نوشته شده توسط : مهدی پور

بی خبر آمده ای


باز در خواب شبم


کاش هرگز نشود


صبح و بیدار شوم


کاش می گفتی که من


دل چراغانی کنم


سر راهت گل سرخ


باز قربانی کنم

کاش می گفتی که من


گل میخک بخرم


به سراپرده ی شب


عطر پیچک بزنم

کاش می گفتی که من
سبز بر تن بکنم
جای پاهای تو را
شمع روشن بکنم

کاش می گفتی که من


نور پر پر بکنم


تا می ایی به شبم


چشم خود تر بکنم

کاش این خواب مرا


ببرد تا دم مرگ


شب پاییزی من


خالی است از همه رنگ

کاش اما
....
صبح شد



..




:: برچسب‌ها: شعر
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.