نوشته شده توسط : مهدی پور

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه پسر کوچولویی بود که همه بهش میگفتن یه وجبی، آخه خیلی ریزه میزه بود. یه وجبی بچه خوب و مرتب و حرف شنویی بود. اما یه روز نمیدونم شیطون تو جلدش رفته بود یا چیز دیگه، وقتی دید باباش داره پرچین باغ رو درست میکنه و مادرش هم مشغول وجین(کندن علف های هرز باغچه و شالیزار) باغچه سبزیها بود و حواسشون به یه وجبی نیست بدون اجازه شون رفت از باغ بیرون. رفت و رفت و رفت ، تا اینکه رسید به یک درخت بزرگ انجیر که از بس میوه داده بود شاخ هاش حسابی خم شده بودند. یه وجبی که کمی دله هم بود نتونست جلوی شکمشو بگیره و رفت رو درخت. هنوز دو سه تا انجیر بیشتر نخورده بود که یه آقا دیوه که از اون طرف رد میشد اونو دید و اومد زیر درخت انجیر و گفت:
- سلام یه وجبی! یه انجیر واسه عمو میندازی؟
یه وجبی نگاهی به پایین انداخت و آقا دیوه رو که خودشو به شکل آدمها درآورده بود نشناخت. فکر کرد حتما یکی از آشناهای باباش هست که اسمشو بلده. یه انجیر براش انداخت. آقا دیوه گفت:
- اون شاخه پهلویی انجیراش رسیده یکی از اونا رو هم واسه عمو بنداز.
همینطور چندبار آقا دیوه این شاخه آن شاخه گفت و یه وجبی هم واسه اش انداخت. تا اینکه یک بار که میخواست رو شاخه دیگه ای بره پاش در رفت و افتاد پایین. آقا دیوه یه وجبی را بلند کرد و گذاشت توی کیسه ای و سرش رو با نخ بست و گذاشت رو کولش و راه افتاد طرف جنگل که خونه اش بود.

آقا دیوه نیم ساعتی که راه رفت تشنه اش شد. دیو ها هم که تشنه شون بشه حتما باید برن لب رودخونه آب بخورن. اون نزدیکا رودخونه ای نبود وتا نزدیکترین رودخونه نیم ساعت راه بود. پیش خودش گفت: بهتره کیسه رو پای یک درخت بگذارم و برم آب بخورم و بیام برش دارم. کیسه رو که یه وجبی توش بود گذاشت زیر یک درخت و خودش رفت که آب بخوره .
آقا دیوه که رفت یه وجبی خودشو هی تکون تکون میداد که از کیسه بیاد بیرون. چندبار که این کار رو کرد دید نه نمیشه. یاد حرف باباش افتاد که بهش گفته بود هر کاری میخوای بکنی اول روش فکر کن. مدتی فکر کرد و بعد انگشتش را با فشار فرو کرد توی دهنه کیسه جایی که آقا دیوه با نخ بسته بود. آنقدر ور رفت تا اینکه سوراخ کوچکی درست شد که میتونست دوتا انگشتاش را از کیسه بیرون بیاره. خلاصه آنقدر ور رفت تا اینکه سر کیسه باز شد و اومد بیرون. چندتا سنگ و کمی خاک ریخت توی کیسه و سرش رو دوباره با نخ بست و برگشت طرف خونه، نه ببخشید، همانطور که گفتم یه وجبی کمی دله بود و باز نتونست جلوی شکمشو بگیره، پس دوباره رفت سراغ درخت انجیر.

آقا دیوه که از لب رودخونه برگشت کیسه رو برداشت و کول کرد و رفت طرف خونه اش. فکر میکرد یه وجبی تو کیسه هست. خونه که رسید و سر کیسه رو باز کرد با تعجب دید کیسه پر سنگ و خاکه. با دو دستش زد تو سر خودش و بعد از خونه بیرون اومد و شروع کرد به دویدن. دوید و دوید و دوید، تا اینکه رسید به همان درخت انجیر. این دفعه خودشو به شکل یه زن در آورد و مثل دفعه قبل یه وجبی رو گول زد و دوباره گذاشت تو کیسه و راه افتاد طرف خونه.

وسط های راه که رسید چون زیاد دویده و عرق کرده بود باز تشنه اش شد. اما به خودش گفت: این دفعه اون دفعه نیست. اول میرم خونه و این رو تحویل مادرم میدم و بعد میرم آب می خورم. یه وجبی تو کیسه یاد اشتباهاتی که کرده بود افتاد و خیلی لجش گرفت از اینکه وقتی دفعه اول از دست دیوه در رفته بود راست نرفت خونه. ایکاش همانطور که باباش گفته بود قبل از هرکاری اول فکر میکرد.

آقا دیوه به خونه که رسید مادرش که عجوزه ای زشت و بد ترکیب بود دم در منتظرش بود. یه جبی رو از کیسه بیرون آوردند. آب از لب و لوچه عجوزه سرازیر شد و حسابی هوس گوشت بچه آدمیزاد کرد. یه وجبی وقتی قیافه زشت و موهای بلند و کثیف، ناخنهای دراز و چشمان خون آلود عجوزه رو دید خیلی ترس ورش داشت و نزدیک بود بزنه زیر گریه. آقا دیوه به مادرش گفت تو این را درست کن تا من برم آب بخورم.

یه وجبی که گوشه اتاق نشسته بود مادر دیوه رو دید که دیگ بزرگی رو گذاشت رو اجاق هیزمی و توش آب و نمک و پیاز و سیب زمینی ریخت تا بپزه. آب که حسابی جوش آمد مادر دیوه ملاقه بزرگی رو برداشت و هم زد و می خواست کمی بخوره و ببینه اگر نمکش مناسبه یه وجبی رو زنده زنده بندازه توش. آخه دیوها فکر میکنن گوشت بچه آدمیزاد رو اگر زنده بندازند تو دیگ و بپزند خوشمزه تر میشه. مادر دیوه ملاقه رو پر کرد و آورد جلوی دهانش که بچشه، دید خیلی داغه شروع کرد به فوت زدن. یه وجبی که تو این مدت همش فکر میکرد چه بکنه، ناگهان چیزی به فکرش رسید. یواشکی بلند شد و خیلی آروم رفت طرف عجوزه که پشتش به او بود و جلوی دیگ ایستاده و داشت مزه خورش را امتحان میکرد. یه وجبی آهسته اومد و اومد و اومد، درست لحظه ای که نیم قدمی اش رسید تمام زورش رو جمع کرد و مادر دیوه رو هول داد و انداخت توی دیگ. عجوزه که توی دیگ افتاد خواست جیغ بکشه که نصفش را کشید و نصفه دیگر جیغش با خودش توی آب جوش پُخت.

آقا دیوه که از لب رودخونه برمی گشت وقتی نزدیک خونه رسید بوی غذا همه جا پیچیده بود ، گشنه بود باز هم گشنه تر شد و سریع رفت تو خونه سراغ دیگ عذا. دید مادرش نیست، هوس کرد ناخنکی بزنه، ملاقه را برداشت و گذاشت توی دیگ و خورش رو که هم زد دید سر پخته مادرش اومد رو. با سر زد توسرش و شروع کرد به گریه و ناله و فغان. آقا دیوه بعداز آن روز دیگه هرگز سراغ بچه آدمها نرفت و دانست هرقدر هم که زرنگ و حیله گر باشد به پای آدمها نمیرسه.
یه وجبی وقتی خونه رسید فهمید که پدر و مادر و همسایه ها همه جا دنبالش گشتند و دیگه داشتند از پیدا کردنش ناامید می شدند. خودش را انداخت بغل مادرش که گوشه حیاط نشسته و گریه زاری میکرد. بعداز آن قول داد هرگز بی خبر بیرون نره و بدون فکر کردن کاری نکنه.
قصه ما بسر رسید دیوه به چاشتش نرسید


...




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی, افسانه های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.