بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان


: دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد


".اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد"

سخت طوفان زده روی دریاست


نا شکیباست به دل قایق بان


شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان


: نا شکیباتر بر می شود از او فریاد


"! کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد"


...



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.