نوشته شده توسط : مهدی پور


!خدایا تو معرکه ای
ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی آن یک درخت انار است.
هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم.
به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجا ها رفته و چه کار می کند؟
فکر می کنم درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد؟
هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم : دیگر تمام شد، مرد
اما هرسال خدایا! دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری. شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گلهای قرمز قرمز.
ذوق می کنم و می گویم : خدایا تو معرکه ای !
گلهای قرمز، که انار می شود، من همینطور می مانم که آخر چطوری؟
خدایا! آخر تو چطوری از هیچ چیز ، همه چیز درست می کنی؟
کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک برمی دارم و می گویم: آخر قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه ی قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ، این همه بو ، این همه طعم!؟
خدایا ! به یادت می افتم، حتی با دیدن دانه های سرخ انار ...
بار دیگر چشم باز کن و نگاه کن
خیلی وقتها خدا آدم را دعوت می کند به نگاه کردن. ولی حیف که ما آدم ها، خوب نگاه کردن را بلد نیستیم. ما ذوق زده نمی شویم.تعجب نمی کنیم و اصلا حواسمان نیست که خدا همین جاهاست. توی همین باغچه ، لای همین ابرها، روی همین ثانیه ها. چشم های ما به همه چیز عادت کرده اند
به همه چیز ...........
تو چی؟ تو چه جوری نگاه می کنی؟ تا حالا شده که با دیدن چیزی، مثلا
یک درخت، یک پرنده یا یک منظره، آنقدر تعجب کنی یا لذت ببری که بگویی:
خدا تو واقعا فوق العاده ای




:: برچسب‌ها: دل نوشته های بزرگان
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٧/٤ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.