نوشته شده توسط : مهدی پور

 

سکوت من خود سرود و ترانه ی من است

و گرسنگی من همان سیری من است

و آب در تشنگی من جریان دارد

و در هوشیاری من مستیهاست

و عروسیهاست در فغان و شکوه من

ودیدارهاست درغربت تنهاییم

و پنهانی من عین ظهور

و ظهور من همه ستر وحجاب است

چه بسیار که از غمها شکوه می کنم

و قلبم بدان غمها بر خود می بالد

چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند

و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد

و دوست در کنارم نشسته است

و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم

وآن چیز در حلقه ی نگین من است

گاه شب تاریک، دشمنانم را در پرده ی ظلمت می پوشاند

تا من پرده ی رویاهای خویش را بگسترم

و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد

                                              (جبران خلیل جبران)




:: برچسب‌ها: سخنان بزرگان
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/۱٢ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.