نوشته شده توسط : مهدی پور


در گذشته های دور در سرزمینی دختری فقیر و شاهزاده ای هم زمان به دنیا آمدند.طالع بینی سرنوشت آن دو را در پیوند باهم دانست و گفت آنان به عقد هم در خواهند آمد.
سیمرغ این سخن را شنید و تلاش کرد که پیش بینی مرد را نقش بر آب سازد، دخترخانواده تهیدست را دزدید و در غاری پنهان کرد.
دختر به دور از تمدن بزرگ شد. پسر شاه و دوستانش روزی تصمیم گرفتند به شکار بروند. رفتند در شالیزاری ، کشاورزی را دیدند که محصول سبز ورسیده را با زرد ونا رسیده یکسان می برد و نیز را در چمنزاری  سبز و خرم بزی لاغر دیدند که می چرید.
مردی بلند بالا با موهای سفید از راه رسید ،آنان از او درباره کشاورز و بز لاغر پرسیدند ، مرد گفت این رازها را برادر بزرگم می داند و نشانی اش را به آنها داد.آنها رفتند به خانه اش . مرد جوانی در را باز کرد شگفت زده شدند.
مرد به همسرش گفت هندوانه را از پشت بام بیاور.زن هندوانه ای آورد و نشانش داد ، مرد گفت این هندوانه ترش است .این کار چند بار تکرار شد تا زن هندوانه ای خوب آورد.
شاهزاده گفت راز یکجا بریدن برنج های رسیده و نارس آن کشاورز چیست؟
مرد پاسخ داد این کار حکایت از مرگ می کند  که پیر و جوان ندارد.
 شاهزاده آنگاه از راز بز لاغر در چمنزار پرسید ، گفت: حکایت کسی است که دل خوشی از زندگی ندارد. در پایان شاهزاده راز جوانی او را جویا شد و او گفت درست است که من برادر بزرگترهستم ولی دلیل پیری برادرم زن بد اخلاق اوست.زن من ، حرف شنو و خوش اخلاق است.
شاهزاده به راهش ادامه داد تا به کوهی رسید ناگهان دید که از غاری سیمرغی به پرواز در آمد جوان رفت که سیمرغ را شکار کند اما دید دختری جوان در غار است ،جوان در خیال که زنی خوب  و حرف شنو را یافته است او را به بزرگان قصر سپرد تا به او فرهنگ و آداب بیاموزند.
دیری نگذشت که شاهزاده او را به همسری برگزید.اینجاست که می گویند :سیمرغ هم نمی تواند سرنوشت را دگرگون سازد.
منبع:کتاب افسانه های مردم گیلان
تهیه و تنظیم : مهدی پور (وبلاگ نصیرمحله)




:: برچسب‌ها: افسانه های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٤/٩/۱۳ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.