نوشته شده توسط : مهدی پور

جالبه حتما بخونید

 

خدای من ببخش که جمعه مزاحمت شدم.

میدونم که خیلی آدما امروز میان سراغت.همه هم یا ازت ادعای طلبکاری میکنن یا از دست این و اون گله دارن.من اما نمیدونم که ازت ادعای طبکاری کنم ویا ازت گله کنم.آخه هیچ طلبی ازت ندارم.تازه خیلی هم بهت بدهکارم.ولی باید ازت گله کنم.میدونم که حق این کار رو ندارم. ولی تو بزرگی ودر جایگاه رفیعی هستی که میدونم منو وحرفامو به درستی قضاوت میکنی.ازت ترسی ندارم چون میدونم که خیلی مهربونی وهمه مخلوقاتت رو دوست داری ومراقب همه چی هستی.

حالا به گله های من گوش بده.بابام یه ماهه که از ده اومده شهر وپیش بچه هاش زندگی میکنه.تو میدونی که بابام اومدنی چقدر سخت اومد.تو وضع راه وماشین ورفت وآمد به روستا هامون رو میبینی.تو سفر سخت آنروز رو دیدی. تو دعا ها ونفرین هاشون رو شنیدی.خودت میدونی که من وقت وبیوقت درباره این چند کیلومتر راه کذائی چقدر نوشتم یا حرف زدم.خدای بزرگ تو میدونی که ما واسه تغییر وضعیت زندگیمون به هر دری زدیم.ودیدی که بعضی از بنده هات که کلید بعضی درارو به دستشون دادی درو به رو مون بستندواصلأ خیالشون نیست که روستاهای کوچک دور افتاده هم حق زندگی دارن. خدای مهربون تو میبینی من هروقت دارم مینویسم با چشمای خیس مینویسم.من تنها گوشه کوچکی از آنهمه سختی رو لمس کردم.تو میدونی که من برای خودم نیست که مینویسم.نه میخوام وکیل بشم نه وزیر. برای مردمی مینویسم که حتی شاید یه بار هم این صفحه رو نبینند.بابام برا رفتن به روستا دلتنگی میکنه.ولی نمیتونه بره.تو میدونی واسه چی.آخه یه ماشین نیست که بره روستا.تو میدونی چرا نیست.واسه اینکه راه بده وماشین نمیتونه بره.میدونی که اگه مسئولین منطقه ای بخوان خیلی راحت میتونن این راه رو قابل استفاده بکنن.بابام همه عمرش رو با پای پیاده رفته واومده.حالا پیره دیگه پاهاش قدرت رفتن رو نداره.حقشه که این آخریه کم راحت زندگی کنه .نشسته تو خونه واعصاب همه رو خرد میکنه.حق هم داره .اون خودش رو توشهر غریبه میدونه.ماهام هرکدوم گرفتار زندگی خودمونیم.

ای خدا خیلی سخته آدم توملک توباشه وبعضی ها که میتونن، کاری صورت ندن.داشتم فکر میکردم چقدر خوبه که تو به همه یکسان نگاه میکنی.برات یه روستای کوچلو با شهر درندشت فرقی نداره.آخه تو که به رأی مردم نیاز نداری که بگی اینجا بزرگه ونزدیک انتخابات بهش برسم تا فردا بهم رأی بدن.توکه مال مکان خاصی نیستی که برای همشهریات کار کنی وباقی رو نادیده بگیری.ولی آخدا ازت گله دارم.بخشدارو فرماندارواستاندارو وکیل و وزیر بانگاه مرحمت تو به این مقامات میرسن.خیلی ازت گله دارم که بعضی وقتها گوش شون رو نمیپیچونی.ازت گله دارم که وقت انتخابات واسه اونا امکانات فراهم میکنی تابیان رأی بگیرن وبعد یادشون بره که تو اونارو بر مسند قدرت گذاشتی.ازت گله دارم خدای من.مگه بابام بنده تو نیست.مگه حتمأ باید کت وشلوار شیک بپوشه تا بهش نگاه کنی.میدونم که اینا واست مهم نیست.میدونم که ان اکرمکم عنداله اتقی کم.ولی ای خدا باورکن که تو اگه بخوای میتونی.آخه مسئولین هم تو ملک توزندگی میکنن.اونام تحت فرمان توان.خدای بزرگ تو نعمت رو بر بندگانت تموم کردی.اما بخشی از مسائل زندگی مارو به دیگران سپردی.

میدونم که این به مصلحت ما هست.ولی خداجون  به این مسئولین یاد آوری کن که روستا ئیای فقیر هم بنده های تو هستند ونیاز دارن که بهشون رسیدگی بشه.

ای خدا ی قادرتومیدونی که چقدر هر سال رو به سال دیگه گره زدیم تا یه مسئول واقعأمسئول از راه برسه وبه مشکلات ما خاتمه بده.ولی خودت میدونی که همه فقط مییان رأی میگیرن ومیرن تا دوره بعد هم پیداشون نمیشه.

خدای من داشت یادم میرفت بابام همچنان منتظر نشسته تا یه ماشین عازم روستا بشه واونو ببره.

نویسنده :اسدا... سلیمی وربن


...




:: برچسب‌ها: مقالاتی در مورد گیلان, مقالات فرهنگی گیلان, مقالات, مقالات گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩۱/٧/٢۱ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.