چنانکه در رمضان ۸۴۰ق امیر علاء الدین حاکم فومن لشکری بزرگ گرد کرد و با حاکمان بیه پس از گیل و طوالش روانه لاهیجان شد. سید ناصر کیا هم از تنکابن و طالقان[۲۵] و اشکور و بیه پیش سپاه تدارک دید؛ اما پس از نبردهایی در اطراف کوچصفهان، بدون پیروزی یا شکست قطعی، به مقر خود بازگشتند. چندی بعد، به گفته مرعشی بر اثر افساد و تحریک دیلمیان، خاصه علی کیای دیلمی که مشاور و در حکم وزیر سید احمد کیا بود، میان دو برادر نزاع افتاد و سرانجام در اواخر رجب ۸۴۵ق کار به جنگ کشید. سید احمد پیروز شد و رانکوه را تصرف کرد؛ ولی به زودی ناچار به عقب نشینی شد و سید ناصر کیا مستولی شد و رودسر، تختگاه سید احمد، را هم گرفت(شعبان ۸۴۵ق). کار کیا سید احمد کیا به دیلمان و از آنجا به قزوین رفت و نامه ای با رسولی نزد شاهرخ به هرات فرستاد. در صفر ۸۴۶ق از هرات فرمان رسید که حکام سلطانیه و کاوه رود با لشکر به مدد سید احمد روند. سید احمد هم خود از حاکمان طارم و ملاحده مدد گرفت و جملگی به رودبار الموت رفتند. سید ناصر کیا لشکر به آنجا فرستاد و در ربیع الاول ۸۴۶ بر سید احمد غالب آمد؛ و او ناچار به رشت گریخت. اما امیر محمد رشتی او را بازداشت کرد و به دستور کارکیا سید ناصر همانجا نگاه داشت تا چند سال بعد در ۲۸ رجب ۸۵۳ق در گذشت[۲۶]. کار کیا سید ناصر کیا پس از در هم شکستن سید احمد، بر سراسر بیه پیش به استقلال فرمان راند و با یکی از مهمترین فرمانروایان بیه پس یعنی امیر محمد حاکم رشت صلح و رابطه خویشاوندی برقرار کرد و یک بار هم به اتفاق او لشکر به مدد امرای شاهرخ در سلطانیه برای جنگ با احمد مغول فرستاده بود. به همین سبب چون در ۸۵۰ق شاهرخ به نیشابور آمد، مولانا جلال الاسلام قاضی سمنانی را به لاهیجان فرستاد تا سید ناصر کیا را از سوی فرمانروای تیموری مورد مرحمت قرار دهد[۲۷]. کار کیا سید ناصر کیا سرانجام روز جمعه ۱۲ ذی قعده ۸۵۱ق در گذشت؛ در حالی که پیشتر پسر خود سلطان محمد را نیابت داده بود و او رشته امور را در دست داشت[۲۸].

کار کیا سلطان محمد کیا( به روایت شوشتری در ۸۲۵ق در قلعه رودبار زاده شده بود[۲۹]) چون استقلال یافت به بسط نفوذ و قلمرو خود برخاست. در این سالها جهانشاه قره قویونلو بر قسمتهای غربی و شمالی ایران استیلا یافته بود و قصد تصرف خراسان داشت ( ۸۶۱-۸۶۲ق). سادات گیلان هم از جمله فرمانروایانی بودند که مطیع او شدند و باج و خراج می فرستادند؛ چنانکه جهانشاه برای بعضی از جنگها، از گیلان نیز سپاه می خواست و مس گرفت[۳۰] . در همین ایام کیومرث گاوباره شاه محلی رستمدار در گذشت و میان دو پسر او کاووس و اسکندر خلاف افتاد. سلطان محمد نخست به حمایت کاووس برخاست و او توانست لاریجان را تصرف کند و اسکندر را در قلعه نور به زندان اندازَد؛ ولی چندی بعد او را آزاد کرد و املاکش را باز گرداند. همین ایام جهانشاه که مدتی در طالقان بود، روی به خراسان نهاد. خویشاوندان ملک کاووس که از هیبت و خشونت او هراسان بودند، جملگی به اردوی امیر تیموری رفتند و فرمان حکومت رستمدار به نام ملک اسکندر صادر شد. جهانشاه همچنین به کارکیا سلطان محمد دستور فرستاد که با اسکندر همراهی کند و کاووس را وادارد تا به املاک موروث قناعت کند. پس از ماجراهایی سلطان محمد کیا لشکر به اسکندر داد و او بر کاووس چیره شد و رستمدار را زیر نگین گرفت. در اوایل سال ۸۶۳ق میان کار کیا سلطان محمد و امیر محمد رشتی دشمنی بروز کرد و کار به پیکار کشید. امیر محمد شکست شکست خورد و سلطان محمد کیا تا حدود رشت را تصرف کرد. اندکی بعد امیر محمد به بادکوبه گریخت و نظام الدین یحیی وزیر سلطان محمد کیا رشت را هم گرفت و امیر تجاسپ، پسر خردسال امیر محمد را در آنجا به حکومت نشاند و کوتاه زمانی بعد سلطان محمد او را برداشت و برادر خود شاه یحیی را حکومت رشت داد. او همچنین پسر خود سلطان علی کیا را حکم لاهیجان کرد ( حدود ۸۷۱ق)[۳۱]. از آن سوی باز میان کاووس و برادرش اسکندر نزاع افتاد. کار کیا سلطان محمد برای کمک به اسکندر لشکر آراست؛ اما چون خبر قتل جهانشاه در رسید(۸۷۲ق)، از آن قصد بازگشت و به درخواست امرای قزوین، که از آشوب آن ولایت بیم داشتند، امرای دیلم را دستور داد لشکر به قزوین برند و آن ولایت را ضبط کنند. سید ظهیرالدین مرعشی، صاحب تاریخ گیلان، سرکرده این سپاه بود. چون به قزوین رفتند خبر رسید که میرزا حسن علی، پسر جهانشاه در تبریز به حکومت نشسته و داروغه به قزوین فرستاده است. به دستور سید ظهیرالدین دیلمیان قزوین را رها کردند؛ اما چون ترکمانان آن شهر را آماج حمله قرار دادند، بازگشتند و همانجا بودند تا جلوداران سپاه سلطان ابوسعید تیموری در رمضان ۸۷۲ق به قزوین رسیدند. ظهیرالدین آنجا را ترک کرد؛ ولی باز به سبب هجوم ترکمانان بازگشت و تا وصول ابوسعید همانجا ماند ص ۴۱۸[۳۲]. از آن سوی حسن بیک آق قویونلو ( اوزون حسن) به سرعت بر قلمرو قرا قویونلوها استیلا می یافت و امرا و حاکمان شهرها به اطاعتش گردن می نهادند و او نیز داروغه و حاکم بر شهر ها نصب می کرد(۸۷۲ق). ظاهراً در همین ایام لشکریان کار کیا سلطان محمد مشغول محاصره قلعه طارم و غارت اطراف بودند و چون نمایندگان و مردان حسن بیک به آنجا رسیدند، آنان طارم را رها کردند و رفتند. آن دسته از لشکریان کار کیا هم که در قزوین بودند، بنا به گزارشی، به رودبار عقب نشستند[۳۳]. همین ایام میان امیر رستم، حاکم کوهدم، و کارکیا سلطان محمد اختلاف افتاد. چون کارکیا لشکر به آن سوی فرستاد، رستم گریخت و به اردوی حسن بیک پناه برد که هنوز ارتباطی میان او و سادات گیلان ایجاد نشده بود. بعضی از خویشان امیر محمد حاکم سابق رشت هم در اردبیل و آستارا دست و پایی کردند و بیامدند و با امیر رستم که او گویا نیز به گیلان آمده بود همداستان شدند و آشوبی بزرگ به راه انداختند. امیر علاء الدین، حاکم فومن و سپاهیان کار کیا سلطان محمد آشوب را فرو نشاندند و بسیاری را بازداشت کردند؛ ولی اندکی بعد به توصیه و تهدید حسن بیک، قلمرو سابق امیر رستم را به او بازگرداندند و او نیز پسر خود را بر آنجا گمارد و خود به اردوی فرمانروای ترکمان بازگشت[۳۴]. در ۸۷۳ق کار کیا سلطان محمد، لشکری آراست و با سید عبدالکریم مرعشی، که از مدتها پیش از برابر سید زین العابدین گریخته و به گیلان پناه برده بود، به مازندران فرستاد. سید زین العابدین گریخت و ساری به دست عبدالکریم افتاد[۳۵]. در این ایام که بیشتر ایران عرصه کشمکشها و سلطه جوئیهای ترکمانان و آخرین فرمانروایان تیموری بود، سادات گیلان برای حفظ خود و جلوگیری از هجوم این فرمانروایان، ناچار گاه از این و گاه از آن اطاعت می کردند. مدتی دراز مطیع امیر تیمور و شاهرخ و جانشینان او بودند. آنگاه به اطاعت جهانشاه قرا قویونلو در آمدند؛ و این زمان که هنوز حسن بیک استیلای خود را تثبیت نکرده بود، و سلطان ابو سعید به مصاف او می رفت، خود را مطیع فرمانروای امیر تیموری خواندند و پیشکشهای کرامند به بسطام و سپس دامغان، اردوی ابوسعید، فرستادند و آورده اند که خطبه و سکه به نام او کردند[۳۶]. اندکی بعد در همین سال سلطان ابوسعید کشته شد و سپاهش پراگنده گشت و گروهی از معتبران و امرا و لشکریان او به گیلان رفتند و مورد استقبال کار کیا قرار گرفتند[۳۷]. به نظر می رسد که کار کیا سلطان محمد در مازندران نیز چندان نفوذ داشته است بعضی مورخان فرمانروای مرعشی آن دیار را امیرِ منصوب و دست نشانده او خوانده اند. چنانکه آورده اند چون پس از قتل ابوسعید، قزوین دستخوش غارت و آشوب شد، امیر مازندران به دستور کارکیا سلطان محمد با سوار و پیاده به قزوین رفت و به تفحص و گردآوری اموال سلطان ابوسعید مشغول شد و از اموال و حقوق دیوانی آنچه توانست تحصیل کرد و همه را به گیلان فرستاد. بعد از چند روز به دستور کارکیا متوجه قلعه شمع ایران و طارم شد و سید عضد قزوینی از طرف کار کیا داروغه قزوین شد. اما چون دست تطاول و ستم دراز کرد، گیلانیان باز بیامدند قزوین را نگاه داشتند تا داروغه منصوب از سوی اوزون حسن آمد و شهر را تحویل گرفت[۳۸]. قدرت و نفوذ کار کیا سلطان محمد در این ایام که قلمروی بزرگ زیر نگین داشت چنان بود که بعضی نویسندگان تمام گیلانات را در تصرف دو پادشاه است که « دو تختگاه دارند و از غایت موافقت آن دو تخت را یکی شمارند و سفید رود در میان آن دو ولایت فاصله است و از اتفاق و اتحاد آن دو پادشاه آنکه هریک در مملکت دیگری نافذ فرمان است: شرق سفید رود ولایت قطب السلطنه و الدین کار کیا سلطان محمد است... و غربی سفید رود مملکت حضرت سلطنت پناه سلطان علاء الدین دباج است...[۳۹]». این موافقت و پهنه نفوذ کار کیا چنان بود که دیگری از مورخان تصریح کرده است که حکام دارالمرز از آستارا تا استرآباد مطیع او بودند[۴۰]. ظاهراً چندی بعد از قتل سلطان ابوسعید، کار کیا سلطان محمد به اطاعت از اوزون حسن گردن نهاد؛ و گفته اند که با تعهد پرداخت سالانه مقداری معتنابه ابریشم به خزانه او، نظارت و حکومت بیه پس را هم، گویا پس از مرگ امیر فلک الدین حاکم رشت، و امیر علاء الدین حاکم فومن در ۸۸۰ق[۴۱]، به دست آورد؛ و از اینرو در ۸۸۲ق امیر اسحاق را به حکومت آن نواحی- و به تعبیر درست تر، حاکم رشت و توابع- نشاند[۴۲]. کار کیا سلطان محمد کیا چهار شنبه پایان ربیع الاول ۸۸۳ق،یک روز پس از آنکه فرستاده سلطان خلیل آق قویونلو را استقبال کرد، درگذشت[۴۳].

پسر و جانشین او کار کیا میرزا سید علی(متولد جمعه ۱۹ رمضان ۸۴۷ق[۴۴]) یکی از بزرگترین فرمانروایان گیلان در سده های ۹و ۱۰ق ، از روزگار حیات پدر در امور حکومت و سیاست دخالت داشت و از ۸۶۲ق رسماً به حکومت لاهیجان منصوب شده بود. چون کار کیا سید محمد در گذشت (۸۸۳ق) به حکومت نشست. برادرانش همه مطیع و متحد او بودند و میرزا علی لشت نشاء را به کوچصفهان که قلمرو برادرش سید حسن بود، افزود و دیگر برادران را هم بی نصیب نگذاشت[۴۵]. در ۸۷۱ق تنکابن را به سلطان هاشم واگذاشت و در ۸۸۷ق سالار پسر رستم کوهدمی را که با ترکمانان همداستان شده و دست به تجاوز و ستم بر مردم گشوده بود، دستگیر و تنبیه کرد و کوهدم و نقله بر را به امیر اسحاق حاکم رشت داد .در ۸۹۳ق سید عبدالکریم مرعشی که از سالها پیش به سید محمد پناهنده شده بود و در گیلان می زیست، لشکری داد تا به مازندران رود و قلمرو موروث را طلب کند. سید عبدالکریم ساری را گرفت و سید زین العابدین به سواد کوه گریخت و از یعقوب بیک اق قویونلو کمک خواست. یعقوب بیک لشکری بزرگ به تصرف گیلان فرستاد؛ اما کار به صلح ختم شد و کار کیا میرزا علی ارسال خراج به فرمانروای ترکمان را بر عهده گرفت و سید عبدالکریم را هم، که باز مازندران را رها کرده و به گیلان آمده بود، به اردو فرستاد[۴۶]. این حادثه میرزا سید علی را خراجگزار و مطیع یعقوب بیک گردانید. چنانکه دو سال بعد(۸۹۵ق) که فرمانروای ترکمان به ییلاق سهند رسید، شاهان و حکام، از جمله کار کیا میرزا علی، برای اظهار اطاعت به اردو رفتند[۴۷]. در همان سال یعقوب بیک در گذشت و چندی بعد میر عبدالملک سپهسالار لمسر به دستور میرزا علی عازم تصرف قزوین شد.میر عبدالملک، یوسف بیک ترکمان را که به آن صوب می آمد در هم شکست و قزوین را گرفت و چندی بعد هجوم بداق بیک به آنجا را نیز در هم شکست(۸۹۶ق). آنگاه به دستور میرزا علی به سلطانیه هجوم برد و ساتلمیش بیک پسر یوسف بیک را که در اینجا لشکر آراسته بود درهم شکست و به قزوین بازگشت. چند بعد جهانشاه ترکمان خود را حاکم عراق(عراق ایران) خواند و به تسخیر شهرها اقدام کرد. کار کیا میرزا علی باز میر عبدالملکِ سپهسالار را با لشکر روانه قزوین کرد و ملوک رستمدار را نیز دستور داد با او همراه شوند. در کردان میان دو گروه جنگ شد. جهانشاه شکست خورد و میر عبدالملک شهریار و طهران و ری و ورامین را گرفت و تا فیروز کوه پیشروی کرد[۴۸]. از آن سوی ترکمانان سلطانیه قصد تصرف طارم کردند ؛ اما میر عبدالملک به سرعت بر سر آنها فرود آمد و آن لشکر را درهم شکست(۸۹۷ق). دوسال بعد کار کیا میرزا علی قلمرو مرعشیان را مورد هجوم قرار داد و سید شمس الدین را وادار به صلح کرد بر آن قرار که بار فروش را به سید عبدالکریم دهد و آمل و ساری در دست او بماند. همین ایام برای تنبیه مالک جهانگیر رستمداری لشکر به ناتل فرستاد و آنجا را ویران کرد و اندکی بعد کلاردشت را هم گرفت و ملک شاه غازی را دستگیر کرد و ملک اسکندر را بر آنجا نشاند( ۸۹۹ق)[۴۹].

در همین ایام اسماعیل صفوی پسر خردسال شیخ حیدر، از بیم رستم بیک ترکمان، با برادران و خاندانش فراری شد؛ و چون امیر اسحاق حاکم رشت از دوستان و نزدیکان محمد بیک شوهر شاه پاشا خاتون دختر شیخ جنید بود، صفویان به قلمرو او رفتند و در رشت مقام گرفتند. چندی بعد کارکیا میرزا علی که معتقد بود امیر اسحاق از عهده پذیرایی و محافظت او بر نخواهد آمد، صفویان را به لاهیجان دعوت کرد و استقبالی پر شکوه تدارک دید و اسماعیل را در خانه ای در میدان لاهیجان روبروی مدرسه کیا فریدون فرود آورد. اسماعیل بیش از ۶ سال همانجا ماند و از همواره از مهمان نوازی و حمایت و احترام کارکیا برخوردار بود. رستم بیک چند بار به تهدید کارکیا برخاست تا او را به استرداد اسماعیل وادارد؛ و حتی چند بار به دامنه ارتفاعات جنوبی قلمرو او حمله برد؛ اما میرزا علی تن در نداد. چندی بعد در ۹۰۶ق، که رستم بیک در گذشته و قلمرو اوزون حسن میان نوادگان او، سلطان مراد و الوند بیک تقسیم شده و همه جا آشوب و پریشانی بود، اسماعیل خواست به اردبیل بازگردد. کار کیا به سبب صغر سن و قلت یارانش از او خواست بماند. اما اسماعیل نپذیرفت و براه افتاد و میرزا علی یکی از سادات بلند پایه خاندان خود را با او همراه کرد. در راه بعضی از حاکمان بیه پس، که گفته اند با الوند میرزا همراه بودند، مزاحمتهایی برای اسماعیل ایجاد کردند[۵۰]. چون اسماعیل به اردبیل رفت، کار کیا میرزا علی به گوشمالی امیر اسحاق رشتی برخاست. لاهجی دلیل این تازش را اولاً عهد و پیمان امیر اسحاق با الوند بیک، بدون اجازه کارکیا ؛ ثانیاً همداستانی او با سید شمس الدین مرعشی، وقتی که کار کیا میرزا علی لشکر به آنجا می فرستاد و به همین سبب نتوانست ساری را تصرف کند؛ و ثالثاً مزاحمتی که برای اسماعیل صفوی در راه بازگشت او به اردبیل ایجاد کرده بود. میرزا علی بنابراین لشکر آراست و سادات مازندران و امرای رستمدار و داروغه قزوین و حاکمان فیروزکوه و دیگر امرای تابع او همه با لشکرهای خود گرد آمدند و جملگی به بیه پس تاختند؛ اما از امیر اسحلق و متحدانش شکست خوردند و کارکیا ناچار به صلح شد و کوچصفهان را به امیر اسحاق داد( ۹۰۷ق)[۵۱]. در این میان اسحاق درگذشت و امیر حسام الدین به کومت نشست؛ اما نزاع میان بیه پیش و بیه پس خاتمه نیافت. چه میرزا علی می خواست از فرصت استفاده کند و کوچصفهان را باز پس گیرد.اما حسام الدین و سپهسالارش عباس آن شهر را محافظت کردند و حتی به لشت نشاء نیز یورش بردند و مردان کار کیا را بیرون راندند و آن جا را بسوختند. آنگاه عباس به لاهیجان رفت و از آنجا قصد رانکوه کرده که مقر میرزا علی بود. کار کیا میرزا علی از آنجا هم عقب نشست و عباس رودسر و رانکوه را گرفت و غارت کرد و آتش زد. کار کیا ناچار صلح کرد و جیحان و رحمت آباد را به حسام الدین داد. چند ماه بعد باز کار کیا در صدد شد متصرفات سابق را باز پس گیر؛ اما ناکام ماند و کار را رها کرد(۹۰۸ق).

کوچصفهان و لشت نشاء را کارکیا میرزا علی از سالها پیش به برادر خود سلطان حسن داده بود. در این تاریخ که کوچصفهان از دست رفته و لشت نشاء نیز سوخته و ویران شده بود و سلطان حسن در آمد و املاکی نداشت، میرزا علی طالقان را به او داد. اما امرا و کارگزاران دو برادر که با یکدگر رقابت و دشمنی داشتند به کار برخاستند تا میان آن دو را نیز به هم زدند و بخصوص خبر آوردند که کار کیا میرزا علی بر آن است تا سلطان هاشم، برادر دیگر، را جانشین خود گرداند. چندی بعد امیر حسام الدین رشتی لشکر برداشت و برای جنگ روانه دیلمان شد. کار کیا میرزل علی از یک سوی سلطان حسن را دستور داد به دیلمان رود؛ و از سوی دیگر سلطان هاشم را با لشکر روانه رشت کرد.مقارن ایامی که حسام الدین در دیلمان تاخت و تاز می کرد، سلطان هاشم رشت را به باد غارت داد، و یارانش چنان مشغول شدند که از جنگ و تصرف شهر باز ماندند و هریک از گوشه ای متفرق شدند و امرایشان هم به همین بهانه روی به بازگشت نهادند؛ اما مورد هجوم پادگان رشت، که سربازانش چند روز پیشتر گریخته بودن، واقع شدند و بسیاری از مردم بیه پیش کشته و بعضی سرانشان اسیر شدند( ۹۰۹ق)[۵۲]. در زمستان ۹۰۹ق شاه اسماعیل به قصد تصرف فیروز کوه و تنبیه کیا حسین چلاوی، به آن ولایت رفت. سلطان حسن برادر میرزا علی در اینجا به حضور شاه رسید و به گرفتن تاج و کمر و قبه های زرین و مرصع مفتخر شد و به گیلان بازگشت؛ اما اندکی بعد، شاید به استظهار توجه شاه اسماعیل به او، بر میرزا علی طغیان کرد و کیا فریدون را که رکن سلطنت برادرش بود به قتل آورد و کار کیا میرزا علی نیز خود یا با فشار سلطان حسن، کناره گرفت و رشته امور را به برادر داد (۹۱۰ق)[۵۳]. گفته اند سلطان حسن پیشتر با امیر حسام الدین توافق کرده بود که چون خود به حکومت نشیند، میان آن دو اتحاد و پیمانی ایجاد گردد. اما پس از آن که سلطان حسن بر تخت نشست، حسام الدین عقد اتحاد را به فرستادن میرزا علی به رشت موکول کرد و در همان حال به بیه پیش هجوم برد و به غارت و سوختن لاهیجان و رانکوه دست زد و چون مردم به دفاع برخاستند، به بیه پس بازگشت. کار کیا سلطان حسن پسر خود سلطان احمد خان را به شکایت نزد شاه اسماعیل فرستاد. شاه از احمد خان استقبال کرد و دختر لله بیک امیر الامرای خود را به او داد و لشکری به فرماندهی بیرام بیک با او به گیلان فرستاد.بیرام بیک در اینجا همراه با لشکریانی که امرای مازندران و رستمدار به درخواست سلطان حسن فرستاده بودند، با حسام الدین به کشمکش آغاز کرد؛ اما چون هوا گرم شد، با اجازه شاه گیلان را رها کرد و برفت. سلطان حسن باز احمد خان را به دربار شاه فرستاد. شاه نیز کرد بیک، از امرای بزرگ خود را به گیلان فرستاد و به حسام الدین دستور داد ولایات متصرفی بیه پیش را باز گرداند و با سلطان حسن عهد صلح نویسد. حسام الدین به انکار برخاست و کرد بیک بی حصول مقصود بازگشت. از آن سوی کار کیا سلطان حسن به استمالت برادر دیگر خود سلطان هاشم برخاست و او را به درخواست خود به حکومت طالقان و لمسر گمارد؛ اما سلطان هاشم به راه نیامد و شکایت به شاه برد که کار کیا سلطان حسن ملک موروث را به او نمی دهد. شاه نیز لشکری در اختیار او نهاد. سلطان هاشم در کرجیان موضع گرفت و آشکارا به جنگ با برادر برخاست. سلطان حسن کوشید او را نصیحت کند و چون راه به جایی نبرد، محمد کیا، سپهسالار تنکابن را بر سر او فرستاد. سلطان هاشم به سخت سر رفت و چون جنگ شد، تاب نیاورد و گریخت و سر انجام به مازندران پناه جست[۵۴]. ظاهراً شاه اسماعیل باز برای ایجاد صلح میان سلطان حسن و حسام الدین، شیخ نجم الدین گیلانی را به آنجا فرستاد و شیخ که دانست حسام الدین به راه نمی آید و حتی فرستادگان او را حبس کرده است، از شاه اجازه حمله به بیه پس خواست. شاه اسماعیل که این زمان در کردستان بود، خود روانه گیلان شد و در طارم اردو زد. احمد خان پسر سلطان حسن اینجا نیز باز به اردوی شاه رفت(۹۱۱ق). از آن سوی، میرزا علی که نسبت به دو تن از امرای سلطان حسن سخت بد گمان بود و می اندیشید که آن دو سرانجام سلطان حسن را به کشتن او تحریک خواهند کرد، پیشدستی کرد و چند تن از امرای دولت و حکام ولایات را با خود همداستان کرد و مقر او را شبانگاه در رانکوه به محاصره گرفت. آنگاه تنی چند از یارانش به درون رفتند و سلطان حسن را در بستر خواب به قتل آوردند( پنجشنبه ۴ رمضان ۹۱۱ق). به دنبال این حادثه امرای سلطان حسن گرد آمدند و به مقابله رفتند. میرزا علی شکست خورد و گریخت، ولی او را گرفتند و کشتند. این حادثه روز جمعه ۵ رمضان ۹۱۱ق، یعنی چند ساعت پس از قتل سلطان حسن اتفاق افتاد[۵۵]. کار کیا میرزا علی موقع مرگ ۶۴ سال داشت و ۲۶ سال پس از پدر به استقلال فرمان راند. او فرمانروایی نیرومند و در عین حال پرهیزگار و عابد و پاکدل بود و با مردم به عدالت رفتار می کرد؛ چنانکه مالیاتهای ستمگرانه زنه زر ( مالیات مخصوص ازدواج) و مرده سورانه ( مالیات کفن و دفن) را در قلمرو خود، جز تنکابن که در دست سید یحیی عموی او بود، برداشت و به دختران نیز اجازه داد از والدین بدون پسر خود ارث برند[۵۶].

چون سلطان حسن به قتل رسید، پسرش سلطان احمد خان در اردوی شاه اسماعیل در طارم بود. به گزارش لاهجی چون از واقعه خبر یافت مبلغی هنکفت به نوکران و صاحب منصبان شاه داد و اجازه رفتن گرفت و به گیلان روانه شد. اما حسینی آورده است که شاه بر حسب حقوق خدمت، او را با اسباب پادشاهی و لشکر بسیار به گیلان فرستاد و تأکید کرد که قاتلان پدر را به مجازات رسانَد. بنابراین خان احمد چون به رانکوه رسید، نخست کشندگان سلطان حسن و میرزا علی را گرفت و همه را به قتل آورد[۵۷]. چندی بعد شاه اسماعیل به قصد تسخیر بیه پس به راه افتاد و کار کیا سید احمد خان هم با سپاه در خورمه لات به او پیوست. جلوداران لشکر صفوی کوچصفهان را گرفتند و مقرر شد شاه خود به سمت فومن و سید احمد خان به سوی رشت روند. اما حسام الدین در دافجا موضع گرفته بود، ناچار از شاه عفو و صلح خواست. شاه پذیرفت و صلح شد بر آن قرار که تا وقتی روابط سید احمد با شاه حسنه است، حسام الدین نیز با کار کیا سید احمد در مقام صلح باشد. شاه اسماعیل آنگاه لله بیک را در کوچصفهان گذاشت و خود از راه طارم به سلطانیه رفت. سید احمد خان نیز روانه لاهیجان شد؛ اما به گفته لاهجی از آغازهای حکومت ناچار بود با امرا و خوانین و اطرافیان کم خرد و منافق خود به کشمکش در افتد. حتی عمویش سلطان هاشم هم یک وقت به فکر تصرف حکومت افتاد؛ اما شکست خورد و کشته شد[۵۸]. به علاوه حسام الدین هنوز به فکر تصرف بیه پیش بود و به انواع وسایل، بخصوص به توسط یکی از نزدیکان و وابستگانش، شیخ نجم الدین، که از امرای مقرب شاه بود، در این کار می کوشید. چنانکه در ۹۱۳ق به توسط همو حکمی از شاه گرفت که او را به عنوان حاکم پشتکوهِ بیه پیش و لشت نشاء می شناخت. کارکیا سید احمد نپذیرفت و کسانی را نزد شاه اسماعیل فرستاد و آن حکم را نقض کرد. حسام الدین آماده جنگ شد؛ اما چون دید کارکیا سید احمد نیز به جنگ در ایستاده، از لشکر کشی منصرف شد. اما اندک زمانی بعد به واسطه همان شیخ نجم الدین به شاه قبولاند که لاهیجان را به نام و برای او تصرف کند و لشت نشاء را خود بردارد. چون موافقت شاه رسید، حسام الدین لشکر برداشت و روانه دیلمان شد. کارکیا سید احمد هم لشکری از سراسر پشتکوه و رانکوه و لاهیجان گرد آورد و به جنگ رفت؛ اما شکست خورد و لاهیجان به دست حسام الدین افتاد( ۹۱۴ق). کارکیا به رانکوه رفت و شرح واقعه را به شاه اسماعیل در بغداد نوشت. چند ماه بعد (۹۱۵ق) حسام الدین به توسط شیخ نجم الدین فرمان حکومت لشت نشاء را نیز از شاه گرفت. کار کیا این بار نیز آماده جنگ شد و باز نماینده ای نزد شاه فرستاد. حسام الدین از فرصت سود برد و پاشیجا و لشت نشا را به باد غارت و ویرانی داد. در این میان شیخ نجم الدین درگذشت و نماینده کار کیا سید احمد توانست شاه اسماعیل را به ابقای لشت نشا در دست کارکیا راضی کند. شاه همچنین به طرفین دستور ترک مخاصمه داد و کار کیا را نزد خود خواند. سید احمد به دیدار شاه رفت و شاه نیز او را بسی نواخت و حکومت سراسر دارالمرز از آستارا تا استراباد را به او داد و در این باره فرمان نوشت و منشورها به همه جا فرستاد(۹۱۶ق)[۵۹].

شاه اسماعیل همین زمانها به سرکوب ازبکها رفت و آنگاه روی به گیلان نهاد (۹۱۷ق) و از کار کیا سید احمد خواست برای تصرف بیه پس در رکاب او آماده شود. حسام الدین هراسان شد و مادر و پسر خود امیر دباج را با هدایا به اردو فرستاد و شاه را خشنود گردانید و از لشکر کشی بازش داشت. با این حال حسام الدین دست از دشمنی با کار کیا بر نداشت و این بار آقا رستم روز افزون، حاکم ساری، به وساطت برخاست، ولی راه به جایی نبرد. در این میان آقا رستم در گذشت و سید عبدالکریم با اجازه کارکیا ساری را تصرف کرد و آقا محمد پسر آقا رستم را بیرون راند[۶۰].

امیر حسام الدین چندی بعد درگذشت و پسرش امیر دباج حکومت بیه پس را به دست گرفت. اما با دیوانیان و تحصیلداران شاه اسماعیل بد رفتاری کرد. شاه نیز دورمیش خان دستور داد همراه با سید احمد خان، که آن زمان در اردوی شاه بود، به سرکوب و تنبیه امیر دباج اقدام کند. امیر دباج سخت هراسان شد و مال و هدایا به شاه پیشکش کرد و نامه ای هم به کارکیا سید احمد نوشت و او را به وساطت برانگیخت. کار کیا کوشید تا سرانجام شاه را از حمله به بیه پس باز داشت[۶۱].

چون شاه طهماسپ بر تخت نشست، کارکیا سید احمد خان همچنان مطیع صفویه ماند و به قزوین حضور یافت و مورد عنایت و احترام شاه واقع شد[۶۲]. احتمالاً پس از این دیدار (۹۳۲ یا ۹۳۳ق)از مذهب زیدیه جارودیه که مذهب قدیم گیلانیان بود، به مذهب اثنی عشریه گروید و مردم را نیز به آن تشویق کرد. او سرانجام در روز دوشنبه ۲ شعبان ۹۴۰ق در ۴۶ سالگی در گذشت [۶۳].

پس از مرگ سید احمد خان، پسر مهتر او، سید علی کیا، با تمایل امرا، خاصه سید یحیی کیا دایی و سپهسالار بیه پیش به حکومت نشست. اما شش ماه بیشتر دوام نیاورد. چه برادر کهترش سید حسن کیا که مردی متهور و بی باک بود، به دعوی برخاست و لشکر آراست و روی به لاهیجان نهاد. سید علی به مقابله رفت ولی بیشتر مردانش دل با سید حسن داشتند و از اینرو سید علی را رها کردند و به برادرش پیوستند. سید علی گریخت. اما سید حسن کیا او را به چنگ آورد و کشت و خود به حکومت نشست (۹۴۱ق)[۶۴]. در آغاز حکومتش امیر دباج ملقب به مظفر سلطان حاکم بیه پس را در هم شکست و تمام گیلانات را تصرف کرد. مدت حکومت او که حدود سه سال به طول انجامید با ستمگری و خونریزی توأم بود و بسیاری از اعیان گیلان را به قتل آورد. سرانجام خود او در ۹۴۳ ق به مرض طاعون در گذشت[۶۵].

چون سید حسن کیا در گذشت، پسرش سید احمد(دوم) معروف به خان احمد خان، یک سال بیش نداشت. امیر ابو سعید بهادر ،که پیشتر از امرای بلند پایه و صاحب اختیار ملک بود، به نام او رشته کار ها را به دست گرفت. بعضی مورخان آورده اند که شاه طهماسپ حکومت خان احمد خان خردسال را به رسمیت شناخت و برادر خود بهرام میرزا را برای سامان دادن امور به گیلان روانه کرد. حتی پس از قتل امیر دباج، حکومت بیه پس را هم به او داد[۶۶]. اما بعضی گزارشهای دیگر بر آنند که شاه به تحریک کیا خور کیای طالقانی ، بهرام میرزا را حکومت گیلان داد و او دیلمان و لاهیجان را تصرف کرد. بنابراین امرای دولت سادات، خان احمد خان را برداشتند و به کوهها و جنگلها گریختند. مردم که از قزلباشان متنفر بودند به مقابله برخاستند و بهرام میرزا ناچار آنجا را رها کرد و برفت. در این میان امیر عباس که برادرش قرا محمد سپهسالار رشت بود، خود را امیر الامرا خواند و خان احمد خان را برداشت و به لاهیجان برد و به نام او به حکومت نشست. پس از ماجراهایی امیر عباس کشته شد و برادر کهترش سرافراز سلطان به جای او برقرار شد. سه سال بعد او نیز بمرد و خان احمد خان که حالا حدود ۱۶ سال داشت ( ۹۵۸ق) خود امور دولت را به استقلال به دست گرفت[۶۷].

پیش از آن در سالهایی که امیر عباس و برادرانش امور را اداره می کردند، به سبب ستمگری والیانی که به نام خان احمد خان به رشت می رفتند، مردم این ولایت امیر شاهرخ از خاندان اسحاقیه را که در خلخال می زیست آوردند و نامزد حکومت کردند. اما شاهرخ و جانشین او سلطان محمود خان پسر امیر دباج، که گویا شاه نیز حکومت آنها را تأیید کرده بود، هردو به فرمان خان احمد خان کشته شدند. این واقعه موجب رنجش و خشم شاه طهماسپ شد و از یک سوی حسین قلی بیک شاملو را نرد او فرستاد و دستور داد از بیه پس عقب نشینی کند و نماینده ای به دربار فرستد؛ و از سوی دیگر جمشید خان نواده پسر امیر محمود و نواده امیر دباج را به حکومت بیه پس، و امیر ساسان را به حکومت گسکر منصوب کرد[۶۸]. خان احمد خان به مخالفت برخاست و به نصایح شاه و نمایندگان او نیز اعتنا نکرد. چون شاه چنین دید و شاید به دلیل سوء ظنی که نسبت به او به سبب رابطه مشکوکش با بایزید ،شاهزاده فراری عثمانی که به ایران آمده بود، داشت، امیر ساسان را به پیکار و اخراج خان احمد خان مأمور کرد. نماینگان و امرایی که شاه فرستاده بود همچنین رشت را تصرف کردند و جمشید خان را به حکومت نشاندند و امیر ساسان هم گشکر را گرفت و والی منصوب از سوی خان احمد خان را بیرون راند. بنابراین خان احمد خان از بخش اعظم بیه پس عقب نشینی کرد ولی کوچصفهان را نگاه داشت[۶۹]. چندی بعد توسط سردارانش امیر ساسان را درهم شکست و قصد رشت کرد( ۹۷۴ق)[۷۰]. شاه طهماسپ این بار یولقلی بیک ذوالقدر را به گیلان فرستاد تا فرمان شاه را دایر بر عقب نشینی از کوچصفهان به او ابلاغ کند؛ اما خان احمد خان کسانی را فرستاد و او را به قتل آورد[۷۱]. شاه خشمناک شد و دستور داد خان احمد خان گیلان را رها کند و در عراق و فارس و کرمان، هرجا که خواهد مقام گزیند. خان احمد خان نپذیرفت و شاه نیز سپاه به سرکوب او فرستاد. در نخستین یورش، خان احمد خان شکست خورد و به دیلمان و سپس لاهیجان رفت. پیکار مجدد میان امرا و سپهسالاران بیه پیش با لشکر صفوی هم به شکست آنها انجامید و خان احمد خان از شاه عفو خواست؛ اما پذیرفته نشد و او نیز از بیم جان به اشکور گریخت. مصوم بیک سردار شاه طهماسپ بر بیه پیش مستولی شد و برای دستگیری خان احمد خان همانجا ماند[۷۲]. خان احمد خان یک سال در کوهستان اشکور سرگردان بود تا او را دستگیر کردند. معصوم بیک او را به قزوین فرستاد و شاه به رعایت حقوق کار کیائیان از خون او درگذشت؛ ولی به دژ قهقهه در آذربایجان به زندانش افکند(۹۷۵ق)[۷۳]. او حدود ۶ سال در آنجا با اسماعیل دوم صفوی، پسر شاه طهماسپ، حبس بود و همواره از سختی زندگی خود شکایت می کرد؛ تا در ۹۸۱ق او را به دژ اصطخر فارس منتقل کردند[۷۴]. پس از مرگ شاه طهماسپ (۹۸۴ق)، اسماعیل دوم که از بند رسته بود به سلطنت نشست. گرچه گفته اند او بر اساس قولی که به خان احمد داده بود، او را آزاد کرد[۷۵]، ولی به نظر می رسد او در دوره بس کوتاه و پر تلاطم حکومت خود نتوانست به وعده وفا کند و چون محمد خدابنده به سلطنت نشست، به خواهش مهد علیا همسر خویش از سادات مرعشی مازندران، خان احمد خان را در ۹۸۵ق آزاد کرد و مریم بیگم دختر شاه طهماسپ، را به او داد . سپس به حکومت بیه پیش منصوبش ساخت[۷۶]. از این پس میان خان احمد خان با جمشید خان نواده امیر د باج خاکم بیه پس و کامران میرزا کوهدمی و امیر سیاوش حاکم گسکر، سلسله پیکارهایی رخ داد که منجر به تسلط خان احمد خان بر بیشتر بیه پس شد[۷۷].

در سال ۹۹۶ق شاه عباس اول بر تخت نشست. او که از آغاز کار کوشید امرای محلی را براندازد و نفوذ و فرمان دولت مرکزی را همه جا روان گردانَد، فرصتی می جست تا خان احمد را، که ظاهراً فرمانبردار صفویان و باطناً مستقل بود، هم ساقط کند. در این میان خان احمد وزیر خود خواجه مسیح را عزل کرد و خواجه حسام الدین لنگرودی را که در ایجاد و تداوم روابط خان احمد با عثمانی و روسیه نقش داشت، وزارت داد. خواجه مسیح به قزوین رفت و شاه را به تسخیر گیلان تشویق کرد(۹۹۷ق). سال بعد محمد شریف خان چاووشلو پس از قتل مرشد قلی خان استاجلو، با چند تن از امیران شاملو به خان احمد پناهنده شد و چون شاه آنها را طلب کرد، خان احمد نه تنها اعتنا نکرد بلکه حسام الدین را به استانبول فرستاد و سلطان عثمانی را به حمله به قزوین بر انگیخت. چندی بعد شاه عباس دختر خان احمد را برای پسر خود صفی میرزا خواستگاری کرد. خان احمد نپذیرفت و فرستاده شاه را بازگرداند. البته بعداً به این ازدواج تن در داد و امرایی را که به او پناه آورده بودند هم تسلیم کرد؛ اما شاه به سبب ارتباط خان احمد با عثمانیها همچنان خشمناک و مترصد فرصت بود تا او را براندازد [۷۸]. چندی بعد امرای آذربایجان و گیلان را بر سر او فرستاد و دستور داد گیلان را رها کند و برای عذرخواهی از شاه به قزوین رود. خان احمد امتناع کرد و آماده جنگ شد و سپهسالاران لاهیجان و دیلمان را با تنی چند از دیگر امرا روانه پیکار کرد. احتمالاً در همین ایام هیأتی به مسکو فرستاد و از فئودور ایوانوویچ تزار روسیه درخواست کمک نظامی کرد[۷۹] و خود با نقدینه هایش به لنگرود رفت[۸۰]. طی جنگی که درگرفت سپاه خان احمد، گویا به سبب خیانت امیر عباس لشته نشایی شکست خورد[۸۱]. خان احمد یکی از امرای خود، کیا فریدون، را مأمور کرد خانواده او را به لنگرود آوَرَد تا از آنجا به شیروان روند. اما کیا فریدون که رنجشی از خان در دل داشت، دختر و همسر خان احمد را به مأموران شاه سپرد و خان احمد ناچار با چند تن از یارانش به شیروان گریخت و سلسله کار کیائیان در این تاریخ(۱۰۰۱ق) منقرض شد[۸۲]. یکی از نویسندگان آورده است خان احمد خان از شاه اجازه سفر حج گرفت و برفت[۸۳]؛ ولی منابع دیگر این گزارش را تأیید نکرده اند.

به هرحال خان احمد بزودی وارد استانبول شد و به سلطان مراد پناه برد. سلطان مراد و سیاوش پاشا صدر اعظم و مولانا سعدالدین مفتی بزرگ همه به وساطت برخاستند و سلطان به شاه عباس پیام داد که اگر گیلان را به خان بازگرداند، هریک از ولایات شیروان را که بخواهد به او می دهد. اما هیچیک از این وساطت ها فایده نکرد و شاه عباس نپذیرفت[۸۴]. خان احمد چندی بعد در بغداد ساکن شد و مستغلاتی در آنجا پدید آورد و از درآمد آن زدنگی می کرد. یک وقت هم نامه شکوه آمیز به جلال الدین اکبر، شاه تیموری هند، فرستاد. خان احمد خان همچنان در بغداد بود تا در ۱۰۰۵ق همانجا در گذشت و پیکرش را در نجف به خاک سپردند[۸۵].

منابع:

اسفزاری، معین الدین محمد، روضات الجنات فی اوصاف مدینه هرات، به کوشش سید محمد کاظم امام، تهران،۱۳۳۸ش؛

اسکندر بیک ترکمان، عالم آرای عباسی، تهران، ۱۳۵۰ش؛

افوشته ای نطنزی، محمود، نقاوه الآثار، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ۱۳۵۰ش

بخاری، ابو نصر سهل بن عبدالله، سر السلسلۀ العلویه، به کوشش سید محمد صادق بحر العلوم،

نجف، ۱۳۸۱ق/س ۱۹۶۲م

ثابتیان، ذبیح الله، اسناد و نامه های تاریخی و اجتماعی دوره صفویه، تهران، ۱۳۴۳ش؛

جنابذی، میرزا بیک حسن، روضه الصفویه، به کوشش غلامرضا مجد طباطبایی، تهران، ۱۳۷۸ش؛

حافظ ابرو، شهاب الدین عبدالله، زبده التواریخ، به کوشش سید کمال حاج سید جوادی، تهران، ۱۳۷۲ش؛

حسینی استرآبادی، تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، به کوشش احسان اشراقی، تهران، ۱۳۶۴ش؛

خنجی اصفهانی، فضل الله روزبهان، تاریخ عالم ارای امینیف به کوشش محمد اکبر عشیق، تهران، ۱۳۸۲ش؛

خواندامیر، غیاث الدین همام، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیر سیاقی، تهران ۱۳۵۳ش؛

رابینو، ه.ل.، سفرنامه مازندران و استرآباد، ترجمه وحید مازندرانی، تهران، ۱۳۴۳ش؛

روملو، حسن بیک، احسن التواریخ، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ۱۳۸۴ش؛

سمرقندی، کمال الدین عبدالرزاق، مطلع السعدین و مجمع البحر ین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، ۱۳۸۳ش؛

شامی، نظام الدین، ظفرنامه، به کوشش پناهی سمنانی، تهران، ۱۳۶۳ش؛

شاه طهماسب صفوی، تذکره، برلین، کاویانی، ۱۳۴۳ق؛

شوشتری، قاضی نورالله، مجالس المؤمنین، تهران، ۱۳۶۵ش؛

شیخ علی گیلانی، تاریخ مازندران، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ۱۳۵۲ش؛

طهرانی، ابوبکر، کتاب دیار بکریه، به کوشش نجاتی لوغال و فاروق سومر، تهران، ۱۳۵۶ش؛

عالم آرای صفوی، به کوشش یدالله شکری، تهران، ۱۳۵۰ش؛

علامی، ابوالفضل، اکبر نامه، به کوشش مولوی عبدالرحیم، کلکته، ۱۸۸۶م

فلسفی، نصرالله، زندگانی شاه عباس اول، تهران، ۱۳۳۹ش؛

فومنی گیلانی، ملا عبدالفتاح، تاریخ گیلان، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ۱۳۴۹ش؛

لاهجی، علی بن شمس الدین، تاریخ خانی، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، ۱۳۵۲ش؛

مرعشی، سید ظهیر الدین، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، به کوشش محمد حسین تسبیحی، تهران، ۱۳۴۵ش؛

همو ، تاریخ گیلان و دیلمستان، مطبعه عروهالوثقی، ۱۳۳۰ق؛

مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، به کوشش شارل پلا، بیروت، ۱۹۷۴م؛

میرخواند، میرمحمد بن سید برهان الدین، روضه الصفا، تهران، ۱۳۳۹ش؛

واله اصفهانی، محمد یوسف، خلد برین، به کوشش میرهاشم محدث، تهران، ۱۳۷۲ش؛

هدایت، رضا قلیخان، روضه الصفای ناصری، تهران، ۱۳۳۹ش؛

یزدی، شرف الدین علی، ظفرنامه، به کوشش محمد عباسی، تهران، ۱۳۳۶ش؛

Rabino, H.L.," Rulers of Gillan", JRAS, ۱۹۲۰, part III

Id, " Rulers of Lahijan and Fuman in Gillan, Persia", JRAS, ۱۹۱۸




:: برچسب‌ها: تاریخ گیلان
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٧/۱٧ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.