نوشته شده توسط : مهدی پور

در روزگاران قدیم مردم ساده دلی زندگی می کردند که پادشاه و خان و آقابالاسری نداشتند. شغل آنان برنجکاری و نوغانداری بود. هر روز کله ی سحر که آسمان سفیدی می زد، پا می شدند داس و بیل را روی دوش می گذاشتند و بر روی زمینی که ملکشان بود می رفتند، کار و زحمت می کشیدند و هنگام غروب به خانه های خود بر می گشتند. انبارهایشان پر از برنج و ابریشم بود. فقیر و بیچاره و بیکاره در میانشان وجود نداشت. در مجموع مردمی سعادتمند بودند و زندگی راحت و آسوده ای داشتند. امور آنان به وسیله ی ریش سفیدان اداره می شد.
به مرور بعضی از ریش سفیدان صاحب مال و زمین و ثروت بیشتری شدند و بدبختی آنان از زمانی آغاز شد مه این فکر به  ذهن یش سفیدان خطور کرد که احتیاج به پادشاه و فرمانروا دارند و از آنجا که تجربه ای در زمینه ی انتخاب پادشاه نداشتند، دچار مشکل و گرفتاری شدند. ریش سفیدان برای حل این قضیه دور هم نشستند و به بحث و مشورت پرداختند و هریک از آنان نظر یدادند.
بالاخره قرار شد یکی از ریش سفیدان را قبول کنند و امیری سرشناس را به پادشاهی انتخاب نمایند که دلاور و جنگجو باشد و بتواند از سرزمین  و اموالشان محافظت و نگهداری کند. یکی از ریش سفیدان گفت: «یری را می شناسم که در  همسایگی ما زندگی می کند، نام او مروان است و آوازه ی جنگجویی او همه جا پیچیده است.»
ریش سفیدان که ظاهراً‌دنبال چنین فرمانروایی بودند پیشنهاد وی را قبول کردند و چند نفر مأمور شدند که پیش مروان رفته و از او دعوت کنند تا رمانروایی آنان را بپذیرد. آنان نزد مروان رفتند و به او گفتند:«ای مروان ما به نمایندگی از طرف مردمی آمده ایم که می خواهند تو پادشاهشان باشی.» پس با عده ای از همراهان با طبل و علم ونقاره عازم محل شد. مردم آبادی با ورود مروان خوشحال شدند و دسته دسته به استقبال او آمدند از این که صاحب فرمانروایی شدند، جشن گرفتند و پایکوبی کردند. مروان به این ترتیب در منطقه به پادشاهی شناخته شد. خانه ای برای او آماده ساختند و او به تخت پادشاهی نشست و به کار شاهی مشغول شد.
هنوز اندک مدتی از فرمانروایی او نگذشته بود که ریش سفیدان را به پیش خود خواند و گفت: « من پادشاه شما هستم. تمام پادشاهان در قصرهای باشکوه زندگی می کنند. شایسته نیست که من چون مردم عادی در خانه ی ساده ای زندگی کنم. باید هرچه زودتر عمارت و کاخ بزرگی برای من ساخته شود.» ریش سفیدان در برابر او سر تعظیم فرود اوردند و به او قول دادند که هرچه زودتر دستورش را اجرا کنند.
مردم به پیشنهاد ریش سفیدان برای فرمانروا عمارت و تالار بزرگی ساختند، هنوز رنج و مشقت ساختن عمارت تمام نشده بود که مروان دستور دیگری داد و هر روز که می گذشت انتظار مروان از مردم بیشتر می شد. بدتر از همه دیو حرص و طمع به درون او خزیده بود، هرچند مدتی یک جور پول و مالیات از مردم می گرفت و یک نوع بیگاری از مردم می کشید و اندوخته های خود را در عمارت پنهان می کرد. اهالی ناچار بودند به مقدار زیاد کار کنند. مروان شاه  و مباشرانش حخاصل کار و زحمت مردم را از دستشان می قاپیدند و مفت می خوردند و می خوابیدند و سربار مردم آبادی بودند. مردم آبادی که زمانی تندرست و شادمان بودند، تکیده و پژمرده شدند و هر روز که می گذشت بر فقیران و تهیدستان اضافه می شد. مروان نه دیگر به مردم اعتنایی می کرد و نه ریش سفیدان را به حساب می آوردو با انان مشورت می کرد. تنها به مباشران خود تکیه داشت وآنان هم جواب مردم را به زور می دادند.
اعتراض به کار مروان بالا گرفت و خشم مردم از هرسو بر علیه مروانشاه شدت گرفت. پیرمردی از مردم آبادی که از ستم مباشران شاه کارد به استخوانش  رسیده بود به میدان آمد. عده ای از مردم را دور خود جمع نمود و برای بیان شکایت به نزد مروان رفت. مأموران خواستند جلوی او را بگیرند و نگذارند پیش مروان برود. پیرمرد پرخاش کنان و با اعتراض خود را به نزد مروان رسانید.
مروان از او پرسید:«ای پیرمرد چه شده که با جاروجنجال و هیاهو به نزد ما آمدی و مزاحم اوقات ما شدی.»
پیرمرد گفت:« ای سلطان من برای عرض شکایت و دادخواهی نزد شما آمدم.»
مروان گفت:«حرفق بزن ببینم؟ حرف حساب تو چیست؟ و چه کسی به تو آزار و اذیت نموده است.»
پیرمرد گفت:« ای سلطان ما در گذشته بدون فرمانروا زندگی می کردیم اما مردم سعادتمند بودیم و در آسودگی می گذراندیم و کسی اذیت به ما نمی رسانید، از روزی که صاحب شاه شدیم زندگی بر ما تلخ گذشته، امنیت را از دست دادیم. مأموران اموال مارا غارت کرده و به ما ظلم و ستم می کنند کسی نیست که به حق ما رسیدگی کند و فریادرسی نداریم.»
مروان گفت:« ای پیرمرد ما هرکاری کردیم در طریق پادشاهی  بوده است. شاه صاحب جان و مال مردم است و هر شاهی حق دارد، نصف یا بیشتر اموال مردم را از آنان بگیرد وآن طور که خودش می پسندد خرج کند. شاه اگر این کارها را نکند شاه نیست!»
پیرمرد گفت:« شاه باید در فکر آبادی شهر و روستا باشد و راحتی و آسودگی مردم را بخواهد اگر فرمانروایی این است که به مردم ظلم و ستم شود و اموال آنان به غارت رود، ما به چنین شاه ظالمی احتیاج نداریم. آن زمان که شاه نداشتیم خیلی راحت تر بودیم. ای مروان تو در گوشه ی دورافتاده ای گمنام زندگی می کردی ما تو را آوردیم و همه کاره کردیم عدالت نیست که با ما این طور رفتار کنی.»
مروان گفت:« اتی پیرمرد ما ظالم نیستیم خیلی هم عادل هستیم. همین که به تو اجازه دادیم نزد ما بیایی و همین که تو را به چوب نبستیم عدالت ماست.»
یکی از مباشران رو به پیرمرد کرد و گفت:« زبان خودت را گاز بگیر.» یکی دیگر از مباشران چاپلوس تعظیمی کرد و گفت:« ای سلطان این پیرمرد به خاطر زبان درازی باید تنبیه و مجازات گردد تا من بعد کسی جرئت نکند نزد سلطان جلیل القدر ما آمده به مقام معظمش جسارت نماید.»
پیرمرد از قصر خارج شد و رو به مردمی که همراه او آمده بودند کرد و گفت:« ای مردمبرخیزید. این دستگاه جور و فریب و ظلم را در هم ریریزید. هر اشتباهی قابل جبران است.»
جاسوسان و خبرچینان سلطان که همه جا مراقب بودند، به دستور مروان پیرمرد را گرفتند و صد ضربه شلاق زدند و در سیاهچال و زندان انداختند. سیاهچال پر از کسانی بود که بر علیه ستمکاری سلطان مبارزه کرده بودند. زندانیان را در سیاهچال شکنجه می کردند و به آنان غذا نمی دادند و به پاها و دست هایشان کنده و زنجیر بسته بودند.
روزی جارچیان مروان در شهر جار زدند و طبل کوبیدند و گفتند:« ای مردم بدانید و آگاه باشید فرمانروای بزرگ و عظیم الشأن ما مروان شاه برای حرمسرای خود احتیاج به دختران و زنان زیبا دارد. هر زن یا دختری را که سلطان بپسندد، بستگانش وظیفه دارند که به حرمسرای سلطان بفرستند.» مردم غمگین شدند و آه و ناله سر دادند. زنان گریه کردند و به مروان شاه نفرین فرستادند، به سر و جان خود زدند، ولی خیلی زود فهمیدند که گریه و زاری دوای هیچ دردی نیست و مشکلی را حل نمی کند.
بالاخره برای حل مشکل خود به فکر افتادند و نقشه ای کشیدند. سپس به مباشران سلطان گفتند:«ما حاضریم زیباترین دخترانمان را به حرمسرای سلطان بفرستیم، اما یک شرط دارد. مباشران سلطان پرسیدند: شرط شما چیست؟ زنان گفتند: شرط ما این است زمانی که ما در برنجزار مشغول نشاء هستیم، شاه برای تماشای ما به شالیزار بیاید و به جمع زنان بنگرد. هر دختر یا زنی که مورد پسند شاه واقع شود، ما بقچه اش را می بندیم و به قصر شاه می فرستیم.»
مباشران نزد مروان شاه رفتند و آنچه از زبان زنان شنیده بودند به او باز گفتند. مروان شرط زنان را پذیرفت و خود را آماده کرد به شالیزار رفته، زیباترین دختران را برای حرمسرای خود انتخاب کند.
فصل، فصل بهار بود. آفتاب بر بستر مزرعه می درخشید. زنان برنجکار دور تا دور شالیزار مشغول نشاء بودند. گروه های مختلف از زنان بوته های برنج را در سینه ی زمین نشاء می کردند.هر دسته ای از یاوران در قطعه ای از شالیزار سر در دامان کار فرو برده بود. کار در بازوان آن ها گرما دوانده و عشق به زندگی را در وجودشان زنده می کرد. مزغان بر شاخه ی درختان نغمه آواز سر می دادند. شکوفه ها همه جا را عطر آگین کرده بود. هوا دل انگیز و نشاط آور بود. مروان شاه انبوه زنان شالیکار را از بالای تالار دید. هوس چون دیوی به درون وجود او خزید. مباشرانش را به حضور طلبید و دستور داد اسب او را زین کنند. مروان شاه و مباشرانش سوار بر اسب به سوی شالیزار پیش شتافتند. دسته های زنان در اطراف آنان مشغول نشاء بودند.کار نشاء آنان را مسحور کرده بود. گروه های مختلف نشاء گران چون حلقه ای به هم پیوسته بودند. مروان شاه و همراهان او دل به تماشای زنان داده بودند. ناگهان همه چیز برهم خورد. گویی طوفان در گرفت و زمین و زمان در هم ریخت و از آسمان گلوله بارید، صدها بلکه هزاران گلوله به سوی مروان و همراهانش باریدن گرفت و به سر و صورتشان خورد. صدها دست هر لحظه در گل فرو می رفت، مشتی گل بر می داشت به سوی مروان پرتاب می کرد.. مأموران قبل از اینکه به خود بیایند، گلوله ها آن ها را از بالای اسب به زمین سرنگون می کرد. زنان مهلت فرار به هیچ یک از مأموران مروان شاه ندادند. مروان و مباشران و مأمورانش با گلوله های گل در هم غلطیدند و به هلاکت رسیدند. خروارها گل روی اجساد مروان شاه و مباشرانش ریخته و اجسادشان زیر کوهی از گل پنهان شده بود.
زنان روی جسد مروان شاه به پایکوبی پرداختند، آن گاه زمین را هموار کرده و با بوته های شالی نشاء کردند و آنجا را تبدیل به شالیزار نمودند. پس از آن در زندان ها و سیاهچال ها گشوده شد. عمارت و تالار مروان شاه خراب و ویران گردید. مردم از ظسلم و ستم نجات یافته و به خیر و خوشی زندگی کردند. از آن هنگام به بعد سر تا سر آن منطقه«لش در نشاء» نام گرفت، که به مرور زمان تغییر لفظ پیدا کرد و به لشت نشاء معروف گردید. اما خاطره ی قیام زنان بر علیه ستمکاران سینه به سینه گست و تا زمان ما رسید و برای همیشه در دل ها زنده و باقی ماند.




:: برچسب‌ها: افسانه های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/٩ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.