نوشته شده توسط : مهدی پور

 

چند صباحی ست  که دیگر صدای نی چوپانی به گوش نمی رسد وصدای تمام زنگوله های گوسفندان خاموش است دیریست که صدای شیهه اسبان  محو  و هیچ پرستویی در فضای روستاها دیده نمی شود  اما چه خفاشها زیاد شده اند چند سالیست که دیگر گلهای میشین وآلاله آمدن بهار را خبر نمی دهند دیگر در هیچ حیاطی  درختی نیست تا بلبلی خانه بسازد امروز دیگر هیچ همسایه ای به همسایه دیگر شیر وماست نمی دهد بر سر هیچ رودخانه ای کسی رخت نمی شوید تمام شب نشینی ها و نقل گفتنهای شبهای پاییز برچیده شده دیگر خبری از یاور دهی در کار کشاورزی نیست خبری از ییلاق و قشلاق کردن نیست خبری از  بازی های محلی و صمیمیت بچه های محل نیست خبری از... بغضم گرفته از این همه فراموشی... باید سخت گریست ونالید از رسم زمانه و این مردم، باید از سویدای دل به حال خود بگرییم به حال زبان و فرهنگ چند هزار ساله تالش که در دست فراموشیست

مارا چه شده است که آنچه را که نیاکانمان برایمان به عنوان هویت  باقی گذاشته اند را با دستان خودمان در قبرستان زمان به خاک سپردیم واز یاد برده ایم مارا چه شده است که فرزندانمان را با هویت تالشی و زبان شیرین آن آشنا نمی کنیم  نمی دانم کدام مد امروزی صحبت کردن با زبان تالشی را از ما گرفت و آن را به ما کهنه و از مد گذشته معرفی کرد نمی دانم طبق کدام فرهنگ، بایستی زبان مادری ات را فراموش کنی تا آن وقت با فرهنگ شوی اکنون که در عصر تکنولوژی وارتباطات زندگی میکنیم باید فریادی برآوریم و از خواب بیدار شویم باید به داد این فرهنگ وزبان رسید تا جلوی نابودی آن را گرفت هر کس به طریقی و به هنری که می تواند




:: برچسب‌ها: دلنوشته
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٧/۸ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.