نوشته شده توسط : مهدی پور

حتما شما میدانید چانکش کیست ؟

چانکش همون گیه مرد زحمتکش روستایی که دوتا زنبیل بزرگ را در دو سر یک چوب بلند به طول دو متر می بندد و آن را به صورت تعادلی بر روی دوش خود می گذارد و دائما بازار به بازار و محل به محل می رود و با خرید و فروش برای خود کاسبی می کند و خرج زندگی خود را با تلاش و زحمت بدست می آورد . اجناس داخل زنبیل ها میتواند میوه و تره بار -سیر و پیاز یا حبوبات و یا مرغ و خروس و یا اردک و غاز و یا پارچه و لباس و...در قدیم چانکش زیاد بود ولی الان با وجود موتور و ماشین چانکشی زیاد رواج ندارد ولی باز در روستاها و دهاتهایی که هنوز پاک و دست نخورده باقی مانده است میشود در انجا چانکشی پیدا کرد .

این مقدماتی بود تا براتون  داستان یک چانکش زحمتکش را براتون بگم : چانکش ها آدم های زحمت کش و درستکاری هستند ولی بلا نسبت بقیه سید کاظم از اون چانکشهایی بود که یکم خورده شیشه داشت .

روزها به سمت روستا ها و دهات ها میرفت و مرغ و خروس میخرید و بعد به سمت شهر میرفت و به قیمت گران میفروخت .

یک روز سید کاظم برای خرید مرغ و خروس به بالا محله رفته بود ،روستا به روستا و کوچه به کوچه  داد میزد که مرغ و خروس شما را خریداریم و دور میزد تا اینکه  زن روستایی صداش زد مشتی مرغ هم میخری ؟

سید کاظم گفت بله که میخرم کارم اینه ، زن بیچاره رو به سید کاظم کرد و گفت : پس در حیاط (بلته )رو باز کن بیا داخل مرغ ها رو ببین و اون هم در حیاطو باز کرد و رفت وسط حیاط زیر درخت گردو نشت . بعد از زن بیچاره پرسید شوهرت خونه نیست ؟

زن بیچاره در جواب گفت :تو به شوهرم چکار داری خودم الان مرغ ها را برات میگیرم و میارم . هنوز یک ربع نگذشته بود که زن بیچاره ده تا مرغ گرفت و آورد و پاهای اونا را دو تا دو تا با کاه (وریس )بهم بست و کنار زنبیل سید کاظم گذاشت و گفت مشتی قیمت اینا رو برام بگو ، سید کاظم گفت قیمت نه تا از مرغات 800 تومان و اون یکی که بزرگتره 200تومان جمعا میشه هزار تومان راضی هستی بسم ا...

زن روستایی گفت که نه قبول نمیکنم اون 8 تا مرغ 1000تومان و اون مرغ بزرگ که هر روز تخم هم میزاره 500تومن...؟

سید رو به زن کرد و بی چون و چرا قبول کرد ولی یک شرط گذاشت و رو به زن کرد و گفت الان پول همراه خودم نیست امروز کاسبی نکردم اگه میخوای فردا برات 1500تومن میارم به من اعتماد میکنه یا نه ؟


سید رو به زن کرد و بی چون و چرا قبول کرد ولی یک شرط گذاشت و رو به زن کرد و گفت الان پول همراه خودم نیست امروز کاسبی نکردم اگه میخوای فردا برات 1500تومن میارم به من اعتماد میکنه یا نه ؟

زن روستایی گفت : از شال سبزت معلومه که سیدی ، احترامت هم سر جای خود سر و جانم فدای سادات ولی شوهرم به من سفارش کرده که نسیه ندم .

سید تا این حرفو شنید رنگش مثل کچ سفید شد. زن گفت :اگه خودش خونه بود اشکال نداشت مشتی میترسم بیاد با من دعوا بگیره ولی بازم عیبی نداره چون تویی و سیدی یه چیز گرو بزار و اینا رو ببر . سید به فکر فرو رفت که چه جوابی به زن روستایی بده فکری به ذهنش رسید و دستی به ریشش کشید و گفت :راست میگی مادر حق با توئه ولی من چیزی برای گرو گذاشتن ندارم که ارزشمند باشه ولی مرغ بزرگ 500تومنی برات گرو میزارم و موقعی که هزار تومنو برات آوردم  مرغ بزرگ را میام ازت میگیرم زن بیچاره هم نفهمید که اون چی گفت و سواد هم که نداشت سید که اصلا پول نداده بود ؟؟؟ کمی فکر کرد و گفت که شما باید 1500تومن بیاری نه 1000تومن ، سید کلاش و حقه باز بود و گفت خدا امواتتو بیامرزه ، حق باتوئه ولی من 8 تا مرغ میبرم  و مرغ بزرگ 500تومنی را برات گرو میزارم  خواهر تو رو به خدا امانتی منو خوب ازش مواظبت کن سگ و شغال نیان مرغ گرویی منو بخورن ؟ همیجوری که تو با من رودربایستی و تعارف نداری منم مثل خودت رفتار میکنم اگر یه مو از سر مرغ بزرگ کم بشه یک دینار بهت نمیدم هیچ ازت خسارت هم میگیرم ، اینا رو گفتم بعد نگی نگفتی ؟

زن بیچاره و ساده هم گفت :خیالت راحت باشه مشتی زمانه الان خرابه ، چشم به چشم اعتماد نمیکنه ، سیدی و سادات احترامت هم به جا به دل نگیری من مجبور بودم ازت گرویی بگیرم چون شوهرم هم تو رو مثل من نمیشناسه .

سید قیافه حق به جانبی گرفت و خودش رو تلخ و برزخ نشون داد و گفت : عیبی نداره مادر جان تقصیر منه که مرغ و خروس هر کس ناکس رو میخرم  عیبی نداره ولی من دارم میرم دیگه تکرار نکنم جان تو و جان امانتی من ....

سید این حرفو گفت و چانچو را روی دوش خود گذاشت و راه افتاد و رفت زن بیچاره به دنبالش رفت و درحیاطو بست . و بلند بلند داد زد مشتی ، سید خدا منو ببخش چاره نداشتم بهت بر نخوره ؟

سید گام های خود را تند برداشت و درو و دورتر شد و پشت سرش رو هم نگاه نکرد و بقیه آبادی هارو هم دور نزد و از وسط آبادی به بیرون رفت .

زن بیچاره هم تا وقتی که شوهرش به خونه بیاد هزار بار در دلش گفت : خدایا منو ببخش سید رو ناراحت کردم چاره نداشتم چون شوهرم بهم سفارش کرده بود ....

موقع ظهر بود که شوهرش آقا گل به خونه اومد و رسید به ایون صدا زد کبری خانم کبری خانم حیاط چرا خلوته ؟

کبری خانم اومد گفت مرغ ها رو فروختم 1500تومن آقا گل گفت آفرین آفرین 1500تومن؟ خوب فروختی بردی بازار فروختی ؟

زن گفت نه شانس با پای خودش اومد تو خونمون ، آقا گل گفت برو اون پولها رو بیار من بشمارمش تا سرت کلاه نزاشته باشه .

زن گفت : آهان ...مرغارو فروختم بیچاره پول نداشت ولی فردا میاره . گل آقا وقتی اینو شنید رنگش مثل زرد چوبه شد و گفت چرا فردا ؟؟؟

زنش گفت پول همراش نبود منم رودربایستی رو کنار گذاشتم و بهش گفتم یه چیز باید گرو بزاری و اونم مرغ بزرگه رو گرو گذاشت و گل آقا خواست یه چیز بگه که زنش مهلت نداد و گفت چانکش سید بود خیالت راحت باشه میاره، گل آقا گفت سید بود مطمئنی ؟؟؟ آره راست میگم شال سبز به دور گردنش بود یه چهره نورانی داشت که نگو و نپرس ....؟

گل آقا گفت ترسید زودتر میگفتی که سید بود اگه سید باشه حتما پولو میاره ، کاش گرویی هم ازش نمیگرفتی .

کبری گفت چیکار کنم آخه خودت سفارش کرده بودی ،آقا گل گفت چرا چرا ولی فکر سید رو نکرده بودم و دستاش رو رو به آسمان کرد و گفت خدایا برای ما گناه ننویس زنم یکم ساده است

بعد رو به کبری کرد و گفت خیلی باید مواظب باشیم تا امانتش رو خیانت نکنیم و شرمنده بشیم و کبری با اعتماد به نفس کامل برگشت و گفت ای به چشم خیالت راحت باشه .

سه ماه تموم از اون ماجرا گذشت سر و کله سید پیدا نشد که نشد ...؟؟؟ خون آقا گل و کبری خانم داشت از بابت امانتی سید خشک میشی که مبادا اتفاقی برای امانتی سید بیفته یه روز کبری به آقا گل گفت :برو رشت پیر بازار ببین میتونی سید رو پیدا کنی و یا خبری ازش بگیری و اگه پیداش کردی بهش بگو بیا امانتی تو ببیر ما دیگه بیشتر از این نمیتونیم امانتداری  کنیم اگه یه روز واسه مرغت یه اتفاقی بیفته و یا پاییز یبوست بگیره و تلف بشه به ما مربوط نمیشه .

گل آقا گفت حق با توئه زن من بعد از ظهر میرم رشت میگردم دنبالش و تا بعد از ظهر خبرشو برات میارم . گل آقا خودش رو میرسونه سر آسفالت و با اولین مینی بوس راهی شهر میشه تو راه اینقد فکر و خیال میکرد که نفهمید چطوری به رشت رسید .

کمک راننده رو بهش کرد و گفت مشتی کرایتو بده رسیدیم دانای علی باید پیاده بشی .

آقا گل پیاده شد و به سمت دهنه سام به راه افتاد تا رسید به مغازه آقا میرزا ، بعد از سلام و علیک و احولپرسی میرزا آقا به آقا گل گفت چیه چی شده چرا ناراحت و گرفته ای ؟؟کشتیهات غرق شدن ؟

آقا گل سیر تا پیاز ماجرای سید چانکش رو برای آقا میرزا تعریف کرد و آقا میرزا هم که همزمان داشت مشتری هاشو راه مینداخت بر میگشت و با تعجب به آقا گل نگاه میکرد .

وقتی که صحبت های آقا گول تموم شد آقا میرزا بهش گفت تو به من بگو تو ناراحت 8 تا مرغتی یا نگران امانتی چانکش ؟؟؟

آقا گفت با پریشانی گفت : هر دوتا - هر دو تا به جان تو نگم به به جان بچه هام پاک کلافه شدم  به تو هم بدهکارم الان هم میخام نسیه ببرم روم نمیشه ،

میرزا زرنگ بود و از اون پولدارهای  رشت بود اینقد مار خورده بود که افعی شده بود ولی باین همه زرنگی باز از سر کشاورزان گیله مرد زرنگی نمیکرد و سرشون کلاه نمیذاشت بگذریم که وسایلشو نسیه به اونها میداد و موقع دریافت پول به قیمت پدرش از اونها میگرفت ولی باز کشاورزان دوستش داشتن چون کار راه مینداخت بهار نسیه میداد پاییز پولشو میگرفت .

آقا گل داشت گریش میگرفت میرزا گفت نگران نباش تو از زنت ساده تری و اونم از تو ، آخه مگه هیچ آدم عاقلی همچنین کاری انجام میده ، مرغ بزرگ رو اینجا گرو گذاشته یعنی چی ؟

مگه مرغها همش مال تو نبودن ...؟ آقا گل گفت چرا ..... میرزا گفت مگه اون یه قران به زنت داده .....؟ آقا گل گفت :نه  میرزا گفت : آخه شما چقد ساده لوح هستید ... خونم به جوش اومد تو همینجا مواظب مغازم باش من الان میرم پیداش میکنم و برات میارم دهاتی ساده لوح تر از تو دیگه پیدا نمیشه .

میرزا رفت بعد از چند دقیقه پسر بزرگش اومد و جواب مشتری هاشو داد نشان به اون نشان یک ساعت تمام طول کشید تا اینکه میرزا برگشت آقا گل وقتی اونو دید از جاش بلند شد و پرسید چی شد تونستی پیداش کنی ؟

میرزا دوازده تا صد تومنی را یکی یکی شماره کرد و گذاشت کف دست آقا گل و گفت این پولت ، صورت آقا گل مثل انار قرمز شد و لپاش گل انداخته بود .

میرزا رو به آغوش کشید و بوسید و گفت خدا انشالله بچه هاتو نگه داره مکه که رفتی انشالله ده بار دیگه هم بری .. بعد برگشت و گفت : ما از سید 1000 تومن طلبکار بودیم ولی این 1200تومنه . میرزا گفت من 200تومن اونا جریمه کردم به خاطر دیر کرد پولت نمیدونی چه بلایی سرش آوردم آبروشو پیش مرغ فروشها بردم می خواستم تحویل کلانتری بدمش که گریه کرد و همکارانش هم ریش گرو گذاشتن دلم سوخت...

آقا گل رو به میرزا کرد و گفت تو شرمندم کردی چطور این محبتتو باید برات جبران کنم میرزا گفت :جبران لازم نیست تو 700 تومن از بدهی تو بده هر چی هم میخای برات بکشم و خریدتو کردی برو روستا تا دیرت نشه ..

گل آقا گفت : ای به چشم .... ولی ترا به جون بچه هات بهت قسم میدم که جمعه بچه هاتو بردار بیا ناهار خونه در خدمتت باشیم . میراز با خنده گفت : به یه شرط میام ؟ گل آقا گفت : به چه شرطی ؟؟؟ میرزا گفت :به شرطی که مرغ بزرگ سید چانکشو سر ببری برامون غذا محلی درست کنی و بعد شروع کرد بلند خندیدن .....البته به شرطی که از تخم افتاده باشه ... آقا گل گفت : برات بمیرم اون دیگه تخم نمیزاره ...

میرزا آقا همچنان که میخندید ازش پرسید مرغ بزرگ مال کیه :آقا گل گفت : شیمی شین..  .نه سیده چانکشه شین... (مال شما نه برای اون سید چانکش )

آقا میرزا بلند بلند میخندید طوری که از چشمانش اشک میریخت و میگفت : چانکش بر پدرت لعنت .. تو مرغ میخری ...مرغ ؟؟ آقا گل برات بمیرم تو چقد ساده دلی تو تقصیر نداری دست و دلت پاکه و عقیده شما پاکه به خدا .

منبع :گیل یار

برگردان به فارسی : مهدی پور




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/۱٠/٧ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.