نوشته شده توسط : مهدی پور

 

سلام، ای دختر بی مادر تنها !

که میبینم بزیر پای تو اقلیم فردا را

سلام، ای کودک امروز، ای نام آور فردا

که میدانم بفرمان تو ملک آسمانها را

 

غمت نازم ـ

چرا چشمت پر اندوه است ؟

بدلها رنگ غم میپاشد این چشمان پر اندوه

بخند ای تکسوار شهر تنهائی !

که موج خنده ای گرمت دل انگیز است

بخند ای تک نهال دشت غربت ها !

که از لبخند تو، دنیای انسانها طربخیر است

***

مباش اندوهگین ای تک نورد راه آینده !

نگه کن، همچو دامان طبیعت مادری داری

زمین و آسمان با تو

امید جاودان با تو

خدای مهربان با تست

مباش اندوهگین ای دختر فردا !

ز مادر بهتری داری .

زمان چون باد میپوید

یتیمی بر سر کوچ است

اگر دل بر خدا بندی ـ

یتیمی واژه ای پوچ است

***

لبت را رنگ شادی ده

که پیروزی برویت با لب پر خنده میخندد

نگه بر آسمانها کن ـ

بچشمت ماه میخندد ـ

تمام آسمان با چهره ی تابنده میخندد

در این دنیای پهناور ـ

زمین از تو، زمان از تست، عشق جاودان از تست

لبت نازم بخنده باز کن لب را

که در برق نگاهت کوکب پیروزی آینده می خندد

 

« تهران ـ چهاردهم خرداد 1347 »

*****




:: برچسب‌ها: شعر
تاریخ انتشار : ۱۳٩٠/٦/۸ | نظرات ()
 
   
خدایا اگر ندانستم از تو چه بخواهم و از درخواست خودم حیران بودم ؛ تو مرا به آن چه صلاحم هست رهنمون باش.و دلم را بدانچه رستگاری من در آن هست؛متوجه فرماکه چنین کاری از توشگفت آور نیست و از کفایت های توناساخته نمی باشد.