نوشته شده توسط : مهدی پور

 

یکی بود یکی نبود. یه خاله نرگس بود که مامای تمام دهات اطراف بود. یه سال آخرهای تابستون که همه بار و بندیل هاشون رو جمع کرده بودند تا از ییلاق به گیلان کوچ کنند خاله نرگس گفت من می خواهم امسال ییلاق بمونم. هرچی پسرها و دخترها و نوه هاش بهش گفتند زمستون ییلاق خیلی سرده و تنهایی مشکله، اما خاله نرگس زیر بار نمی رفت و می گفت امسال می خواهم ییلاق بمونم. کم کم همه رفتند و اوایل پاییز گالش ها (چوپان) هم ییلاق را ترک کردند. هوا هروز سرد تر و سرد تر می شد. تک و توک دانه های برف هم شروع به ریزش کردند. یه شب که خاله نرگس خوابیده بود با صدای: بوم بوم! از خواب پرید. اولش ترسید بعد به خودش گفت لابد صدای زوزه باد بود. تازه می خواست دوباره سرش را رو بالش بگذاره که صدای کوبیدن در را شنید. نزدیک بود از ترس زهره ترک بشه. سرش را برد زیر لحاف و خودشو جمع کرد. یک دفعه یه صدایی گفت: خاله نرگس! خاله نرگس! درو باز کن!. بیچاره خاله نرگس نزدیک بود سکته کنه. خدایا نجاتم بده، این کیه که اسم منو میدونه و این وقت شب می خواد بیاد تو خونه ام. صدا این بار گفت: اگه باز نکنی درو میشکنیم. خاله نرگس دیگه چاره ای نداشت. پاشد ، لرزون و ترسون رفت جلوی در، چشمهایش را بست و یه دعایی زیر لب خواند و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبینه بیرون چندتا جن ایستاده بودند. از اون جن های شب که پاهاشون برعکسه و انگشتان پا بطرف عقب هستند. جن های شب خیلی بدجنسند و فقط شبها زندگی می کنند و روزها غیب میشن. یکی از جن ها گفت: زود وسایل مامایی تو بردار و بریم که دختر پادشاه مون حامله است. نزدیک های جنگل که رسیدند خاله نرگس دید یه عالمه جن می خونند و می رقصند. بردنش پیش پادشاه. شاه تا اونو دید گفت: خاله نرگس اگر نوه ام پسر باشه هم وزنت بهت طلا می دم. بدا به حالت اگر دختر باشه ، میدم همینجا سر تو ببرند.

خاله نرگس را که بردند اتاق دختر شاه به جن ها گفت که آب و کمی آرد بیاورند.وقتی آوردند در را قفل کرد. دو سه ساعتی گذشت و دختر شاه زائید. خاله نرگس با دو دست زد به سر خودش و گفت : بیچاره شدم ، نوزاد دختر بود. کمی آب توی آرد ریخت و خمیر درست کرد. با خمیر یک دودول درست کرد و به زحمت بین دو تا پای نوزاد چسباند. بعد بغلش کرد و رفت پیش شاه. چند متری شاه که رسید در حالیکه دودول قلابی را به شاه نشان می داد با شادی مصنوعی بلند گفت: مبارکه مبارکه خدا یک نوۀ پسر نصیب پادشاه کرد. شاه پاشد که بیاد بچه رو بغل کنه خاله نرگس سریع با پارچه ای که آورده بود نوزاد را قنداق کرد و گفت: برای اینکه سرما نخوره. شاه یک کیسه انداخت جلوی خاله نرگس و گفت: بردار این هم پاداشت و بعد بچه را از او گرفت. خاله نرگس سر کیسه را باز کرد دید فقط گلپر توش هست. از ترس جرات نکرد اعتراض کنه. سریع خداحافظی کرد و رفت بیرون.

نزدیکهای خونه اش رسید که صدایی از پشت سر شنید که می گفت: خاله نرگس صبر کن با تو کار داریم. خاله نرگس فهمید که خمیر افتاده و فهمیدند که دختره. پاهاش رو تندتر کرد. جن ها دو سه قدمی اش رسیده بودند که آفتاب بیرون آمد. یکی از جن ها گفت: پیر کفتار، فکر نکن از دست ما در رفتی فردا شب سرت رو می بریم . بعد غیب شدند. خاله نرگس که به خونه اش رسید دید چند نفر تو حیاطش هستند. ترسید و می خواست برگرده که یکی از آنها گفت نترس خاله نرگس ما جن های روز هستیم و به آدمها کمک می کنیم. بعد اضافه کرد : با چه جراتی تو تنها اینجا ماندی. زود باش وسایلت را جمع کن ببریمت گیلان. اینجا بمانی فردا شب برمی گردند و اذیتت می کنند. خاله نرگس بار و بندیلش را که بست یکی از جن ها گفت چشمها تو ببند و باز کن. چشمهاشو بست و وقتی باز کرد دید تو حیاط خونه اش تو گیلان هست. بچه ها و نوه هاش دورش جمع شدند و شروع کردند به بوسیدنش. موقع رفتن تو خونه خاله نرگس که می خواست کیسه گلپر را برداره دید خیلی سنگینه، سر کیسه را باز کرد، نزدیک بود از شادی غش بکنه، کیسه پر از طلا بود


...




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.