نوشته شده توسط : مهدی پور

در تاریخ تالش ،بسیارند زنانی که که در پی ناملایمات تحمیلی زمان خود ، فراتر از بسیاری از مردان ،ظاهر شدند ،وحماسه دلاوریهایشان ،نسل به نسل نقل می گردد  ، از جمله این زنان بزرگ ، زنی بود که در منطقه بخش سردار جنگل فومن ، با نام سیاه یٍنَک ، (زن سیاه چهره ) از او یاد میشود و اورا از سر طوایف بخش بزرگی از مردم تالش منطقه میدانند که در شهر ماکلوان وروستاهای گسکره و شولم وکلرم وزیده و گشت و روستاهای دیگر ساکن هستند . داستان دلاوری آن شیرزن را از زبان پیران منطقه بسیار شنیده ام وداستانهای مختلفی از بی باکی و شجاعت و سرکشی او در برابر خوانین نقل میشود .

حاج یداله ماکلوانی  که خودرا از مادری با پنج پشت منتسب به سیاه یٍنَک میداند واز عمرشان بیش از نود سال میگذرد در باره او به نقل از مادر بزرگش میگوید ، نام اصلی سیاه یٍنَک بلور بوده واصلیتش ماسالی است ، در آن زمان که تالشان به همراه مردم گیلک پس از قرنها مقاومت و دلاوری در برابر بیگانگان وحاکمان زورگو مورد غضب وانتقام آنان توسط خوانین  غیر بومی قرار گرفته  بودند .در ماسال ، روزی 2تن از مزدوران خان حاکم به بهانه  گرفتن خراج ومالیات  به ناحیه کوهستانی که سیاه یٍنَک همراه پدر ومادرش درآن دامداری میکردند مراجعه میکنند ، در آن ساعت بلور گه دختر جوانی حدود بیست ساله بود ،به چشمه سار برای آوردن آب رفته بود ، که با شنیدن فریا دها در جلوی وونَه ( خانه دامداری )بسرعت چیری آب (مشک اب ) را برزمین گذاشته وداس به دست خودرا به خانه میرساند که پدر را غرق در خون میبیند ومادر را درحال کتک خوردن آز مزدوران ، در یک آن بلور با داس مزدوران را یکی پس از دیگری از پای در می آورد ، بر بالین پدر رفت  که نفسهای آخرش را کشید ومرد  ، بلافاصله همسایگان رسیدند ، بلور با برداشتن لباس وداس وآذوقه اولیه از مادر مجروح خود  برای همیشه خداحافظی کرد وبه طرف  کوهستان ماسوله فرار کرد دوسال را با زندگی مخفی در ییلاقات با پوشش مردانه گذراند و با شکار حیوانات غذای خودرا بدست می آورد .

بلور ، چهره ای سیاه وهیکلی درشت  داشت واز قدرت بدنی فوق العاده ای برخوردار بود ،تااینکه به عنوان چوپان  به استخدام یک خانواده به نام عاشور ساکن  دشتهای بین زیده وماکلوان در آمد و کارش چوپانی گوسفندان در چراگاهها ی ییلاق ها بود ،یک روز پسر عاشور ، مراد برای آوردن آذوقه از قشلاق به  خانه ییلاقی برگشته بود که به طور تصادفی از هویت جنسیتی بلور باخبر می شود ، بلور که مراد را دوست داشت آورا از اسرارش واز عشقی که در نهان به او داشت ، باخبر میکند مراد  هم شیفته دلاوریهای بلور میشود که مدتی بعد باهم  ازدواج کردند .

بلور که به سیاه یٍنَک معروف شده بود وجسیت خودرا فاش ساخته بود تا پایان عمرش سرگذشتش را  پنهان ساخت  ، سیاه یٍنَک کمال و قدرت بدنی  خودرا که یک تنه چند مردرا حریف بود ، آشکار نمود وهمه مردان وزنان از او حساب میبردند و اورا حاکم آبادی خود میدانستند، چیزی نگذشت که آوازه اودر منطقه پیچید  او مثل مردان به شکار گوزن میرفت ، زمینها را شخم میزد ، هیزم شکنی ونجاری ،  شکسته بندی و مامایی میکرد ودر مبارزات با دشمن خودش پیشگام همه مردان بود . زمینهای زیادی را که در جلگه قرار داشت آباد وبه مزرعه تبدیل نمود .دهها بار در کوه ودشت با خلاف کاران ومزدوران خان در افتاد وآنان را گوشمالی داد طوری که خودش واطرافیانش از پرداخت هرگونه خراج ومالیات معاف بودند ، هیچ دزدی جرعت  تجاوز به حریمش را نداشت .


بلور زن جنگجو وسوارکار ماهر کوهستان بود وخود بهترین اسبها راپرورش میداد ،او شبانه مسیر طولانی وجنگلی قشلاق به ییلاق (گیلون بٍ گیریَه )را به تنهایی طی میکرد .که نیمی از فرزندانش راکه نه پسر ویک دختر بودند  بدون هیچ گونه کمکی در همان راه جنگلی بدنیا آورده بود .فرزندان بلور چون مادر  قوی هیکل بودند و آنها به همراه فرزندانشان با خصایلی چون قدرتمندی ،بی باکی ،گستاخی ، پرکاری وصلابت با سیاه یٍنَک وجه اشتراک داشتند و دخترانشان چون مادر بزرگ  کارهایی انجام میدادند که فقط  مردان قوی قادر به انجامش بودند .

در حدود یک قرن پیش ، زمانی که روسها به خاک ایران تجاوز کردند و به قتل وغارت و تجاوز به نوامیس مردم گیلان پرداختند که کارنامه سیاه ودشمنی روسها در حافظه مردم تالش وگیلک تا به ابد باقی است ، روزی دو سرباز روسی درکنار ماسوله رودخان یکی از نوادگان  سیاه یٍنَک همسر جوان  مرحوم حاجیه را می بیند ، به او یورش می برند وقتی که آندو زن هیکلمند را به زمین می آندازند و سربازی اقدام به تجاوزش می نماید ،آن زن که به ظاهر خودرا تسلیم نموده بود مخفیانه  سَرَه (نوعی چاقو) را ازخورجینش به دستی میگیرد وبا دست چپش آلت ودو تخم سرباز را می گیرد وازته قطع مینماید و سَرَه بدست به سرباز دیگر یورش میبرد که آنهم با گذاشتن اسلحه پابه فرار میگذارد .

نقل است روزی سیاه یٍنَک از کنار خانه ای میگذرد وقتی شیون زنی را میشنود که در تٍلار (ایوان) خانه اش توسط شوهرش کتک میخور د بلافاصله از اسب پایین پریده وخودرابه شوهر زن می رساند ، یقه آن مرد را گرفته وبا یک سیلی چنان به گوشش می نوازد که از ایوان مرد را به حیاط پرت می کند   وقتی که مرد اورا میشناسد تسلیم میشود وروبه زن آن مرد میگوید هرگاه بار دیگر این مرد برایت دست بلند کرد فقط کافیست خبرش را  به من برسانی . می گویند بر صورت سیاه یٍنَک خطی قرا داشت که نشانی از نبردی است که  با خرس بر سر  گاوش داشته است .شیرزن با شمشیر خود با اینکه از خرس  زخم برداشته بود گلوی خرس را میبرد واورا از پای در می آورد .

بسیاری از نوادگان آن زن جنگجوی کوهستان تالش ، سالها از پیشتازان کشتی محلی و مدیران ارشد مشاغل بومی بودند گرچه بسیاری از آنها قدرت بالای بدنی وتفکر بزرگ  خودرا در راه صحیح بکار گرفتند واز افتخارات تالش به حساب می آیند اما متاسفانه تعدادی هم بودند که قدرت جسمانی خودرا نتوانستند مهار نمایند وبر خلاف منش ومرام سیاه یٍنَک ومصالح مردم زندگی کردند .

از : رمضان نیک نهاد




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.