نوشته شده توسط : مهدی پور

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه پیر زن مهربونی بود که تنها زندگی می کرد. شوهرش سالها پیش عمرشو داده بود به شما و دخترش هم عروسی کرده و توی ده دیگه ای زندگی میکرد. تمام ثروت پیر زن مهربون باغ هلویی بود که داشت . هرسال هلوها که میرسیدند و درشت و خوشمزه می شدند همسایه ها برای چیدنشان کمکش می کردند. کار چیدن هلوها که تمام میشد یه خورده شو میداد به دختر و نوه هاش که خیلی دوستشون داشت، یه خورده شو برای مهمونهایی که پیشش میومدند کنار میگذاشت، یه خورده شو میداد به همسایه ها، حتی به اونایی که کمکش نکرده بودند. یه خورده شو خودش می خورد و بقیه شونم میفروخت و با پولش آرد و قند و وسایل خونه میخرید.
یه سال که هنوز هلوها نرسیده و کال بودند پیرزن دید هی کمتر و کمتر میشن، پیش خودش گفت: هلوی کال رو که نمیشه خورد، نکنه یکی از همسایه ها با من بده و میخواد اذیتم کنه. اما ته دلش میدونست که همه دوستش دارند و هیچوقت این کار را نمیکنند. هرچی فکر کرد نتونست علت کم شدن هلوهاش رو بفهمه. چه کنم چه نکنم. بیچاره شب وروز گریه می کرد و از غصه و ناراحتی حسابی لاغر شده بود. چندروزی که اینطوری گذشت به خودش گفت: « نه! با آه و ناله کارم درست نمیشه! باید چاره ای بیندیشم »
دو سه روزی تو این فکر بود که چطوری دزده را گیر بندازه. فکر کرد و فکر کرد تا اینکه بالاخره نقشه ای به ذهنش رسید. توی منقل بزرگی که داشت آتش درست کرد، ذغالها که خوب گرفتند و دیگه دودی بلند نمیشد منقل و یک سیخی که قدیما وقتی شوهرش زنده بود و مهمون داشتند با اون رون درسته بره رو کباب میکردند برداشت و رفت توی باغ و لای علفهای بلندی که دوروبر بود نشست و منتظر شد ببینه تا چی پیش میاد. نشست و نشست و نشست، تا اینکه بالاخره بعله! سر و کله ی دزد ناقلا پیدا شد، این دزد خبیث کی بود؟ کسی نبود جز شغال بدجنس.
شغاله که حسابی خم شده بود تا کسی اونو نبینه تقریبا داشت رو سینه و شکمش راه میرفت، چند قدم که میومد سرش رو بلند کرده و دوروبر را نگاه میکرد و دوباره سینه خیز میومد طرف درختان هلو. اومد، اومد ، اومد و رسید زیر یه درخت هلو، سرش رو با احتیاط بالا آورد و یک بار دیگه دوروبر رو نگاه کرد، پیرزنه رو که لای علفها قایم شده بود ندید. وقتی مطمئن شد هیچکه نیست رفت بالای درخت. هنوزهلوی اولی را نخورده بود که پیر زنه از لای علفها بلند شد و با منقل اومد زیر درخت و گفت: آقا شغال سلام، یه هلو برام میندازی؟
شغاله نگاهی کرد و گفت: برو پیرزن وقت ندارم.
پیر زنه گفت: آقا شغال خواهش می کنم.
شغاله که بی ادب و دهن لق هم بود گفت: عجوزه ! گفتم وقت ندارم
پیرزن تو دلش گفت: « دزد پررو! گویا میخواد از مال خودش ببخشه! عجب زمونه ای شده ها! از دزده باید خواهش و تمنا کنم تا یکی از هلوهای خودم را به من بده، تازه فحش هم بشنوم »
حسابی لجش گرفته بود و دلش میخواست با سنگ و چوب بیفته به جون شغاله. اما دندون رو جگر گذاشت و گفت: آقا شغال فقط یه هلو برام بنداز بعد میرم .
شغاله گفت: یه دونه بندازم گورت رو گم میکنی و دیگه مزاحم نمیشی ؟
پیرزنه گفت: قول میدم
بعد یواشکی سیخ رو از رو منقل برداشت.
شغاله دستشو دراز کرد و یک هلو چید و پرت کرد پائین. پیرزنه دید نمیتونه به شغاله سیخ بزنه. خیلی بالا بود و دستش نمی رسید، کمی فکر کرد و بعد گفت: آقا شغال منظورم این هلو درشته رو شاخه پایینی بود.
شغاله که حسابی عصبانی شده بود گفت: اهه، پیرزن سمج، هنوز اینجایی؟
پیرزن گفت: آقا شغال قول میدم اگه این هلوی شاخه پایینی رو برام بچینی برم.
شغاله غُری زد و با بی میلی یک پایش رو گذاشت رو شاخه پایینی، تازه داشت پای دومش رو هم میذاشت که پیرزنه سیخ داغ رو فرو کرد اونجاش. شغاله زوزه ای کشید و از اون بالا خودشو پرت کرد پایین و با آه و ناله شروع کرد به دویدن. پیرزنه با صدای بلند پرسید:
شغال، هلوی من پخته؟
شغاله با عصبانیت جواب داد:
برو پیر کفتار ک...ن من سوخته
قصه ما بسر رسید
شغاله به کامش نرسید


...




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی, افسانه های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.