نوشته شده توسط : مهدی پور

 

آى آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید


یک نفر در آب دارد مى سپار جان


یک نفر دارد که دست و پاى دایم میزند


روى این دریاى تند و تیره و سنگین که میدانید


آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن


آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید


که گرفتستید دست ناتوانى را


تا توانایى بهتر را پدید آرید


آن زمان که تنگ مى بندید


برکمرهاتان کمر بند


در چه هنگامى بگویم من


یک نفردر آب دارد میکند بیهوده جان قربان

آى آدم ها که برساحل بساط دلگشا دارید


نان به سفره جامه تان برتن


یک نفر در آب میخواند شما را


موج سنگین را به دست خسته مى کوبد


بازمیدارد دهان با چشم ازوحشت دریده


سایه هاتان را ز راه دور دیده


آب را بلعیده در گود کبود و هرزمان بى تابیش افزون


میکند زین آب ها بیرون


گاه سر گه پا


آى آدمها


او زراه دور این کهنه جهان را باز مى پاید


میزند فریاد و امید کمک دارد


آى آدمها که روى ساحل آرام در حال تماشایید


موج میکوبد به روى ساحل خاموش


پخش میگردد چنان مستى به جاى افتاده بس مدهوش


میرود نعره زنان وین بانگ باز از دور مى آید


آى آدمها


وصداى باد هردم دلگزا تر


درصداى باد بانگ او رها تر


از میان آب هاى دور و نزدیک


باز درگوش این نداها


آى آدمها


17 آذر1320


نیما




:: برچسب‌ها: شعر
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.