نوشته شده توسط : مهدی پور


دم غروب بود  مثه همیشه حال  ورج و  وورجه و بازی نداشتم روی پله چوبی تلار نشسته بودم و به خورشید نگاه میکردم انگار امروز خیال غروب کردن نداشت چشمم از دور به درخت سیب افتاد از پشتش مامانم پیدا بود کلاه حصیری و درا (داس برنج بری) دستش بود کمی میلنگید میدونم به خاطر درد زانوش بود روسریش کمی عقب رفته بود مو های حنا کذاشتش بیرون زده بود و روی پیشونیش با عرق چسبیده بود با هر قدمش گوشه چشمش را جمع میکرد وصورتش چروک بر میداشت

میشد فهمید که داره درد میکشه بابام کمی عقب تر داشت میومد تا منو دید صدا زد کینه ت ک هنی  یا مندیره !شه نیره  (تو که هنوز اینجایی نرفتی ؟!)

واای یادم رفته بود با دست زدم به پیشونیم بلند شدم کوزه را برداشتم  دمپایمو پوشیدم بدون هیچ حرفی دویدم انقد سریع می دویدم که گیس موم از پشت بالا و پایین می رفت و روسریم افتاده بود تو گردنم

 حتی گردنبندم که یک منات (سکه طلای قدیمی) بود با دو مهره آبی کوچیک دو طرفش بالا و پایین میرفت و روی سینم ضربه میزد

کمی سرم گیج میرفت  چشامو می بستم و باز میکردم  اما لحظه ای سرعتمو کم نمیکردم  رسیدم دم چشمه کوزه را پر آب کردم باید سریع بر میگشتم قبل از اینکه آب گرم بشه کار هر روزم بود آخه وقتی بابا  ومامان اینا  با دهن روزه از مزرعه بر میگشتن باید افطار آب خنک میخوردن

 منم گاهی سحر بلند میشدم اما نمیذاشتن روزه بگیرم میگفتن درسته که امسال نه ساله  شدی اما هنوز کوچولویی

کوزه را برداشتم دیگه خیلی نمی تونستم سریع بدوم سرگیجم بیشتر شده بود احساس ضعف میکردم  اما لبای خشک بابا که یادم میومد سرعتمو بیشتر میکردم

خونمون رو از دور میدیدم بابام تو حیاط وایساده بود باید وقت اذان را تشخیص میداد رسیدم به بلتمون (دروازه چوبی حیاط)

دیدم تار شد داشتم می افتادم اما نمی خواستم کوزه بیافته کوزه را گذاشتم زمین اما خودم ولو شدم از هوش رفته بودم

چشامو که باز کردم دیدم سرم  رو پای پدرمه با دستاش داره لبامو خیس میکنه و اسممو صدا میزنه:  فاطمه  فاطمه  چبه چبه چرا بلکیره کینه کته (فاطمه  چی شد چرا افتادی دختر کوچولو)  چشامو باز کردم با صدای آروم گفتم بابا جان  اورو روزیما (امروز روزه بودم ).

منبع : نمنه پشت


...




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٥/٦/٢٦ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.