نوشته شده توسط : مهدی پور

 

سه خواهر و انگشتری

زنی بود که سه تا دختر داشت و از مال دنیا هم فقط یک انگشتر . یک روز مادر به دخترانش گفت بچه ها بیایید اول سر و جان شما را بشویم بعد بروید صحرا « تره » (نوعی سبزی صحرایی و خوراکی )  بچینید هرکه بیشتر چید انگشتر مال او . بچه ها خوشحال می شوند . مادر بعد از آن که بدن آن ها را شست گفت حالا بروید تره بچینید . بچه ها راه افتادند .
خواهر وسطی که خیلی زبر و زرنگ بود از دو خواهر بزرگ تر و کوچک تر جلو افتاد آن ها یک مشت چیده بودند خواهر وسطی یک دامن چیده بود . خواهربزرگ و کوچک به مادرشان ایراد می گیرند که این قبول نیست  صبح باید برویم هیزم جمع کنیم  ، هرکه بیشتر هیزم جمع کرد انگشتر مال او . مادر می گوید باشد .
صبح که می شود هرسه خواهر به راه می افتند می روند جنگل تا هیزم جمع کنند . خواهر وسطی که زرنگ بود بیشتر جمع کرد . آن ها دوتایی دوازده تا ، این یک بغل  . وقتی بر می گردند منزل باز دو تا خواهران ایراد می گیرند این قبول نیست باید فردا صبح برویم گردو جمع کنیم  هرکدام بیشتر جمع کرد انگشتر مال او . مادر هم قبول می کند .
فردا هر سه خواهر می روند گردو پیدا کنند گرم کار بودند که گرگی از بیشه بیرون می آید . خواهر بزرگ و خواهر کوچک گردو هایشان را می گذارند و فرار می کنند . حواس خواهر وسطی پرت می شود تا گردوهایش را توی دامنش قایم کند  گرگ حمله می کند و او را می گیرد و می خورد . قطره خونی که از دخترک به زمین می ریزد تبدیل به درختی آزاد می شود .

روزی هیزم شکنی به جنگل می رود تا درختی ببرد و هیزم کند از قضای روزگار می رود همان درخت آزاد را می برد . این هیزم شکن با زن پیرش توی جنگل زندگی می کرد . کلبه بزرگی هم داشتند که هر بار پسر پادشاه که به آن حوالی می آمد تا حیوانی شکار کند اسب خود را توی حیاط خانه آن ها می بست .
هیزم شکن دست و پای خود را توی رودخانه داشت می شست که دید قطعه چوب کوچکی از آن درخت را آب با خودش می آورد . او هم آن را گرفت و به زنش داد تا در اجاق بیاندازد .
پیرزن آن را به داخل اجاق می اندازد که ناگاه دختری قشنگ و زیبا از داخل اجاق بیرون می اید .
پیرزن وپیرمرد می پرسند تو کیستی ؟ چطور شد که از این قطعه کوچک هیزم در آمدی ؟ دختر سرگذشت خود را از اول تا آخر برای آن ها تعریف می کند . پیرزن و پیرمرد می گویند دختر جان خدا تو را برای ما فرستاده تا در این وقت پیری چکه ای آب در گلوی ما بریزی . تو دیگر به خانه نرو ، خواهرانت دوباره حسودی می کنند و به تو صدمه می رسانند . همین جا بمان و با ما زندگی کن . دختر می گوید باشد و می ماند .

یک روز پسر پادشاه که برای شکار آمده بود می خواست اسبش را در حیاط خانه پیرمرد ببندد که چشمش به صورت دختر افتاد . از پیرمرد می پرسد تو که دختر نداشتی ، این دختر زیبا از کجا آمده است . پیرمرد هم شرح ماجرا را می گوید . پسر پادشاه با دختر ازدواج می کند و هفت شبانه روز در آن ولایت جشن می گیرند .


...




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/٩ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.