نوشته شده توسط : مهدی پور

در فرهنگ بومی منطقه سیا گالش نوعی فرشته یا جن است که حافظ نظام دامداری می باشد. سیا گالش متشکل  از دو جزء « سیا ، سیاه » به معنای کسی است که، دارای چهره ای سوخته و از لباس یا پشمینه ای سیاه استفاده میکند و « گالش» چون بیشتر به کار چوپانی مشغول است، به این نام معروف است. سیا گالش در نظر مردم شخصیتی مهربان دارد که تمام انسان ها و حیوانات را دوست داشته و حافظ و نگهبان آن ها است و در مشکلات آن ها را یاری می کند.

 روایت هایی از سیا گالش

 چوپانی تعدادی گاو داشت ومثل هرسال گاوهایش رابرای پروارشدن به ییلاق می برد. آن سال پیرمرد چوپان دیرتر قصد برگشتن نمود. لذا دربرف زود هنگام محاصره شد و برای نجات جان خود ، گاوهایش رادر برف  رها کرد وبا دلی خونین به روستا ی خود بازگشت. روزهای تلخ زیادی برپیرمرد گذشت تااینکه یک روز اول بهارچند شکاربان به او خبردادند که گاو های اورا درییلاق دیده اند . پیرمرد حرف شکاربان ها راباورنکرد گفت: من آن قدردنیا دیده ام که بدانم زمستان ییلاق چقدرسرداست. پس چطورگاوهای من زنده وسالم مانده اند ؟ اماهر کسی که از ییلاق آمد همین را می گفت. پس چوپان به سمت ییلاق به راه افتاد ودید که گاوهایش چاق وپروارشده اند ومرد چوپانی درکنارآنهاست . پیرمرد فهمید که او سیاگالش است پس بسیار خوشحال شد واصرار کرد که یکی ازگاوهایش رابه سیاگالش انعام بدهد . سیاگالش که پافشاری مرد رادید گفت : آن "کل"( گاو نر) سیاهت رابه من بده پیرمرد چوپان باجان ودل کل سیاه رابه سیاگالش پیشکش کرد، ازآن زمان  آن ییلاق به  سیاه کل (سیاهکل) معروف شده ست.

 

 شکاربان جوان وپرادعایی دریک آبادی زندگی می کرد . یکروزبرای شکار به جنگل رفت هرچه گشت هیچ شکاری نیافت . تا به یک دشت بزرگ رسید وگوزن های زیادی رادرکنار چوپان سالخورده وقوی هیکل دید سپس جلو رفت وگفت . ای مرد آیا می توانم یکی ازگوزنهایت راشکارکنم ؟ سیاگالش گفت : این گوزن ها ماده وآبستن اند ، حالا وقت‌شکارنیست ، جوان بسیارخسته وگرسنه بود . پس ازپیرمرد غذایی دیگر خواست . سیاگالش دیگی پرآب برسرآتش گذاشت ودودانه برنج درآن انداخت سپس دورشد جوان برخاست وازکیسه برنجی که آنجا بود چند مشت دیگردردیگ ریخت اما باشگفتی دید که تمام برنجها برروی زمین ریخت جز همان دودانه برنج سیاگالش . سیاگالش آمد و دیگ را از روی آتش برداشت وشکاربان دیگ راپرازبرنج دید . شکاربان هرچقدرکه  می­خواست برنج خورد اما دیگ به ته نکشید. مرد جوان زمانی که قصد بازگشت داشت سیاگالش به او گفت : هیچ وقت گوزن آبستن راشکارنکن ، زیرا معصیت و گناه است وهمچنین گوزنی که با پای خود به سرای تو می آید شکار نکن که برکت ازتو وشکار تو خواهد رفت .

 

 مرد چوپانی دربرف شدید اسیر شد سپس به ناچارگله هایش رادرسرما گذاشت وخود گریخت . بهارکه رسید چوپان به ییلاق رفت تاشاید چند تایی ازگوسفندهایش را زنده بیابد وقتی به محل مورد نظر رسید با شگفتی دید که گوسفندانش صحیح وسالم هستند وچوپان قوی هیکلی کنارآنهاست او به چوپان اعتنا نکرد و فکر کرد که سگ ماده اش گله راحفظ کرده پس سرگرم نوازش حیوان شد . سیاگالش پرسید : ای مرد گوسفندانت چطور ازسرما زنده مانده اند ؟ مرد گفت : کارسگ من است . تا این حرف ازدهان مرد بیرون آمد گوسفندها همگی تبدیل به سنگ شدند .

 

 سرگالش حسن در شاه سرا گاوداری داشت و از این راه زندگی می کرد. در سالی زمستان بسیار سخت و پربرف شد و گوزن ها از فرط گرسنگی به آبادی رو آوردند و یکی از آنها نیز به قرار گاه شبانی سر گالش حسن پناه آورد . سر گالش از حیوان گرسنه نگهداری کرد و بهار گوزن را آزاد کرد . چند سال بعد زمستان سختی شد و سر گالش حسن مجبور شد گله گاو هایش را رها کند و به گیلان (مردم روستا به شهر می گفتند) پناه بیاورد. زمستان سپری می شود و در بهار به او می گویند قرارگاه شبانی سرگالش دایر است و گاوهایش سالم وسر حالند. سر گالش به قرار گاه می رود و می بیند مردی بلند بالا و قوی هیکل و سیا ه پوش او را فرا می خواند و به او می گوید این لطف من برای کرامتی بود که تو چند سال پیش در حق یکی دام هایم انجام دادی .من هم به تلافی محبت تو ، امسال گاو هایت را نگه داشته ام .من چیزی نمی خواهم اما اگر دو ست داشتی    می­توانی گاو نر پیش روی  گله ات را به من ببخشی. سرگالش حسن گاو را با کمال میل می دهد . مرد سیا ه پوش نصیحت میکند درخت  کوب ( گونه ای از درخت زیر فون که در جنگل های خزری فراروان می روید – کپ kop ) جلوی قرار گاه برای تو شگون دارد هرگز شاخ و برگ اش را نشکن .آنگاه دست بر گاو نر می نهد و هر دو نا پدید  می شوند.  سرگالش مال و منال زیاد پیدا می کند تا زمانی پسرش شاخه ای از درخت را می برد آنگاه سر گالش در مانده و فقیر شده و بعد از هفت روز می میرد . مردم شاه سرا سیاهکل باور دارند تا آن سال هر کس پاک دل و با ایمان بود گاه گاه نعره گاو نری را که سر گالش حسن به سیا گالش بخشیده بود  از چراگاه می شنید ند اما گاو را نمی دیدند .


باورداشتهای‌مردم درموردشمایل‌سیاگالش

در بعضی ازمناطق میگویند سیا گالش دو نوع است : زولفین و کل( زلف دارو کچل)روزی که سر پرستی جانوران حلال گوشت جنگل و کوهستان با سیا گالش موی بلند است ، شکارچیان می توانند براحتی شکار کنند .زیرا سیا گالش در آب چشمه سارها به آراستن زلف های بلند خود مشغول است و از گله ها غافل است . اما روزی که سیا گالش کچل همراه جانوران حلال گوشت جنگلی و کوهستانی است پا به پای آنها حرکت می کند و شکار چیان دست خالی از شکار باز می گردند . البته باورهای عمومی او را بلند قد ، قوی بنیه ، چهار شانه تصویر می کند. قدرت او آنقدر زیاد است که می تواند دو درخت تنومند را خم کند . او موجودی است با هیبت که هیچ کس در برا برش سخن نمیگوید و زبان بند می آید. بیش از ده متر قد دارد. هر دستش دو متر و هر پایش سه متر و کف پایش را نیم متر می دانند ریش ندارد اما سبیل هایش از بنا گوش در رفته است.

 

البته معتقدند سیاگالش به هرشکلی می تواند ظاهر شود از جمله پیر مرد عصا در دست یا کودکی دوست داشتنی . اما در بیشتر نقاط جلگه و کوهستانی گیلان او را به شکل و شمایل مردی قوی هیکل، سیاچرده ، با نیم تنه " چاشو " و شلوار پشمین سیا ه رنگ. اما با جثه ای نه چندان غول آسا که از قدرت بدنی معنوی و بالا برخوردار است و قدرت ناپدید شدن دارد. تصور می کنند در بسیاری از نقاط گیلان او را فرشته ، موجودی عینی ، از پیامبران و اولیای خدا ، انسانی افسانه ای ، شخصی مقدس ، یکی از بندگان خوب خدا ، موجودی غیبی ، نظر کرده و حتی سیدی بزرگوار به شمار می آورند و او را سیاگالش   می­گویند زیرا سیا چرده و سیا پوش است و بیشتر در نیمه ی شبهای مهتابی و در آستانه ی سحرگاه ظاهر می شود .

 

 افسانه سیا گالش بازمانده از اسطوره ایزد برکت بخش

 

 آن چه که مشخص است ارزش و ارج مقامی است که شکار و دام داشته و سبب شده تا انسانها ایزدانی برای حفظ  جانوران مفید مجسم نمایند. از آنها می توان گئوش، درواسپ، ساوانگهی را یاد کرد که ایزدان حامی جانوران مفید بودند و بیشتر در نماده گاو جلوه گر می شدند. زیرا گاو برای آریاییان ، هم جنبه تقدس و خدا یگانی است و هم در جمع خانواده ، از اعضاء شمرده می شده، یک گاو، معاش یک خانواده چند نفره را تامین می کرده، از خوراکی متنوع تا سوخت و حتی ساخت و بافت پاره ای از وسایل زندگی، بدین جهت مهمترین نماد مشترک در ادبیات مذهبی گاو و یا چارپایانی هستند که نسلهای بیشمار آنها، سرچشمه روزی و معیشت بود ه است.

 

بومیان فلات ایران پیش از آریاییان با گاوداری و پرورش گوسفند و بز و کشاورزی آشنا بوده و پیوسته گاو نر را می پرستیدند در حالیکه آریاییان گاو ماده را می پرستیدند. حال بین این ایزدان و ایزد بانوان یک یا چند تن «سیا گالش» شده اند و همچنان در باور اهالی روستا به عنوان کسانی هستند که آدمی را به حفاظت و نگهبانی از طبییعت تشویق و گاه تطمیع می کنند و شکارچیان را از صید بی رویه به دور نگاه می دارند، و در کل پشتیبان طبیعت، معیشت در نتیجه انسان هستند.

 

آنچه امروزه از خدایان دام و ایزدان برکت بخش بر جای مانده، افسانه هایی است که شمایل امروزی یافته و کارایی و ارزش ماورائی آنها بر اساس کارکرد، در هر فرهنگ با جلوه ایی خاص در خاطره ها مانده است.

 

 منابع و مواخذ

 

 ـ سجاد پور، فرزانه. فسون فسانه. تهران ، انتشارات سپیده سحر، 1378

 

ـ دکتر تسلیمی، علی. گذر از جهان افسانه. رشت، انتشارات چوبک، 1381

 

ـ بتلهایم، برونو.افسون افسانه ها. ترجمه اختر شریعت زاده. تهران، انتشارات سروش، 1381

 

ـ حسن زاده، علیرضا. افسانه زندگان. تهران، انتشارات بقعه و مرکز بازشناسی اسلام و ایران، 1381. جلد1

 

ـ بشرا، محمد. دد و دام. رشت، انتشارات طاعتی، 1383

 

ـ دوستخواه، جلیل. اوستا. تهران، انتشارات مروارید،1384

منبع :وبلاگ تردید

عکس :وب سایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی




:: برچسب‌ها: افسانه های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۱۱/۱ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.