نوشته شده توسط : مهدی پور

همه ی ما در زندگی معمولاً ترانه هایی داشته ایم که در لحظات دلگیر  و نفس گیر آن ها را زمزمه کرده ایم ، گویا انسان ها  به صورت فطری به مناجات ، درد و دل و بازگو کردن گره های قلبی خویش گرایش دارند و به ترانه های دلتگی خویش دلبسته اند و هیچ چیز این میان استوار تر و زیباتر از لالایی های مادران سرزمین مادری نبوده است . ترانه هایی که بعضی هاشان  چون مربعی می مانند که چهار ضلع سحر انگیز دارند : ضلع اصلی آن که مناجات مادر در نزد فرزند خویش با خداست و بیان دلتنگی های مادرانه در نزد همراز معصوم خویش ، یعنی همان فرزندی که در آغوش گرفته است ، ضلع دوم که گاهی در میان مادران رایج بوده است بیان احوالات و مصیبت های یکی از بزرگان تاریخ است و گریه در مصیبت آن ها ،که گویا مادران به خوبی دریافته بودند پرداختن به احولات آن ها بسیار شرافتمندانه تر از پرداخت صرف به حالات شخصی خویشتن است ،او می دانست که به زودی نوزاد خویش در جست و جوی الگوی آرمانی زندگی ای که در پیش خواهد داشت بر خواهد آمد.

امام حسین(ع) ، میرزا کوچی جنگلی ، رئیس علی دلواری ، سیاوش شاهنامه و ...از این قبیل بوده اند. ضلع سوم این همنفسی دو طرفه شکایت از روزگاران و بدی هایش بوده ، شکایت از تاریکی های زمان، از ظلم ها و بیداد ها و از پستی ها و بلندی های زمین زندگی و ضلع آخر هم ، محبت  و دعایی است که مادر با شاهد گرفتن خدا بدرقه ی راه فرزندش می کند و این دقیقاً یکی از زیباترین داستان های عاشقانه ای است که هر کداممان کم و بیش تجربه اش کرده ایم .

آن ها که سن و سال بیشتری دارند ، ترانه های مادرانه را با زبان های محلی شاید به یادگار گرفته اند ، مادران مهربان و درد کشیده ی کرد و گیلک و تالش و خراسانی و لر و فارس هر کدام با زبان زیبای خویش ترانه های دلتنگی سروده اند ، ترانه هایی که شیرینی آن ها و در عین حال غمی که با خود به امانت گذاشته اند هیچ گاه از حافظه ی تاریخی مان نخواهد رفت .

لطفا به ادامه مطلب بروید


و اما گیلان ... سرزمین غم ها ، آرزوها ، مهربانی ها و جنگل و تنهایی است  و تمام این ها را می شود به نظرم در شخصیت میرزای بزرگ گیلان ،میرزا کوچک یا به قول گیلانی ها "کوچی خان" خلاصه نمود. زندگی میرزا و فراز و نشیب هایش سینه به سینه در میان مادران فلات ایران و به ویژه حوزه ی غربی و شمالی آن  چرخیده و به فرزندان به امانت رسیده ،نمی دانم تا چه مقدار غیر گیلانی ها او را می شناسند ، اما از دوست مازندارانی ام شنیده بودم که مادربزرگ کهنسالش نوحه هایی به زبان محلی در سوگ میرزا می خوانده است و با آن ها می گریسته و یا از فرد دیگری شنیده بودم که بعضی حتی در کردستان عراق هم میرزا را می شناسند. میرزا و دلتنگی هایش عجیب ، دلتنگی های من هست ،راستش با یاد میرزا گریه کرده ام و اشک ریخته ام و درد های او و آرزوهایش را دردها و آرزوهای خود می دانم ، به خاطر همین است که لالایی مادرانه ی "الا تی تی "   (خورشید) را دوست دارم و آن را بهانه ی نوشتن این چند خط قرار داده ام ، شاید که فرصتی باشد که با آن روزهای خوب و پاک دلتنگی ها و حتی کودکی هایمان را مرور کنیم...

 

بازسازی شده ی این لالایی و ترانه ی محلی را با صدای استاد ناصر مسعودی و آهنگ سازی جاودانه ی استاد مرتضی حنانه از این جا (قسمت اول و اصلی اش) و این جا (قسمت دوم اش) بشنوید.

قسمتی از متن این شعر با ترجمه ی تحت اللفظی خودم :

الا تی تی بیا بیرون ، ( خورشید بیرون بیا)

 بیا نوکون می دیله خون  (بیا و دلم را غرق در خون نکن)

توو می لیلی مو تی مجنون ، ( تو لیلای من هستی و من مجنون تو ام)

 هوا ایمشو چی تاریکه ، (هوا امشب چقدر تاریک است)

می دیل چون رشته باریکه ، (دلم چون رشته ای باریک است)

 بوشو آی شو بوشو آی شو! ، (برو ای شب، بر ای شب!)

تی جه ترسه می ریکه ، ( از تو پسر کوچکم می ترسد)

میرزا کی کوچیکه ؟ والله ، (میرزا کی کوچک است ، ای خدا! )

میرزا کی خوشگله،والله  (میرزا که زیباست،ای خدا!)

حالا لالا، حالا لالا...

در ئه دونیا غمی دانم  (در این دنیا غمی دارم)

ز غم چشمه نمی دانم (دقیقاً متوجه  نشدم!)

 گو آی شو تا سحر با توو ، زاکی جان عالمی دانم ( بگو ای شب تا سحر با تو، فرزندم عالمی دارم)

منبع :http://mirzazakan.blogfa.com/




:: برچسب‌ها: مقالات گیلانی, مقالات فرهنگی گیلان, لالایی های گیلان
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/٩/٩ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.