به دشت کوچک و باز برنجزار ها که رسید، آفتاب نشین بود. خورشید سرازیر می شد. آن سو تر، رود، در زمین می چمید و در زمان می رفت و با روزگار پچپچه می کرد. اینجا و آنجا گیله مردا به درو خم شده بودند. داره، داسی بود باریک و کوچک تر و اره ای، که با آوای آهسته و بریده بریده ساق برنج ها را دندان می زد. به نخستین کسی که نزدیک شد، گفت: «زور بیش!»
گیله مرد سر به کار خود، از گوشه ی چشم نگاهی به او کرد و گفت: «تندرست بو بو خی.» (تندرست باشی)او پیش تر رفت. گفت: «مرا ویشتایه.» (گرسنه ام.)
گیله مرد این بار از همان گوشه ی چشم هم به او نگاه نکرد.
او دوباره گفت:«تنی بیشی ایموشته پلا می ره به وری کی تی زنک داد بجر نه یه؟» ( می توانی بروی یک مشت پلو برایم بیاوری که داد زنت بلند نشود؟)
گیله مرد بی بازماندن از کار گفت:‌ «اگه زنک و نخه له، روایه. کم خوشکی به خه؟ از اون گذشته نیدنی کره بج بینم؟» ( اگر زن نگذارد، رواست. کم خشکی می شود؟ از آن گذشته نمی بینی دارم برنج می برم؟)
او گفت:‌ « از هر جی بگذشته، مره ویشتایه.» ( از هرچه گذشته، گرسنه ام.)
«چی بوکونم؟» (چه کنم؟)
«گناه دره!» (گناه دارد!)
«گوناه چی؟ تاب کاره. هوایم بیدین! نتنم بیج بینی وله کنم. اگه واران بایه؟...»
(گناه چی؟ گرم کار است. هوا را هم ببین! نمی توانم برنج کاری را ول کنم. اگر باران بیاید؟...)
او سر به آسمان کرد. ابرها از دریا به سوی کوه ها رمه کرده بودند. گفت: «من بجه بینم.» (من برنج را می برم.)
«نته نی.» (نمی توانی.)
«تنم. بی زور نی یم.» ( می توانم. بی زور نیستم.)
«هچین زور نیه. تو بجه شناسی؟ هیچ بج دنی چیه؟» (تنها زور نیست. تو برنج را می شناسی؟ هیچ برنج می دانی چیست؟)
«اهن! باور بوکون! گیلان به سه مه.» (اهان! باور بکن! گیلان مانده ام.)
«مره به تنگ باوردی! دس نکشی!» (به تنگم آوردی! دست نمی کشی!)
خم که بود راست شد. و خسته تن داره را به او داد. تا خانه اش چندی راه بود. از کنار گیله مردها که می گذشت، یکی از آن ها گفت: «چی یه، تی کار بنه یی؟» (چی هست؟ کارت را گذاشتی؟)
«ایتا جوانه یه؛ مره فکی بوکود کی خوره ویشتایه. کره شم انه ره پلا به ورم.» (جوانکی است؛ دبه خایه * ام کرد که گرسنه است. دارم می رم برایش پلو بیاورم.)
یکی دیگر گفت:‌«تی بجار چی؟» (برنجزارت چی؟)
«کره بینه.» (داره می برد.)
:نتنه ره! تی بجه بی پا کونه!» (نمی تواند پسر! برنجت را نابود می کند!)
دیگری گفت:« نکونه خیلی انه کار فکشی؟» (نکند می خوای از او کار بکشی؟)
«ته نه. کار فکشی چیه!» (می تواند. کار بکشی چیست!) و رفت. چندگاهی گذشت. گیله مرد برگشت. در یک گمج کته سرد و ماهی شور آورده بود.
جوانک کمر راست کرد. با لبخند پیروزی به دور و برش سر گرداند.
شگفتی و جادو رخ داده بود. چند کله برنجزار پاکچین درو شده بود.
گیله مرد دیوانه شد. گمج را زمین گذاشت و به سوی او تاخت برد. داد زد: «پدر سگ! آن چی یه: تو که مره بیچاره بوکودی! زرس و نارس همه یه وا بییی!»
(پدر سگ! این چیست؟ تو که بیچاره ام کردی! زودرس و نارس همه را بریدی!)
او دانست چه دسته گلای به آب داده. هوا پس بود. داره را انداخت و گریخت. گله مرد داره را برداشت و سر در پی او کرد. فریاد می کرد: « تره کوشم، تره کوشم!» (ترا می کشم. ترا می کشم!)
با دویدن آن ها وشم ها سراسیمه از لای سبزه ی مرز برنجزارها در می آمدند و نمی دانستند به کدام سو پر بکشند.
گیله مرد نزدیک شده بود. داره هم به پشت گردن جوان دور و نزدیک می شد. دندانه های ریز اره ای داره پس گردنش را می خراشید. توی آب و گل افتاد. مرگ از رگ کردنش به او نزدیک تر بود. و سهمناک تر از مرگ گدازه ای در سر و تنش به هر سو می تاخت.
پارچه فروش دوره گرد خلخالی با کولبار آویخته به شانه از راه مارپیچ میان برنجزارها می گذشت. هراسناک دوید و فریاد کرد:« کس مه، کس مه.»
گیله مرد از کسه مه سر در نمی آورد. اگر هم سر در می آورد، در آن خشم گرفتگی سودی نداشت. خم شده و بریده بود.
پارچه فروش رسید. به زبان مادریش همراه با چند واژه ی گیلکی همچنان داد می زد.
گیله مرد ها با شنیدن فریاد سر رسیدند. پارچه فروش را می شناختند. یکی که ترکی آذری می دانست، گفت: " بیچاره خو داد بزه، کس مه، کس مه." (بیچاره دادش را زد، کسما کسما.)
و پس از آن گفت: « خوره کوشتن دره کی چره سر ننم بج چند کله بجار خون بکود.» ( خودش را دارد می کشد که چرا سر نمی دانمبرنج چند کله برنجزار خون کرد.)
و سپس گفت: « کس مه، امن بو گوییم، ون بین.‌» (کسما، ما بگوییم نبر.)
یکی دیگر گفت««آن به گومان نه یه. همه ایزماته، چی اندازه بج وبه.» (این به گمان نمی اید. همین یک زمان چه اندازه برنج بریده.)
«شاید از خوبان بو؟» (شاید از خوبان بود؟)
و سرزنش و بگو مگوهای بسیار دیگر در گرفت. آفتاب رفته بود. جهان در خاموشی دور و گنگی گم می شد. ابرها به شتاب پهن می شدند. آن ته ها آسمان تیره می زد. بی گمان کوهبار بود. ابرها کوهستان را به تازیانه گرفته بودند.
کار از کار گذشته بود. لاشه ی مرده را واگذاشتند و گریزان راه خانه های خود را در پیش گرفتند. می خواستند زودتر از آنجا دور شوند. پسین های دیگر، این هنگام آن ها خسته و یواش به هم می رزسیدند و «زور بیش!» می گفتند. و اکنون، تند و بی گپ کنار هم راه می سپردند.
سرتاسر شب، باران ستوه آوری به آرامی می بارید. بر برنجزار، بر تن مرده ی تنها، این سو تر بر رودخانه و این سو ترک با پژواکی خفه بر دهستان و سر کولوشی خانه ها. و آوایی به گوش می رسید. پندار بود یا راستی؟ تا پگاه، کسی در تاریکی کوچه ها، سر گشته زیر باران گام می زد و آهسته و شمرده و کشدار می گفت:«کس مه، کس مه...»
فردا آبی که در برنجزار زیر دسته های درو شده ی برنج ایستاده بود، خونی بود. و رود با آبتاخت فراوان کوه را گردانده، دویست ارش پیشتر آمده، نزدیک مرده رسیده بود.
او را در آن آب شستند و کنار رودخانه خاک کردند. و دیگر آن پهنه ی کوچک برنجزارها را نکاشتند. و آن کشتگاه را کشته گاه گفتند.. در هراس بودند. می ترسیدند. می ترسیدند بدبختی رو کند و گزندی برسد و ناخوشی بیفتد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: افسانه های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()
.: Weblog Themes By SlideTheme :.