نوشته شده توسط : مهدی پور

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست

سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست

گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو

چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست

گاهم از نای دل خویش نوایی برسان

که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست

در گلو می شکند ناله ام از رقت دل

قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست

ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت

بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست

آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل

که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست

دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی

چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست

به گره بندی آن ابروی باریک اندیش

که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست 

سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم

تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست

شاعر:امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی معروف به «ه.الف سایه»


منبع :http://aks.akkasee.com




:: برچسب‌ها: شعر
تاریخ انتشار : ۱۳٩٢/٥/٧ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.