نوشته شده توسط : مهدی پور

 

 

دوتا برادر بودند یکی زرگر بود و یکی هم سال ها بود که در بیابان ریاضت می کشید تا زاهد شود. مردم و قوم و خویش ها به او آب و نان می رسانیدند  و او پس از خوردن غذا سفره خالی را پس می داد . یک روز برادر زرگر که برای او غذا فرستاده بود سفره را باز می کند می بیند سفره خالی نیست و آتشی در میان آن است . میفهمد که برادرش به درجه ای رسیده که می تواند آتش را درون پنبه نگه دارد .

 

دفعه دیگری که زرگر برای برادرش نان و پنیر می فرستد نامه ای مینویسد که برادرجان سوغات تو رسید خوشحال شدم ، حالا وقتش رسیده که بیایی تو را ببینم . برادر زاهد کاغذ را می خواند و به طرف شهر راه می افتد و پرسان پرسان دکان برادر زرگرش را پیدا می کند . برادرها یکدیگر را در آغوش می کشند .

 

بارد ر زرگر ، برادر زاهد را سر جایش روی تشگچه می نشاند و می گوید : همین جا بنشین تا من  بروم خانه بگویم ناهار درست کنند ، هرگس آمد بگو همین الان می آیم .

 

زرگر  زن قشنگی داشت . به زن خود گفت هم ناهار درست کن هم الان سرت چادر بگذار برو مغازه یک نفر سر جای من نشسته که بیگانه نیست ، برادرم است . گردنبندت را درآور و بگذار روی پیشخوان و بگو این خراب است برایم درست کنید یک جوری که برادرم رویت را هم ببیند و خودش هم دنبالش براه می افتد.

 

زن اینکار را میکند . زاهد که سالیان درازی را در بیایان گذرانده بود از دیدن روی زیبای زن احساس عجیبی می کند و تا به خودش می آید که بگوید زرگر نیست می بیند باران می آید . سقف را نگاه می کند می بیند آبی است که از درون الک بالای سقف می ریزد . باردر زرگر همان دم وارد مغازه می شود و می گوید برادرجان ناراحت نباش اما بدان که آتش را در بیابان میان پنبه نگاه داشتن هنر نیست بلکه آب را در شهر میان غربال نگه داشتن هنر است .

 




:: برچسب‌ها: داستان های گیلانی
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/٩ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.