نوشته شده توسط : مهدی پور

آن روزها، روزهای استغاثه و شهادت بود. آن شب‏ها شب‏های قیام و تکبیر بود. مردی به میان خیل عاشقان و جانبازان آمده بود که خود سر حلقه عشاق جهان بود. باغبانی به آبیاری گل‏های تشنه باغ انقلاب آمده بود تا این باغ، سبز و پر طراوت بماند و عطر گل‏های آن، در دور دست‏ترین نقاط جهان بپیچد و قلب آزادگان دنیا را بنوازد؛ و چنین بود که شمیم معنویت انقلاب، با نام نورانی امام، جهان را به تسخیر درآورد…

آری، در آن شب‏ها، هر مشت گره خورده‏ای به ستاره‏ای نورانی می‏مانست. که به ستیز با ظلم و ظلمت آمده بود. هر تکبیری، کاخ‏های ستمگران را به لرزه درمی‏آورد. مردی در میان مردم بود که دل‏هاشان را قوی می‏ساخت و ایمانشان را چون کوه، استوار می‏کرد. حالا خیلِ مشتاقان، چون جویبارهای کوچکِ به هم پیوسته، دریایی به وجود آوررده بودند که دستگاه ظلم را در خود می‏بلعید، دستگاهی که قرن‏ها ساقه نهال‏هایِ اعتراض و قیام و عدالت خواهی را با تبر ستم، شکسته بود و حالا ریشه‏ها از خواب تاریخی خود بیدار شده و به هم گره خورده بودند و از عمق خاک‏های تیره جهل و تاریکی سر بر آورده بودند و فریاد می‏کشیدند، تا بهار دیگری را درطلوعی دیگر به تماشا بنشینند، بهاری که سرشار بود از گل و آواز پرنده و رنگین کمان و شکفتن و رستن و پویایی. در آن روزها و شب‏ها، جنگلی از درخت و پرنده به راه افتاده بود تا خزان را برای همیشه از مرزهای این سرزمین بیرون کند. جنگلی که از هر گوشه آن، چشمه‏ای می‏جوشید و درخت‏های جوانش به حفاظت از حریم بهار برمی‏خاست.
در آن روزها و شب‏های دهگانه، دل‏ها یکی بود، «کلمه» یکی بود، هدف یکی بود و امام یکی بود تا مردم تجلّی درخشان‏ترین معنای وحدت را در خود و با خود بیابند، و پرشورترین روزهای همدلی و برادری، و شور و اشتیاق را در تاریخ این سرزمین، به یادگار بگذارند.
آغوش‏ها گشوده است؛ خوش آمدی!


...




:: برچسب‌ها: مناسبتها
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.