نوشته شده توسط : مهدی پور

شنیدن نقل های قدیمی یکی از تفریحات و علاقه های ما در دوران کودکی بود. اما امروزه بچه ها یا مشغول دیدن کارتون های گوناگون اند و یا به بازی های کامپیوتری و ... می پردازند. لذا با تاسف فراوان باید گفت که نقل های قدیمی نیز در حال فراموشی اند. در زیر یکی از نقل ها را آورده ام تا بخوانید و اگر حوصله داشتید برای بچه های تان بگویید.

    خرس و مردَکه

مردی در حال رفتن به ییلاق از طریق روخون بود.در نیمه های راه شب می شود و او مجبور می شود همان جا شب را بگذراند. لذا مقداری از خوراکی را با خود داشت، به عنوان شام می خورد و بعد برای خواب بالای درخت گردویی می رود که گردوهایش رسیده بود. آن شب شبی مهتابی بود. او بعد از خوردن مقداری گردو خود را به شاخه ای می بندد و به خواب می رود. نیمه های شب خرسی که عادت داشت برای خوردن گردو به بالای این درخت برود، برای خوردن گردو به بالای این درخت می رود و کمی پایین تر از شاخه ای که این مرد رویش خوابیده بود، مشغول خوردن گردو می شود.

با سروصدای خرس ناگهان مرد از خواب بیدار می شود و می بینید کمی پایین تر از او خرسی مشغول خوردن گردو است. بسیار می ترسد و دم بر نمی آورد. خرس هم بی آن که متوجه او باشد، دانه دانه گردو ها را می شکست و برای این که بداند مغز دارند یا نه ،آن ها را زیر نور مهتاب می گرفت و بعد از این که مطمئن می شد مغزی در داخل شان هست، آن ها را می خورد. اما مرد متوجه منظور خرس و علت این کار او نبود. تصور کرد خرس دارد به او گردو تعارف می کند. یک بار که خرس چنین کرد، مرد به ناگاه گفت: من وِرَه هَردَه، دِ نمَرد. Mən vera harda, de nəmardمن زیاد خوردم. دیگه نمی خورم.

با شنیدن صدای او خرس به ناگاه می ترسد و از روی ترس خود را از روی درخت به پایین پرت می کند و می میرد. و خیال مرد هم آسوده می شود.

منبع : وبلاگ تالش شناسی

جمع آوری و تنظیم : مهدی پور (وبلاگ نصیرمحله)


...




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی, افسانه های گیلانی, نقل های تالشی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٤/۸/۱٢ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.