دم‌جنبانک سفید ( به گویش گیلکی: دُمبَلاسکـَن ) گنجشک‌سانی کوچک از خانواده ی دم‌جنبانک‌هاست که در بیشتر نواحی آسیا، اروپا و بخش‌هایی از شمال آفریقا زاد و ولد می‌کند. این پرنده غیر مهاجر و ساکن نواحی با آب و هوای معتدل است ولی در غیر این صورت به آفریقا مهاجرت می‌کند. همچنین این پرنده به‌طور پراکنده در آلاسکا نیز مشاهده شده است.

دم‌جنبانک سفید پرنده‌ای حشره‌خوار است که نواحی باز را برای شکار کردن می‌پسندد زیرا در این نواحی می‌تواند شکار خود را دیده و آن را تعقیب نماید. در مناطق شهری نیز این پرنده در مکان‌های همواری همچون پارکینگ به‌جستجوی غذ می‌پردازد.

دم‌جنبانک سفید در شکاف دیوارهای سنگی و یا سازه‌های مشابه طبیعی و یا مصنوعی اقدام به لانه‌سازی می‌کند.

این پرنده همچنین پرندهٔ ملی کشور لتونی می‌باشد.

دم‌جنبانک سفید پرنده‌ای بلند و باریک با طولی بین ۱۶.۵ تا ۱۹ سانتی‌متر است (زیرگونه‌های شرق آسیا طولشان بلندتر بوده و تا ۲۱ سانتی‌متر نیز می‌رسد. در عین‌حال دمی بلندتر داشته که همچون گونه‌شان همواره در حال تکان‌خوردن است.)

زیرگونهٔ Motacilla alba alba دارای پرهایی خاکستری‌رنگ در بخش بالایی بدنش و پرهایی سفیدرنگ در بخش پایینی آن بوده و صورتش نیز سفید رنگ است که در ناحیهٔ بخش بالایی سر و گلوی پرنده سیاه‌رنگ می‌شود. اما زیرگونهٔ دیگری همچون دم‌جنبانک ابلق (M. a. yarrellii) که نام علمی اش برگرفته از نام طبیعیدانی به‌نام ویلیام یارل است به‌جای پرهای خاکستری، پرهایی سیاه (و یا خاکستری پررنگ در ماده‌ها) دارد. دیگر زیرگونه‌های دم‌جنبانک سفید - که در درستی برخی از آنها شک وجود دارد - دارای رنگ‌بندی‌های متفاوتی در بال‌ها، پشت و یا سر بوده و ممکن است خصوصیات متفاوتی نیز داشته باشند.

برخی از نژادهای این پرنده در فصل جفت‌گیری دودیسی جنسی را از خود به‌نمایش می‌گذارند. همچنین در زمستان پرهای تمامی زیرگونه‌های گلوسیاه در قسمت گونه‌ها و گلوی پرنده به رنگ سفید درآمده و برخی پرندگان پشت‌سیاه نیز در زمستان پشت‌خاکستری می‌شوند

عکس های زیر لانه سازی دُمبَلاسکـَن  درون کاج

 

 

 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: آشنایی با پرندگان گیلان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۳٠ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

در شمال غربی ایران، در ارتفاعات بالاتر از 1700متر، حد فاصل استان های گیلان و اردبیل، بهشتی رویایی جا خوش کرده که با لطافت و سرسبزی بکرش، «عروس تالش» لقب گرفته است. 

منطقه ییلاقی شکردشت، با آب و هوای مرطوب و خنک کوهستانی اش، این روزها یکی از بهترین گزینه های سفر به شمار می رود.

مناظر «شکردشت»؛ عروس تالش


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جاذبه های گردشگری گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۳٠ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

کوچصفهان یکی از بخش‌های شهرستان رشت در شمال ایران ودرمسیرشرقی این شهرستان ودرفاصله ای بسیار نزدیک با مرکز استان می باشد
بنابر سرشماری مرکز آمار ایران، جمعیت بخش کوچصفهان شهرستان رشت در سال ۱۳۸۵ برابر با 49333 نفر بوده است. این شهر بین رشت و آستانه اشرفیه قرار دارد .
در این شهر کشتی ، هنرهای رزمی ، فوتبال ،پرورش اندام و ...بین جوانان رواج بسیار زیادی دارد.بر اساس منابع تاریخی احداث این شهر به دوره ساسانی باز می گردد. در مورد وجه تسمیه آن نیز چنین گفته شده است که چون در دوره صفویه که پایتخت ایران شهر اصفهان بوده است، این شهر در حقیقت به آن وابسته بود وبه همین دلیل "کوچه اصفهان" گفته می شد که "کوچه" همان کوچک در زبان محلی است و طبق روایات کوچ عده ای از اصفهان به این شهر باعث شده بود تا این شهررا به نام اصفهان کوچک قلمدادنمایند.
در اثرگذر زمان این واژه مخفف تر شده و به کوچصفهان تغییر یافت.البته دراین موردروایاتی دیگری نیز وجوددارد که ممکن است درجای خودبسیارمعتبرباشد. 


از جمله بناهای تاریخی کوچصفهان می توان به مورغانه پرد اشاره کرد که پلی است خشتی. همچنین چندین بقعه و امامزاده در کوچصفهان قرار دارد که مورد توجه مردم است. دارای سه دهستان لولمان ، بلسبنه وکنارسر بوده که درحدود 45 روستا دارد که از نظر بزرگی و جمعیت دارای روستاهای بزرگی ازجمله گیلوا، فشتم ، لولمان و.... می باشد.این بخش درسنوات گذشته افراد متخصص ، باسواد وشخصیتهای سیاسی واجرایی بزرگی را به جامعه معرفی کرده است.کوچصفهان دارای مناطق متعدد تفریحی، دیدنی وسیاحتی زیادی است.رودخانه قشنگ وبزرگ سفیدرود از این بخش گذشته وبه دریا می ریزد. راه ارتباطی اصلی آن به صورت بزرگراه بوده و بسیار قشنگ ،زیبا وسرسبزو با امکانات خوب می باشد که رشت را به شهرستانهای شرقی استان ومازندران متصل می کند.
با توجه به راه ارتباطی آن با رشت ولاهیجان به صورت بزرگراه وبخشهای سنگر ولشت نشاء به صورت راه آسفالته مجزا ، تمهیدات لازم برای توسعه وافزایش ظرفیتهای آموزش عالی آن نیز صورت پذیرد.شغل اصلی مردم منطقه کشاورزی وخدمبا توجه به راه ارتباطی آن با رشت ولاهیجان به صورت بزرگراه وبخشهای سنگر ولشت نشاء به صورت راه آسفالته مجزا ، تمهیدات لازم برای توسعه وافزایش ظرفیتهای آموزش عالی آن نیز صورت پذیرد.شغل اصلی مردم منطقه کشاورزی وخدمات است که عمدتا دربخش کشاورزی شالیکاری ودربخش خدمات نیز خرید وفروشهای بازاری وواسطه گری است.امکانات وپتانسیلهای مختلفی از نظرزیربناهای توسعه صنعتی دراین بخش وجوددارد.نیروی کارماهر ومتخصص فراوانی دارد که جای دارد دربرنامه ریزیهای کلان استانی به آن بیشتر پرداخته شود.معروفیت اقتصادی تجاری کوچصفهان دربازارهای معروفی است که درروزهای یکشنبه وچهارشنبه هرهفته دراین شهر برگزارمی شود که از قدیم الایام به نامهای یکشنبه بازار وچهارشنبه بازار معروف است.بازار بزرک انواع دامهای محلی نیز از قدیم دراین شهر وجودداشته وهم اکنون نیز فعال می باشد.آب وهوایی بسیار خوب ، راههای دسترسی بسیار عالی به رشت ، مناطق ساحلی ،شرق گیلان ومسافرتهای ممتد از سایراستانها به گیلان واستانهای ساحلی وحتی مسیرهای دیگر دارا می باشد.

به نقل از سایت متخصصان ومهندسان ایرانی -گیلانی وکوچصفهان


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهرهای گیلان , شهر کوچصفهان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

مَنجیل از شهرهای شهرستان رودبار در استان گیلان در کشور ایران است. منجیل مرکز تجاری شهرستان رودبار استان گیلان شناخته می‌شود.

               

سد سفیدرود در نزدیکی این شهر ساخته شده است.
منجیل در منطقه‌ای کوهستانی در کرانه خاوری سفیدرود قرار دارد. این منطقه‌ای به شدت بادخیز است. در سال‌های اخیر چندین نیروگاه بادی برای تولید برق از بادهای منطقه در منجیل نصب شده است.
سرزمینهای طبرستان و دیلم که در قسمت شمالی البرز و در پناه کوهها و دره‌های سخت‌گذر و جنگلهای انبوه قرار دارد، از قدیم الایام (حتی پیش از اسلام) حاکمیت خود را حفظ کرده بود، چنانکه زمان انوشیروان (خسرو اول ۵۷۹ – ۵۳۱ م.) تا مدتها این ولایت یک نوع حکومت خود مختار داشت.
بعد از فتوحات مسلمانان در سراسر ایران (با اینکه تا اقصی نقاط خراسان تحت نفوذ اعراب مسلمان در آمد)‌ باز هم طبرستان و دیلمان از حملات آنان محفوظ ماند. خاندانهای قدیم آن ولایت، مانند اسپهبدان و قارنیان و خانواده جستان (حدود رودبار و منجیل) همچنان به آداب و رسوم خود زندگی می‌‌کردند. همچنین، بسیاری مذهب خود را نیز حفظ کردند، تا روزگاری که گروههای از اعراب طرفدار خاندان علی و شیعیان زیدیه به آن نواحی پناه بردند و مورد حمایت همان خانواده‌ها قرار گرفتند. چنانکه وقتی «داعی کبیر» حسن بن زید در آن نواحی سکنی گزید، جمعی کثیر از مردم طبرستان و گیلان به طرفداری او برخاستند. همچنین در جنگ‌هایی که میان او و یعقوب لیث صفاری رخ داد، مردم گیلان از او حمایت نمودند.
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهرهای گیلان , شهر منجیل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

تاریخچه:

لشت به معنی زمین گل آلود ، خاک سیاه و نشا به معنی کشت برنج می باشد قدمت لشت نشا در زمان سادات کیا در گیلان می باشد که زمان آن را ۷۸۲ اعلام نموده اند ودر دوران صفویه و در سال ۹۱۳ که شاه اسماعیل اول به گیلان آمد قرار شد احمد خان اراضی لشت نشاء رارا به امیر حسام الدین فومنی واگذارد که نام برده این حکم را نپذیرفت و اظهار داشت که نمی خواهد مردم شیعه را به دست اهل سنت بسپارد لشت نشا در زمان ناصر الدین شاه ومظفر دین شاه جر املاک خاصه شاه بود 

 مشخصات شهری : 

لشت نشا در سال ۱۳۲۹ دارای شهر داری شد که هم اکنون دارای محدوده ی شهری به وسعت ۴۸۵ هکتار می باشد که سطح تقریبی محدوده ی شهری آن ۶۷٫۶ کیلومتر مربع می باشد لشت نشا دارای دو بازار هفتگی در روز های شنبه وسه شنبه بوده که عموم مردم از اطراف واکناف از آن استفاده می کنند   

 موقیت جغرا فیایی :  

 لشت نشا در شمال شرقی شهرستان رشت واقع شده است و از شمال به دریای خزر واز جنوب به بخش کوچکصفهان و از شرق به شهرستان آستانه اشرفیه واز غرب به بخش خشکبیجار محدود می شود لشت نشا در طول ۵۱ و ۴۹ شرقی نصفالنهار گرینویچ و۲۱ و ۳۷ عرض شمالی واقع گردیده است ارتفاع آن از سطح دریا ۳٫۲۲ متر و متوسط در جه حرارت آن ۱۵٫۶ درجه می باشد آب و هوای مرطوب که شرایط مناسبی برای رشد گیاهان و ایجاد فضای سبزبوده و طبیعت زیبای  محیط خصوصا اطراف رود خانه اشمک که از وسط شهر می گزرد واز جنوب به شمال به دریای خزر میریزد ، جلوه خاصی به آن داده است از آنجایی که در کنار ساحل زیبای خزر واقع شده است دارای موقیت توریستی بالقوه ای می باشد.  برای آبیاری زراعی از نهرهای نورود و توشاجوب منشعب از سفیدرود استفاده می شود . محصول عمده بخش برنج و ابریشم و کنف و چای و صیفی است که در روزهای شنبه و سه شنبه بازار عمومی دارد.

 

مناطق شهری لشت نشا

توچاء-مروانکلایه-بالا جورشر-سادات محله

 روستاهای لشت نشا

زیبا کنار ( ساحل خزر )-ولم-چونچنان-لیچاء-نوده-دواج-جلیدان-اژدهاکیا-تازه آباد-امیلدان-اژدهابلوچ-فخر آباد-بالا گفشه-میان گفشه-لاله گفشه-شیخان گفشه-پسبیجار -فشه-لیموچاه-آجی بوزایه-علی بوزایه-چپک شفیع محله-چپک ناظمی محله-اسطلک-چافوچاه-چلیکدان-جوپشت-جوریاب-جیرهنده-خشک اسطلخ-شهمیرسرا-خشکرود-نوحدان-توچاء آلمان-نورود-سالستان-دهسر-کردخیل-لاشک-بلکده-لسکو-پیچاه-زهنده

منبع:وبلاگ لشت نشا


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهرهای گیلان , لشت نشا


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

             

موقعیت جغرافیایی:

با بررسی های زمین شناسی ، حدود 15000 سال پیش ، جزیره ای از سطح آب دریای خزر ، سربرآورد که بعدها به نام انزلی نامیده شد و بعنوان مهمترین بندر سواحل جنوبی دریای خزر و ایران معروف گردید . این جزیره براثر فعل و انفعالات جوی و سایر عوامل طبیعی ، به صورت حالیه از دو قسمت انزلی و غازیان  شکل گرفت و کانالی بین این قسمت ایجاد گردید، که آب چهاررودخانه از شرق (سوسر روگا - پیربازار روگا - راست خانه و نهنگ روگا) و یک رودخانه از غرب (شنبه بازار روگا) از طریق آن به دریا وارد میگردد . بندرانزلی، در منطقه جلگه‌ای و ساحلی  در طول جغرافیائی 49 درجه  و 28 دقیقه و عرض جغرافیائی 37 درجه و 28 دقیقه واقع شده است و ارتفاع آن از سطح دریا منهای 26 متر میباشد.

حدود انزلی  :

از شمال به دریای خزر، از جنوب به تالاب انزلی، از مشرق به خمام و رشت،  از مغرب به منطقه طوالش  مسافت تا خمام 25 و تا رشت 41 و تا تهران 360 کیلو متر ، تا رضوانشهر 22 ، تا هشتپر 72  و تا آستارا 144 کیلومتر میباشد.

آب و هوا  :

بندرانزلی در منطقه معتدل قراردارد. درجه حرارت آن حداکثر  مطلق 6/35 و حداقل 4/0 . متوسط  حرارت سالیانه 5/16 سانتی گراد است.

درسال حدود 1800 ساعت آفتاب می‌تابد  که خرداد و تیـر پر آفتاب ترین ماه میباشد.

بندرانزلی از لحاظ بارندگی، یکی از پر باران ترین مناطق میباشد.

مساحت و جمعیت شهرستان انزلی :

    275 کیلومتر با حدود 130 هزار نفر جمعیت در سال 1385 شمسی.

 وجه تسمیه انزلی  :

 از میان تعریف های مختلف  که در بارده واژه «انزلی »  شده  قابل قبول ترین معنی «انزل به معنی لنگر»  انزلی = لنگرگاه  و «انزل  = انشان»  می‌باشد  که کلمه انزلی  تحریف شده  «انزان  - انشان»  به معنی گذرگاه  و دروازه  است که می بینیم از گذشته نیز انزلی  را دروازه اروپا  و ایران می نامیدند و در بسیاری از نوشته ها هم آمده است  و واژه غازیان  را می توان جمع بغاز  یعنی تنگه  و جمع غازی  به معنی جنگجویان دانست  .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهرهای گیلان , شهر بندر انزلی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

کیا ابوالحسن کوشیار معروف به جیلی ، اخترشناش و ریاضیدان برجسته مسلمان ایرانی در قرن چهارم هجری است. همچنان که از نامش برمی آید از مردم گیلان بود. با وجود اهمیت علمی آثارش، متأسفانه از زندگی وی اطلاع چندانی به جا نمانده است . زمان تقریبی زندگی وی بین سالهای 330 تا 400 هجری قمری برآورد شده است.

همه آثاری که از این دانشمند به جا مانده، به زبان عربی است زیرا زبان علم در دوران درخشان تمدن اسلامی، زبان عربی بود. البته بخشی از این آثار در گذشته های دور به فارسی ترجمه شده است و نسخه های خطی آن در کتابخانه های کشورهای مختلف از جمله ایران، نگاهداری می شود.

کوشیار ، علم مثلثات را که توسط ابوالوفا بوزجانی و بتانی پایه ریزی شده بود، گسترش داد و جدولهای مثلثاتی آنان را تکمیل کرد.او نخستین کسی بود که مفهوم ظل (تانژانت) را به کار برد .

نام کوشیار گیلانی در موارد متعددی در متنهای ادبی، تاریخی و علمی فارسی نیز دیده می شود و چنین برمی آید که وی در میان ادیبان و دانشمندان از شهرت برخوردار بوده است.

از میان کتابهای گیلانی می توان به آثار زیر، اشاره کرد :

-         اصول حساب الهند

-         زیج جامع

-         مجمع الاصول فی احکام النجوم

-         کتاب الاسطرلاب

-         رسالة فی الابعاد و الاجرام

-         تجرید اصول ترکیب الجیوب

-         احکام سهمیات

-         لامع فی امثلة الزیج الجام


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زندگینامه دانشمندان گیلانی , مشاهیر گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

ابراهیم پورداود فرزند حاج داود در سال 1264 شمسی در رشت متولد گردید. در مدرسه طلاب رشت تحصیل کرد. وقتی به تهران آمد به تحصیل در رشته پزشکی پرداخت، سپس عازم بیروت و پاریس شد و رشته حقوق را انتخاب کرد.

پورداود از جوانی اهل مطالعه و تحقیق بود. در جنگ بین الملل اول که متفقین بیطرفی ایران را نقض کردند، روزنامه ( رستاخیز ) را دایر کرد و بر ضد اشغالگران مقالاتی نوشت. و سپس از بغداد عازم استانبول و هند شد و به مطالعه کتب قدیمی پرداخت و دربارهً ( اوستا ) و مزدیستا بررسی عمیقی کرد و کتابی به نام ( خرمشاه ) نوشت و اطلاعاتی در دسترس پژوهندگان قرار داد.

استاد پورداود درباره تمدن ایران باستان در اروپا مطالعه کرد و به دعوت ( تاگور ) فیلسوف معروف هندی به استادی دانشگاه در هندوستان اشتغال یافت. سرانجام بر حسب دعوت دانشگاه تهران به ایران آمد و در دانشگاه به تدریس پرداخت.

استاد پورداود که مدت 30 سال در خارج از کشور اقامت داشت نتیجه بررسی ها و مطالعات خود را در چند جلد کتاب تنظیم نموده و سمت هایی از قبیل رئیس انجمن باستان شناسی - رئیس هیئت نمایندگی ایران در کنگره خاور شناسان در مسکو و عضویت آکادمی جهانی و هنر و ... را بر عهده داشت.

استاد پورداود در 26 آبان 1347 در سن 83 سالگی در تهران درگذشت و طبق وصیت او جسدش را به آرامگاه خانوادگی اش در رشت منتقل نموده و مدفون ساختند . پورداود با تمام علم و دانشی که داشت می گفت : یکی از فرزندان کوچک ایرانم و بسیار برایم دشوار است که از خود چیزی بنویسم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زندگینامه دانشمندان گیلانی , مشاهیر گیلانی , زندگینامه ابراهیم پورداود


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

زندگینامه

وی فرزند «شیخ اسدالله رضا» (روحانی و مالک) و از نبیرگان امیر «هدایت‌الله‌خان فومنی» در سال ۱۲۹۳ خورشیدی در رشت و در خانواده‌ای روحانی که از دیرباز در گیلان صاحب نفوذ بودند دیده به جهان گشود.  نام خانوادگی او منسوب به حاجی آقا رضاست که از مجتهدین عالیقدر گیلان بوده‌است.

اجداد او، پدر و پدر بزرگ همه از مراجع گیلان بودند، هنگام تولد او، زمانی بود که روسها قیام جنگل را تحت فشار قرار داده بودند و میرزا کوچک‌خان به کوهستان پناهنده شده بود. خانواده او که از میرزا حمایت می‌کرد ناچار شده بود به دلیل ورود نیروهای بلشویک شوروی به گیلان، آنجا را ترک کنند.  مدتی در تهران اقامت داشتند و بعد از پایان ماجرا به رشت برگشتند.

 او برادر دکتر عنایت‌الله رضا (نویسنده و محقق تاریخ و جغرافیای تاریخی ایران) است. وی تحصیلات ابتدایی را در همان شهر به پایان برد و دیپلم را در تهران و لیسانس خود را در رشته مهندسی برق از دانشگاه تهران گرفت. در سال ۱۳۲۴ مدرک فوق لیسانس را از دانشگاه کلمبیا در آمریکا و دکترای خود را در رشته مهندسی برق از دانشگاه مؤسسه تکنولوژی نیویورک (دانشگاه نیویورک فعلی) دریافت کرد. وی پس از محمدعلی مجتهدی به عنوان دومین رئیس دانشگاه صنعتی شریف انتخاب شد.  اولین کتاب علمی خود را در سالهای 1319 تا 1320 با عنوان دوره هندسه علمی و عملی تالیف کردند.

سوابق دانشگاهی

طی سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۴ عضو گروه مهندسی برق دانشکده مهندسی دانشگاه کاتولیک آمریکا و سپس دانشگاه ام آی تی در بوستون آمریکا بود و بین سال‌های ۱۳۳۳ تا ۱۳۴۷ در گروه مهندسی دانشگاه سیراکیوز در ایالت نیویورک عضویت داشت. پروفسور رضا در سال‌های ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ استاد مهمان در دانشگاه‌های مرکزی سوییس، کپنهاک دانمارک و دانشگاه کلرادو در بولدر آمریکا و پاریس بوده است.

پروفسور رضا از سال ۱۳۵۷ تاکنون استاد دانشگاه‌های کنکوردیا در مونترئال در کبک کانادا و دانشگاه مک‌گیل مونترئال است. او همچنین رییس افتخاری کنفرانس مهندسی برق ایران، استاد افتخاری دانشگاه تربیت مدرس، رییس انجمن علمی ایرانیان در آمریکای شمالی، رییس گسترش زبان و ادب فارسی و مشاور و همکار فعال مؤسسات علمی و ادبی فراوانی بوده است.

پروفسور رضا یکی از پایه‌گذاران نظریه اطلاعات و مخابرات در جهان است و تحقیقات گسترده‌ای در زمینه ظرفیت شنون و ارسال حداکثر اطلاعات در کانال‌های مخابراتی نویردار، نظریه اطلاعات و فرایندهای تصادفی، سیستم‌های خطی آنالیز عمومی، نظریه سیستم‌ها و مدارها، نظریه کنترل سیستم‌های پویا، فضاهای خطی، انتقال و تلفات انرژی در شبکه‌های n دهانه‌ای انجام داده است.

او همچنین معتقد است که نباید سنت‌های ملی و دینی را آسان از دست داد و در وضع کنونی جهان، خردگرایی به تنهایی نمی‌تواند جوامع جهان سوم را با جهش یک روزه به رده اول اقتصاد و تکنولوژی برساند.

آثار علمی:
تحلیل شبکه‌های برق، تئوری اطلاعات، فضاهای خطی، برگ بی برگی، حدیث آرزومندی، مهجوری و مشتاقی، پژوهشی در اندیشه‌های فردوسی، دیده‌ها و اندیشه‌ها، نگاهی به شاهنامه، محمد اقبال، هندسه عملی و علمی و غیره.


چند نکته از سخنان پروفسور رضا خطاب به جوانان:
خرد گرا باشید، از احساسات خام دوری کنید، از تکنولوژی و فن آوری غرب در کنار سنت و فرهنگ خود استفاده کنید، دانش پذیر و فروتن باشید، استقلال کشور ها در این زمانه استقلال فرهنگی است و دیگر مرز کشورها معنی ندارد.

ایشان هم اکنون مقیم کشور کانادا میباشند.

                   


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دانشمندان گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()
به نقل از صراط پیش از پی ریزی سد کرج 50 خانوار در این روستا زندگی می‌کردند، اما این روزها خالی از سکنه است و به یکی از قطب های گردشگری استان البرز تبدیل شده است. تا به حال با قایق به روستایی در دامنه کوه رفته‌اید؟ سفر به روستایی که در دامنه کوه و در جوار دریاچه ای حاصل از ساخت سد قرار دارد می‌تواند تجربه جذاب و هیجان انگیزی باشد، برای اولین فرصتی که برای سفر و تفرج به دست می‌آورید. روستای منحصر به فرد «واریان» واقع در حاشیه سدکرج و در دامنه کوه، در مسیر جاده کرج به چالوس قرار دارد.
پیش از پی ریزی سد کرج 50 خانوار در این روستا زندگی می‌کردند، اما این روزها خالی از سکنه بوده و به یکی از قطب های گردشگری استان البرز تبدیل شده است.
جاده کرج– چالوس از زیباترین جاده های دنیا است و «واریان» جزیره‌ مانند کوچکی در آنسوی آب‌های سد کرج، زیبایی ‌های این جاده را چند برابر کرده است.
 
«واریان» در بین 6 روستای گردشگری منطقه تنها روستایی است که راه دسترسی زمینی ندارد و تنها با قایق می‌شود به این روستا سفر کرد. در گذشته هم بعد از پی ریزی سد کرج ساکنان این روستا با قایق به شهر رفت و آمد می‌کردند.
 
بعد از ساخت و سازها و پی ریزی سد کرج، ساکنان روستای واریان به منطقه دیگری جا به جا شدند. آنچه روستای واریان را از سایر مناطق مستثنی می‌کند، زیبایی منحصر به فرد این روستا است که بخش اعظم آن مدیون زیبایی دریاچه حاصل از ساخت سد کرج یا سد امیر کبیر است.
در این سفر می‌توانید با یک تیر 3نشان را هدف بگیرید؛ سفر به جاده چالوس، بازدید از روستای واریان و دیدار با اولین سد چند منظوره کشور. فرزندان اهالی واریان به دلیل زندگی در جوار دریاچه به شنا، اسکی و قایق رانی می‌پرداختند. جالب است بدانید درست به همین دلیل تعدادی از آنها به درجه قهرمانی ملی در این سه رشته ورزشی رسیدند.
 

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گوناگون , مطالب جالب و خواندنی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٧ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

باران

باز باران،


با ترانه،


با گهرهای فراوان


مى خورد بر بام خانه.

من به پشت شیشه تنها


ایستاده


در گذرها،


رودها را اوفتاده.

شاد و خرم


یک دو سه گنجشک پر گو،


باز هر دم


می پرند این سو و ان سو.

می خورد بر شیشه و در


مشت و سیلی


آسمان امروز دیگر


نیست نیلی.

یادم آرد روز باران:

 


گردش یک روز دیرین


خوب و شیرین


توی جنگلهای گیلان:



کودکی ده ساله بودم


شاد و خرم


نرم و نازک


چُست و چابک.

از پرنده،


از چرنده،


از خزنده،


بود جنگل گرم و زنده.

آسمان آبی، چو دریا


یک دو ابر، اینجا و آنجا


چون دل،


من روز روشن.

بوی جنگل تازه و تر،


همچو می مستی دهنده.


بر درختان میزدی پر،


هر کجا زیبا پرنده.

برکه ها، آرام و آبی


برگ و گل هر جا نمایان،


چتر نیلوفر درخشان،


آفتابی.

سنگها از آب جسته،


از خزه پوشیده تن را،


بس وزغ آن جا نشسته،


دمبدم در شور و غوغا.

رودخانه،


با دو صد زیبا ترانه،


زیر پاهای درختان


چرخ میزد همچو مستان.

چشمه ها چون شیشه های آفتابی،


نرم و خوش در جوش و لرزه،


توی انها سنگریزه،


سرخ و سبزو زرد و آبی.

با دو پای کودکانه،


می دویدم همچو آهو،


می پریدم از سر جو،


دور می گشتم ز خانه.

، می پراندم سنگریزه

 


تا دهد بر اب لرزه،


بهر چاه و بهر چاله،


می شکستم « کرده خاله » *



می کشانیدم به پایین،


شاخه های بید مشکی


دست من می گشت رنگین،


از تمشک سرخ و مشکی.



، می شنیدم از پرنده


داستانهای نهانی،


از لب باد وزنده،


رازهای زندگانی.

هر چه می دیدم در آنجا


بود دلکش، بود زیبا،


شاد بودم.


می سرودم:


« - روز ! ای روز دلارا !


داده ات خورشید رخشان


این چنین رخسار زیبا


ورنه بودی زشت و بی جان.

ای درختان،


با همه سبزی و خوبی


گو چه می بودند جز پاهای چوبی!


گر نبودی مهر رخشان؟



روز ای روز دلارا


گر دلارایی است از خورشید باشد


ای درخت سبز و زیبا!


هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.

اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره


آسمان گردید تیره.


بسته شد رخساره ی خورشید رخشان


ریخت باران، ریخت باران.

جنگل از باد گریزان


چرخها می زد چو دریا


دانه های گرد باران


پهن میگشتند هر جا.

برق چون شمشیر بران


پاره می کرد ابرها را


تندر دیوانه غران


مشت میزد ابرها را.

روی برکه مرغ آبی


از میانه، از کناره،


با شتابی


چرخ می زد بی شماره.

گیسوی سیمین مه را


شانه میزد دست باران


بادها، با فوت، خوانا


می نمودندش پریشان

سبزه در زیر درختان


رفته رفته گشت دریا


توی این دریای جوشان


جنگلِ وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل.


به! چه زیبا بود جنگل !


بس ترانه، بس فسانه


بس فسانه، بس ترانه

بس گوارا بود باران.


به ! چه زیبا بود باران!


می شنیدم اندر این گوهر فشانی


رازهای جاودانی، پندهای اسمانی:



« - بشنو از من. کودک من!


پیش چشم مرد فردا،


زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -


هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا. »


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

آى آدمها که در ساحل نشسته شاد و خندانید


یک نفر در آب دارد مى سپار جان


یک نفر دارد که دست و پاى دایم میزند


روى این دریاى تند و تیره و سنگین که میدانید


آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن


آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید


که گرفتستید دست ناتوانى را


تا توانایى بهتر را پدید آرید


آن زمان که تنگ مى بندید


برکمرهاتان کمر بند


در چه هنگامى بگویم من


یک نفردر آب دارد میکند بیهوده جان قربان

آى آدم ها که برساحل بساط دلگشا دارید


نان به سفره جامه تان برتن


یک نفر در آب میخواند شما را


موج سنگین را به دست خسته مى کوبد


بازمیدارد دهان با چشم ازوحشت دریده


سایه هاتان را ز راه دور دیده


آب را بلعیده در گود کبود و هرزمان بى تابیش افزون


میکند زین آب ها بیرون


گاه سر گه پا


آى آدمها


او زراه دور این کهنه جهان را باز مى پاید


میزند فریاد و امید کمک دارد


آى آدمها که روى ساحل آرام در حال تماشایید


موج میکوبد به روى ساحل خاموش


پخش میگردد چنان مستى به جاى افتاده بس مدهوش


میرود نعره زنان وین بانگ باز از دور مى آید


آى آدمها


وصداى باد هردم دلگزا تر


درصداى باد بانگ او رها تر


از میان آب هاى دور و نزدیک


باز درگوش این نداها


آى آدمها


17 آذر1320


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان


: دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد


".اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد"

سخت طوفان زده روی دریاست


نا شکیباست به دل قایق بان


شب پر از حادثه.دهشت افزاست.

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان


: نا شکیباتر بر می شود از او فریاد


"! کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 


اجاق سرد


مانده از شب های دورادور


بر مسیر خامش جنگل


سنگچینی از اجاقی خرد


اندرو خاکستر سردی

همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز


طرح تصویری در آن هرچیز


داستانی حاصلش دردی

روز شیرینم که با من آشتی بودش


نقش ناهمرنگ گردیده


سرد گشته, سنگ گردیده


با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی

همچنانکه مانده از شب های دورادور


بر مسیر خامش جنگل


سنگچینی از اجاقی خرد


اندرو خاکستر سردی

آبان 1327


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

ترا من چشم در راهم


ترا من چشم در راهم شباهنگام


که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی


وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم


ترا من چشم در راهم

شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند


در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام


گرم یاد آوری یا نه


من از یادت نمی کاهم


ترا من چشم در راهم

زمستان1336


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

نیما یوشیج  

نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود. خود نیما دراین باره مینویسد: در سال هزار وسیصد و پانزده هجری (قمری)، ابراهیم نوری- مرد شجاع و عصبانی- از افراد یکی از دودمان‌های قدیمی شمال ایران محسوب می شد. من پسر بزرگ او هستم. پدرم در این ناحیه به زندگانی کشاورزی و گله داری خود مشغول بود. در پاییز همین سال، زمانی که او در مسقط الرأس ییلاقی خود "یوش" منزل داشت، من به دنیا آمدم

خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت. پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت. در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند. سبک جدید شعر نیما مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم از جمله مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار را برانگیخت.در کنگره نویسندگان ایران که در سال 1325 برگزار می شود انقلاب شعری پایه گذار شعر نوین ایران نیما مورد حمله و تهاجم کهنه پرستان واقع شده و حتی دکتر حمیدى شیرازى وی را دیوانه خطاب می کند و تعدادی نیما را به باد تمسخر می گیرند . اما عده ای دیگر از جمله همولایتی نیما دکتر پرویز ناتل خانلرى به دفاع از او می پردازند. و وقتی نوبت نیما می رسد برای اولین بار شعر آی آدمها یش را می خواند و سپس می گوید:

در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته میشوند. کوتاه و بلند شدن مصرع ها در آنها بنا بر هوس و فانتزى نیست. من براى بى نظمى هم به نظمى اعتقاد دارم. هر کلمه من از روى قاعده دقیق به کلمه دیگر مى چسبد. شعر آزاد سرودن براى من دشوارتر از غیر آن است
مایه اصلی اشعار من رنج من است. من برای رنج خود شعر میگویم. فورم و کلمات و وزن و قافیه, در همه وقت, برای من ابزارهایی بوده اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعرا


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه پسر کوچولویی بود که همه بهش میگفتن یه وجبی، آخه خیلی ریزه میزه بود. یه وجبی بچه خوب و مرتب و حرف شنویی بود. اما یه روز نمیدونم شیطون تو جلدش رفته بود یا چیز دیگه، وقتی دید باباش داره پرچین باغ رو درست میکنه و مادرش هم مشغول وجین(کندن علف های هرز باغچه و شالیزار) باغچه سبزیها بود و حواسشون به یه وجبی نیست بدون اجازه شون رفت از باغ بیرون. رفت و رفت و رفت ، تا اینکه رسید به یک درخت بزرگ انجیر که از بس میوه داده بود شاخ هاش حسابی خم شده بودند. یه وجبی که کمی دله هم بود نتونست جلوی شکمشو بگیره و رفت رو درخت. هنوز دو سه تا انجیر بیشتر نخورده بود که یه آقا دیوه که از اون طرف رد میشد اونو دید و اومد زیر درخت انجیر و گفت:
- سلام یه وجبی! یه انجیر واسه عمو میندازی؟
یه وجبی نگاهی به پایین انداخت و آقا دیوه رو که خودشو به شکل آدمها درآورده بود نشناخت. فکر کرد حتما یکی از آشناهای باباش هست که اسمشو بلده. یه انجیر براش انداخت. آقا دیوه گفت:
- اون شاخه پهلویی انجیراش رسیده یکی از اونا رو هم واسه عمو بنداز.
همینطور چندبار آقا دیوه این شاخه آن شاخه گفت و یه وجبی هم واسه اش انداخت. تا اینکه یک بار که میخواست رو شاخه دیگه ای بره پاش در رفت و افتاد پایین. آقا دیوه یه وجبی را بلند کرد و گذاشت توی کیسه ای و سرش رو با نخ بست و گذاشت رو کولش و راه افتاد طرف جنگل که خونه اش بود.

آقا دیوه نیم ساعتی که راه رفت تشنه اش شد. دیو ها هم که تشنه شون بشه حتما باید برن لب رودخونه آب بخورن. اون نزدیکا رودخونه ای نبود وتا نزدیکترین رودخونه نیم ساعت راه بود. پیش خودش گفت: بهتره کیسه رو پای یک درخت بگذارم و برم آب بخورم و بیام برش دارم. کیسه رو که یه وجبی توش بود گذاشت زیر یک درخت و خودش رفت که آب بخوره .
آقا دیوه که رفت یه وجبی خودشو هی تکون تکون میداد که از کیسه بیاد بیرون. چندبار که این کار رو کرد دید نه نمیشه. یاد حرف باباش افتاد که بهش گفته بود هر کاری میخوای بکنی اول روش فکر کن. مدتی فکر کرد و بعد انگشتش را با فشار فرو کرد توی دهنه کیسه جایی که آقا دیوه با نخ بسته بود. آنقدر ور رفت تا اینکه سوراخ کوچکی درست شد که میتونست دوتا انگشتاش را از کیسه بیرون بیاره. خلاصه آنقدر ور رفت تا اینکه سر کیسه باز شد و اومد بیرون. چندتا سنگ و کمی خاک ریخت توی کیسه و سرش رو دوباره با نخ بست و برگشت طرف خونه، نه ببخشید، همانطور که گفتم یه وجبی کمی دله بود و باز نتونست جلوی شکمشو بگیره، پس دوباره رفت سراغ درخت انجیر.

آقا دیوه که از لب رودخونه برگشت کیسه رو برداشت و کول کرد و رفت طرف خونه اش. فکر میکرد یه وجبی تو کیسه هست. خونه که رسید و سر کیسه رو باز کرد با تعجب دید کیسه پر سنگ و خاکه. با دو دستش زد تو سر خودش و بعد از خونه بیرون اومد و شروع کرد به دویدن. دوید و دوید و دوید، تا اینکه رسید به همان درخت انجیر. این دفعه خودشو به شکل یه زن در آورد و مثل دفعه قبل یه وجبی رو گول زد و دوباره گذاشت تو کیسه و راه افتاد طرف خونه.

وسط های راه که رسید چون زیاد دویده و عرق کرده بود باز تشنه اش شد. اما به خودش گفت: این دفعه اون دفعه نیست. اول میرم خونه و این رو تحویل مادرم میدم و بعد میرم آب می خورم. یه وجبی تو کیسه یاد اشتباهاتی که کرده بود افتاد و خیلی لجش گرفت از اینکه وقتی دفعه اول از دست دیوه در رفته بود راست نرفت خونه. ایکاش همانطور که باباش گفته بود قبل از هرکاری اول فکر میکرد.

آقا دیوه به خونه که رسید مادرش که عجوزه ای زشت و بد ترکیب بود دم در منتظرش بود. یه جبی رو از کیسه بیرون آوردند. آب از لب و لوچه عجوزه سرازیر شد و حسابی هوس گوشت بچه آدمیزاد کرد. یه وجبی وقتی قیافه زشت و موهای بلند و کثیف، ناخنهای دراز و چشمان خون آلود عجوزه رو دید خیلی ترس ورش داشت و نزدیک بود بزنه زیر گریه. آقا دیوه به مادرش گفت تو این را درست کن تا من برم آب بخورم.

یه وجبی که گوشه اتاق نشسته بود مادر دیوه رو دید که دیگ بزرگی رو گذاشت رو اجاق هیزمی و توش آب و نمک و پیاز و سیب زمینی ریخت تا بپزه. آب که حسابی جوش آمد مادر دیوه ملاقه بزرگی رو برداشت و هم زد و می خواست کمی بخوره و ببینه اگر نمکش مناسبه یه وجبی رو زنده زنده بندازه توش. آخه دیوها فکر میکنن گوشت بچه آدمیزاد رو اگر زنده بندازند تو دیگ و بپزند خوشمزه تر میشه. مادر دیوه ملاقه رو پر کرد و آورد جلوی دهانش که بچشه، دید خیلی داغه شروع کرد به فوت زدن. یه وجبی که تو این مدت همش فکر میکرد چه بکنه، ناگهان چیزی به فکرش رسید. یواشکی بلند شد و خیلی آروم رفت طرف عجوزه که پشتش به او بود و جلوی دیگ ایستاده و داشت مزه خورش را امتحان میکرد. یه وجبی آهسته اومد و اومد و اومد، درست لحظه ای که نیم قدمی اش رسید تمام زورش رو جمع کرد و مادر دیوه رو هول داد و انداخت توی دیگ. عجوزه که توی دیگ افتاد خواست جیغ بکشه که نصفش را کشید و نصفه دیگر جیغش با خودش توی آب جوش پُخت.

آقا دیوه که از لب رودخونه برمی گشت وقتی نزدیک خونه رسید بوی غذا همه جا پیچیده بود ، گشنه بود باز هم گشنه تر شد و سریع رفت تو خونه سراغ دیگ عذا. دید مادرش نیست، هوس کرد ناخنکی بزنه، ملاقه را برداشت و گذاشت توی دیگ و خورش رو که هم زد دید سر پخته مادرش اومد رو. با سر زد توسرش و شروع کرد به گریه و ناله و فغان. آقا دیوه بعداز آن روز دیگه هرگز سراغ بچه آدمها نرفت و دانست هرقدر هم که زرنگ و حیله گر باشد به پای آدمها نمیرسه.
یه وجبی وقتی خونه رسید فهمید که پدر و مادر و همسایه ها همه جا دنبالش گشتند و دیگه داشتند از پیدا کردنش ناامید می شدند. خودش را انداخت بغل مادرش که گوشه حیاط نشسته و گریه زاری میکرد. بعداز آن قول داد هرگز بی خبر بیرون نره و بدون فکر کردن کاری نکنه.
قصه ما بسر رسید دیوه به چاشتش نرسید


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های گیلانی , افسانه های گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، یه پیر زن مهربونی بود که تنها زندگی می کرد. شوهرش سالها پیش عمرشو داده بود به شما و دخترش هم عروسی کرده و توی ده دیگه ای زندگی میکرد. تمام ثروت پیر زن مهربون باغ هلویی بود که داشت . هرسال هلوها که میرسیدند و درشت و خوشمزه می شدند همسایه ها برای چیدنشان کمکش می کردند. کار چیدن هلوها که تمام میشد یه خورده شو میداد به دختر و نوه هاش که خیلی دوستشون داشت، یه خورده شو برای مهمونهایی که پیشش میومدند کنار میگذاشت، یه خورده شو میداد به همسایه ها، حتی به اونایی که کمکش نکرده بودند. یه خورده شو خودش می خورد و بقیه شونم میفروخت و با پولش آرد و قند و وسایل خونه میخرید.
یه سال که هنوز هلوها نرسیده و کال بودند پیرزن دید هی کمتر و کمتر میشن، پیش خودش گفت: هلوی کال رو که نمیشه خورد، نکنه یکی از همسایه ها با من بده و میخواد اذیتم کنه. اما ته دلش میدونست که همه دوستش دارند و هیچوقت این کار را نمیکنند. هرچی فکر کرد نتونست علت کم شدن هلوهاش رو بفهمه. چه کنم چه نکنم. بیچاره شب وروز گریه می کرد و از غصه و ناراحتی حسابی لاغر شده بود. چندروزی که اینطوری گذشت به خودش گفت: « نه! با آه و ناله کارم درست نمیشه! باید چاره ای بیندیشم »
دو سه روزی تو این فکر بود که چطوری دزده را گیر بندازه. فکر کرد و فکر کرد تا اینکه بالاخره نقشه ای به ذهنش رسید. توی منقل بزرگی که داشت آتش درست کرد، ذغالها که خوب گرفتند و دیگه دودی بلند نمیشد منقل و یک سیخی که قدیما وقتی شوهرش زنده بود و مهمون داشتند با اون رون درسته بره رو کباب میکردند برداشت و رفت توی باغ و لای علفهای بلندی که دوروبر بود نشست و منتظر شد ببینه تا چی پیش میاد. نشست و نشست و نشست، تا اینکه بالاخره بعله! سر و کله ی دزد ناقلا پیدا شد، این دزد خبیث کی بود؟ کسی نبود جز شغال بدجنس.
شغاله که حسابی خم شده بود تا کسی اونو نبینه تقریبا داشت رو سینه و شکمش راه میرفت، چند قدم که میومد سرش رو بلند کرده و دوروبر را نگاه میکرد و دوباره سینه خیز میومد طرف درختان هلو. اومد، اومد ، اومد و رسید زیر یه درخت هلو، سرش رو با احتیاط بالا آورد و یک بار دیگه دوروبر رو نگاه کرد، پیرزنه رو که لای علفها قایم شده بود ندید. وقتی مطمئن شد هیچکه نیست رفت بالای درخت. هنوزهلوی اولی را نخورده بود که پیر زنه از لای علفها بلند شد و با منقل اومد زیر درخت و گفت: آقا شغال سلام، یه هلو برام میندازی؟
شغاله نگاهی کرد و گفت: برو پیرزن وقت ندارم.
پیر زنه گفت: آقا شغال خواهش می کنم.
شغاله که بی ادب و دهن لق هم بود گفت: عجوزه ! گفتم وقت ندارم
پیرزن تو دلش گفت: « دزد پررو! گویا میخواد از مال خودش ببخشه! عجب زمونه ای شده ها! از دزده باید خواهش و تمنا کنم تا یکی از هلوهای خودم را به من بده، تازه فحش هم بشنوم »
حسابی لجش گرفته بود و دلش میخواست با سنگ و چوب بیفته به جون شغاله. اما دندون رو جگر گذاشت و گفت: آقا شغال فقط یه هلو برام بنداز بعد میرم .
شغاله گفت: یه دونه بندازم گورت رو گم میکنی و دیگه مزاحم نمیشی ؟
پیرزنه گفت: قول میدم
بعد یواشکی سیخ رو از رو منقل برداشت.
شغاله دستشو دراز کرد و یک هلو چید و پرت کرد پائین. پیرزنه دید نمیتونه به شغاله سیخ بزنه. خیلی بالا بود و دستش نمی رسید، کمی فکر کرد و بعد گفت: آقا شغال منظورم این هلو درشته رو شاخه پایینی بود.
شغاله که حسابی عصبانی شده بود گفت: اهه، پیرزن سمج، هنوز اینجایی؟
پیرزن گفت: آقا شغال قول میدم اگه این هلوی شاخه پایینی رو برام بچینی برم.
شغاله غُری زد و با بی میلی یک پایش رو گذاشت رو شاخه پایینی، تازه داشت پای دومش رو هم میذاشت که پیرزنه سیخ داغ رو فرو کرد اونجاش. شغاله زوزه ای کشید و از اون بالا خودشو پرت کرد پایین و با آه و ناله شروع کرد به دویدن. پیرزنه با صدای بلند پرسید:
شغال، هلوی من پخته؟
شغاله با عصبانیت جواب داد:
برو پیر کفتار ک...ن من سوخته
قصه ما بسر رسید
شغاله به کامش نرسید


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های گیلانی , افسانه های گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

یکی بود یکی نبود. یه خاله نرگس بود که مامای تمام دهات اطراف بود. یه سال آخرهای تابستون که همه بار و بندیل هاشون رو جمع کرده بودند تا از ییلاق به گیلان کوچ کنند خاله نرگس گفت من می خواهم امسال ییلاق بمونم. هرچی پسرها و دخترها و نوه هاش بهش گفتند زمستون ییلاق خیلی سرده و تنهایی مشکله، اما خاله نرگس زیر بار نمی رفت و می گفت امسال می خواهم ییلاق بمونم. کم کم همه رفتند و اوایل پاییز گالش ها (چوپان) هم ییلاق را ترک کردند. هوا هروز سرد تر و سرد تر می شد. تک و توک دانه های برف هم شروع به ریزش کردند. یه شب که خاله نرگس خوابیده بود با صدای: بوم بوم! از خواب پرید. اولش ترسید بعد به خودش گفت لابد صدای زوزه باد بود. تازه می خواست دوباره سرش را رو بالش بگذاره که صدای کوبیدن در را شنید. نزدیک بود از ترس زهره ترک بشه. سرش را برد زیر لحاف و خودشو جمع کرد. یک دفعه یه صدایی گفت: خاله نرگس! خاله نرگس! درو باز کن!. بیچاره خاله نرگس نزدیک بود سکته کنه. خدایا نجاتم بده، این کیه که اسم منو میدونه و این وقت شب می خواد بیاد تو خونه ام. صدا این بار گفت: اگه باز نکنی درو میشکنیم. خاله نرگس دیگه چاره ای نداشت. پاشد ، لرزون و ترسون رفت جلوی در، چشمهایش را بست و یه دعایی زیر لب خواند و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبینه بیرون چندتا جن ایستاده بودند. از اون جن های شب که پاهاشون برعکسه و انگشتان پا بطرف عقب هستند. جن های شب خیلی بدجنسند و فقط شبها زندگی می کنند و روزها غیب میشن. یکی از جن ها گفت: زود وسایل مامایی تو بردار و بریم که دختر پادشاه مون حامله است. نزدیک های جنگل که رسیدند خاله نرگس دید یه عالمه جن می خونند و می رقصند. بردنش پیش پادشاه. شاه تا اونو دید گفت: خاله نرگس اگر نوه ام پسر باشه هم وزنت بهت طلا می دم. بدا به حالت اگر دختر باشه ، میدم همینجا سر تو ببرند.

خاله نرگس را که بردند اتاق دختر شاه به جن ها گفت که آب و کمی آرد بیاورند.وقتی آوردند در را قفل کرد. دو سه ساعتی گذشت و دختر شاه زائید. خاله نرگس با دو دست زد به سر خودش و گفت : بیچاره شدم ، نوزاد دختر بود. کمی آب توی آرد ریخت و خمیر درست کرد. با خمیر یک دودول درست کرد و به زحمت بین دو تا پای نوزاد چسباند. بعد بغلش کرد و رفت پیش شاه. چند متری شاه که رسید در حالیکه دودول قلابی را به شاه نشان می داد با شادی مصنوعی بلند گفت: مبارکه مبارکه خدا یک نوۀ پسر نصیب پادشاه کرد. شاه پاشد که بیاد بچه رو بغل کنه خاله نرگس سریع با پارچه ای که آورده بود نوزاد را قنداق کرد و گفت: برای اینکه سرما نخوره. شاه یک کیسه انداخت جلوی خاله نرگس و گفت: بردار این هم پاداشت و بعد بچه را از او گرفت. خاله نرگس سر کیسه را باز کرد دید فقط گلپر توش هست. از ترس جرات نکرد اعتراض کنه. سریع خداحافظی کرد و رفت بیرون.

نزدیکهای خونه اش رسید که صدایی از پشت سر شنید که می گفت: خاله نرگس صبر کن با تو کار داریم. خاله نرگس فهمید که خمیر افتاده و فهمیدند که دختره. پاهاش رو تندتر کرد. جن ها دو سه قدمی اش رسیده بودند که آفتاب بیرون آمد. یکی از جن ها گفت: پیر کفتار، فکر نکن از دست ما در رفتی فردا شب سرت رو می بریم . بعد غیب شدند. خاله نرگس که به خونه اش رسید دید چند نفر تو حیاطش هستند. ترسید و می خواست برگرده که یکی از آنها گفت نترس خاله نرگس ما جن های روز هستیم و به آدمها کمک می کنیم. بعد اضافه کرد : با چه جراتی تو تنها اینجا ماندی. زود باش وسایلت را جمع کن ببریمت گیلان. اینجا بمانی فردا شب برمی گردند و اذیتت می کنند. خاله نرگس بار و بندیلش را که بست یکی از جن ها گفت چشمها تو ببند و باز کن. چشمهاشو بست و وقتی باز کرد دید تو حیاط خونه اش تو گیلان هست. بچه ها و نوه هاش دورش جمع شدند و شروع کردند به بوسیدنش. موقع رفتن تو خونه خاله نرگس که می خواست کیسه گلپر را برداره دید خیلی سنگینه، سر کیسه را باز کرد، نزدیک بود از شادی غش بکنه، کیسه پر از طلا بود


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

در سرتاسر دوره قاجاریه نامی از زن و حقوق و ازادی زن نیست و هر چند به کنایه ذکری از این مقوله نمی رود .

سفرهای کوتاه ناصر الدین شاه به فرنگ و تحولات نسبی که در نتیجه اشنایی شاه و رجال ایران به اوضاع اروپا در کشور پدید امد ، هیچگونه تغییری در سرنوشت زن ایرانی به وجود نیاورد و قیود مذهبی و شرایط اجتماعی همچنان به زن اجازه نداد که نه تنها در بیرون از خانه بلکه در چهاردیواری خانه خود از حقوق و ازادی برخوردارگردد.

میرزا حسین خان عدالت از مردان ازادیخواه اذربایجان که سال ها در بیرون کشور گذرانده بود در شماره 4 روزنامه صحبت که به سال 1327 به زبان اذربایجانی در تبریز دایر کرده بود فمقاله ای نوشت که در ان از رفع حجاب زنان و بهبود وضع انان سخن گفت . این مقاله خشم روحانیان و مردم را برانگیخت و روزنامه اش توقیف و نویسنده به حبس و جریمه محکوم گردید .

در این اوقات به تعلیم و تربیت زنان نیز اهمیت داده نمی شد اما همین که مدارس دخترانه باز شد چاقچور و روبنده یکی پس از دیگری از میان رفت و تنها چادر و پیچه بر جای ماند که زنان با ان تنها نیمی از صورت خود را پوشیده می داشتند .

تاریخ نویسان از شرکت زنان در شورش های مشروطیت ایران و دلیری های انان در راه ازادی سخن ها گفته اند . در نهضت مشروطه ایران زنان ایرانی نیز پای در میان داشتند . در یکی از زد و خورد های بین اردوی انقلابی معروف ستارخان با لشگریان شاه در میان کشته شدگان انقلابیون ، جنازه بیست زن مشروطه خواه در لباس مردانه پیدا شده است .

بعد از عهد مشروطیت نخستین کسی که موضوع حقوق زنان را پیش کشید دهخدا نویسنده روزنامه صور اصرافیل بود . او در مقالات چرند و پرند در چند جا به این مطلب پرداخت و مسأله ازدواج های اجباری و نابهنگام ظلم و استبداد پدر و مادر و شوهر ، تعدد زوجات و خرافات و تعصبات زنانه را با لحن طنز و طعن مورد بحث و انتقاد قرار داد .

همچنین در ان زمان سید اشرف الدین گیلانی مدیر روزنامه نسیم شمال بعضی اشعار خود را به تربیت و حقوق زنان و دختران ایراین اختصاص داد .

روزنامه ملا نصرالدین در قفقاز نیز در صفحات خود جایگاه شایسته ای برای مسأله زن و زنان شرق باز کرد که به روشن کردن افکا و ادامه این بحث در جراید و مطبوعات ایران کمک مؤثری نمود . 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: تاریخی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 


وقایع دوره قاجاریه به ویژه اتفاقات داخل دربار شاهان این دوره  بسیار شیرین و جالب توجه است.  کتابهای زیادی به صورت سفرنامه ، یادداشت ،تاریخ نگاری و ...از این دوره به جا مانده که بسیاری از آنها تألیف درباریان و افراد نزدیک به آنهاست از این رو دارای ارزش تاریخی زیادی است . دوست علی خان معیر الممالک یکی از این افراد است که کتابی به نام "یادداشت های از زندگی خصوصی ناصرالدین شاه "دارد . این کتاب به وقایع دوران ناصرالدین شاه ، رفتار وی با همسران و درباریان ، اهل حرم ، دول خارجی و ..می پردازد و رازهایی سربسته را افشا می کند که کمترکسی از آنها اطلاع دارد. مطلب زیر مربوط می شود به امر شاه مبنی بر ساخت امامزاده ای تقلبی ظاهرا برای دلخوشی زنان دربار :  

افسانه چنار عباسعلی

یکی از خدمتکاران اندرون مرتکب خلافی شده و از آنجا که دانست مورد خشم و بازخواست خانم خود قرار خواهد گرفت شبانگاه فرار کرده در حضرت عبدالعظیم بست نشست . چون این خبر به گوش شاه رسید سخت به رقت امد و به بانوی کنیز فراری گفت تا از تقصیر وی درگذرد .آنگاه برای آنکه اهل اندرون ملجأ و مأمنی نزدیکتر داشته باشند و هنگام ضرورت بدان پناه برند در نهان به یکی از گیس سپیدان حرم دستور داد تا آواز دهد خواب نما شده و به وی گفته اند در پای چنار کهن سال گشن شاخی که کنار مظهر قنات "مهر گرد"در اندرون واقع است امامزاده ای به نام عباسعلی مدفون است .گیس سفید گفته شاه را به کار بست و این خبر در اندرون انتشار یافت . اهل حرم شادی ها کردند و از شاه خواستند تا نرده ای دور درخت کشیده شود . شاه به نصب نرده امر کرد و آنرا به رنگ سبز اندود کردند .از آن پس درخت مزبور به چنار عباسعلی معروف شد . زیارتنامه ای مخصوص به تنه آن آویختند و اطرافش شمع های نقره کوبیده هر شب شمع ها در آن افروختند . رفته رفته چنار مزبور اهمیتی به سزا یافت و بستی محکم شد . اهل اندرون نذور خود را از قبیل حلوا و غیره در پای آن می پختند و بر تنه اش دخیل ها می بستند بدین گونه برای نیازمندان حرمسرا نقطه توجهی و پناهگاهی نزدیک بوجود آمد .(یادداشته هایی از زندگی خصوصی ناصر الدین شاه ، دوست علی خان معیر الممالک ، نشر تاریخ ایران ، چاپ سوم، 1372 ص 28)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: تاریخی , افسانه های گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

ما وارث یک پیرهن سوخته ایم

خاکستری از یک چمن سوخته ایم

 

این تهمت زندگی است بر ما زده اند

ما اش نخورده دهن سوخته ایم 

 مهدی نقبایی

 

این داغ برای دل من بسیار است

 فهمیدن راز لاله ها دشوار است

 

  از شیوه انتخاب در چیدنشان

  پیداست که دست دیگری در کار است

محمد رضا ترکی

 

 

پرهای همه درختها ریخته است

با خاک مزار باغ امیخته است

پیراهن خیس چاک چاکش را ابر

بر بام بلند باد امیخته است

 بهمن رافعی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦ | ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

راستی هیبت اللهی یا میخواهی منو بترسونی ؟!


راه دزد زده تا چهل روز امنه !


راه دویده، کفش دریده !


رحمت بکفن دزد اولی !


رخت دو جاری را در یک طشت نمیشه شست !


رستم است و یکدست اسلحه !


رستم در حمام است !


رستم صولت و افندی پیزی !


رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت . (( نریخت درد می و محتسبز دیر گذشت … )) (( آصفی هروی ))


رطب خورده کی منع رطب چون کند !


رفت زیر ابروش را برداره چشمش را هم کور کرد !


رفت به نان برسه بجان رسید !


رفتم ثواب کنم کباب شدم !


رفتم خونه خاله دلم واشه ، خاله خسبید دلم پوسید !


رفتم شهر کورها ، دیدم همه کور، منهم کور !


رقاصه نمیتونست برقصه میگفت زمین کجه !


رند را بند و قحبه را پند سود نکند !


رنگم ببین و حالمو نپرس !


روبرو خاله و پشت سر چاله !


روده بزرگه روده کوچیکه رو خورد !


روز از نو، روزی از نو !


روز گار آئینه را محتاج خاکستر کند !


روزگار است اینکه گه عزت دهد و گه خوار دارد — چرخ بازیگر از

این بازیچه ها بسیار دارد .(( قائم مقام فراهانی ))


روزه خوردنشو دیدم، ولی نماز کردنش را ندیده ام !


روزی به قدمه !


روزی گریه دست زن شلخته است !


روضه خوان پشمه چال است !


روغن چراغ ریخته وقف امامزاده !


روغن روی روغن میره ، بلغور، خشک میمونه !


رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز — تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی . (( عبید زاکانی ))


روی گدا سیاهه ولی کیسه اش پره !


ریسمان سوخت و کجیش بیرون نرفت !


ریش و قیچی هر دو در دست شماست !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

صابونش به جامه ما خورده !


صبر کوتاه خدا سی ساله !


صداش صبح در میاد !


صد پتک زرگر، یک پتک آهنگر !


صد تا گنجشک با زاق و زوقش نیم منه !


صد تا چاقو بسازه، یکیش دسته نداره !


صد تومن میدم که بچه ام یکشب بیرون نخوابه وقتی خوابید ،

چه یکشب چه هزار شب !


صد رحمت به کفن دزد اولی !


صد سال گدائی میکنه هنوز شب جمعه را نمیدونه !


صد سر را کلاه است و صد کور را عصا !


صد من پرقو یکمشت نیست !


صد من گوشت شکار به یک چس تازی نمیارزه !


صد موش را یک گربه کافیه !


صفراش به یک لیمو می شکنه !


صنار جیگرک سفره قلمگار نمی خواد !


صنار میگیرم سگ اخته میکنم، یه عباسی میدم غسل میکنم



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

شاگرد اتو گرم، سرد میارم حرفه، گرم میارم حرفه !


شاه خانم میزاد، ماه خانم درد میکشه !


شاه می بخشه شیخ علیخان نمی بخشه !


شاهنامه آخرش خوشه !


شب دراز است و قلندر بیکار !


شب سمور گذشت و لب تنور گذشت !


شب عید است و یار از من چغندر پخته میخواهد — گمانش

میرسد من گنج قارون زیر سر دارم !


شبهای چهارشنبه هم غش میکنه !


شپش توی جیبش سه قاب بازی میکنه !


شپش توی جیبش منیژه خانومه !


شتر اگر مرده هم باشد پوستش بار خره !


شتر بزرگه زحمتش هم بزرگه !


شتر پیر شد و شاشیدن نیاموخت !


شتر خوابیده شم بلندتر از خر ایستاده است !


شتر در خواب بیند پنبه دانه — گهی لف لف خورد گه دانه دانه !


شتر دیدی ندیدی ؟!


شتر را چه به علاقه بندی ؟


شتر را گفتند : چرا شاشت از پسه ؟ گفت : چه چیزم مثل همه

کسه !


شتر را گفتند : چرا گردنت کجه ؟ گفت : کجام راسته !


شتر را گفتند : چکاره ای ؟ گفت : علاقه بندم . گفتند : از دست و

پنجه نرم و نازکت پیداست !


شتر را گم کرده پی افسارش میگرده !


شتر سواری دولا دولا نمیشه !


شتر که نواله میخواد گردن دراز میکنه !


شتر کجاش خوبه که لبش بده ؟!


شتر گاو پلنگ !


شتر مرد و حاجی خلاص !


شتر مرغ را گفتند : بار بردار . گفت : من مرغم . گفتند : پرواز کن

. گفت : من شترم !


شترها را نعل میکردند، کک هم پایش را بلند کرد !


شراب مفت را قاضی هم میخوره !


شریک اگر خوب بود خدا هم شریک میگرفت !

 


شریک دزد و رفیق قافله !


شست پات توی چشمت نره !


شش ماهه به دنیا اومده !


شعر چرا میگی که توی قافیه اش بمونی ؟!


شغال، پوزش بانگور نمیرسه میگه ترشه !


شغال ترسو انگور خوب نمیخوره !


شغال که از باغ قهر کنه منفعت باغبونه !


شغالی که مرغ میگیره بیخ گوشش زرده !


شکمت گوشت نو بالا آورده !


شکم گشنه، گوز فندقی !


شلوار نداره، بند شلوارش را می بنده !


شمر جلودارش نمیشه !


شنا بلد نیست زیر آبکی هم میره !


شنا بلد نیست زیر آبکی هم میره !


شنونده باید عاقل باشه !


شنیدی که زن آبستن گل میخوره اما نمیدونی چه گلی !


شوهر کردم وسمه کنم نه وصله کنم !


شوهر برود کاروانسرا، نونش بیاد حرمسرا !


شوهرم شغال باشد، نونم در تغار باشد !


شیر بی یال و اشکم که دید — اینچنین شیری خدا هم نافرید . (( مولوی ))



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

سال به دوازده ماه ما می بینیم یکدفعه هم تو ببین !


سال به سال دریغ از پارسال !


سالها میگذاره تا شنبه به نوروز بیفته !


سالی که نکوست از بهارش پیداست !


سبوی خالی را بسبوی پر مزن !


سبوی نو آب خنک دارد !


سبیلش آویزان شد !


سبیلش را باید چرب کرد !


سپلشت آید و زن زاید و مهمان عزیزت برسد !


سخن خود تو کجا شنیدی، اونجا که حرف مردمو شنیدی !


سر بریده سخن نگوید !


سر بزرگ بلای بزرگ داره !


سر بشکنه در کلاه، دست بشکنه در آستین !


سر بی صاحب میتراشه !


سر بیگناه، پای دار میره اما بالای دار نمیره !


سر پیری و معرکه گیری !


سر تراشی را از سر کچل ما میخواد یاد بگیره !


سر حلیم روغن میرود !


سر خر باش، صاحب زر باش !


سر را با پنبه میبرد !


سر را قمی می شکنه تاوانش را کاشی میده !


سر زلف تو نباشد سر زلف دگری !


سرش از خودش نیست .


سرش به تنش زیادی میکنه !

 

سرش به کلاش میارزه !


سرش بوی قرمه سبزی میده !


سرش توی حسابه !


سرش توی لاک خودشه !


سرش جنگه اما دلش تنگه !


سرش را پیراهن هم نمیدونه !


سر قبری گریه کن که مرده توش باشه !


سر قبرم کثافت نکن از فاتحه خواندنت گذشتم !


سر کچل را سنگی و دیوانه را دنگی !


سر کچل و عرقچین !


سرکه مفت از عسل شیرین تره !


سرکه نقد بهتر از حلوای نسیه است !


سرکه نه در راه عزیزان بود — بار گرانیست کشیدن بدوش ! (( سعدی ))


سر گاو توی خمره گیر کرده !


سر گنجشکی خورده !


سر گنده زیر لحافه !


سرم را میشکنه نخودچی جیبم میکنه !


سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی — که ما هم در دیار خود سری داریم و سامانی .


سرنا را از سر گشادش میزنه !


سرناچی کم بود یکی هم از غوغه اومد !


سری را مه درد نیمکند دستمال مبند !


سری که عشق ندارد کدوی بی بار است . (( لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است … ))


سری که عشق ندارد کدوی بی بار است . (( لبی که خنده ندارد شکاف دیوار است … ))


سزای گرانفروش نخریدنه !

 


سسک هفت تا بچه میآره یکیش بلبله !


سفره بی نان جله، کوزه بی آب گله !


سفره نیفتاده ( نینداخته ) بوی مشک میده !


سفره نیفتاده یک عیب داره ! سفره افتاده هزار عیب !


سفید سفید صد تومن، سرخ و سفید سیصد تومن، حالا که

رسید به سبزه هر چی بگی میارزه !


سقش سیاه است !


سگ بادمش زیر پاشو جارو میکنه !


سگ باش، کوچک خونه نباش !


سگ پاچه صاحبش را نمیگیره !

 


سگ، پدر نداشت سراغ حاج عموشو میگرفت !


سگ چیه که پشمش باشه !


سگ درحضور به از برادر دور !


سگ در خانه صاحبش شیره !


سگ داد و سگ توله گرفت !


سگ دستش نمیشه داد که اخته کنه !


سگ را که چاق کنند هار میشه !


سگ زرد برادر شغاله !


سگست آنکه با سگ رود در جوال !


سگ سفید ضرر پنبه فروشه !


سگ سیر دنبال کسی نمیره !


سگش بهتر از خودشه !


سگ که چاق سد گوشتش خوراکی نمیشه !


سگ گر و قلاده زر ؟!


سگ ماده در لانه، شیر است !


سگ نازی آباده، نه خودی میشناسه نه غریبه !


سگ نمک شناس به از آدم ناسپاس !


سگی به بامی جسته گردش به ما نشسه !


سگی که برای خودش پشم نمیکند برای دیگران کشک نخواهد کرد !


سگی که پارس کنه ، نمیگیره !


سلام روستائی بی طمع نیست !


سنده را انبر دم دماغش نمیشه برد !


سنگ به در بسته میخوره !


سنگ بزرگ علامت نزدنه !


سنگ بنداز بغلت واشه !


سنگ خاله قورباغه را گرو میکشه !


سنگ کوچک سر بزرگ را میشکنه !


سنگ مفت، گنجشک مفت !


سنگی را که نتوان برداشت باید بوسد و گذاشت !


سواره از پیاده خبر نداره، سیر از گرسنه !


سودا، به رضا، خویشی بخوشی .


سودا چنان خوشست که یکجا کند کسی ! (( دنیا و آخرت به نگاهی فروختیم )) (( قصاب کاشانی ))


سودا گر پنیر از شیشه میخوره !


سودای نقد بوی مشک میده !

 


سوزن، همه را میپوشونه اما خودش لخته !


سوسکه از دیوار بالا میرفت مادرش میگفت : قربون دست و پای بلوریت !


سهره ( سیره ) رنگ کرده را جای بلبل میفروشه !


سیب سرخ برای دست چلاق خوبه ؟!


سیب مرا خوردی تا قیامت ابریشم پس بده !


سیبی که بالا میره تا پائین بیاد هزار چرخ میخوره !


سیبی که سهیلش نزند رنگ ندارد ! (( تعلیم معلم بکسی ننگ ندارد ))


سیلی نقد به از حلوای نسیه !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

ذات نایافته از هستی بخش ، کی تواند که شود هستی بخش ؟!

(( جامی ))

 


ذره ذره کاندرین ارض و سماست ، جنس خود را همچو کاه و

کهرباست . ((مولوی ))

 


ذره ذره جمع گردد وانگهی دریا شود

 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

دادن بدیوانگی گرفتن بعاقلی !


دارندگیست و برازندگی !

 

داری طرب کن، نداری طلب کن !


داشتم داشتم حساب نیست، دارم دارم حسابه !


دانا داند و پرسد نادان نداند و نپرسد !


دانا گوشت میخورد نادان چغندر !


دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه — هر دو جانسوز است اما این کجا و آن کجا !


دایه از مادر مهربانتر را باید پستن برید !


دختر، تخم تر تیزک است !


دختر تنبل، مادر کدبانو را دوست داره !


دخترمیخوهی ماماش را بین — کرباس میخواهی پهناش را ببین !


دختر همسایه هر چه چل تر برای ما بهتر !


دختری که مادرش تعریف بکنه برای آقا دائیش خوبه !


درازی شاه خانم به پهنای ماه خانم در !


در بیابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره خام !


در بیابان لنگه کفش، نعمت خداست !


در پس هر گریه آخر خنده ایست !


در جنگ، حلوا تقسیم نمیکنند !


در جوانی مستی، در پیری سستی، پس کی خدا پرستی ؟!


در جهان هر کس که داره نان مفت، میتواند حرفهای خوب گفت !


در جهنم عقربی هست که از دستش به مار غاشیه پناه میبرند !


در جیبش را تار عنکبوت گرفته است !


در چهل سالگی طنبور میآموزد در گور استاد خواهد شد !


در حوضی که ماهی نیست ، قورباغه سپهسالاره !


در خانه ات را ببند همسایه تو دزد نکن !


در خانه اگر کس است یکحرف بس است !


در خانه بیعاره ها نقاره میزنند !


در خانه مور، شبنمی طوفانست !


در خانه هر چه، مهمان هر که !


درخت اگر متحرک شدی ز جای بجای — نه جور اره کشیدی نه جفای تبر !


درخت پر بار، سنگ میخوره !


درخت پر بار، سنگ میخوره !


درخت کاهلی بارش گرسنگی است !


درخت کج جز بآتش راست نمیشه !


درخت گردکان باین بلندی — درخت خربزه الله اکبر !


درخت هر چه بارش بیشتر بشه، سرش پائین تر میاد !


درد دل خودم کم بود، اینهم قرقر همسایه !


درد، کوه کوه میاد، مومو میره !


در دروازه را میشه بست، اما در دهن مردم و نمیشه بست !


در دنیا همیشه بیک پاشنه نمیچرخه !


در دنیا یه خوبی میمونه یه بدی !


در دیزی وازه، حیای گربه کجا رفته !


در زمستان، الو، به از پلوه !


در زمستان یه جل بهتر از یه دسته گله !


درزی در کوزه افتاد !
در زیر این گنبد آبنوسی، یکجا عزاست یکجا عروسی !


درس ادیب اگر بود زمزمه محبتی — جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را . (( نظیری نیشابوری ))


در شهر کورها یه چشمی پادشاست !


در شهر نی سواران باید سوار نی شد !


در عفو لذتیست که در انتقام نیست !


در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ! (( حافظ شیرازی ))


در کف شیر نر خونخواره ای — غیر از تسلیم و رضا کو چاره ای ؟


در مجلس خود راه مده همچو منی را — کافسرده دل افسرده

کند انجمنی را !


درم داران عالم را کرم نیست — کریمان را بدست اندر درم نیست !


در مسجده، نه کند نیست نه سوزوندنی !


در نمک ریختن توی دیگ باید به مرد پشت کرد !


درویش از ده رانده، ادعای کدخدائی کند !


درویش مومیائی، هی میگی و نمیائی !


درویش را گفتند : در دکانتو ببند دهنشو هم گذاشت !


در، همیشه بیک پاشنه نمیگرده !


درهفت آسمان یک ستاره نداره !


دزد،آب گرون میخوره !


دزد بازار آشفته میخواهد!


دزد باش و مرد باش !


دزد به یک راه میرود، صاحب مال به هزار راه !


دزد حاضر و بز حاضر !


دزد ناشی به کاهدون میزنه !


دزدی آنهم شلغم ؟ !


دزدی که نسیم را بدزدد دزد است !


دست بالای دست بسیار است . (( در جهان پیل مست بسیار است … ))


دست به دنبک هر کی بزنی صدا میده !

 

دست بریده قدر دست بریده را میدونه !


دست بشکند در آستین، سر بشکند درکلاه !


دست بیچاره چون بجان نرسد — چاره جز پیرهن دریدن نیست !


دست بی هنر کفچه گدئیست !


دست پشت سر نداره !


دست پیش را گرفته که پس نیفته !


دستت چربه، بمال سرت !


دستت چو نمیرسد به خانم — دریاب کنیز مطبخی را !


دستت چو نمیرسد به کوکو، خشکه پلو را فرو کو !


دست تنگی بدتر از دلتنگی است !


دست خالی برای تو سر زدن خوبه !


دست در کاسه و مشت در پیشانی !


دست، دست را میشناسه !


دست دکاندار تلخ است !


دست راست را از چپ نمیشناسه !


دستش به خر نمیرسه پالان خر را بر میدارد !


دستش به دم گاو بند شده !


دستش به عرب و عجم بند شده است !


دستش بدهنش میرسه !


دستش در کیسه خلیفه است !


دستش را به کمرش گرفته که از بیگی نیفته !


دستش شیره ایست یا دستش چسبناک است !


دستش را توی حنا گذاشت !


دست شکسته بکار میره، دل شکسته بکار نمیره !


دست شکسته وبال گردنه !


دستش نمک نداره !


دست کار دل و نمیکنه و دل کار دست و نمیکنه !


دستش کجه !


دست که به چوب بردی گربه دزده حساب کار خودشو میکنه !


دست که بسیار شد برکت کم می شود !


دست ما کوتاه و خرما بر نخیل . (( پای ما لنگ است و منزل بس دراز )) (( حافظ شیرازی ))


دست ننت درد نکنه !


دست و روت را بشور منم بخور !


دست و رویش را با آب مرده شور خانه شسته است !


دستی را که حاکم ببره خون نداره یا دیه نداره !


دستی را که نمیتوان برید باید بوسید !


دستی را که از من برید، خواه سگ بخورد خواه گربه !


دشمنان در زندن با هم دوست شوند !


دشمن دانا بلندت میکند — بر زمینت میزند نادان دوست !


دشمن دانا که غم جان بود — بهتر از دوست که نادان بود . (( نظامی ))


دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد . (( دانی که چه گفت زال با رستم گرد )) (( سعدی ))


دعا خانه صاحبش را میشناسد !


دعا کن (( الف )) بمیره یا دعا کن بابات بمیره !


دعوا سر لحاف ملا نصرالدین بود !


دلاکها که بیکار میشوند سر هم را میتراشند !


دل بیغم دراین عالم نباشد — اگر باشد بنی آدم نباشد .


دل سفره نیست که آدم پیش هر کس باز کنه !


دلش درو طاقچه نداره !


دلم خوشه زن بگم اگر چه کمتر از سگم !


دلو همیشه از چاه درست در نمیاد !


دماغش را بگیری جانش در میاد !


دم خروس از جیبش پیداست !


دمش را توی خمره زده است !


دندن اسب پیشکشی را نمیشمارند !


دنده را شتر شکست، تاوانش را خر داد !


دنیا پس از مرگ ما، چه دریا چه سراب !


دنیا دمش درازه !


دنیا جای آزمایش است، نه جای آسایش !


دنیا، دار مکافاته !


دنیا را آب ببره او راخواب میبره !


دنیا را هر طور بگیری میگذره !

 

دنیایش مثل آخرت یزیده !


دنیا محل گذره !


دو تا در را پهلوی هم میگذارند برای اینست که به درد هم برسند !


دو خروس بچه از یک مرغ پیدا میشوند، یکی ترکی میخونه یکی فارسی !


دود از کنده بلند میشه !


دود، روزنه خودشو پیدا میکنه !


دو دستماله میرقصه !


دور اول و بد مستی ؟


دور دور میرزا جلاله ، یک زن به دو شوهر حلاله !


دوری و دوستی !


دوست آنست که بگریاند. دشمن آنست که بخنداند !


دوست همه کس، دوست هیچکس نیست !


دوستی بدوستی در، جو بیار زرد آلو ببر !


دوستی دوستی از سرت میکنند پوستی ؟!

 


دوصد گفته چو نیم کردار نیست !


دو صد من استخوان باید که صدمن بار بردارد !


دوغ در خانه ترش است !


دوغ و دوشاب در نظرش یکیست !


دو قرت و نیمش باقیه !


دو قرص نان اگر از گندم است و گر از جو — دوتای جامه اگر کهنه است و گر از نو .


هزار مرتبه بهتر بنزد ابن یمین — زفرمملکت کیقباد و کیخسرو .


ده انگشت را خدا برابر نیافریده !


ده، برای کدخدا خوبه و برادرش !


ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند .


دهنش آستر داره !


دهنش چاک و بست نداره !


دهن مردم را نمیشود بست !


دهنه جیبش را تار عنکبوت گرفته !


دیده می بینه، دل میخواد !


دیر آمده زود میخواد بره !


دیر زائیده زود میخواد بزرگ کنه !


دیشب همه شب کمچه زدی کو حلوا ؟!


دیگ به دیگ میگه روت سیاه ، سه پایه میگه صل علی !


دیگران کاشتند ما خوردیم، ما میکاریم دیگران بخورند !


دیگ ملا نصرالدین است !


دیوار حاشا بلنده !


دیوار موش داره ، موش هم گوش داره !


دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

خار را در چشم دیگران می بینه و تیر را در چشم خودش نمی بینه !


خاشاک به گاله ارزونه، شنبه به جهود !


خاک خور و نان بخیلان مخور ! (( … خار نه ای زخم ذلیلان مخور ))


خاک کوچه برای باد سودا خوبه !


خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه — هر دو جانسوز است اما این کجا و آن کجا ؟!


خاله ام زائیده، خاله زام هو کشیده !


خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز !


خاله سوسکه به بچه اش میگه : قربون دست و پای بلوریت !


خانه ای را که دو کدبانوست، خاک تا زانوست !


خانه اگر پر از دشمن باشه بهتره تا خالی باشه !


خانه خرس و بادیه مس ؟


خانه داماد عروسیست، خانه عروس هیچ خبری نیست !


خانه دوستان بروب و در دشمنان را مکوب !


خانه قاضی گردو بسیاره شماره هم داره !


خانه کلیمی نرفتم وقتی هم رفتم شنبه رفتم !


خانه نشینی بی بی از بی چادریست !


خانه همسایه آش میپزند بمن چه ؟!


خدا به آدم گدا، نه عزا بده نه عروسی !


خدا برف را به اندازه بام میده !


خدا جامه میدهد کو اندام ؟ نان میدهد کو دندان ؟


خدا خر را شناخت، شاخش نداد !


خدا داده بما مالی، یک خر مانده سه تا نالی !


خدا دیر گیره، اما سخت گیره !


خدا را بنده نیست !


خدا روزی رسان است، امااِهنی هم می خواد !


خدا سرما را بقدر بالا پوش میده !


خدا شاه دیواری خراب کنه که این چاله ها پر بشه !


خدا گر ببندد ز حکمت دری — ز رحمت گشاید در دیگری !


خدا میان دانه گندم خط گذاشته !


خدا میخواهد بار را بمنزل برساند من نه، یک خر دیگه !


خدا نجار نیست اما در و تخته رو خوب بهم میندازه !


خدا وقتی بخواد بده، نمیپرسه تو کی هستی ؟

 

خدا وقتی ها میده، ور ور جماران هم ، ها میده !

 

خدا همه چیز را به یک بنده نمی ده !


خدا همونقدر که بنده بد داره، بنده خوب هم داره !


خدایا آنکه را عقل دادی چه ندادی و آنکه را عقل ندادی چه دادی ؟ ((خواجه عبدالله انصاری ))


خدا یه عقل زیاد بتو بده یه پول زیاد بمن !

 


خراب بشه باغی که کلیدش چوب مو باشه !


خر، ار جل ز اطلس بپوشد خر است !


خر است و یک کیله جو !


خر از لگد خر ناراحت نمیشه !


خر باربر، به که شیر مردم در !


خر به بوسه و پیغام آب نمی خوره !


خربزه شیرین مال شغاله !


خربزه که خوردی باید پای لرزش هم بشینی !


خربزه میخواهی یا هندوانه : هر دو دانه !


خربیارو باقلا بار کن !


خر، پایش یک بار به چاله میره !


خرج که از کیسه مهمان بود — حاتم طایی شدن آسان بود !


خر چه داند قیمت نقل و نبات ؟


خر خالی یرقه میره !


خر، خسته – صاحب خر، ناراضی !


خر خفته جو نمی خوره !


خر دیزه است، به مرگ خودش راضی است تاضرر بصاحبش بزنه !


خر را با آخورمیخوره، مرده را با گور !


خر را جایی می بندند که صاحب خر راضی باشه !


خر را که به عروسی میبرند، برای خوشی نیست برای آبکشی است !


خر را گم کرده پی نعلش میگرده !


خر، رو به طویله تند میره !


خرس، تخم میکنه یا بچه ؟ از این دم بریده هر چی بگی برمیاد !


خرس در کوه، بو علی سیناست !


خرس شکار نکرده رو پوستشو نفروش !


خر سواری را حساب نمیکنه !


خر، سی شاهی ، پالون دو زار !


خر کریم را نعل کردن !


خر که جو دید، کاه نمیخوره !


خر، که علف دید گردن دراز میکنه !


خر گچ کش روز جمعه از کوه سنگ میاره !


خر لخت راپالانشو بر نمیدارند!


خر ما از کرگی دم نداشت !

 


خر ناخنکی صاحب سلیقه میشود !


خروار نمکه، مثقال هم نمکه !


خر وامانده معطل چشه !


خروسی را که شغال صبح میبره بگذار سر شب ببره !


خر، همان خره پالانش عوض شده !


خریت ارث نیست بهره خداداده س !


خری که از خری وابمونه باید یال و دمشو برید !


خوشبخت آنکه خورد و کِشت، بدبخت آنکه مرد و هِشت !


خواب پاسبان، چراغ دزده !


خنده کردن دل خوش میخواد و گریه کردن سر وچشم !


خواهر شوهر، عقرب زیر فرشه !


خواست زیر ابروشو برداره، چشماشو کور کرد !


خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو !


خوبی لر به آنست که هر چه شب گوید روزنه انست !


خودتو خسته ببین، رفیقتو مرده !


خودشو نمیتونه نگهداره چطور منو نگهمیداره ؟


خود گوئی و خود خندی، عجب مرد هنر مندی !


خودم کردم که لعنت بر خودم باد !


خوردن خوبی داره ، پس دادن بدی !


خوشا بحال کسانی که مردند و آواز ترا نشنیدند !


خوشا چاهی که آب از خود بر آرد !


خوش بود گر محک تجربه آید بمیان — تا سیه روی شود هر که دراو غش باشد .


خوش زبان باش در امان باش !


خولی بکفم به که کلنگی بهوا !


یک ده آباد به از صد شهر خراب !


خونسار است و یک خرس !


خیر در خانه صاحبش را میشناسد !


خیک بزرگ، روغنش خوب نمیشه !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت جمعه میرفت !


حرف حق تلخ است !

 

حرف ، حرف می آره ، آسمان برف می آره !

 

حوضی که ماهی نداره قورباغه سالاره !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

جا تره و بچه نیست !


جاده دزد زده تا چهل روز امنه !


جایی نمیخوابه که آب زیرش بره !


جایی که میوه نیست چغندر ، سلطان مرکباته !


جواب ابلهان خاموشیست !


جواب های، هویه !


جوانی کجائی که یادت بخیر !


جوجه را آخر پائیز میشمرند !


جوجه همسشه زیر سبد نمیمونه !


جون بعزرائیل نمیده !


جهود، خون دیده !


جهود، دعاش را آورده !


جیبش تار عنکبوت بسته !


جیگر جیگره ، دیگر دیگره !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

چار دیواری اختیاری !


چاقو دسته خودشو نمیبره !


چاه کن همیشه ته چاهه !


چاه مکن بهر کسی، اول خودت، دوم کسی !


چاه نکنده منار دزدیده !


چرا توپچی نشدی !


چراغی که به خونه رواست، به مسجد حرام است !


چشته خور بدتر از میراث خوره !


چشم داره نخودچی، ابرو نداره هیچی !


چشمش آلبالو گیلاس می چینه !


چشمش هزار کار میکنه که ابروش نمیدونه !


چغندر گوشت نمیشه، دشمنم دوست نمیشه !


چنار در خونه شونو نمی بینه !


چوب خدا صدا نداره ، هر کی بخوره دوا نداره !


چوب دو سر طلا ست !


چوب را که برداری، گربه دزده فرار میکنه !


چوب معلم گله، هر کی نخوره خله !


چو به گشتی، طبیب از خود میازار — چراغ از بهر تاریکی نگه دار !


چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن — که گوهر فرو شست یا پیله ور!


چه خوشست میوه فروشی — گر کس نخرد خودت بنوشی !


چه عزائیست که مرده شور هم گریه میکنه !


چه علی خواجه، چه خواجه علی !


چه مردی بود کز زنی کم بود !


چیزی که شده پاره، وصله ور نمی داره !


چیزی که عوض داره گله نداره !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

تا ابله در جهانه، مفلس در نمیمانه !

تابستون پدر یتیمونه !


تا پریشان نشود کار بسامان نرسد !


تا تریاق از عراق آرند، مار گزیده مرده باشد !


تا تنور گرمه نون و بچسبون !


تا چراغ روشنه جونورها از سوراخ میان بیرون !


تا شغال شده بود به چنین سوراخی گیر نکرده بود !


تا کرکس بچه دارشد، مردار سیر نخورد !


تا گوساله گاو بشه ، دل مادرش آب میشه !


تا مار راست نشه توی سوراخ نمیره !


تا نازکش داری نازکن، نداری پاهاتو دراز کن !


تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !


تا هستم بریش تو بستم !


تب تند عرقش زود در میاد !


تخم دزد، شتر دزد میشه !

 

تخم نکرد نکرد وقتی هم کرد توی کاهدون کرد !


تا تو فکر خر بکنی ننه، منو در بدر میکنی ننه !


ترب هم جزء مرکبات شده !


ترتیزک خریدم قاتق نونم بشه، قاتل جونم شد !


تره به تخمش میره، حسنی به باباش !


تعارف کم کن و بر مبلغ افزا !


تغاری بشکنه ماستی بریزد — جهان گردد به کام کاسه لیسان !
تف سر بالا، بر میگرده بریش صاحبش !


تلافی غوره رو سر کوره در میاره !


تنبان مرد که دو تا شد بفکر زن دوم میافته !


تنبل مرو به سایه، سایه خودش میآیه !


تنها بقاضی رفته خوشحال برمیگرده !


تو از تو، من ازبیرون !


تو بگو (( ف )) من میگم فرحزاد !


توبه گرگ مرگه !


تو که نی زن بودی چرا آقا دائیت از حصبه مرد !


تومون خودمونو میکشه، بیرونمون مردم را !


توی دعوا نون و حلوا خیر نمیکنند !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

پا را به اندازه گلیم باید دراز کرد !


پای خروستو ببند، بمرغ همسایه هیز نگو !


پایین پایین ها جاش نیست، بالا بالا ها راش نیست !


پز عالی، جیب خالی !


پس از چهل سال چارواداری، الاغ خودشو نمیشناسه !


پس از قرنی شنبه به نوروز میافته !


پستان مادرش را گاز گرفته !


پسر خاله دسته دیزی !


پسر زائیدم برای رندان، دختر زائیدم برای مردان، موندم سفیل و سرگردان !


پدر کو ندارد نشان از پدر — تو بیگانه خوانش نخوانش پسر !


پشت تاپو بزرگ شده !


پنج انگشت برادرند، برابر نیستند !


پوست خرس نزده میفروشه !


پول است نه جان است که آسان بتوان داد !


پول پیدا کردن آسونه، اما نگهداریش مشکله !


پول حرام، یا خرج شراب شور میشه یا شاهد کور !


پولدارها به کباب، بی پولها به بوی کباب ،
پول ما سکه عُمَر داره !


پیاده شو با هم راه بریم !


پیاز هم خودشو داخل میوه ها کرده !


پی خر مرده میگرده که نعلش را بکنه !


پیراهن بعد از عروسی برای گل منار خوبه !


پیرزنه دستش به درخت گوجه نمیرسید، می گفت : ترشی بمن نمیسازه !


پیش از آخوند منبر نرو !


پیش رو خاله، پشت سر چاله !


پیش قاضی و معلق بازی !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

با آل علی هر که در افتاد ، ور افتاد .


با اون زبون خوشت، با پول زیادت، یا با راه نزدیکت !


با این ریش میخواهی بری تجریش ؟


با پا راه بری کفش پاره میشه، با سر کلاه !


با خوردن سیرشدی با لیسیدن نمیشی !


باد آورده را باد میبرد !


با دست پس میزنه، با پا پیش میکشه !


بادنجان بم آفت ندارد !


بارون آمد، ترکها بهم رفت !


بار کج به منزل نمیرسد !


با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هیچکدام با هرهیچکدام هر دو !


بازی اشکنک داره ، سر شکستنک داره !


بازی بازی، با ریش بابا هم بازی !


با سیلی صورت خودشو سرخ نگهمیداره !


با کدخدا بساز، ده را بچاپ !


با گرگ دنبه میخوره، با چوپان گریه میکنه !


بالابالاها جاش نیست، پائین پائین ها راش نیست !


بالاتو دیدیم ، پائینتم دیدیم !


با مردم زمانه سلامی و والسلام .


تا گفته ای غلام توام، میفروشنت !


با نردبان به آسمون نمیشه رفت !

 


با همین پرو پاچین، میخواهی بری چین و ماچین ؟


باید گذاشت در کوزه آبش را خورد !


با یکدست دو هندوانه نمیشود برداشت !


با یک گل بهار نمیشه !


با یک گل بهار نمیشه !


با یک گل بهار نمیشه !


به اشتهای مردم نمیشود نان خورد !


به بهلول گفتند ریش تو بهتره یا دم سگ ؟ گفت اگر از پل جستم رریش من و گرنه دم سگ !


بجای شمع کافوری چراغ نفت میسوزد !


بچه سر پیری زنگوله پای تابوته !


بچه سر راهی برداشتم پسرم بشه، شوهرم شد !


بخور و بخواب کار منه، خدا نگهدار منه !


بد بخت اگر مسجد آدینه بسازد — یا طاق فرود آید، یا قبله کج آید !


به درویشه گفتند بساطتو جمع کن ، دستشو گذاشت در دهنش !


بدعای گربه کوره بارون نمیاد !


بدهکار رو که رو بدی طلبکار میشه !


برادران جنگ کنند، ابلهان باورکنند !


برادر پشت ، برادر زاده هم پشت


خواهر زاده را با زر بخر با سنگ بکش!


برادری بجا، بزغاله یکی هفت صنار !


برای کسی بمیر که برات تب کنه !


برای همه مادره، برای ما زن بابا !


برای یک بی نماز، در مسجد و نمی بندند !


برای یه دستمال قیصریه رو آتیش میزنه !


بر عکس نهند نام زنگی کافور !


به روباهه گفتند شاهدت کیه ؟ گفت: دمبم !


بزبون خوش مار از سوراخ در میاد !


بزک نمیر بهار میاد — کنبزه با خیار میاد !


بز گر از سر چشمه آب میخوره !


به شتره گفتند شاشت از پسه ، گفت : چه چیزم مثل همه کسه ؟!، گفتند : بپر، گفت : شترم !


بعد از چهل سال گدایی، شب جمعه را گم کرده !


بعد از هفت کره، ادعای بکارت !


بقاطر گفتند بابات کیه ؟ گفت : آقادائیم اسبه !


به کیشی آمدند به فیشی رفتند !


به گربه گفتند گهت درمونه، خاک پاشید روش !


به کچله گفتند : چرا زلف نمیزاری ؟ گفت : من از این قرتی گیریها خوشم نمیاد !


به کک بنده که رقاص خداست !


بگو نبین، چشممو هم میگذارم، بگو نشنو در گوشمو میگیرم، اما اگر بگی نفهمم، نمیتونم !

 

بگیر و ببند بده دست پهلوون !


بلبل هفت تا بچه میزاره، شیش تاش سسکه، یکیش بلبل !


بمالت نناز که بیک شب بنده، به حسنت نناز که بیک تب بنده !


بماه میگه تو در نیا من در میام !


بمرغشان کیش نمیشه گفت !


بمرگ میگیره تا به تب راضی بشه !


بوجار لنجونه از هر طرف باد بیاد، بادش میده !


بهر کجا که روی آسمان همین رنگه !


به یکی گفتند : سرکه هفت ساله داری ؟ گفت : دارم و نمیدم،

گفتند : چرا ؟ گفت : اگر میدادم هفت ساله نمیشد !


به یکی گفتند : بابات از گرسنگی مرد . گفت : داشت و نخورد ؟ !


بمیر و بدم !


به گاو و گوسفند کسی کاری نداره !


بیله دیگ، بیله چغندر !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

آب از دستش نمیچکه !


آب از سر چشمه گله !


آب از آب تکان نمیخوره !


آب از سرش گذشته !


آب پاکی روی دستش ریخت !


آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم !


آب را گل آلود میکنه که ماهی بگیره !


آب زیر پوستش افتاده !


آب که یه جا بمونه، میگنده .


آبکش و نگاه کن که به کفگیر میگه تو سه سوراخ داری !


آب که از سر گذشت، چه یک ذرع چه صد ذرع ـ چه یک نی چه چه صد نی !


آب که سر بالا میره، قورباغه ابوعطا میخونه !


آب نمی بینه و گرنه شناگر قابلیه !


آبی از او گرم نمیشه !


آتش که گرفت، خشک و تر میسوزد !



آدم دست پاچه، کار را دوبار میکنه !


آدم زنده، زندگی میخواد !


آدم گدا، اینهمه ادا ؟!


آدم گرسنه، خواب نان سنگک می بینه !


آدم ناشی، سرنا را از سر گشادش میزنه !


آرد خودمونو بیختیم، الک مونو آویختیم !


آرزو بر جوانان عیب نیست !


آستین نو پلو بخور !


آسوده کسی که خر نداره — از کاه و جوش خبر نداره !


آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه !


آشپز که دوتا شد، آش یا شوره یا بی نمک !


آش نخورده و دهن سوخته !


آفتابه خرج لحیمه !


آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی !


آفتابه و لولهنگ هر دو یک کار میکنند، اما قیمتشان موقع گرو گذاشتن معلوم میشه !


آمدم ثواب کنم، کباب شدم !


آمد زیر ابروشو برداره، چشمش را کور کرد !


آنانکه غنی ترند، محتاج ترند !


آنچه دلم خواست نه آن شد — آنچه خدا خواست همان شد .


آنرا که حساب پاکه، از محاسبه چه باکه ؟!


آنقدر بایست، تا علف زیر پات سبز بشه !


آنقدر سمن هست، که یاسمن توش گمه !


آنقدر مار خورده تا افعی شده !


آن ممه را لولو برد !


آنوقت که جیک جیک مستانت بود، یاد زمستانت نبود ؟


آواز دهل شنیده از دور خوشه !


فصل « الف »

اجاره نشین خوش نشینه !


ارزان خری، انبان خری !


از اسب افتاده ایم، اما از نسل نیفتاده ایم !


از اونجا مونده، از اینجا رونده !


از اون نترس که های و هوی داره، از اون بترس که سر به تو داره !


از این امامزاده کسی معجز نمی بینه !


از این دم بریده هر چی بگی بر میاد !


از این ستون بآن ستون فرجه !


از بی کفنی زنده ایم !


از دست پس میزنه، با پا پیش میکشه !


از تنگی چشم پیل معلومم شد — آنانکه غنی ترند محتاج ترند !


از تو حرکت، از خدا برکت .


از حق تا نا حق چهار انگشت فاصله است !


از خر افتاده، خرما پیدا کرده !


از خرس موئی، غنیمته !


از خر میپرسی چهارشنبه کیه ؟!


از خودت گذشته، خدا عقلی به بچه هات بده !


از درد لا علاجی به خر میگه خانمباجی !


از دور دل و میبره، از جلو زهره رو !


از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه !


از شما عباسی، از ما رقاصی !


از کوزه همان برون تراود که در اوست ! (( گر دایره کوزه ز گوهر سازند ))


از کیسه خلیفه می بخشه !


از گدا چه یک نان بگیرند و چه بدهند !


از گیر دزد در آمده، گیر رمال افتاد !


از ماست که بر ماست !


از مال پس است و از جان عاصی !

 

از مردی تا نامردی یک قدم است !


از من بدر، به جوال کاه !


از نخورده بگیر، بده به خورده !


از نو کیسه قرض مکن، قرض کردی خرج نکن !


از هر چه بدم اومد، سرم اومد !


از هول هلیم افتاد توی دیگ !


از یک گل بهار نمیشه !


از این گوش میگیره، از آن گوش در میکنه !

اسباب خونه به صاحبخونه میره !


اسب پیشکشی رو، دندوناشو نمیشمرند !


اسب ترکمنی است، هم از توبره میخوره هم ازآخور !


اسب دونده جو خود را زیاد میکنه !


اسب را گم کرده، پی نعلش میگرده !


اسب و خر را که یکجا ببندند، اگر همبو نشند همخو میشند !


استخری که آب نداره، اینهمه قورباغه میخواد چکار ؟!


اصل کار برو روست، کچلی زیر موست !


اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد !


اگر بیل زنی، باغچه خودت را بیل بزن !


اگر برای من آب نداره، برای تو که نان داره !


اگر بپوشی رختی، بنشینی به تختی، تازه می بینمت بچشم آن وختی !


اگه باباشو ندیده بود، ادعای پادشاهی میکرد !


اگه پشیمونی شاخ بود، فلانی شاخش بآسمان میرسید !


اگه تو مرا عاق کنی، منهم ترا عوق میکنم !


اگر جراحی، پیزی خود تو جا بنداز !


اگه خدا بخواهد، از نر هم میدهد !


اگه خاله ام ریش داشت، آقا دائیم بود !


اگه خیر داشت، اسمشو می گذاشتند خیرالله !


اگر دانی که نان دادن ثواب است — تو خود میخور که بغدادت

خرابست !


اگه دعای بچه ها اثر داشت، یک معلم زنده نمی موند !


اگه زاغی کنی، روقی کنی، میخورمت !


اگه زری بپوشی، اگر اطلس بپوشی، همون کنگر فروشی !


اگه علی ساربونه، میدونه شترو کجا بخوابونه !


اگه کلاغ جراح بود، ماتحت خودشو بخیه میزد .


اگه لالائی بلدی، چرا خوابت نمیبره !

 

اگه لر ببازار نره بازار میگنده !


اگه مردی، سر این دسته هونگ ( هاون ) و بشکن !


اگه بگه ماست سفیده، من میگم سیاهه !


اگه مهمون یکی باشه، صاحبخونه براش گاو می کشه !


اگه نخوردیم نون گندم، دیدیم دست مردم !


اگه نی زنی چرا بابات از حصبه مرد !


اگه هفت تا دختر کور داشته باشه، یکساعته شوهر میده !


اگه همه گفتند نون و پنیر، تو سرت را بگذار زمین و بمیر !


امان از خانه داری، یکی میخری دو تا نداری !


امان ازدوغ لیلی ، ماستش کم بود آبش خیلی !


انگور خوب، نصیب شغال میشه !


اوسا علم ! این یکی رو بکش قلم !


اولاد، بادام است اولاد اولاد، مغز بادام !


اول بچش، بعد بگو بی نمکه !


اول برادریتو ثابت کن، بعد ادعای ارث و میراث کن !


اول بقالی و ماست ترش فروشی !


اول پیاله و بد مستی !


اول ، چاه را بکن، بعد منار را بدزد !


ای آقای کمر باریک، کوچه روشن کن و خانه تاریک !


این تو بمیری، از آن تو بمیری ها نیست !


اینجا کاشون نیست که کپه با فعله باشه !


این حرفها برای فاطی تنبون نمیشه !


این قافله تا به حشر لنگه !


اینکه برای من آوردی، ببر برای خاله ات !


اینو که زائیدی بزرگ کن !


این هفت صنار غیر از اون چارده شی است !


اینهمه چریدی دنبه ات کو ؟!


اینهمه خر هست و ما پیاده میریم !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

ز آب خرد، ماهی خرد خیزد ، نهنگ آن به که از دریا گریزد !


زاغم زد و زو غم زد ، پس مانده کلاغ کورم زد !


زبان بریده بکنجی نشسته صم بکم — به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم . (( سعدی ))


زبان خر را خلج میدونه !


زبان خوش، مار را از سوراخ بیرون میآورد !


زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد — بهوش باش که سر در سر زبان نکنی .


زبان گوشت است بهر طرف که بچرخانی میچرخه !


زخم زبان از زخم شمشیر بدتره !


زدی ضربتی ضربتی نوش کن !


زرد آلو را میخورند برای هسته اش !


زرنگی زیاد فقر میآره !


زرنگی زیاد مایه جوانمرگیست !


ز عشق تا بصبوری هزار فرسنگ است ! (( دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است ؟ )) (( سعدی ))


زعفران که زیاد شد بخورد خر میدهند !


زکوة تخم مرغ یک دانه پنبه دونه است !


زمانه ایست که هر کس بخود گرفتار است ! (( تو هم در آینه حیران حسن خویشی … )) (( آصفی هروی ))


زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!


زمستان رفت و رو سیاهی به زغال موند !

 

زن آبستن گل میخوره اما گل داغستان !


زن ازغازه سرخ رو شود و مرد از غزا !


زن بد را اگر در شیشه هم بکنند کار خودشو میکنه !


زن بلاست ، اما الهی هیچ خانه ای بی بلا نباشه !


زن بیوه را میوه اش میخواهند !


زن تا نزائیده دلبره، وقتیکه زائید مادره !


زن جوان را تیری به پهلو نشیند به که پیری !


زن راضی، مرد راضی، گور پدر قاضی !


زن سلیطه سگ بی قلاده است !

 

زن که رسید به بیست، باید بحالش گریست !


زنگوله پای تابوت !


زن نجیب گرفتن آسونه، ولی نگهداریش مشکله !


زن و شوهر جنگ کنند، ابلهان باور کنند !


زنی که جهاز نداره، اینهمه ناز نداره !

زورش بخر نمیرسه پالون خر را بر میداره !

زور داری، حرفت پیشه !


زور دار پول نمیخواد، بی زور هم پول نمیخواد !


زهر طرف که کشته شود اسلام است !


زیر اندزش زمین است و رواندازش آسمون !


زیر پای کسی پوست خربزه گذاشتن !


زیر دمش سست است !


زیر دیگ اتش است و زیر آدم آدم !


زیر سرش بلنده !


زیر شالش قرصه !


زیر کاسه نیم کاسه ایست .


زیره به کرمان میبره !

 



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

ضرب خورده جراحه !


ضرر را از هر جا جلوشو بگیری منفعته !


ضامن روزی بود روزی رسان !


ضرر بموقع بهتر از منفعت بیموقعه !


ضرر کار کن، کار نکردنه !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

طاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است !


طالع اگر اری برو دمر بخواب !


طاووس را به نقش و نگاری که هست خلق — تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش !(( سعدی ))


طبل تو خالیست !


طبیب بیمروت، خلق را رنجور میخواهد !


طشت طلا رو سرت بگیر و برو !


طعمه هر مرغکی انجیر نیست !


طمع آرد بمردان رنگ زردی !

 

 

طمع پیشه را رنگ و رو زرده !


طمع را نباید که چندان کنی — که صاحب کرم را پشیمان کنی !


طمع زیاد مایه جونم مرگی ( جوانمرگی ) است !


طمعش از کرم مرتضی علی بیشتره !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

ظالم پای دیوار خودشو میکنه !


ظالم دست کوتاه !


ظالم همیشه خانه خرابه !


ظاهرش چون گور کافر پر حلل — باطنش قهر خدا عزوجل !


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

عاشقان را همه گر آب برد — خوبرویان همه را خواب برد . (( ایرج میرزا ))


عاشق بی پول باید شبدر بچینه !


عاشقم پول ندارم کوزه بده آب بیارم !


عاشقی پیداست از زاری دل — نیست بیماری چو بیماری دل . (( مولوی ))


عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد ! (( حافظ ))


عاشقی کار سری نیست که بر بالین است ! (( سعدی ))


عاقبت جوینده بابنده بود ! (( مولوی))


عاقبت گرگ زاده گرگ شود — گر چه باآدمی بزرگ شود . (( سعدی ))


عاقل بکنار آب تا پل میجست — دیوانه پا برهنه از آب گذشت !

 

عاقل گوشت میخوره، بی عقل بادمجان !


عالم بی عمل، زنبور بی عسله !


عالم شدن چه آسون آدم شدن چه مشکل !


عالم ناپرهیزکار، کوریست مشعله دار !


عبادت بجز خدمت خلق نیست — به تسبیح و سجاده و دلق نیست ! (( سعدی ))


عجب کشگی سابیدیم که همش دوغ پتی بود !


عجله، کار شیطونه !


عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد !


عذر بدر از گناه !


عروس بی جهاز، روزه بی نماز، دعای بی نیاز، قرمه بی پیاز !


عروس تعریفی عاقبت شلخته در آمد !


عروس که بما رسید شب کوتاه شد !


عروس مردنی را گردن مادر شوهر نگذارید !


عروس میاد وسمه بکشه نه وصله بکنه !


عروس نمیتونست برقصه میگفت : زمین کجه !


عروس را که مادرش تعریف کنه برای آقا دائیش خوبه !


عروس که مادر شوهر نداره اهل محل مادر شوهرشند !


عزیز کرده خدا را نمیشه ذلیل کرد !


عزیز پدر و مادر !


عسس بیا منو بگیر !


عسل در باغ هست و غوره هم هست !


عسل نیستی که انگشتت بزنند !


عشق پیری گر بجنبد سر به رسوائی زند !


عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان بسته اند !


عقلش پاره سنگ بر میداره !


عقل که نیست جون در عذابه !


عقل مردم به چشمشونه !


عقل و گهش قاطی شده !


علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد . (( … دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست )) (( سعدی ))


علاج بکن کز دلم خون نیاید . (( سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل … )) (( میر والهی))


علف بدهان بزی باید شیرین بیاد !


عیدت را اینجا کردی نوروزت را برو جای دیگه !

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

غاز میچرونه !


غربال را جلوی کولی گرفت و گفت : منو چطور می بینی ؟ گفت

: هر طور که تو منو میبینی !


غلام به مال خواجه نازد و خواجه به هر دو !


غلیان بکشیم یا خجالت ! (( مائیم میان این دو حالت … ))


غم مرگ برادر را برادر مرده میداند !


غوره نشده مویز شده است !



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

فردا که برمن و تو وزد باد مهرگان — آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست ؟ (( ناصر خسرو))


فرزند بی ادب مثل انگشت ششمه، اگر ببری درد داره ، اگر هم نبری زشته !


فرزند عزیز نور دیده — از دبه کسی ضرر ندیده !


فرزند کسی نمیکند فرزندی — گر طوق طلا به گردنش بر بندی !


فرزند عزیز دردونه، یا دنگه یا دیوونه !


فرشش زمینه، لحافش آسمون !


فرش، فرش قالی، ظرف، ظرف مس، دین، دین محمد !


فضول را بجهنم بردند گفت : هیزمش تره !


فقیر، در جهنم نشسته است !


فکر نان کن که خربزه آبه !


فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه.



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: ضرب المثل


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

شعر کودک در ایران پیش از آنکه از دیوان رسمی شاعران سربرآورد از دل ترانه‌های عامیانه برخاسته است. به گفتة محمود کیانوش «کودکان ترانه‌ها، لالایی‌ها، متل‌ها و بازی‌ها را از پدرها و مادرها و پدربزرگ و مادربزرگ‌ها می‌آموختند، و در بازی‌ها وآوازهایشان بکار می‌گرفتند.

شاعران پیش از مشروطیت کمتر شعری برای کودکان سروده‌اند؛ زیرا از دیدگاه آنان کودکان چندان ارزشی نداشتند. با این حال گاهی در دو اوین آنها اندک نمونه‌هایی به چشم می‌خورد که درون مایه‌ای همسان با افسانه‌ها و متل‌های کودکانه دارند. «مثنوی اسرار چنگال» از بوسحق اطعمه از نمونه‌های این گونه شعرها محسوب می‌شود.



دوره مشروطه:

در دوره مشروطیت پدیداری شعر کودک، پیامد دگرگونی در شعر فارسی است. دگرگونی فرهنگ و تعلیم و تربیت و ادبیات که بهرحال در وقوع خود از غرب مایه گرفته بود موجب شد که شاعران گاه به یاد کودک نیز بیفتند.

شعر دورة مشروطیت از نظر تحولاتی که عمیقاً در جامعه رخ داده بود و از نظر طبقات مختلفی که همراه آن عمل می‌کردند با شعر دوره‌های پیش از خود شدیداً فرق می‌کرد.



بنیانگذاران شعر کودک در ایران

محمودخان ملک الشعرای صبا: وی را باید نخستین سرایندة اشعار کودکانه در ایران دانست. البته شعر او به سبک دورة بازگشت است و در چارچوب شعر مشروطیت نمی‌گنجد. گروهی از شعرهای محمودخان که درونمایه و قالبی همسان با ترانه‌های عامیانه دارند، نخستین سروده‌های کودکانه‌ای به شمار می‌آیند که پدیدآورنده‌ای مشخص دارند. البته سروده‌های او اگرچه اندرونة کودکانه‌ای دارند اما از لحاظ قالب شعری سست و بی مایه‌اند.

ایرج میرزا: ایرج میرزا یکی از معماران ادبیات نوی کودکان محسوب می‌گردد، زیرا آگاهانه برای کودکان شعر می‌سرود، اشعار او برگرفته از فضای مشروطیت ساده، گویا و همه فهم است. احترام به پدر و مادر، میهن پرستی، راستگویی و پاکدامنی را به کودکان می‌آموزد. بخشی از شعرهای ایرج میرزا که بیشتر محتوای اندرزی دارد در قالب گفتگو با کودکان سروده شده است. برای نمونه می‌توان به شعر «مادر»، «منظومة عباس قلی خان» و شعر بلندی به نام «نصیحت به فرزند» اشاره کرد.

شعرهای کودکانه ایرج همچون دیگر آثاری که در این دوره برای کودکان سروده شده‌اند از آرایه‌های زبانی نو و زیبا برخوردار نیستند و بیشتر روایت آهنگین حکایتی اخلاقی به شمار می‌روند.

نسیم شمال: سید اشرف الدین گیلانی نامدار به نسیم شمال از دیگر شاعران دورة مشروطیت است که برای کودکان شعر سروده گیلانی کتاب گلزار ادبی را که مجمعه‌ای از حکایات منظو و شعر با درونمایه آموزشی است برای کودکان منتشر کرد. او اعتقاد داشت «حفظ اشعار نه تنها باعث ازدیاد قوه حافظه شاگردان است بلکه باعث آموزش اخلاق می‌شود».

سبک گیلانی در گلزار ادبی روایی و داستانی است. این کتاب مشتمل بر حکایاتی است که برخی بر ساخته خود و برخی اقتباس از لافونتن و فلوریان است. روایت ا وبه اعتقاد منتقدان ضعیف و از جنبه‌های ساختاری پیش پا افتاده است.

میرزا علی اکبر دهخدا: دهخدا جز در پاره‌هایی کوتاه به شعر کودکان نپرداخت که گاهی آن نیز برای طنزهای سیاسی بود. بااینحال نمی‌توان نقش او را در شعر کودک نادیده گرفت.

ابوالقاسم لاهوتی: اندکی از اشعار لاهوتی با الهام از ترانه‌های عامیانه در گسترة ادبیات کودکان محسوب می‌شود نظیر شعر بالای لای.

حسین دانش: وی بر پایة افسانه‌های لافونتن کتابی به نام «جنگلستان» انتشار داد.

کتاب او در دورة خود در آموزشگاه‌ها با استقبال روبرو شد.



دورة پس از مشروطه

با گذار از دوره مشروطیت و کمرنگ شدن شعر انقلابی و اهمیت یافتن فرهنگ عامیانه، کم کم قالب‌های شعری عامیانه به آثار شاعران نام آور راه یافت. نخستین عامل در سربرآوردن شعر کودک در ایران دگرگونی در زبان آن بود که هر چه بیشتر به زبان مردم کوچه و بازار و زبان طبیعی نزدیک شده بود. شعر کودک از جنبة موسیقایی یا وزن و آهنگ اگرچه نواوری‌هایی داشت اما بیش از شعر بزرگسالان در چارچوب اوزان عروضی که وزن‌های غیر طبیعی‌اند باقی ماند. شعر کودک در این دوره بیشتر با نظم همسانی داشت. نظم به معنای سروده‌ای‌ست که ساختار شعری ندارد، و در آن تنها به سخن، آهنگ یا وزن عروضی غیر طبیعی داده دشه است. بعد از نیما شاعران کودک ایراین از راه آشنایی با شعرهای کودک کشورهای دیگر به اهمیت زبان کودک و ساختار شعری آن پی بردند و به فرم درونی شعر توجه کردند.

نیما یوشیج: دهة نخست کار نیما یعنی از سال 1299 ش تا 1309 اگرچه از جنبة شعر شناسی چندان اهمیت ندارد از دیدگاه ادبیات کودکان بسیار مهم است. او از همان قوالب سنتی استفاده نمود اما آنچه کار او را متمایز می‌کند بیان ساده ، زبان عامیانه نزدیک به زبان بومی است. از حکایت‌های شیرین کودکانة او «بز ملاحسن مسئله گو» است. «آواز قفس» و «بهار» نیز دو شعر شناخته شده او در زمینه ادبیات کودک می‌باشد. در اشعار نیما می‌توان افق شعر امروزی کودک را دید. از ویژگی‌های سبکی شعر کودکانة نیما استفاده از بندهای کوتاه است که به گنجایش شعری کودک نزدیک است و همچنین آهنگ تند شعر که آنرا کودکانه‌تر کرده است:

بچه‌ها! بهار

گلا واشدن

برفا پاشدن

از رو سبزه‌ها

از روی کهسار

بچه‌ها‌! بهار

شعرهای «بچه‌های خوب» و «زنبور عسل» از کارهای دیگر اوست. بیان اندرزی و دستوری او که گاه به ناسزا نزدیک شده بازتاب ماندگاری نگاه پدرسالارانه در شعر کودک است. سرودة دیگر او «کودکان شاد» نام دارد.

زاغی در باغ

لانه داره

بر سر شاخ

واخ واخ

گنجشکه هم

خانه داره

توی گلها

واخ واخ

علاوه برا ین یک لالایی هم از نیما به جا مانده است. شهرام رجب زاده از منتقدین شعر کودک می‌گوید:

«نیما به نوآوری در وزن انعطافی را که وزن شعر فارسی برای شکل گیری شعر کودک به آن نیاز داشت پدید آورد. او با در هم شکستن مرز بین کلمات شاعرانه و غیر شاعرانه زمینه‌های استفاده از کلمات، الفاظ و اصوات کودکانه‌ای را فراهم کرد که بعدها واژه‌های کلیدی و پرکار شعر کودک شدند. از جمله صدای حیوانات و اصوات طبیعت و اشیاء

دینگ دانگ

چه خبر؟

که می‌کند گذر؟

قوقولی قوقو! خروس می‌خواند

دودوک دوکا! آقا توکا

چه کارت بود با سن؟

احمد شاملو: شاملو با کاربرد گستردة ترانه‌های کودکانه کاری ممتاز انجام داد. ترانه‌های احمد شاملو مخاطبان خود را هم در میان بزرگسالان و هم در میان کودکان پیدا کرد. از اینگونه آثار وی می‌توان به ترانه‌های ماندگار «پریا»، «تنه دریا»، «بارون» و «مردی که لب نداشت»

یکی بود، یکی نبود

زیر گنبد کبود

لخت و عور تنگ غروب

سه تا پری نشسته بود

زار و زار گریه می‌کردن پریا

مث ابرای باهار گریه می‌کردند پریا...

فروغ فرخزاد: فروغ اگر چه کار جدی در زمینه ادبیات کودک نکرد اما ترانه ماندگار او به نام «علی کوچیکه» هنوز هم مخاطبان زیاد از میان کودک و بزرگسالان دارد.

علی کوچیکه، علی بونه گیر

نصفه شب از خواب پرید

چشماشو هی مالید با دس

سه چار تا خمیازه کشید، پاشد نشس...

یحیی دولت آبادی: دولت آبادی بیش از آنکه شاعر کودکان باشد سهم بزرگی در گسترش مدرسه‌های نو دارد. اما با همین چند شعری که برای کودکان سروده در زمرة پایه گذاران ادبیات نوی کودکان جای می‌گیرد. شعر «صبح» او نشان می‌دهد که دولت آّادی زبان شعر کودک و تکنیک‌های آن را بهتر از شاعران چون بهار و نسیم شمال می‌شناسد. ویژگی چشمگیر این شعر آن است که آموزش مستقیم ندارد و تنها بر مفاهیم و تصاویر شعری استوار است.

گلچین لیگانی: وی با سرودن شعر «باران» شاهکاری از شعر کودک را به نمایش گذاشت در این شعر ساختار پیچیده یک متن ادبی دیده می‌شود. در روساخت تنها از دلتنگی شاعر برای روزهای کودکی خود سخن به میان می‌آید، اما در ژرف ساخت پژواک صدای کودکی ست که از سرزمین سبز زندگی سربرمی‌آورد. جای تأسف است که گلچین گیلانی تنها همین یک شعر را برای کودکان سرود.

پروین اعتصامی: پروین بیش از آنکه برای کودکان شعر بگوید دربارة کودکان شعر گفته است. او زندگی و رنج کودکان دوران خود را در اشعارش بازتاب داد بهرحال از جنبة زبان و درونمایه در شکل گیری شعر کودک تأثیر گذاشت.

حسین گل گلاب: یکی دیگر از پایه‌گذاران سنت شعری کودکان که برای ارتقای شعر کودک بسیار تلاش کرد حسین گل گلاب بود. او سروده‌هایی با عنوان «سروده‌های مدارس» دارد که در دوره‌ای سرودهای او در مدارس توسط دانش آموزان خوانده می‌شد.

عباس یمینی شریف: وی از جمله پیشگامانی ست که در عرصة شعر کودک مخاطب خود را با ویژگی‌هایی متفاوت از بزرگسالان شناخت. یمینی شریف بعد از «باغچه بان» دل سپرده‌ترین شاعر کودکان بود. این ویژگی به سبب شناخت او از نیازهای متفاوت کودک و توجه به عواملی از جمله سرگرم کنندگی و لذت بخشی شعر، بکاربردن عنصر بازی و تخیل، اصوات گوناگون، زبان و توصیف‌های ساده، زیبا و درخور فهم کودکان و همچنین روایت پاره‌ای از شعرها به کودکان، جانوران و اشیاء بود.

در اشعار او سیلان تخیل و اندیشه به تدریج بر پند آموزی و حکمت پیشی می‌گیرد. او همچنین داستان‌هایی منظوم برای کودکان دارد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گوناگون , دانستنیها


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ٥:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

سخنانی تامل برانگیز از گاندی...

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم


من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم


من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم

 

چرا که من یک انسانم و این‌ها صفات انسانى است.


و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،


تو را دیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش


منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است


تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.


لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان


و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى


و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه


ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.


می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم و من هم.


می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم


چرا که ما هر دو انسانیم.


این جهان مملو از انسان‌هاست


پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.


یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد


به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى


همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت


اما همگى جایزالخطا.اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى


نامت را انسانى باهوش بگذار...

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گوناگون , جملات زیبا


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

 روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت: خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته وجز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم. آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت: البته!

- از تو میخواهم یک روز، فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز رابررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

- چرا چنین چیزی را میخواهی؟ به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

- خواهش میکنم. آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم. اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود واگر نه، باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی، از پاسارگاد بیرون کشید. فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: «عجب!اینجا چقدر مرطوب است!» و فرشته تاسف خورد.

- میتوانی مرا بین مردم ببری؟ میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد. کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت. به جز عده ی اندکی، کسی به یاد او نبود.کوروش بسیار غمگین شد اما گفت: اشکالی ندارد. خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند. فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند: عبدالله! قاسم! …

- هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!

فرشته گفت: این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

- اعراب؟!

- بله. تو آنها را نمیشناسی. آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناورایران حکومت میکردی و حتی چندین قرن پس از آن، آنها از اقوام کاملا وحشی بودند.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی وحشی ها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.. بعد از مدتی کوروش گفت: تو می دانیکه من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم. مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

- در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

- اسلام

- چگونه آیینی است؟

- نیک است

و کوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید …

- نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده..
وفرشته چنین کرد.

- همین؟!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

- پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

- خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم راتسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند. پس ازچند دقیقه مرد از کوروش پرسید: راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست…

- مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن …

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گوناگون


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ۱:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()
این شعر را سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)یکصد سال

پیش

در وصف روحیات مردم ایران سروده است. 

(شکر خدا که امروز این جوری نیست!)
ما ملت ایران همه باهوش و زرنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

ما باک نداریم ز دشنام و ملامت

 ما میل نداریم به آثار و علامت

گر باده نباشد سر وافور سلامت

 ازنام گذشتیم همه مایل ننگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

گاه از غم مشروطه به صد رنج و ملالیم

لاغر ز فراق وکلا همچو هلالیم

شب فکر شرابیم

 سحر طالب بنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

یک روز به میخانه و یک روز به مسجد

هم طالب خرما و همی طالب سنجد

هم عاشق زیتون وهمی عاشق کنجد

با علم و ترقی همه چون شیشه و سنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


اسباب ترقی همه گردید مهیا

پرواز نمودند جوانان به ثریا

گردید روان کشتی علم از تک دریا

ما غرق به دریای جهالت چونهنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

یا رب ز چه گردید چنین حال مسلمان

بهر چه گذشتند زاسلام و ز ایمان!

خوبان همه تصدیق نمودند به قرآن

 ما بوالهوسان تابع قانون فرنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


مردم همه گویا شده مال و خموشیم

چون قاطر سرکش لگدانداز چموشیم

تا گربه پدیدار شودما همه موشیم

باطن همه چون موش به ظاهرچو پلنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم


از زهد تقدس زده صد طعنه به سامان

داریم جمیعا هوس حوری و غلمان

نه گبر نه ترسا ، نه یهود و نه مسلمان

 نه رومی رومیم و نه هم زنگی زنگیم

افسوس که چون بوقلمون رنگ به رنگیم

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعرا , شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٥ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()


خاطرم نیست تو از بارانی ...         

یا که از تنگ بلور ...

هرچه هستی گذرا ، نیست ،

هوایت ، بویت ،

تو اگر یاد کنی یا نکنی :

من به یادت هستم ...


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٤ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

بررسی تحول پوشاک و تزیینات دوختی روی آن نه تنها از نظر تاریخ و هنر قابل اهمیت است بلکه از ‏دید جامعه شناسی فهم و روان شناسی ملت ها نیز شایان دقت و توجه است .‏

زنان و مردان گیلانی با پوشیدن انواع لباس های زیبایشان آداب و سنن ویژه ای دارند و زنان گیلانی از ‏پارچه های الوان لباس های زیبایی تهیه می کنند ،نوار دوزی،تکه دوزی و سکه دوزی بر روی انواع ‏لباس ها در نقاط مختلف گیلان مخصوصاًقاسم آباد رودسر و دیلمان و ماسال رایج است . شولا نوعی ‏تن پوش نمدی دامداران و چوپانان و جنگل نشینان گیلان است که خاصیت نفوذ ناپذیری در برابر باران ‏و رطوبت را دارد . مهارت زنان گیلان در بافتن روسری های ابریشمی ،جوراب پشمی و ابریشمی با ‏طرح و نقش های سنتی جالب و دارای رنگ های زنده و قشنگ و شگفت انگیز می باشد .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صنایع دستی گیلان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

گلیم بافی

گلیم به عنوان نخستین زیرانداز بشر دارای سابقه تولیدی بسیار طولانی است و ایرانیان بافت آن را از ‏مردم چین فراگرفته و بنا به سلیقه خود تغییراتی در آن بوجود آوردند. گلیم بافی که یکی از زیر ‏اندازهای سنتی این مرز و بوم می باشد و عمری به قدمت تاریخ دارد. هیچگاه فراموشی به رخساره آن ‏ننشسته است و در گیلان توانسته است مقامی در خور صنعت گلیم بافی کشور کسب نماید و دارای ‏ویژگی های خاص خود بوده و از بسیاری جهات قابل قیاس با گلیم نواحی دیگر نیست و از بازار ‏صادارات خوبی برخوردار می باشد.‏

از مراکز عمده تولید آن : شهرستان های تالش ، رضوانشهر ، آستارا و شهر رشت می باشد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صنایع دستی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

حصیربافی در گیلان، هنر و صنعتی است که توانسته در عصر جهانی شدن جای خود را در میان طرح‌های مدرن امروز باز کند.
برای صنایع دستی گیلان آغازی نمی‌توان تعیین کرد، اما به احتمال زیاد نخستین دست ساخته‌های گیلانیان نیز مانند ساکنان سایر نقاط از سنگ و استخوان حیوانات بوده و شاید همزمان با آنها وسایلی نیز از پوست و پشم حیوانات تهیه می‌شده است.
کمترین فاصله ما با آن دوران حدود ‪ ۱۲‬هزار سال است که مربوط به عصر حجر میانی است.
سبدبافی و حصیربافی به عقیده بسیاری از محققان، پس از سنگتراشی قدیمی ترین هنر و صنعتی است که انسان با آن آشنایی حاصل کرده، و همچنین این هنر منشا بسیاری از صنایع دستی دیگر از جمله پارچه‌بافی، گلیم‌بافی، بامبوبافی، سفالگری و کوزه‌گری است.
به گفته برخی از محققان، بافتن گلیم و قالی و انواع پارچه‌ها از روی سبد بافی و حصیربافی اقتباس شده است و قدیمی‌ترین نمونه دستباف به حدود شش هزار سال قبل تعلق دارد.
به گزارش ایرنا، حصیرهای ساخت گیلان و سایر نواحی شمال ایران طرح‌های هندسی دارند که از بافت نی طبیعی یک رنگ پدید می‌آیند.
حصیربافی و سبدبافی از صنایع دستی و خانگی بسیار رایج در استان گیلان است و تولید انواع سبدها و حصیرها در اکثر نقاط این استان رواج دارد.
حصیر در اندازه‌ها و شکلهای مختلف بافته می‌شودو مصارف گوناگونی چون زنبیل، کلاه، سفره، سبد، آبکش و زیرداغی حصیری است که تقریبا در تمام منازل گیلانی یافت می‌شود.
بارزترین اثر حصیری گیلان ” کلاه آفتابی ” است که بدون استثنا در هرگوشه خاک کشور عزیزمان به محض نمایان شدن تداعی‌گر شالیزارهای سبز شمال است که پهنه عظیمی از شالیزار را باعطر برنج را در ذهن هموطنان تداعی می‌کند.
همچنین این کلاه مشخصه‌ایست برای تشخیص خودروهایی که برای سفر به شمال کشور گیلان آمده‌اند، چراکه معمولا یا بر سر مسافران قرار گرفته و یا بر جلوی خودروها خودنمایی می‌کند.

لطفا به ادامه مطلب بروید


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صنایع دستی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

شاید به جرأت بتوان گفت که اکثر تولیدات صنایع دستی چه در استان و یا سایر مناطق کشور در ایام ‏قدیم بیشتر جنبه مصرفی داشته و با پیشرفت فن آوری و ورود تولیدات مصنوعی مشابه ،صنایع دستی ‏یشتر جنبه تزیینات و گاهی موزه ای پیدا کرده است .از جمله این موارد چادر شب بافی بوده که در ‏بخش وسیعی از شرق گیلان در منطقه بین کلاچای و چابکسر تولید می شود . این دست بافته زیبا که در ‏گذشته از ابریشم خالص و برای جهیزیه دختران بافته می شد ،امروزه با نخ مصنوعی ابریشم و پشم و ‏الیاف مصنوعی تولید می شود و بیشتر به علت نوع رنگ و نقش جذاب و مردم پسند می باشد که ‏درصورت عدم حمایت در معرض خطرنابودی می باشد.چادر شب بر روی یک دستگاه چوبی دست ‏ساخته به نام پاچال به صورت نواری تولید شده و سپس برش داده و به صورت عرضی دوخته می شود‏

 لباسهای زیبا ساکنان گیلان ، لباس محلی قاسم آبادی است و از چادر شب بعنوان پوشش کمر بانوان این منطقه استفاده می‌شود. از تاریخچه و رواج این هنر در گیلان اطلاع دقیقی در دست نمی باشد. ولی در قاسم‌آباد از چنان ارزشی برخوردار است که هر عروس قاسم‌آبادی دست کم می‌بایست یک چادر شب یک رنگ ابریشمی بعنوان جهیزیه خود به خانه داماد ببرد.

موارد استفاده چادرشب : روتختی ، روبالشی، رومیزی، پوشش کمر، رختخواب پیچ ، پرده و …
رنگهای بکار برده شده بیشتر : نارنجی ، قرمز، زرد و بطورکلی رنگهای شاد و زنده هستند.
نقوش آن ذهنی و بر اساس اشیاء و حیوانات می‌باشد: که تعدادی از آن شامل ماه و یریب‌دار ، اسب وسوار ، شانه، قالی گل ، گل ماکو، چلچراغ ، سلم‌دار یا زربین‌دار ، بزکوهی ، مرغ، جوجه و بره می‌باشد.
● انواع چادرشب :
۱- چادر شب چهار خانه
۲- چادر شب یک رنگ : که این نوع از ارزش بیشتری برخوردار است .
چادرشب، بافتی از گلیم و پارچه را تواماً دارا می‌باشد. طریقه نقش‌اندازی روی آن دقیقا“ مانند گلیــم بافی است و از الیاف پنبه‌ای یا ابریشمی بافته می شود که این کــار توسط زنــان انجــام می گیرد . این چادر چهارگوش از بهم دوختــن قطعــاتی به پهنــای ۳۱ سانتیمتــر و در ابعــاد کلی ۸۰/۱ × ۲ یـــــا ۵۰/۱ × ۲۰/۱موجود می‌باشد.
● ابزار کـــار :
۱- دستگاه نخ‌ریسی ( چر)
۲- دستگاه بافت ( پاچال )
● مراحل بافت چادر شب :
۱- چله‌کشی یا به اصطلاح محلی درازکردن نخها
۲- پیچیدن چله بر پس نورد
۳- تابشن کردن
درحال حاضر بعلت سختی بافت چادر شب و عوارض جانبی ، نسل جوان استقبالی از فراگیری این هنر بعمل نمی‌آورد و با وجود تشکیل شرکت تعاونی در روستای قاسم‌آباد؛ کمبود سرمایه و افزایش هزینه تولید، کمبود مواد اولیه ، نیاز آموزشی استادکاران و بافندگان، نداشتن نمایشگاه مناسب برای عرضه کالاهای تولیدی از جمله مشکلات گسترش این هنر سنتی می‌باشد


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صنایع دستی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

یکی از صنایع بسیار رایج و متداول استان که جنبه های کاربردی هم در زندگی روزمره مردم دارد ‏مروار بافی می باشد و مواد اولیه آن نوعی ترکه میباشد که از اطراف تهران و ملایر خریداری می گردد ‏‏. و گروه کثیری از صنعت گران اعم از زنان و مردان به بافت انواع وسایل مصرفی و تزیینی اشتغال دارند ‏و تنوع در آن بسیار زیاد است . وجه تسمیه مروار از نام گونه ای درختان بید بوده که به نام بید مروار ‏معروفند و دارای ساقه های متعدد و بسیار نرم و حالت پذیر و با دوام می باشد . از شهرستان های آستانه ‏اشرفیه و صومعه سرا می توان جهت مراکز تولید آن نام برد .‏

 مرواربافان پس از تهیهٔ ترکه از مناطق فوق ، آن را انبار نموده و به تدریج پس از گرفتن زوائد آن ، ترکه ها را از طول به سه یا چهار قسمت تقسیم نموده و آنها را در( دیگ ) پاتیل های مخصوصی با آب می جوشانند و (پوست ) لایهٔ رویی آن را می گیرند و پس از خشک شدن جهت بافتن از آنها استفاده می کنند . مروار دارای ویژگیهای خاص خود می باشد . رنگ آن زرد است و وقتی روغن جلا می خورد به رنگ طلایی در می آید . لازم به توضیح است که نوع نامرغوب آن بیشتر به رنگ سیاه و سبز می باشد . پس از بافتن مروار باید آنرا نزدیک به ۴۸ ساعت در معرض آفتاب بگذارند و این کار بدین جهت انجام می گیرد که بر اثر تابش نور آفتاب به ترکه های مروار ، رنگ آنها روشن تر شده و به رنگ طلایی در می آید .

محصولاتی که مرواربافان تولید می کنند : سبـد گردکوچک و بزرگ ـ سبد بیضی کوچک و بزرگ ـ سبد قایقی کوچک و بزرگ ـ کاسه در اندازه های مختلف ـ سبد کشکولی ـ سبد جای میوه ـ سبد پنجره ای ـ ساک پیک نیک ـ سبد دو طبقه سبد سه طبقه ـ جای لباس ـ جای بچه ـ جای روزنامه ـ انواع لوستر ـ انواع شکلات خوری ـ جای تخم مرغی ـ میز و صندلی ، مبل ، کتابخانه و محصولات متنوع دیگر . در مرواربافی علاوه بر ترکه های مروار ، از مواد دیگری مانند تختهٔ سه لائی ، انواع میخ ، روغن جلا و مفتول های سیمی نیز استفاده می شود و ابزارآلات تولید مروار عبارتست از اره ، رنده ، چکش ، انبردست ، گازانبر و قیچی باغبانی . مرکز اصـلی فعالیـت دست اندرکان این صنعت اطراف آستانهٔ اشرفیه و مخصوصاً قریهٔ ْ کـورکـا ْ ، می باشد و به طور پراکنده در مناطق دیگر استان گیلان از جمله اطراف بندرکیاشهر و در صیقلان تولم ( بازار جمعه یا تولم شهر ) نیز دیده می شود . 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صنایع دستی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

گیلان به سبب شرایط خاص اقلیمی و وجود مناطق وسیع جنگلی و جلگه ای دارای تنوع مختلف ‏درختی بوده و از زمانی که بشر زندگی را در این خطه سر سبز آغاز نموده و به طرق مختلف از آن برای ‏مصارف گوناگون از جمله ظروف مصرفی استفاده نموده است. به همین خاطر یکی از مناطقی بوده که ‏تولید انواع صنایع دستی چوب در حجم بالا و متنوع در آن رایج می باشد. اگر چه در تمامی شهرهای ‏استان کم و بیش صنایع دستی چوبی تولید و به بازار عرضه می شود ولی عمده مرکز تولید آن شهر ‏رشت و بندر انزلی می باشد.‏


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صنایع دستی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()
زن شاهکار خلقت است
برنارد شاو

زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
ارد بزرگ


در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
مالرب



تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است
امرسون


زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
آناتول فرانس


اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
ناپلئون


مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان
رومن رولان


مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند
کونته ورسیه


با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد
بردون


خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند
رابیندرانات تاگور


هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند
لرد بایرن


زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است
گوته


زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند
الکساندر دوما 


برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...
مارکوس آنا 


منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود
لامارتین


چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
ویلیام شکسپیر


زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمی‌توانند خود را زیبا جلوه دهند
برنارد شاو


هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
شیلر


زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند
مارک تواین


هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند
جونسون


مردانیکه بیشتر از حقوق و هنجار زنان پشتیبانی میکنند خود بیشتر از دیگران به نهاد زن میتازند
ارد بزرگ


زنان بخوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ کنند ولی به یکدیگر میگویند تا در حفظ آن شریک باشند
داستایوفسکی


اگر شناخت زن و مرد نسبت به ویژگی های درونی و بیرونی یکدیگر بیشتر گردد
کمتر دچار گسست می شوند
ارد بزرگ


زن کانون پرفروغ خانواده ، مرکز مهر ، مظهر عشق ، نمایشگر پاکی ،
نمونه عطوفت و چشمه عنایت است
اقبال لاهوری


آیندۀ اجتماع در دست مادران است. اگر جهان به میانجیگری زن گرفتار شود ،
تنها اوست که می تواند آن را نجات دهد
ابوفور


به هر اندازه که زن آرام و مطیع و با عصمت و با عفت است ،
به همان اندازۀ قدرت فرمانروایی او شدیدتر و استوارتر است
میشله
 
زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .  
 
آلفونس دوده  
 
کسانیکه ازدواج کرده اند خود را ناراضی نشان می دهند و می گویند زن بد است ، زیرا می خواهند فقط و فقط خودشان از این موهبت تمتّع گیرند .
 
دیسرائیلی

موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: زن از دیدگاه بزرگان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()


دشت های سرسبز ورنگارنگ خطه ی گیلان روح مردمانش را چنان همسوبا خود آراسته که تراوشات آن خواسته و ناخواسته از طریق ظرافت انگشتانشان بر کاغذ وپارچه وهر چه پیش رو باشد جاری شده وبه قلیان در می آید.رشتی دوزی یا قلاب دوزی یکی از این جوشش های هنری است که قدمت آن به عمر دشت های زیبای گیلان یعنی سال های پیش از میلاد میرسد.قلاب دوزی که نوعی رودوزی است،هنرصنعتی رایج در استان گیلان بویژه در شهر رشت بوده که در زبان گیلکی به آن رشتی دوزی می گویند.این نوع دوخت از زمان های بسیار دور در گیلان بویژه رشت از رونق خاصی برخوردار بوده وهنوز ازدرخشان ترین جلوه های هنر تزیینی این سرزمین است.در دوخت رشتی دوزی ذوق استادان با نخ های ابریشمین رنگارنگ در زمینه ی پارچه ای از جنس ماهوت،نقوشی زیبا به نام های بازوبندی،بند رومی،انواع بته جغه،گل ومرغ،لچک وترنج خلق میکند.در توصیف ارج ومنزلت این هنر میگویند بانویی به نام سمیعی در سال 42 نمایشگاهی از آثار رشتی دوزی در سبزه  میدان رشت دایر کرده ودر آن اثری به نمایش گذاشته بود به وسعت 3در5 که از پدر بزرگ پدربزگش به ارث رسیده بود وجد او در قبال آن 10 هزار هکتار در فومن پاداش گرفته بود.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: صنایع دستی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢۱ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

زندگینامه و بیوگرافی ملکه رنجبر

تولد: دهم شهریور ۱۳۱۷ رشت

ملکه رنجبر فرزند عبادالله رنجبر هنرمند تئاتر گیلان در سال ۱۳۱۷ در رشت متولد شد. تحصیلات خود را تا مقطع سوم متوسطه در رشت و همدان ادامه داد و پس از آن زیر نظر پدرش تعلیم بازیگری دید. او از سن ۶ سالگی با ایفای نقش کوزت در نمایش بینوایان فعالیت خود را آغاز نمود. سپس در سال ۱۳۲۷ به تهران عزیمت نمود و به ادامه بازیگری در تئاتر سعدی پرداخت. رنجبر از بدو افتتاح تلویزیون با اجرای برنامه های زنده به همکاری با آن سازمان پرداخت و در سال ۱۳۳۵ کار در رادیو را شروع کرد..

فعالیت های هنری:

- منفی هجده (۱۳۸۶) ، ۲ – سوغات فرنگ (۱۳۸۵) ، ۳ – چپ دست (۱۳۸۴) ، ۴ – کوچولوی خوش شانس (۱۳۸۳) ، ۵ – نان و عشق و موتور ۱۰۰۰ (۱۳۸۰) ، ۶ – مرد بارانی (۱۳۷۸) ، ۷ – اعتراف (۱۳۷۵) ، ۸ – بانی چاو (۱۳۷۴) ، ۹ – شعله های خشم (۱۳۷۱) ، ۱۰ – شعله های خشم (۱۳۴۷) ، ۱۱ – اعتراف (۱۳۴۵) ، ۱۲ – کابوس (۱۳۴۵) ، ۱۳ – گناه من چیست (۱۳۴۳) ، ۱۴ – خشم و فریاد (۱۳۴۲) ، ۱۵ – نصیب و قسمت (۱۳۴۱) ، ۱۶ – فردا روشن است (۱۳۳۹) ، ۱۷ – ماجرای عجیب (۱۳۳۵) ، ۱۸ – تقدیر چنین بود (۱۳۳۳) ، ۱۹ – شب های معبد (۱۳۳۳) ، ۲۰ – محکوم بی گناه (۱۳۳۲) ، ۲۱ – عمر دوباره (۱۳۳۱) .

تئاتر :

برای شرف ، همسایه ی مزاحم ، دزد طبقه ی اول ، آرایش مالالان ، ناموس ، انگشتر مفقود ، بی گناه ، سرگذشت فابریو ، شب نشینی ادامه دارد ، خروس بی محل ، شکم پرست ، مهرویان اسیر


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بیوگرافی هنرمندان گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

کیومرث ملک مطیعی سال 1315 در بندرانزلی متولد شد. بازی در تئاتر را از سال 1330 در رشت و بازی در سینما را از سال 1350 شروع به کار کرد.


ایفای نقش غلام شش لول بند در سریال "زیر آسمان شهر " و بازی در سریال های "شاه دزد "، "اشک تمساح "، "شب هزار و یکم "، "مدرسه ما "، "مزرعه کوچک " ، "هتل مروارید "، "گل پامچال "، "پس از باران "و "مسافر " از نقش آفرینی های معروف وی در تلویزیون محسوب می شود.
حسن سنتوری، زیر گذر لوطی صالح، چرا عاقل کند کاری، داروی جوانی از بازی های تئاتری وی به شمار می آیند.
او نویسندگی و کارگردانی نمایش هایی مثل "دختر چوپان " ، "خانواده نمونه " و "ویلای پرماجرا " را هم در کارنامه دارد.
از میان دیگر آثاری که مرحوم ملک مطیعی در آنها ایفای نقش کرده، می توان به گل بارون (1388)، پسر آدم، دختر حوا (1387)، پوست موز (1387)، صبح روز هفتم (1387)، کلانتری غیرانتفاعی (1387)، خروس جنگی (تلخ و شیرین) (1386) و قاعده بازی (1385) اشاره کرد.
عروس فراری (1383)، فردا روز دیگری است (1374)، الو!الو! من جوجوام (1373)، دیدار (1373)، آوای دریا (1369)، ترن (1366)، جنگلبان (1366)، سرزمین آرزوها (1366)، بگذار زندگی کنم (1365)، معما (1365)، مهمانی خصوصی (1365)، تفنگ شکسته (1364) و راه دوم (1363) از دیگر آثاری است که ملک مطیعی در آنها ایفای نقش کرده است.
کیومرث ملک مطیعی که از پرافتخار ترین بازیگران گیلانی بو د که 21 فروردین سال 89، بع علت ایست قلبی در بیمارستان شریعتی تهران  جان به جان آفرین تسلیم نمود .
 
روحش شاد یادش گرامی


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بیوگرافی هنرمندان گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 


لباس محلـی گیـلان میـراث جهـانـی ایرانیان با زیبایی که از روح نیاکان این خاک در آن به امانت مانده اسـت باید به عنوان یک هویت ملی حفظ شود.

زنان روزگاران کهـن گیـلان بـا لـطافـت روحشان بهشت چشم را به تار و پـود پـارچـه رسوخ دادند و رنگ در رنگ در هم تنیدنـد و با عشقی به پهنای طبیعت زیبای گیلان پوششی تهیه کردند، رنگین و پرنشانه.

آنها سینه به سینه آموختند، طرح زدنـد، به تن کردند، گوشه گوشه بقچه های جهیزیه را با آن زینت کردند و نسـل بـه نسـل بـه یکدیگر «رنگ» هدیه کردند.

 قدمتـی بیـش از چهار هزار سال

هم اکنون باید برای دیدن شلیته های پرچین و بلند لباس زن گیلان باید کیلومترهـا دشـت را پیمود تا شاید زنی را ببینی که با طره‌ های خاکستری مو لباسی محلی به تن کرده و خاطره ای از گذشته باشد که به گفته محققان این طرح لباس قدمتـی بیـش از چهار هزار سال دارد.

روسری و سربند (لچک) پیراهن یا جمه، جلیقه کت، الجاقبا، دامن، شلیته، شلوار و چادر کمر از بخشهای اصلی لباس محلی زنان گیلان است.

"الجاقبا" پوشش دوخته شده ای از مـخمـل یـا پارچه چادر شـب اسـت کـه پـوشـش زنـان در کوهستانهای شرقی و قاسم آباد بوده است.

"شلیته" یا کوتاه تومان (تـنبـان) دامنـی کوتاه و پرچین است که به آن "گرد تومان" نیز می گویند، دامن، دراز تومان (تنبان) واژه ایسـت که برای دامن بلند چین دار در مرکز و شرق گیلان استفاده می شود درغرب گیلان تالشیها آن را "شلار" می گویند.

چادر کمر، پوششی است که بانوان گیـلانـی آن رابه کمر می بندند بانوان ساکن جلگـه به آن "کمردبد" می گویند همچنین در گویش محلی به چادرشب "چارشـو"  گفته می شود و رنگ اصلی زمینه آن مـعمـولا قرمز است.

بانوان چادر را هنگام کـار کشـاورزی مثـل چیدن برگ سبز چـای نشـاء و جیـن وچیـدن مرکبات در هوای سرد و هنگامی که مجبورنـد ساعتها به شکل خمیده کار کنند به دور کمـر می بـننـد زیـرا بـستـن آن هـم از کمـردرد جلوگیری می کند و هم موجب گرم نگـه داشتـن آنان می شود همچنین از آن برای بستن کودک به پشت هنگام کار کردن استفاده می شود.

یک پژوهشگر گیلانی درباره اهمیت و کاربرد لباسهای محلی گیلان می گوید: روسری و سربند (لچک)، پیراهن یا جمه، جلیقه کت، الجاقبا، دامن، شلیته، شلوار و چادر کمر از جمله بخشهای اصلی لباس محلی زنان گیلان است.

فرشته انسان دوست افزود: هر تکه از لباس زن گیلانی کاربردی داشته که با تغییر شرایط نیاز به آن از بین رفته و کم کم حذف شده است.

وی عنوان کرد: در گیلان مردم به دلیل وجود طبیعتی زیبا و مملو از رنگ کمتر از رنگ مشکی استفاده می‌کردند مگر زنان مسن که آنان نیز تنها لچک خود را که زیر روسری بسته می‌ شد از این رنگ تیره انتخاب می‌کردند.

انسان دوست ادامه داد: مردم گیلان در گذشته برای عزا نیز لباسهای کهنه و مندرس خود را به تن می‌کردند و از پوشیدن لباس سیاه امتناع می‌کردند.

این پژوهشگر گیلانی یادآورشد: امروزه با گذشت زمان لباسهای محلی دیگر از رونق افتاده ‌اند و رنگهای شاد آن که امید به زندگی را در دلها زنده می‌کرد به خزان بی‌هنگام نشسته و به کنج پستوها، صندوقها و بقچه‌ها خزیده و در پشت بامها جای گرفته اند.

بدین ترتیب لباسهای محلی زنان گیلان را می توان به سه بخش شرق، غرب و مرکز تقسیم بندی کرد که لباس زن شرق گیلان به لباس "قاسم آبادی" ، زن غرب گیلان "تالشی" و از لباس مرکزی گیلان با عنوان "رسوخی" معروف است.

لباس رسوخی بیشتر در شهر ماسوله دیده می‌شود که یادگار زمان قاجار است و از شهرهایی مانند زنجان به گیلان رسوخ کرده‌ است.

پارچه‌هایی که در لباس زن شرق و غرب زن گیلانی به کار می‌رفت نیز متفاوت است، در لباس زنان غرب گیلان متن پارچه‌های لباسی دارای گلهای رنگارنگ و درشت است حال آنکه لباس شرق گیلان زمینه پارچه ساده و یکرنگ است و تزئینات آن مانند نوار دوزیها از رنگهای مختلف تشکیل شده ‌است.

در بافته‌های قدیمی بدست آمده در غرب گیلان که به آنها " دارایی" می‌گویند تنوع رنگ به صورت بافته‌های نامشخص است ولی در شرق گیلان از همان نوع رنگ استفاده شده اما بافته‌ها مشخص است.

پیش سینه، زیگزاگ و ناخنک ( نوارهایی که به شکل زیگزاگ دوخته می شود) را از دیگر نشانه‌های لباس محلی گیلان است با توجه به تغییر و تحولات در نوع تزئینات در بازار وسایل تزئینی لباسها نیز تغییر کرده اما نشانه‌ها تغییر نکرده‌ است.

هرچه به کوهپایه‌های گیلان نزدیک‌ تر می‌شوید نوع پارچه ضخیم تر می شود، مثلا آنهایی که در دیلمان زندگی می‌کنند بیشتر از پارچه مخمل استفاده می‌کنند و آنهایی که در جلگه زندگی می‌کنند لباسهایشان از جنس ابریشم است.

در بخش مرکزی پیژامه یا شلوار، دامن، پیراهن روی دامن و روسری که به فرم متداول در شرق و غرب نیست در واقع همان چارقد سنتی کشور است، استفاده می شد.

لباس زنان غرب گیلان دارای زیبایی خاص و منحصر به فردی است

لباس زنان غرب گیلان دارای زیبایی خاص و منحصر به فردی است، لباس زنان تالشی در نمای کلی و در غربی ترین منطقه تالش شامل روسری یکدست سفید، جلیقه که گاهی با سکه های درشت تزئین می شود، پیراهن بلند تا مچ پا و دامنی که در فارسی شلیته و در زبان محلی شلار نامیده شده که زنان تالشی چند تا از این شلار را روی هم می پوشند.

بلندی پیراهن و شلیته مشخص کننده بخشهای مختلف غرب گیلان است به طور مثال در غربی ترین منطقه تالش یا همان هشتپر مشخصات ذکر شده در بالا، در ماسال پیراهن کوتاه تا بالای زانو بوده است.

در یک روستا لباس افراد یک شکل بوده و به وضوح لباس ارباب و رعیت قابل تشخیص نبوده و جنس، تعداد لباس و دفعات پوشیدن آنان را از هم متمایز می ساخته است.

معروفیت لباس قاسم آبادی

منطقه قاسم آباد در شهرستان رودسر و در شرق گیلان دارای ویژگی فرهنگی خاصی است، لباس زنان قاسم آباد به دلیل تنوع رنگی زیاد و جذابیت بالابسیار معروف بوده  و عمومیت پیدا کرده است به طوریکه نشانه هایی از این لباس در نقاط دیگر جلگه شرق گیلان دیده می شود.

این لباس شامل یک روسری زیرین به نام (مندیل) که به جای آن از کلاه نیز استفاده شده و با تعداد زیادی سکه در قسمت پیشانی تزئین می شود البته این کلاه مختص قاسم آباد نیست، جلیقه این لباس به مانند جلیقه های دیگر بوده با فرق این که با سکه تزئین شده است. پیراهن لباس قاسم آبادی تفاوت خاصی با پیراهنهای نقاط مختلف گیلان دارد.

لباسهای دیلمان نیز بسیار زیبا دوخته می شود، ویژگی های این لباس عبارتند از استفاده از دوختهای ابتدایی که سطح لباس را به حالت گسترده ای با نخهای رنگی و از سوی دست بخیه ساده می زدند، طرح گل و گلدان و طرح ماه و ستاره که در معماری ایران استفاده می شده از جمله طرحهایست که به همراه طرح زیگزاگ در این لباس وجود دارد همچنین در دیلمان نوعی از دامن زنانه با حفظ نشانه های تاریخی آن از پارچه مخمل دوخته می شود.

 لباس دیلمانی سراسر سکه دوزی شده است

"چادر شب " جزیی از لباس زنان گیلانی است که در برخی روستاها به ویژه  روستاهای مرکزی از پارچه چادر نمازی استفاده و به تدریج در بخش شرق گیلان چادر شب جایگزین می شود.

چادر شب جزیی از صنایع دستی شرق گیلان است که از سوی زنان بافته می شود دارای تنوع زیادی است، چادر شب کمردبله را از نخهای رنگی به شکل چهارخانه می بافند اما از چادر شب طرحدار برای مصارف دیگری مانند جهیزیه عروس استفاده می شود.

طرحهای چادر شب دارای تنوع زیادی است، طرح بز کوهی، مرد اسب سوار، میز، قندان، چنگال و طرح ماکو (یکی از وسایل بافت چادر شب) از جمله طرحهایست که در بافت چادر شب از آنها استفاده می شود.

در گذشته چادر شب را از نخ به دست آمده از پیله درجه سه ابریشم می بافتند اما امروزه بافت چادر شب با نخ ابریشم تقریباً منسوخ شده است.

کلاه ترک دار تالشی و کلاه نمدی و پوستین کلاه که از پوست بره تهیه می شد انواع کلاه برای مردان گیلانی است، برای چوپان ها نیز پوششی به نام "باشلاق" تهیه می شد که آب را از خود عبور می داد، باشلاق، پوششی بلند است که از برش زدن پارچه ای بافته شده (پشم شال) به دست می آید.

چوپانان در روز از پوشش کوتاه تر استفاده می کنند که به "کولاگیر" معروف است و در شب از نوع دیگری به نام " شولا " که هر دو به صورت نمد مالی ساخته می شود.

در شرق گیلان لباسی ویژه داماد مرسوم بوده که پیراهن آن در قسمت چپ یقه باز بوده، پیژامه (شلوار) آن مشکی ساده و از شال کمر قرمز طرحدار استفاده می کردند.

یک کارشناس لباس محلی گیلان در این باره گفت: برگزاری نمایشگاههای مختلف، اطلاع رسانی در صدا و سیما و مطبوعات، پخش فیلمهای مستند و داستانی و کاربرد صحیح از لباسهای محلی اصیل در ترویج، فرهنگ سازی و احیای  لباسهای محلی گیلان موثر است.

سیده زهرا همتی سراوانی افزود: اگر برنامه ای مدون درباره معرفی و طراحی لباسهای محلی ارائه شود مطمئناً این لباس جایگاه واقعی خود را به دست خواهد آورد.

ضرورت ایجاد موزه تخصصی  لباسهای محلی گیلان

وی خواستار ایجاد موزه تخصصی از لباسهای محلی گیلان شد و اظهار داشت: ترویج فرهنگ استفاده از لباسهای سنتی در کشور ایده ‌ای برای طرحهای جدید پوشاک جامعه امروز است.

همتی با اعلام اینکه بدون معرفی این فرهنگ، استفاده از این نوع لباسها ممکن است مورد استقبال جوانان واقع نشود، افزود: تلفیقی از لباسهای سنتی ایران با شیوه های مدرن نه تنها موجب استقبال جوانان کشور بلکه طرحی برای ارائه به دیگر کشورهای جهان خواهد شد.  

با این توصیف، سابقه تاریخی لباسهای محلی استان گیلان به اشیای کشف شده در چراغعلی تپه رستم آباد (مارلیک) بازمی گردد. در تکه های یافت شده در این اکتشاف طرحی از بانوی گیلانی وجود دارد که هنوز هم در لباس زنان گیلان به ویژه در کوهپایه های شرق گیلان این نشانه ها را می توان یافت، این نشانه ها شامل بلندی لباس تا مچ پا، طرح جلوی لباس، طرح زیگزاگ در پای دامن و نحوه بستن روسری است.

در مجسمه سلاطین آن دوره طرح یقه ای که در لباس بوده هنوز در لباسهای مردم گیلان وجود دارد اما بعد از آن نشانه هایی که بیانگر ویژگی لباس گیلان باشد  تا زمان تسلط صفویه بر کشور وجود نداشته است.

به هرحال لباس محلی زن گیلانی به واسطه تنوع رنگ و نوع پوشش یکی ازبهترین انواع لباسهای محلی ایران است که باید به عنوان یکی از نشانه‌های هویت ملی حفظ و ماندگار شود.

مهر

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فرهنگ گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

سرود «ای ایران» دقیقا در 27 مهر ماه سال 1323 در تالار دبستان نظامی [دانشکدۀ افسری فعلی] و در حضور جمعی از چهره‌های فعال در موسیقی ایران متولد شد. شعر این سرود را "حسین گل گلاب" استاد دانشگاه تهران سروده بود، و از ویژگی‌های آن، اول این است که تک‌تک واژه‌های به کار رفته در سروده، فارسی است و در هیچیک از ابیات آن کلمه‌ای معرب یا غیر فارسی وجود ندارد. سراسر هر سه بند سرود، سرشار از واژه‌هاى خوش‌تراش فارسى است. زبان پاکیزه‌اى که هیچ واژه بیگانه در آن راه پیدا نکرده است، و با این همه هیچ واژه‌اى نیز در آن مهجور و ناشناخته نیست و دریافت متن را دشوار نمى‌سازد. دومین ویژگی سرود "ای ایران" در بافت و ساختار شعر آن است، به‌گونه‌ای که تمامی گروه‌های سنی، از کودک تا بزرگ‌سال می‌توانند آن را اجرا کنند. همین ویژگی سبب شده تا این سرود در تمامی مراکز آموزشی و حتی کودکستان‌ها قابلیت اجرا داشته باشد.

و بالاخره سومین ویژگی‌ای که برای این سرود قائل شده‌اند، فراگیری این سرود به لحاظ امکانات اجرایی است که به هر گروه یا فرد، امکان می‌دهد تا بدون ساز و آلات و ادوات موسیقی نیز بتوانند آن را اجرا کنند.

آهنگ این سرود که در آواز دشتی خلق شده، از ساخته‌های ماندگار "روح‌الله خالقی" است. ملودی اصلی و پایه‌ای کار، از برخی نغمه‌های موسیقی بختیاری که از فضایی حماسی برخوردار است، گرفته شده است. این سرود در اجرای نخست خود به‌صورت کُر خوانده شد. اما ساختار محکم شعر و موسیقی آن سبب شد تا در دهه‌های بعد خوانندگان مطرحی همانند "غلامحسین بنان" و نیز "اسفندیار قره‌باغی" آن را به‌صورت تک‌خوانی هم اجرا کنند.

در سال های اولیه پس از انقلاب، این سرود برای مدت کوتاهی به‌عنوان "سرود ملی" از رادیو و تلویزیون ایران پخش می‌شد، قبل از پرداختن به سابقه و تاریخچۀ اولین "سرود ملی" در ایران، شاید بد نباشد اشاره‌ای کنیم به آنچه که در زمان "ناصرالدین‌شاه" به‌عنوان "سلام شاهی" اجرا می‌شده، و آن قطعه موسیقی بدون کلامی بوده که به سفارش پادشاه اسلام‌پناه، توسط ژنرال نظامی موسیو "لومر" فرانسوی، مدیر "شعبۀ موزیک"، در "مدرسۀ دارالفنون" ساخته شده بود. این قطعه موسیقی را که در همان زمان روی صفحۀ گرامافون هم ضبط شد در مراسم رسمی، و سلام شاهنشاهی می‌نواختند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سرود ملی ایران


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

روح انگیز یک زن است، مادر است، همسر است، معلم است، خواننده و آهنگساز است، به فرهنگ و هنر کشورش می بالد و متعهد است، به زبان مادری عشق می ورزد و در راه ترویجش می کوشد حتی در قلب اروپا، شعر و شاعران کشورش را دوست دارد، لباس های محلی اش را خودش می دوزد، غذاهای شمالی می پزد با سبزی های شمالی چوچاق و خالواش که در حیاط خانه اش در گوتنبرگ سوئد پرورش داده، و … دیگر چه انتظاری دارید؟
 

 روح انگیز میرزایی با نام هنری “روح انگیز” اول در گیلان و بعدتر در ایران به شهرت رسید. می گوید وقتی دیدم اسم زیبای ایرانی دارم چرا با نام خودم کار نکنم.

از 1349، اولین سال دبیرستان، کار هنری اش را در رادیو و تلویزیون گیلان (رشت) شروع کرد ولی به دلیل حرفه ای بودن کارش، دومین ترانه اش از رادیو و تلویزیون سراسری هم پخش شد.

در ماسال، در خانواده ای فرهنگ دوست و هنردوست بزرگ شده. پدرش، عزت الله میرزایی، از شناخته شدگان گیلان است و در کتاب پیشگامان گیلان از او به نیکی یاد شده. او از فرهنگیان پیشگام گیلان و خوشنویس بوده، صدای خوش داشته و به موسیقی و شعر و ادبیات ایران مسلط بوده است. روح انگیز آواز را نزد پدر شروع کرده. برادرش هم در فرهنگ و هنر رشت آواز می خواند. استادان بعدی اش زنده یاد فروزانفر، داریوش علیزاده، و آقای راغب بودند.

روح انگیز اولین کسی ست که به زبان تالشی خوانده است. می گوید:”من در وهله ی اول ایرانی هستم، بعد گیلانی و بعد تالشی چون مادرم تالشی ست و زبان مادری من زبان پهلوی ست ـ قدیمی ترین زبان از دوران اشکانیان ـ اولین کسی هستم که رسماً مقام تالش و چهار ترانه شناخته شده ام به این زبان را ـ که بعدا در فرانسه ثبت شد ـ به موسیقی ملی خودم پیوند زدم. و اولین بار لباس تالشی را در تلویزیون معرفی کردم، لباس هایی که خودم دوخته بودم.”

می پرسم چگونه در فرانسه ثبت شد؟ می گوید: همزمان یک گروه فرانسوی به ایران آمده بودند تا ترانه های فولکلور را ثبت کنند و کارهای من جزو کارهایی ست که آنها ثبت کردند.

ادامه می دهد: بخش بزرگی از گیلان تالش است و تالشی ها در کنار گیلک ها قرن ها زندگی کرده اند و جزو اولین قوم هایی هستند که قبل از آمدن آریایی ها در آنجا زندگی کرده اند و کارشان چوپانی بوده است.

تا زمانی که از ایران خارج شود 34 کار ثبت شده داشت. در ایران و بویژه در گیلان مشهور بود. زیبایی چهره (که علیرغم گذر زمان همچنان پیداست) و صدای خوش و نوآوری در ترانه های گیلک و تالشی از او چهره ای محبوب در گیلان ساخته بود به طوری که عکس ها و پوسترهایش همه جا دیده می شد؛ پشت جلد کتاب و دفتر بچه ها، در مغازه ها، در مجلات و روزنامه ها و همین او را “نازنین دختر گیلان” کرد.

در سال 1354(1975) پس از دیپلم دبیرستان در رشته ی ادبی، با همسرش برای ادامه تحصیل به گوتنبرگ سوئد رفت و همچنان در آن جا زندگی می کند. همسرش ـ محمد جعفری ـ در دانشگاه اقتصاد، جامعه شناسی و معلمی خوانده و دبیر ادبیات فارسی ست و عضو هیئت مدیره “اتحادیه سراسری ایرانیان مقیم سوئد” است. چهار فرزند دارند که همگی هنرمندند. همه ساز می زنند و با آنکه در سوئد به دنیا آمده اند فارسی را می خوانند و می نویسند. نیما، نگین، پریسا، پدرام. نیما، مهندس ساختمان است. نگین، اقتصاد خوانده ولی از موزیسین های بزرگ است، خواننده، ترانه سرا، آهنگساز، پیانیست، جایزه های جهانی فیلم گرفته. تا به حال به دیگران کار ارائه می کرده ولی به زودی کارهای خودش را منتشر می کند. پریسا در دانشگاه اقتصاد می خواند. و کوچک ترین فرزند، پدرام 22 ساله آهنگساز است، پیانو، تار و سه تار، تنبور و گیتار می زند.  

روح انگیز در دانشگاه گوتنبرگ زبان خواند و بعد مربی کودک، پداگوژی  و اقتصاد جهانی. مهدکودکی باز کرد که بعدها در تمام سوئد از آن الگوبرداری شد. مهد کودکی برای فرهنگ های مختلف ویژه ی فرزندان پناهندگانی که از کشورهای مختلف آمده بودند و هنوز اقامت نداشتند. در حال حاضر معلم است و بخشی از تدریس او را ادبیات کودکان و نوجوانان تشکیل می دهد.

اولین رادیو در معرفی فرهنگ ایران را با نام رادیو مهر با همسرش در سوئد راه اندازی کرد. در رادیو و تلویزیون گوتنبرگ موسیقی ایران و گیلان را معرفی کرد. در دانشگاه در محافل جدی آن همواره برنامه اجرا می کرد. از زمانی که ایرانی ها در سوئد بیشتر شدند، در رادیو و تلویزیون و در کنسرت هاوس سوئد برنامه اجرا می کرد.

در سال 2005 اولین سی دی جدیدش را به نام “ولگه نار”(گل انار) و بعد “نازنین دختر گیلان” را منتشر کرد که بازخوانی 12 آهنگ قدیمی اش است. شعر “نازنین دختر گیلان” از زنده یاد شیون فومنی ست و در وصف دختر گیلان و رابطه اش با طبیعت است.

روح انگیز به شعر و ادبیات فارسی علاقه ی خاصی دارد. می گوید:”در همین فاصله آلبوم دیگری آماده کردم به نام “بگو به باران”که ترانه های من به فارسی ست. شعر “بگو به باران” از شفیعی کدکنی ست و آهنگ از خودم و تنظیم اول از خودم و تنظیم دوم از استاد روشن روان است.”

او امیدوار است که سی دی های بعدی اش به تدریج منتشر شود.  

می گویم، چرا 26 سال پس از خروج از ایران شروع به انتشار کارهایش کرده، دلیل این سکوت آن هم در خارج کشور چه بوده؟ می گوید:”این سکوت تنها برای من نبوده، برای بانوان ایران بوده. و برای من شاید در ظاهر سکوت بوده، چون کار من این نبوده که در کاباره و کافه بخوانم، نوع نگاه من معرفی موسیقی و فرهنگ ملی من بوده. من نمی خوانم که در ازایش پولی بگیرم، یا خوانده باشم، من چیزی را می خوانم که ریشه هایم را نگه دارم. برای من حفظ فولکلور گیلان از ده آهنگ دیگر که بخوانم و مردم به به و چه چه کنند، بیشتر ارزش دارد. فولکلوری که بتواند برای نسل بعد بماند. بتوانم ایرانم را با آن حفظ کنم.”

قبل از گفت وگو می گفت که دوست ندارد در خارج زندگی کند، از او می پرسم بعد از 35 سال هنوز دوست نداری در خارج زندگی کنی؟ می گوید: “ایران جان من است. من زمانی که هنوز نتوانسته ام ایرانم را آباد کنم بگویم جهان خانه ی من است چیز خنده داری ست، جهان خانه ی من است، ولی من هم یک خانه دارم و آن ایران است و بخشی از آن گیلان است.”

چند سال است ایران نرفتی؟

ـ بعد از اینکه به خارج آمدم سال اول انقلاب رفتم و بعد 14 سال نرفتم به خاطر مسائلی که در کشور بود. من فرد سیاسی نیستم به آن معنی که عضو گروه و حزبی باشم، ولی هر کسی برای خودش اعتقاداتی دارد. البته بعدها رفتم و به خانواده و فامیل سر زدم. از 1994 رفتم و فکر کردم کشور ما ازآن ماست نه کسی دیگر. سال گذشته هم ایران بودم. برای بزرگداشت زنده یاد عاشورپور هم به رشت رفتم. برای معرفی کتاب پیشگامان گیلان من ایران بودم و سخنرانی کردم و در سخنرانی خودم گفتم که هدف من یادآوری اینکه زبان منطقه ی خودمان را فراموش نکنیم. همینطور که من می بینم پدر و مادر گیل در رشت با بچه اش فارسی صحبت می کند، در حالی که زبان مشترک ما فارسی ست و بچه ها بعدا در مدرسه فارسی را یاد می گیرند، ولی زیبایی اش این است که در خانه زبان های منطقه ی خودمان را حفظ کنیم.

زبان خانه ی شما چیست؟

ـ همسر من گیلک نیست، ولی این زبان را می فهمد. در اینجا ما مجبور بودیم یک زبان مشترک را در خانه داشته باشیم و آن فارسی بود ولی بچه های من زبان گیلک و تالش را هم می فهمند. ما در سوئد جا انداختیم که زبان مادری مهم است و دولت هم پذیرفت و بودجه گذاشت، حالا این زبان در همه جا تدریس می شود.

از کنسرت یکشنبه بگویید.

ـ به عنوان زنی که از سالهای دور می خوانده پیام من این است که بیایند موسیقی ملی منطقه ی خودمان یعنی گیلان را بشنوند.

پس فقط گیلک و تالش می خوانید؟

ـ نه ترانه های فارسی هم دارم. دو تا از ترانه هایم روی اشعار شاملوست. از فریدون مشیری، شفیعی کدکنی، حافظ، خیام.

بداهه خوانی و بداهه نوازی بیشترین کار من است.

جالب است که شما به شاعران معاصر زیاد توجه داشته اید.                              

ـ من با ادبیات و شعر از نوجوانی آشنا شدم. جدیداً روی اشعار فروغ کار کرده ام که متاسفانه با نوازنده های اینجا تمرین نداریم که بشود اجرا کرد، روی اشعار براهنی کار کرده ام که بیرون خواهد آمد.

همچنین نگاهی دارم به شعر فارسی از دیرباز تاکنون به عنوان تاریخ نویسی شعر فارسی از نگاه یک زن ایرانی که می خواهم روی آنها آهنگ بگذارم و معرفی کنم.

به مولانا هم از نگاه زن ایرانی پرداخته ام، که امیدوارم در جشنواره بعدی قونیه بتوانم آن را اجرا کنم. 

راستش من با همه ی عزیزانی که فکر می کنید ادبیات ایران را می شناسند، زندگی کرده ایم. با شیون فومنی که متاسفانه به دلیل بیماری زود از بین ما رفت دوست بودیم و هنوز با همسرشان در تماس هستم. آقای براهنی را از دیرباز می شناسم و در سوئد میهمان ما بودند. با آقای ابتهاج، اسلامی ندوشن و بسیاری دیگر.

آقای کمالی، میزبان ما که برای پذیرایی وارد اتاق شده، به من می گوید، “شاید خانم روح انگیز از خودشان نگویند، ولی بدانید ایشان بعد از خانم شمس مشهورترین خواننده ی ما بوده اند. وقتی من آهنگ نازنین دختر گیلان را دوباره شنیدم بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد چون به زیبایی وصف رابطه ی دختر گیلان با طبیعت گیلان است.”

روح انگیز برای اولین بار در کانادا و در تورنتو کنسرت دارد ولی پیش از آن در سوئد، آلمان، فرانسه و لهستان کنسرت داشته است. در لهستان جشنواره جهانی موسیقی بوده که سه سال پیش جایزه بهترین اجرا به او اهدا شد.

روح انگیز، به گفته ی خودش، ممکن است به این زودی ها چنین راه طولانی را نتواند دوباره بیاید، پس بهتر است کنسرت او را که صدایی بسیار زیبا دارد، از دست ندهید.   

کنسرت روح انگیز به همت کانون دوستداران گیلان ـ تورنتو روز یکشنبه 26 سپتامبر ساعت 7 شب در مرکز هنرهای نمایشی ریچموندهیل برگزار خواهد شد.

منبع:شهروند


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خواننده های گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 


شهر رشت در ۴۹ درجه و ۳۶ دقیقه طول شرقی و ۳۷ درجه و ۱۶ دقیقه عرض شمالی از نصف النهار گرینویچ قرار دارد و مساحت آن حدود ۱۳۶ کیلومتر می باشد.
این شهر از شمال به بخش خمام، از جنوب به دهستان لاکان، از غرب به صومعه سرا و از شرق به بخش کوچصفهان محدود است .
رشت در وضع طبیعی خود جزء کوچکی از جلگه گیلان و دشت های جنوبی دریای خزر است که
این جلگه در دو حد جنوبی و شمالی خود بین کوه های البرز و نوار ساحلی واقع شده و شهر رشت، بندر انزلی و لاهیجان را در برمی گیرد.
رودخانه صیقلان رودبار (زرجوب یا سیاه رودبار) که یکی از شاخه های سفید رود است، از جهت خاور و شمال خاوری، و رودخانه گوهر رود که از کوه رضا لو چما چاء در جنوب رشت سر چشمه می گیرد، از جانب جنوب و باختر، شهر رشت را در میان گرفته اند. این دو رودخانه در ۵/۴ کیلومتری شمال باختری رشت به هم پیوسته و سپس به نام پیر بازار روگا به تالاب می ریزند.
 فاصله رشت از تهران ۳۲۵ کیلومتر و از بندر انزلی ۳۰ کیلومتر است و با دو جاده آسفالته به این دو شهر مربوط می شود. این شهر دارای فرودگاهی است که در ۵ کیلومتری شمال خاوری آن ساخته شده است.
از نظر توپوگرافی، رشت شهری مسطح بوده و می‏توان گفت که روی یک برآمدگی به درازای ۴ کیلومتر و به پهنای ۲ کیلومتری قرار دارد. ارتفاع قسمتهای مرکزی شهر، میان (۱+) و (۲-) تغییر می کند. خط تراز، در قسمتهای پر جمعیت برابر (۷-) متر است. در قسمت جنوب و جنوب باختری و خاور هم که زمین ها به سوی رودخانه می رود پست تر می شود.
بر اساس آمار های منتشر شده از سوی سازمان هوا شناسی، متوسط روز های بارندگی در سال، ۱۳۵ روز اعلام شده. که کمترین میزان بارندگی سالیانه ۸۲۰ میلیمتر بوده و متوسط این میزان ۹/۱۳۱۳ میلیمتر است. (در ارائه این ارقام، میزان بارندگی در باران های شدید و به مدت کمتر از ۶۰ دقیقه منظور نشده است).
معمولاً، ماههای شهریور و مهر پر باران ترین ماههای سال است. ولی این امر ثابت نیست و گاهی هم ماههای فروردین، آبان، دی، بهمن و اسفند دارای بیشترین میزان بارندگی در سال می باشند. دمای شهر یا درجه حرارت، در بعضی مواقع به ۸- درجه رسیده و تا ۳۷ درجه نیز بالا می رود.
میزان رطوبت هوا در سحرگاه، بین ۹۰ و ۹۵ درصد است که در ساعت های نیمروز کاهش می یابد و در مواقع شب، دوباره رو به افزایش می گذارد. رطوبت در تابستان به کمترین حد و در زمستان، به بیشترین حد خود می رسد و بیشترین میزان رطوبت در فصول مختلف، ۱۰۰ درصد و کمترین میزان آن تا ۶۰ درصد تغییر می کند.
بادهایی که در رشت می وزند بیشتر معتدل هستند و جهت مشخصی ندارند.

تاریخچه رشت
رشت ابتدا قصبه ای بود که در میان دو رودخانه گوهررود و سیاهرود قرار داشت و از این جهت نیز قدمت دیرینه دارد ولی از جهت سابقه ی شهری اولین بار "حمدا... مستوفی " در قرن هشتم هجری از این شهر نام برده است . نام قدیمی رشت "دارالمرز"یا " دارالامان" بوده که قبل از این دو به آن "بیه" می گفتند . بیه در لغت نامه ها، رود و یا مصب بین دو رودخانه معنی شده است و چنین به نظر می رسد که دلیل این نامگذاری قرار گرفتن آن در میان دو رودخانه است که به مثابه حفاظ و دیوار شهر محسوب میگردید. دهخدا معتقد بود: "چون شهر رشت در سال نهم هجری ساخته شده برای نام این مکان از ماده تاریخ آن استفاده کرده اند و کلمه رشت بحساب ابجد 900 هجری است." همچنین دومرگان" رشت را شهری توصیف نموده که در شاخ و برگ درختان خود غرق شده است که از این نظر شباهتی با دیگر شهرهای ایران ندارد."
وجه تسمیه رشت در فرهنگ دساتیر، به معنی گچی که بنّایان، سنگ و آجر را به آن محکم نمایند و در لغت نامه های انجمن آراء، آنندراج، فرس اسدی، لغت محلی شوشتری، برهان، ناظم الاطبا و لغت نامه جهانگیری: چیزی که از هم فرو ریزد ـ هر چیزی که از هم فرو ریزد و فروپاشد ـ دیوار مشرف بر افتادن. گچ را نیز گویند که بدان خانه سفید کنند ـ لجن و خاکروبه ـ خاک و گرد ـ خاک را گویند ـ رنگ کرده نیز معنی شده است.
رشت شهر بارانهای نقره‌ای مرکز استان گیلان و از آبادیهای کهن ایران، اولین بار نامش در کتاب "حدودالعالم" که به سال 372 هـ.ق نگارش یافته با صفت "ناحیت بزرگ" آمده است. رشت (به فتح اول) به معنی در فروافتاده در گودی قرار گرفته یا جای پست است؛ صفتی بود برای هفته بازار رشت و حومه که روزهای یکشنبه در این شهر و روزهای چهارشنبه در آج بیشه حومه رشت تشکیل می‌شد.   

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شهرهای گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عکسهایی از گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

در یک جمع دوستانه پسر بچه ای به همراه والدین خود حضور داشت ، هشت ساله ،کودکی زیبا و مرتب از یک خانواده تقریبا مرفع چند کودک دیگر نیز حضور داشتند . پسر بچه گوشی تلفن همراهش را که بیشتر جنبه نمایشی داشت در دستش نگهداشته بود و تقریبا به همه نشان می داد گاهی به اطراف خود نیم نگاهی می کرد گوشی خوبی بود آخرین ورژن از برند یک کمپانی معتبر، بعد از مدتی بچه های دیگر دور و برش جمع شدن ، پسرک شروع کرد به نشان دادن بازیها و تصاویر ، مادرش گفت تمام وقتش را با آن می گذراند ، پچه ها با حسرت نگاه می کردند و پسرک هم بدش نمی آمد که مورد توجه باشد . بعد او بی توجه به سایرین همچنان بی هدف برروی آبشن ها و فایلهایی که چندین بار دیده بود کلیک می کرد به مادرش گفتم چه چیزی باعث شد که برایش تلفن همراه بخرید . با لحنی معنی دار گفت :خواست ما هم خریدیم امروزه نوع اسباب بازیهای بچه ها هم عوض شده این که چیزی نیست ،: پدرش روز تولد بهش کادو داده ، آخه دو سالی بود که همش بهانه می گرفت و گوشی می خواست و پدرش هم قول داد که اگه شاگرد خوبی باشه و تمام نمراتش .....  روز تولدت .............

بعد ادامه داد: تو این دور و زمانه خواسته بچه ها عوض شده ، اصلا ممکنه هیچ تماسی تلفنی باهاش نداشته باشیم و مدرسه که اجازه نمی دن ببره  بقیه وقت رو هم که همش تو خونست اما چون بهانه می گرفت ما هم خریدیم،

گفتم  اصلا به عواقب و اثرات مخرب اون فکر کردید اینکه ممکنه چه خطرات جسمی براش داشته باشه ، لبخند معنی داری زد  و گفت این همه می گن اما همه بچه ها دارن استفاده می کنن چرا پسر من نه؟ همش الکی می گن ما که تا به امروز نشنیدیم کسی بخاطرش فلج یا نابینا بشه  .

احساس کردم که اشاره به این موضوع نه تنها برای مادر جذابیتی نداره بلکه موجب آزارش هم می شه به همین خاطر از ادامه صحبت منصرف شدم .

گذشته از اثرات مخرب روحی و رواج نادرست شیوه تشویق فرزوندان جهت  کسب علم و دانش و برخورداری از تحصیل با کیفیت مطلوب با اعمال جایزه دادن های این چنینی و خارج کردن و یادآوری به کودکان به انجام وظایف خود در  چرخه طبیعی و تکلیفی و بحق و اشاره به  چشم و هم چشمی های والدین که ناشی از نوعی فقر فرهنگیست ، بد نیست که به برخی از نکات اشاره شده به واسطه صاحب نظران و کارشناس توجه کرد که در صورت آگاهی والدین نسبت به آن برای استفاده از این فن آوری به واسطه کودکانشان می تواند بسیار هائز اهمیت باشد .

کارشناسان در این زمینه به این باورند که :

تشعشعات گوشی تلفن همراه می تواند برای سلامتی زیان آور باشد ، ولی جزییات تاثیرات جانبی استفاده از تلفن همراه بر سلامتی انسان هنوز ناشناخته است.
فعالان این موسسه همچنین اعلام کردند میزان خطر استفاده از تلفن همراه هنوز بطور دقیق شناسایی و مشخص نشده است و نکته بارز دراین مورد این است که مغز و جمجمه کودکان به این دلیل که هنوز بطورکامل رشد نکرده اند ، بیشتر د ر معرض آسیب پذیری قرارد ارند.
 وقتی دارویی وارد بازار می‌شود تحقیقات انجام شده بر روی اثرات احتمالی مصرف آن نیز در سطح عمومی منتشر می‌شود اما یک فناوری جدید مانند تلفن همراه در حالی وارد بازار مصرف می‌شود که هنوز تاثیرات کاربرد آن ناشناخته است.

کودکان به ویژه باید در برابر اشعه‌های ساطع شده از تلفن‌های همراه محافظت شوند.

استفاده از این وسیله برای کودکان می‌تواند به اندازه حمام آفتاب گرفتن خطرناک باشد.

خودداری از قراردادن بازی‌های دیجیتالی بر روی تلفن‌های همراه است.

کارشناسان هشدار داده اند و از تولیدکنندگان تلفن همراه درخواست کرده‌اند که روی گوشی‌ها برچسب‌هایی بزنند که میزان پرتوهای تلفن را نشان دهد.

وزارت بهداشت و سلامت فرانسه به مشترکان تلفن‌همراه و به خصوص کودکان در استفاده بیش از حد از این دستگاه هشدار داد. این در حالی است که پژوهش‌های علمی تاکنون نتوانسته‌اند خطر فناوری ارتباطی آنتن‌های تلفن‌همراه را به اثبات برسانند.
به گفته مسؤولان بخش ورزش و جوانان وزارت بهداشت فرانسه، با ورود گوشی‌های جدید به بازار تلفن‌همراه که به طور خاص برای استفاده کودکان و جوانان طراحی شده‌اند، استفاده از این دستگاه از سوی جوانان و نوجوانان بسیار بیشتر شده است و این موضوع می‌تواند در آینده، باعث به وجود آمدن برخی بیماری‌های جسمی شود.
گفتنی است با وجود اینکه فرضیه خطر استفاده از تلفن‌همراه برای کودکان هنوز به طور رسمی به اثبات نرسیده است، اما کارشناسان بر این عقیده هستند که پیشگیری و احتیاط در استفاده از این محصول برای کودکان می‌تواند مفید باشد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گوناگون , دانستنیها


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٠ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

باز باران

 با ترانه

با گهرهای فراوان

 می خورد بر بام خانه

                  یادم اید روز باران

                   گردش یک روز دیرین

                   خوب و شیرین

                   توی جنگل های گیلان

                                   کودکی ده ساله بودم

                                     شاد و خرم

                                     نرم و نازک

                                    چست و چابک

                                                    با دوپای کودکانه

                                                    می دویدم همچو اهو

                                                     می پریدم از سر کوه 

                                                     دور می گشتم ز خانه

                                                                            می شنیدم از پرنده

                                                                             از لب باد وزنده

                                                                             داستانهای نهانی

                                                                             رازهای زندگانی

                                                                                       بشنو از من کودک  من 

                                                                                       پیش چشم مرد فردا

                                                                                       زندگی خواه تیره

                                                                                        خواه روشن هست زیبا

                                                                                                      ... هست زیبا  

                                                                                                      ... هست زیبا 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

     تالش‌، زادگاه‌ زرتشت

          نوشته : علی عبدلی

 زمان‌ و مکان‌ تولد اَشوزرتشت‌ ومرکز تبلیغ‌ دین‌ او سه‌ موضوع‌ بنیادین‌در تاریخ‌ مزدیسناست‌ که‌ مورد اختلاف‌ گسترده‌ پژوهشگران‌ می‌باشد.روایات‌ و فرضیه‌ هایی‌ که‌ تاکنون‌ در این‌ باره‌ ارایه‌ شده‌، منابع‌ ما را کلاً به‌دو گروه‌ پژوهشهای‌ جدید و منابع‌ کهن‌ ایرانی‌ تقسیم‌ می‌کند. در منابع‌ کهن‌که‌ شامل‌ اسناد زرتشتی‌ مانند بندهش‌، زات‌ سپرم‌ و دین‌ کرت‌ و آثاردانشمندانی‌ چون‌ بیرونی‌ و مسعودی‌ می‌باشد، آمده‌ است‌ که‌ زرتشت‌ درآذربایجان‌ متولد شده‌(بیرونی‌ 1363 / ص‌ 299 / مسعودی‌ 1378 / ص‌ 224)، در سده‌ ششم‌ پیش‌ از میلاد زندگی‌ کرده‌(پورداوود2536ج‌1/ص‌ 107)،مرکز تبلیغ‌ دین‌ او آذربایجان‌ بوده‌ است‌(دیاکونوف‌ 1357 /ص‌ 9-348)ونیز محل‌ تولد او را عده‌ای‌ مغان‌، اطراف‌ سبلان‌ (جکسن‌ 1369 / ص‌ 69وعده‌ای‌ دیگر شیز و پیرامون‌ دریاچه‌ اورمیه‌ دانسته‌اند(اوشیدری‌ 1371 /ص‌ 31 / دیاکونوف‌ / ص‌ 593 ). در این‌ گروه‌ از منابع‌ اختلاف‌ نظر چندانی‌وجود ندارد. اما گروه‌ دیگر از منابع‌ که‌ همانا پژوهشهای‌ جدید می‌باشد ودقیقا از سالهای‌ 71-1755 به‌ وسیله‌ انکتیل‌ دوپرون‌ آغاز گردیده‌، به‌لحاظ‌ اختلاف‌ گسترده‌ای‌ که‌ با هم‌ دارند به‌ طور کلی‌ به‌ سه‌ شاخه‌ تقسیم‌می‌شوند(کریستنسن‌2537 / ص‌ 17). شاخه‌ اول‌ اساساً موافق‌ منابع‌ کهن‌ایرانی‌ ست‌(آشتیانی‌1367 /ص‌ 80-78 ). شاخه‌ دوم‌یعنی‌ افرادی‌ چون‌بارتولومه‌، جکسن‌، هرتسفلد، هرمت‌، دارمستتر قایل‌ به‌ این‌ هستند که‌زرتشت‌ در آذربایجان‌ متولد شده‌ ولی‌ در آغاز ابلاغ‌ رسالت‌ خود ناگزیرشده‌ به‌ شرق‌ ایران‌ مهاجرت‌ کند(آشتیانی‌ / ص‌ 2-51 / پیرنیا1362 /ص‌75 ) و بالاخره‌ شاخه‌ سوم‌،کسانی‌ چون‌ لومل‌، هنینگ‌، آلتهیم‌، هومباخ‌،کلا منکر ارتباط‌ اشوزرتشت‌ با غرب‌ و شمال‌ غرب‌ ایران‌ می‌باشند و محل‌تولد او را خوارزم‌ و خیوه‌ معرفی‌ می‌کنند(رضی‌ 1376 / ص‌ 1748 ).همچنین‌ در دو شاخه‌ اخیر اختلاف‌ نظر زیادی‌ در مورد زمان‌ زندگی‌ آن‌پیام‌ آور بزرگ‌ ایرانی‌ وجود دارد. متون‌ اصلی‌ اوستا یعنی‌ یشت‌ها و یسنا،هیچ‌ اشاره‌ روشنی‌ به‌ موارد مذکور نمی‌کند اما در متون‌ زرتشتی‌ ساسانی‌مانند بند هشن‌، زرتشت‌ نامه‌ و زات‌ سپرم‌ ضمن‌ اشاره‌ به‌ این‌ که‌ زرتشت‌در آذربایجان‌ ودر سده‌ ششم‌ پیش‌ از میلاد متولد شده‌ است‌، با ارایه‌اطلاعات‌ کمکی‌ بسیار مهمی‌ مانند موقعیت‌ جغرایایی‌ ایران‌ویچ‌ و رودخانه‌دائیتی‌، وزنه‌ استدلال‌ را به‌ نفع‌ فرضیة‌ آذربایجانی‌ بودن‌ زرتشت‌ سنگین‌ترمی‌کند.

ر متون‌ اصلی‌ اوستا نیز نشانیهایی‌ وجود دارد که‌ از اهمیت‌ شایان‌ذکری‌ درترسیم‌ جغرافیای‌ زادگاه‌ و محل‌ ابلاغ‌ رسالت‌ زرتشت‌ برخورداراست‌. از آن‌ جمله‌اند نام‌ دریای‌ فراخ‌ کرت‌َ (کاسپین‌)(پورداوود2536 الف‌،ج‌ 1/ ص‌34-133)، سرزمین‌ وَرن‌َ (گیلان‌)(پورداوودالف‌،ج‌ 1 / ص‌335) ،کوه‌ هَربرزئیتی‌ (البرز)(پورداوود الف‌ ،ج‌ 1 / ص‌ 131)و دریاچه‌ کوی‌ سوی‌َ ویا فرزدانو(بهزادی‌ 1368 / ص‌ 106) که‌ آورنده‌ یشت‌ها و یسنا و خصوصاًگاثاها از ان‌ جاها چنان‌ به‌ یاد کرده‌ که‌ نشان‌ می‌دهد آنجاها را از نزدیک‌می‌دیده‌ در کنارشان‌ می‌زیست‌ و شاهد وقوع‌ حوادثی‌ بوده‌ که‌ در همانجادر جریان‌ ابلاغ‌ و پیشبرد رسالتش‌ رخ‌ می‌داده‌. مراتع‌ سبز گسترده‌ که‌ پراز هیاهوی‌ گله‌ها و رمه‌ها و شبانان‌ چادرنشین‌ بوده‌، رودها ی‌ فراوان‌،کوه‌های‌ بزرگ‌ و کوچک‌ و در یاچه‌های‌ زلال‌ و شیرینی‌ که‌ محیط‌ طبیعی‌اوستا را تشکیل‌ می‌دهد، بی‌ کاست‌ و فزون‌ همان‌ محیطی‌ ست‌ که‌ هنوز درجنوب‌ غربی‌ در یای‌ کاسپین‌، حوزه‌ البرز غربی‌، دشت‌ مغان‌، جلگه‌ گیلان‌ ودامنه‌های‌ کوه‌ سترک‌ سبلان‌ (به‌ تالشی‌ = سَوَلون‌، یعنی‌ کوهی‌ که‌ قله‌اش‌آشیانه‌ برف‌ است‌) به‌ چشم‌ می‌خورد.

شاهد بسیار مهم‌ دیگری‌ که‌ باز د رتأیید آذربایجانی‌ و یا به‌ عبارت‌دقیق‌تر، مغ‌ و مغانی‌ بودن‌ اشو زرتشت‌ وجود دارد، زبان‌ گاثاها، کهن‌ترین‌بخش‌ اوستاست‌. اگرچه‌ این‌ موضوع‌ بیشتر تابع‌ فرضیه‌ غربی‌ - شرقی‌ ویااساساً شرقی‌ بودن‌ زرتشت‌ بوده‌ اما بیشتر محققان‌، ازجمله‌ اشپیگل‌،تدسکو، بارتولومه‌ و دارمستترنتوانسته‌اند باز بستگی‌های‌ آن‌ به‌ سرزمین‌ماد کوچک‌ یعنی‌ شمال‌ غرب‌ ایران‌ را نفی‌ کنند(کریستنسن‌ / ص‌ 20 /پیرنیا/ص‌ 75 )، با این‌ که‌ اختلافات‌ نسبتاً کمتری‌ که‌ د راین‌ مورد دیده‌می‌شود و منشاء مادی‌ داشتن‌ زبان‌ مذکور بیشترین‌ طرفداران‌ رادارد(اوشیدری‌ 1371 /ص‌ 37)، هنوز مسائلی‌ در میان‌ می‌باشد که‌ موردبررسی‌ کافی‌ قرار نگرفته‌ است‌. درگذشته‌ اغلب‌ سعی‌ شده‌ که‌ برای‌تشخیص‌ منشاء مکانی‌ زبان‌ اوستا آن‌ را با نمونه‌های‌ مشابه‌ پارسی‌،سغدی‌ و سکایی‌ و مادی‌ مقایسه‌ نمایند. در حالیکه‌ منبع‌ زبانی‌ ماد هنوزبسیار محدود است‌(اورانسکی‌ 1358 / ص‌ 58)و چند واژه‌ای‌ هم‌ که‌ از آن‌زبان‌ به‌ صورت‌ پراکنده‌ باقی‌ مانده‌ معلوم‌ نیست‌ متعلق‌ به‌ کدام‌ یک‌ ازلهجه‌های‌ متعدد رایج‌ در سرزمین‌ ماد می‌باشد. از این‌ رو حاصل‌ آن‌مقایسه‌ها کمتر به‌ نفع‌ شمال‌ غربی‌ بودن‌ زبان‌ اوستا تمام‌ شده‌ است‌ درحالیکه‌ اگر همان‌ مقایسه‌ها با گویش‌های‌ مشخصی‌ از گروه‌ زبان‌ مادی‌ که‌هنوز پایدار مانده‌اند، صورت‌ بگیرد نتایج‌ حیرت‌ انگیزی‌ خواهد داشت‌.نگارنده‌ در این‌ مورد توجه‌ دانشمندان‌ متخصص‌ را به‌ زبان‌ تالشی‌ جلب‌می‌کند.

دریک مقایسه‌ ساده‌ ‌ که‌ شماری‌ از واژه‌های‌ گاثایی‌ با معادلهای‌ تالشی‌آنها آمده‌، نشان‌ داده‌ شده‌ است‌ که‌ این‌ دو زبان‌ تقریباً یکی‌ هستند وامروزه‌ هیچ‌ نمونه‌ زبانی‌ دیگری‌ وجود ندارد که‌ تا این‌ اندازه‌ به‌ اوستایی‌نزدیک‌ باشد(عبدلی‌ 1378 / ص‌ 192):

  شاید در رد این‌ شباهت‌ شگفت‌ زبانی‌ گفته‌ شود که‌ متن‌ کنونی‌ اوستا به‌وسیله‌ مغان‌ غربی‌ در آذربایجان‌ نوشته‌ شده‌ و لذا با زبان‌ اصلی‌ اوستا یکی‌نیست‌. اگرچه‌ بعید است‌ که‌ چنین‌ ادعایی‌ بشود ولی‌ به‌ هر حال‌ همین‌شاهد زبانی‌ وقتی‌ در کنار شواهد زنده‌ ذیل‌ که‌ ردو یا تعبیر چندگانه‌ آن‌غیرممکن‌ است‌ قرارگیرد، همان‌ اندازه‌ که‌ نظریه‌ ی‌ مادی‌ و مغانی‌ بودن‌اشوزرتشت‌ و زبان‌ او را به‌ واقعیت‌ نزدیکتر می‌کند. نظر آن‌ عده‌ ازمحققان‌ را که‌ سعی‌ دارند به‌ نحوی‌ اورا به‌ نواحی‌ شرق‌ دور ایران‌ قدیم‌مرتبط‌ نمایند، در ابهام‌ فرو می‌برد.

نگارنده‌ پیشتر درکتاب‌ «تاریخ‌ کادوسها» با ذکر دلایلی‌ احتمال‌ تالش‌بودن‌ زرتشت‌ را مطرح‌ کرد.اکنون‌ با دلایل‌ و شواهد تازه‌ای‌ که‌ در این‌باره‌به‌ دست‌ آورده‌ است‌ ذیلا به‌ تکمیل‌ نظر خود می‌پردازد:

1-منابع‌ زرتشتی‌ گویای‌ آنندکه‌ زرتشت‌ در سرچشمه‌های‌ رودخانه‌دراژَ = دراج‌َ به‌ دنیا آمده‌ است‌(بهزادی‌ / ص‌ 104) . امروزه‌ در خاک‌ تالش‌شمالی‌، شهرستان‌ لریک‌ واقع‌ در جنوب‌ کشور جمهوری‌ آذربایجان‌، دردامنه‌ کوه‌ بلند «کومورکوی‌» که‌ رو در روی‌ سبلان‌ قد افراشته‌ و درسرچشمه‌های‌ روخانه‌ خروشان‌ «آلشاچای‌» روستایی‌ وجود دارد به‌ نام‌«دراج‌َ» = درج‌ و طایفه‌ای‌ هم‌ که‌ در ان‌ ناحیه‌ از دیرباز ساکن‌ بوده‌ درج‌نامیده‌ می‌شود.بخش‌ بزرگی‌ از طایفه‌درج‌ در زمان‌ جنگهای‌ روسیه‌ علیه‌ایران‌ و تجزیه‌ تالش‌، همراه‌ میرحسن‌ خان‌ تالش‌ به‌ این‌ سوی‌ مرز کوچیده‌ودر منتطقه‌ ی‌ لَوَندَویل‌ آستارا ساکن‌ شده‌ و هنوزدرج‌ خوانده‌ می‌شوند.توضیح‌ این‌ که‌ کومورکوی‌ یک‌ نام‌ جدید است‌ که‌ ترکی‌ زبانها بر کوه‌ یادشده‌ گذاشته‌اند.

2- اگر کسی‌ از روستای‌ درج‌ به‌ طرف‌ قله‌ کومورکوی‌ برود در سمت‌شمال‌ ،ادامه‌ خاک‌ تالش‌ و سرزمین‌ مغان‌ را خواهید دید. درسمت‌ جنوب‌او دنباله‌ شمالی‌ البرز غربی‌ و استان‌ گیلان‌ = ورن‌َ ی‌ اوستا قرار می‌گیرد.دریای‌ نیلگون‌ کاسپین‌ یا همان‌ «فراخ‌ کرت‌َ» اوستا در سمت‌ شرقی‌ ودشت‌ اردبیل‌ وکوه‌ سبلان‌ در سمت‌ غربی‌ اش‌ دیده‌ خواهد شد.

3- در منابع‌ ما آمده‌ است‌ که‌ دوغدویه‌ مادر اشوزرتشت‌ از اهالی‌«رگ‌َ» بوده‌(اوشیدری‌ /ص‌ 296). اوستا پژوهان‌ رگ‌َ را همان‌ «ری‌» کنونی‌پنداشته‌اند. اما این‌ پرسش‌ هنوز بی‌جواب‌ مانده‌ که‌ پدر زرتشت‌ که‌ فردی‌از قشر متوسط‌ جامعه‌ بوده‌، اعم‌ از این‌ که‌ آذربایجان‌ و یا اهل‌ خوارزم‌ بوده‌باشد، در آن‌ روزگار دوردست‌ تاریخ‌ چگونه‌ توانسته‌ با دختری‌ در ری‌ازدواج‌ کند و او را به‌ دراژَ در ولایت‌ خود ببرد. با نظری‌ به‌ نقشه‌ای‌ که‌نگارنده‌ آن‌ را ترسیم‌ می‌نماید، خواهیم‌ دید که‌ آبادی‌ رگ‌َ هنوز به‌ همین‌نام‌ در فاصله‌ نسبتاً نزدیکی‌ به‌ دراژَ، در منطقه‌ کرگان‌ رود = کهن‌ رودتالش‌ وجود دارد. رگ‌ امروزه‌ به‌ عنوان‌ یک‌ منطقه‌ مهم‌ تاریخی‌ شناخته‌شده‌ و در آن‌جا آثاری‌ متعلق‌ به‌ سده‌های‌ پیش‌ از میلاد به‌ دست‌ آمده‌است‌.

4- پرثوَ یا همان‌ بردعه‌َ دوره‌ اسلامی‌(رضا 1380 / ص‌151 )، شهری‌است‌ که‌ در شمال‌ درج‌ و مغان‌ و در کنار رودخانه‌ ترتر، نزدیک‌ رودخانه‌کورا در خاک‌ اران‌ واقع‌ شده‌ است‌. با توجه‌ به‌ این‌ که‌ هیچ‌ شهر دیگری‌ به‌نام‌ پرثَو با مشخصاتی‌ که‌ آمددر جایی‌ دیگر شناخته‌ نشده‌ است‌، شهرمذکور را می‌توان‌ همان‌ پای‌ تخت‌ کوی‌ ویشتاسب‌، حامی‌ اشوزرتشت‌پنداشت‌ (کریستنسن‌ 1336 / ص‌ 8). حال‌ اگر کسی‌ از دراج‌ به‌ سوی‌ پرثوبرود، باید ابتدا از دیار مغان‌ و سپس‌ از رودخانه‌ شکوهمند و پرخرفسترکورا عبور بکند. توضیح‌ این‌ که‌ تا سده‌های‌ گذشته‌ تمام‌ مردمانی‌ که‌ در آن‌مسیر زندگی‌ می‌کردند به‌ یک‌ زبان‌ سخن‌ می‌گفتند.

در بندهشن‌، بخش‌ 25،بند 70 و بخش‌ 18، بند 52 آمده‌ است‌ که‌ایرانویچ‌ و رودخانه‌ پر از خرفستر داییتی‌ که‌ در کنار آن‌ از سوی‌ اهورامزدابه‌ اشوزرتشت‌ وحی‌ نازل‌ شد، درایرانویچ‌ بوده‌ و ایرانویچ‌ درآذربایجان‌ و یادر مجاورت‌ آذربایجان‌ واقع‌ بوده‌ است‌(بهزادی‌ / ص‌ 114 / پورداوود،ج‌ 1/ص‌ 49 ). آن‌هایی‌ که‌ جیهون‌ را دائیتی‌ پنداشته‌اند نیک‌ می‌دانندکه‌ آن‌ رودنه‌ خرفستر دارد،نه‌ به‌ دریای‌ فراخ‌ کرت‌ می‌ریزد و نه‌ مردمان‌ پیرامون‌ آن‌به‌ زبان‌ اوستایی‌ سخن‌ می‌گفته‌اند.

5- «خشتاوی‌» طایفه‌ بزرگی‌ که‌ به‌ کوی‌ ویشتاسب‌ درجنگ‌ علیه‌ تورهاودیگر مخالفان‌ مزدیسنا یاری‌ می‌رسانده‌(پورداوود،2536 ب‌ / ص‌ 394 )،هنوز به‌ همین‌ نام‌ درتالش‌ وجود دارد و یکی‌ از روستاهای‌ کهن‌ تالش‌جنوبی‌ به‌ نام‌ آن‌ طایفه‌ «خشتاون‌» نامیده‌ می‌شود. همچنین‌ علاوه‌ بر این‌نام‌، شمار دیگری‌ از طایفه‌های‌ تالش‌ مانند: رش‌، سیندی‌، ارده‌، سا و غیرونیز معنی‌ و مفهوم‌ مزدیسنایی‌ دارند.

6- هوتئوسا همسر کوی‌ ویشتاسپ‌ از خاندان‌ نئوتره‌ بوده‌(کریستنسن‌،الف‌ / ص‌ 31) و برادران‌ هوتئوسابرای‌ رفت‌ و آمد به‌ پایتخت‌ ویشتاسپ‌در ولایت‌ شمالی‌ = باکتریش‌، اپاختر، باکتریا، که‌ به‌ سهو آن‌ را گاه‌ شرق‌ وگاه‌ بلخ‌ پنداشته‌اند، می‌بایست‌ از رودخانه‌ دائیتی‌ عبور کند اکنون‌ در جنوب‌رودخانه‌ کورا و در فاصله‌ نسبتا نزدیکی‌ به‌ روستای‌ درج‌، نام‌ نئوتره‌ به‌صورت‌ «نئور» بر روی‌ دریاچه‌ای‌ بسیار دل‌انگیز، با آب‌ شیرین‌ وزلال‌باقی‌ مانده‌ است‌. نئور = نئوتره‌ باید همان‌ دریاچه‌ای‌ باشد که‌ طبق‌ نوشته‌یشت‌ پنجم‌، بندهای‌ 98 و 99،برادران‌ هوتئوسا و خاندان‌ هوُوَ در کنار آن‌برای‌ «اَردوی‌» قربانی‌ می‌دادند.

7- در اوستا بارها از سرزمین‌ «وَرن‌َ» یاد شده‌ است‌. اغلب‌اوستاپژوهان‌ آن‌ را با گیلان‌ کنونی‌ یکی‌ دانسته‌اند(اوشیدری‌ /ص‌ 469). آن‌نام‌ هنوز به‌ صورت‌ «رن‌َ» بر روی‌ یکی‌ از آبادیهای‌ تاریخی‌ تالش‌ باقی‌مانده‌. آبادی‌ مذکور تا چند دهه‌ پیش‌ مرکز ییلاقی‌ حکومت‌ تالشدولابوده‌.

8- نقطه‌ دیگر یکه‌ در نقشه‌ ما باید به‌ جستجوی‌ آن‌ پرداخت‌ دریاچه‌«فرزدانَو» است‌. دریاچه‌ زیبا و پاکی‌ که‌ در متون‌ اوستایی‌ از آن‌ سخن‌ به‌میان‌ آم‌ده‌ است‌ و کوی‌ ویشتاسپ‌ در کنار آن‌ قربانیها داده‌، بنا به‌ نوشته‌بندهشن‌، فرزدان‌ در سگستان‌ واقع‌ می‌باشدو بن‌ آن‌ به‌ دریای‌ فراخ‌ کرت‌می‌رسد(بهزادی‌ /ص‌ 106)(. سگستان‌ را هم‌ می‌ توان‌ سیستان‌ خواند و هم‌سیسیان‌. اگر سیستان‌ خوانده‌ شود، در جستجوی‌ فرزدان‌ به‌ دریاچه‌ هامون‌می‌رسیم‌ که‌ آبگیری‌ ست‌ کدر، در نیمی‌ از سال‌ بویناک‌ و پر از حشرات‌موذی‌ که‌ در دشتی‌ بی‌ آب‌ و علف‌ در جنوب‌ شرق‌ ایران‌ واقع‌ است‌(پورداوود الف‌ 7ج‌ 1 / ص‌ 291). آن‌ آبگیر نه‌ تنها هیچ‌ شباهتی‌ با آنچه‌ که‌از فرزدان‌ وصف‌ شده‌ نداردبلکه‌ در جایی‌ واقع‌ است‌ که‌ نمی‌توانسته‌ با بلخ‌و خوارزم‌ ارتباطی‌ عادی‌ داشته‌ باشد همچنین‌ این‌ موضوع‌ با هیچ‌ منطقی‌سازگاری‌ ندارد که‌ بگوییم‌ چند هزار سال‌ پیش‌ پادشاهی‌ و پیامبری‌ هزاران‌کیلومتر راه‌ را با گله‌ای‌ از احشام‌ قربانی‌ از بلخ‌ و مرزهای‌ چین‌ طی‌می‌کردند و برای‌ قربانی‌ دادن‌ به‌ کنار چنان‌ آبگیری‌ می‌رفتند. ولی‌ اگر«سیسیان‌» خواند ه‌ شود که‌ البته‌ به‌ علت‌ وجود ارتباط‌ بین‌ فرزدان‌ ودریای‌ فراخ‌ کرت‌، منطقی‌تر هم‌ می‌باشد، آن‌ را در محلی‌ می‌یابیم‌ واقع‌ درفاصله‌ نزدیکی‌ به‌ پرثَو، پایتخت‌ کوی‌ ویشتاسپ‌ و مغان‌ و دراج‌ و کورا. درآن‌جا به‌ دریاچه‌ نیلگون‌ بسار دل‌ انگیزی‌ می‌رسیم‌ که‌ هنوز به‌ نام‌ اصلی‌ ودیرین‌ خود «فرزدان‌» خوانده‌ می‌شود. آن‌ دریاچه‌ به‌ واسطه‌ ارس‌ و کورابه‌ دریای‌ فراخ‌ کرت‌ = کاسپین‌ می‌پیوندد.

9- با وجود کاوشهای‌ گسترده‌ ا ی‌ که‌ در خوارزم‌ و بلخ‌ صورت‌ گرفته‌هیچ‌ اثر قابل‌ توجهی‌ از مدنیت‌ مزدیسنا مربوط‌ به‌ پیش‌ از میلاد خصوصاًآتشکده‌ به‌ دست‌ نیامده‌ است‌. ولی‌ در محلی‌ به‌ نام‌ مریان‌ تالش‌ علاوه‌ براشیاء و آثار چند هزار ساله‌ و بزرگترین‌ گورستان‌ تاریخی‌ ایران‌ که‌ در آن‌کشف‌ شده‌(فهیمی‌ 1381 / ص‌ 70 )، هنوز آثار یکی‌ از بزرگترین‌آتشکده‌های‌ باستانی‌ ایران‌ به‌ نام‌ آتشکده‌ کبود مهر،هنوز برجا مانده‌ است‌.مریان‌ در نزدیکی‌ رگ‌َ و در فاصله‌ نه‌ چندان‌ دوری‌ از درج‌ = دراژَ و مغان‌در یکی‌ از زیباترین‌ نقاط‌ طبیعی‌ ایران‌ واقع‌ شده‌ است‌. ناگفته‌ نماند درنواحی‌ پیرامون‌ مریان‌، در کوهستاهای‌ منطقه‌ قومی‌ تالش‌ نمونه‌های‌دیگری‌ از آتشکده‌ کبود مهر وجود داشته‌ که‌ اکنون‌ فقط‌ نامی‌ از آن‌ها درمحل‌ باقی‌ مانده‌ است‌.

10- اگر از این‌ نشانه‌های‌ جغرافیایی‌ گذری‌ به‌ تاریخ‌ هم‌ داشته‌ باشیم‌،دلایل‌ و مستندات‌ فراوانی‌ برای‌ اثبات‌ نظر خود خواهیم‌ داشت‌ که‌ عجالتاًاز پرداختن‌ به‌ آن‌ صرفنظر می‌شود ولی‌ لازم‌ است‌ بر این‌ نکته‌ تأکید شودکه‌ اپاختر و باکتریا که‌ به‌ معنی‌ شمال‌ می‌باشد(معین‌ 1364،ج‌1/ص‌ 434)،به‌ سهو و یا به‌ مصلحت‌ بلخ‌ - بخل‌ پنداشته‌ شده‌، نامی‌ بوده‌ برای‌شمالی‌ترین‌ ایالت‌ ایران‌. آن‌ ایالت‌ از شمال‌ با کشور سکاها و قفقاز و به‌طور اخص‌ با طایفه‌ بزرگ‌ سکایی‌ تور = توران‌ در تماس‌ بود. در عهدزندگی‌ اشوزرتشت‌ ،کوی‌ ویشتاسپ‌ حاکم‌ پرثَو = پارت‌، شمالی‌ترین‌ ایالت‌ایران‌ یا همان‌ ایالت‌ اپاختر و باکتریا بوه‌(پیرنیاالف‌ ،ج‌1/ ص‌537) و به‌ لحاظ‌پذیرش‌ دین‌ مزدیسنا، درگیر جنگ‌ هایی‌ با همسایگان‌ شمالی‌ خود یعنی‌تورها می‌شود چنانکه‌ شرح‌ برخی‌ از وقایع‌ آن‌ جنگ‌ها در اوستا آم‌ده‌است‌. اگر کوی‌ ویشتاسپ‌، حامی‌ زرتشت‌ پادشاه‌ بلخ‌ بوده‌ باشد چگونه‌می‌توانسته‌ با تورهای‌ سکایی‌ در قفقاز مجاور و مخاصم‌ باشد؟

11- دراژَای‌ بودن‌ زرتشت‌ مغایرتی‌ با مغ‌ و مغانی‌ و آذربایجانی‌ ومادی‌ بودن‌ او پیدا نمی‌ کند. زیرا اولا تالش‌ شمالی‌ که‌ روستای‌ درج‌ = دراژَدر آن‌واقع‌ است‌، در قلمرو ماد کوچک‌ قرار داشته‌، ثانیاً روستای‌ درج‌ درجایی‌ قرار داردکه‌ می‌توانسته‌ شهرت‌ مغانی‌ هم‌ پیدا کند، یعنی‌ جزو حوزه‌فرهنگی‌ مغان‌ به‌  شمار آید. ثالثاً تالش‌ شمالی‌ دست‌ کم‌ از اواخر دوره‌هخامنشیان‌ تحت‌ الشعاع‌ نام‌ آتروپاتکان‌ و بعدها اغلب‌ تحت‌ نفوذحکومت‌ آن‌ ایالت‌ بوده‌. بنابراین‌ امری‌ بدیهی‌ ست‌ که‌ اهل‌ روستای‌ درج‌مغانی‌ و یا آذربایجانی‌ هم‌ خوانده‌ شود. شایان‌ ذکر است‌ که‌ اگر همه‌ این‌شواهد جغرافیایی‌، تاریخی‌ و فرهنگی‌ مرتبط‌ به‌ هم‌ مانند: درج‌، رگ‌َ، مغان‌،سبلان‌، آذربایجان‌، رود کورا، سیسیان‌ زرنگ‌، فرزدان‌ پرثَو، تور، دریای‌کاسپین‌  = فراخ‌ کرت‌، ورن‌َ، نئور، رن‌َ و غیرو در یک‌ منطقه‌ مشخص‌ نسبتاًمحدود و در کنار هم‌ با یک‌ ترتیب‌ منطقی‌ وجود نمی‌داشتند، اظهار نظرقطعی‌ در مورد زادگاه‌ اشوزرتشت‌ بار دیگر در این‌ نوشته‌ هم‌ توأم‌ با ابهام‌می‌گردید.

12 – نام مادر اشو زرتشت  " دوغدویه " یا دوغدو بوده. تالشان تنها قومی هستند که هنوز این نام را به صورت " دو دو " در تالش شمالی و" ده ده " در تالش جنوبی پاس داشته اند و از به عنوان نام عام احترام آمیز و مادر مقدس ، به جای نام متعارف " نه نه " استفاده می کنند .

13- در پایان‌ به‌ جای‌ نتیجه‌گیری‌ از آن‌چه‌ که‌ آمده‌ می‌خواهم‌ بگویم‌:ممکن‌ است‌ بتوان‌ ادعا کرد همه‌ آن‌ شواهدو دلایل‌ واهی‌ ست‌ ولی‌ قطعاغیرممکن‌ است‌ که‌ امتی‌ بزرگ‌ و برخوردار از تمدن‌ و فرهنگی‌ کهن‌ ودرخشان‌ ، ناگهان‌ زادگاه‌ و محل‌ ظهور پیامبر خود را فراموش‌ کند و آن‌ رااز این‌ گوشه‌ یک‌ قاره‌ پهناور به‌ گوشه‌ دیگری‌ بکشاند. بنابراین‌ نگارنده‌ باروایات‌ زرتشتی‌، متون‌ کهن‌ ایرانی‌ و ده‌ها دانشمند برجسته‌ جهان‌ در این‌مورد که‌ اشوزرتشت‌ در حدود آذربایجان‌ متولد شد و در همانجا به‌ نشردین‌ خود پرداخته‌ است‌ در کلیات‌ موافق‌ است‌.

نمایه‌

1 - آشتیانی‌ مهندس‌ جلال‌ الدین‌، زرتشت‌ مزدیسنا حکومت‌، دنیای‌ کتاب‌،تهران‌، 1367 .

2 - اُرانسکی‌ یوسف‌ میخائیلوویچ‌، مقدمه‌ فقه‌ الغه‌ ایرانی‌، ترجمه‌ کریم‌کشاورز، پیام‌، تهران‌، 1358 .

3 - اوشیدری‌ دکتر جهانگیر، دانشنامه‌ مزدیسنا، نشر مرکز، تهران‌، 1371 .

4 - بارتولد ولادیمیر، تذکره‌ جغرافیای‌ تاریخی‌ ایران‌، ترجمه‌ حمزه‌سردادور، توس‌، تهران‌ 1358 .

5 - بهزادی‌ رقیه‌، بندهشن‌ هندی‌، مؤسسه‌ مطالعات‌ وتحقیقات‌ فرهنگی‌،تهران‌، 1368 .

بیرونی‌ ابوریحان‌، آثارالباقیه‌، ترجمه‌ اکبر دانا سرشت‌، امیر کبیر، تهران‌1363.

7 - پورداوود ابراهیم‌، یسنا، دانشگاه‌ تهران‌، تهران‌، 2536 .

8 - ـــــــ  الف‌ یشت‌ها، دانشگاه‌ تهران‌، تهران‌ 2536 .

9 - ـــــــ   ب‌  یادداشتهای‌ گاثاها، دانشگاه‌ تهران‌، تهران‌، 2536.

10 - پیرنیا حسن‌، ایران‌ باستانی‌، دنیای‌ کتاب‌، تهران‌، 1362.

11 - ــــــ، ایران‌ باستان‌، دنیای‌ کتاب‌، تهران‌ 1370.

12 - جکسن‌ ابراهم‌ و. ویلیامز، سفرنامه‌ جکسن‌، ترجمه‌ منوچهر امیری‌ -فریدون‌ بدره‌ای‌، خوارزمی‌، تهران‌ 1369 .

13 - دیاکونوف‌ ایگور میخائیلوویچ‌، تاریخ‌ ماد، ترجمه‌ کریم‌ کشاورز، پیام‌،تهران‌ 1357 .

14 - رضا دکتر عنایت‌ الله‌، اران‌ از دورالن‌ باستان‌ تاعهد مغول‌، مرکز اسنادوتاریخ‌ دیپلماسی‌، تهران‌، 131380.

رضی‌ هاشم‌، وندیداد، فکر روز، تهران‌، 1376.

16 - عبدلی‌ علی‌، تاریخ‌ کادوسها، فکر روز، تهران‌ 1378.

17 - فهیمی‌ سید حمید، فرهنگ‌ عصر آهن‌ در کناره‌های‌ جنوبی‌ دریای‌خزر، سمیرا، تهران‌، 1381.

18 - کریستنسن‌ آرتور، مزدا پرستی‌ در ایران‌ قدیم‌، ترجمه‌ ذبیح‌ الله‌ صفا،شرکت‌ مؤلفان‌ و مترجمان‌، تهران‌ 2537.

19 - کریستنسن‌ آرتور، کیانیان‌، ترجمه‌ دکترذبیح‌ الله‌ صفا، بنگاه‌ ترجمه‌ ونشر، تهران‌، 1336.

20 - مسعودی‌ ابوالحسن‌، مروج‌ اذهب‌، ترجمه‌ ابوالقاسم‌ پاینده‌، علمی‌فرهنگ‌، تهران‌، 1378.

21 - معین‌ دکتر محمد، فرهنگ‌ فارسی‌، امیر کبیر، تهران‌ 1364.

  منبع : عبدلی علی ، تاریخ تالش  .

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مقالاتی در مورد گیلان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

مناره گسکر در روستای مناره بازار واقع شده است، این روستا در 9 کیلومتری غرب صومعه سرا قرار دارد . متأسفانه از بانی و از سال احداث این مناره اطلاعاتی در دست نیست اما در کتاب ولایات دارالمرز نوشته ه . ل رابینو کنسول انگلستان در گیلان به نقل از خوچکو سفیر لهستان الاصل در بار روسیه تزاری که در زمان محمد شاه قاجار به ایران و صفحات شمالی یعنی گیلان و مازندران سفر کرده بود در کتاب سرزمین گیلان از این مناره یاد کرده است و چنین آورده است که فردی به نام چهل گوش چمنی آن را ساخته است البته وجود فردی به نام چهل گوش چمنی درتاریخ گیلان سندیت ندارد و فردیست که در ذهن خیال پرور نویسندگان کتابهای تاریخی ساخته شده است .احتمال دارد این مناره را به منظور نگهبانی ساخته باشند، که ارتفاع آن به 30 متر می رسد . بخوبی مشخص است، سالها از زمان ساخت این بنا در زمان خوچکو می گذشته است و با توجه به این موضوع که در دوره افشاریه و زندیه در گیلان به لحاظ بی ثباتی سیاسی مسائل عمرانی کمتر مورد توجه قرار گرفته بودند احتمالا این بنا در دوره صفویه ساخته شده باشد که آن زمان در غرب گیلان خاندان اسحاقی حکومت می کردند .

 مناره بازار گسگر از آجر و ملاط ساروج ساخته شده است آجر به کار رفته در این بنا با ابعاد 21×21 سانتی متر و ضخامت 5/4 سانتی متر است . ارتفاع کنونی مناره در حدود 13 متر است که تقریبا 12 متر از مناره بر اثر زلزله سال 1369 فرو ریخته است مقطع این مناره دایره ای و هرچقدر بطرف بالا حرکت کنیم از قطر دایره تشکیل دهنده کاسته می شود در این مناره از طریق یک در ورودی که در جهت جنوبی قرار دارد می توان بداخل مناره راه یافت و از طریق پله های متعدد که اکنون بیش از 18 عدد نیست به بالای مناره رسید . دایره بیرونی مناره در پایه به 19 متر می رسد در شرق یک نورگیر به ابعاد ارتفاع نورگیر 1 متر عمق نورگیر 30/1 متر و پهنای نورگیر 10 سانتی متر در ارتفاع 6 متری از سطح زمین تعبیه شده است .

 مناره مذکور با ارتفاع 25 متری در زمان سالم بودن خود یکی از عجایب معماری استان گیلان قلمداد می شد، زیرا بندرت بنای مرتفعی در هوای بارانی گیلان استقامت و پایداری در مقابل عوامل جوی را از خود نشان می دهد ولی از نظر بهره برداری احتمالا این بنا جهت دید بانی ، بدست آوردن دقیق طلوع و غروب خورشید و یا اشاعه شعائر مذهبی ( اذان ) استفاده می شده است .

 در قسمت فوقانی مناره در دو ردیف نقش هندسی جهت تزیین مناره آجرکاری شده بود که امروزه بر اثر فروریختن قسمت بالایی مناره قابل مشاهده نیست . بخشی از این اثر در سالهای 80 و 81 مورد مرمت قرار گرفت .

  

برگرفته از: سایت تخصصی میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جاذبه های گردشگری گیلان , اماکن تاریخی و باستانی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

شهر تاریخی هزار و 2000 ساله هفت دغنان از توابع شهرستان صومعه سرا ، که در غرب  استان گیلان است ، نمادی از تمدن و تاریخ کهن ایران به شمار می آید.

به گزارش خبرنگار مهر در رشت، این شهر قدیمی و تاریخی در منطقه “گسگر ” صومعه سرا قرار دارد که در گذشته مرکز حکومت گسگرات بوده است.(1)

در کتاب از “آستارا تا استرآباد”  اثر دکتر “منوچهر ستوده ” در خصوص منطقه گسگر آورده شده است، در زمان فتحعلی شاه است که حدود “گسگر” مشخص می شود و حاکم این بخش “زیکسار” را مرکز حکومت خود می کند، دهکده های که در زمینهای هموار قرار داشتند، بنام “یل گسکر” و دهکده های کوهستانی همجوار را که تالش نشین بود، “تالش گسکر” خواندند.

همچنین در این کتاب نوشته شده است مرکز اصلی گسگر، طاهر گوراب یکی از بخشهای فعلی صومعه سراست که در ? کیلومتری شمال غربی کسماء و هفت کیلومتری مرداب انزلی کنار رودخانه خالکیا بنا شده است.

دکتر ستوده در این کتاب نوشته است، در زمان رابینو(1331 قمری) جمعیت آن 918 خانوار بوده است که تقریبا گیلک و شیعی مذهب بوده اند.

ویرانه ها و خرابه های به جا مانده شهر تاریخی هفت دغنان نشان از یک منطقه باستانی دارد که به گفته باستان شناسان حداقل 1200 سال قدمت آن است، این شهر تاریخی در فاصله 55 کیلومتری شهر رشت و 25کیلومتری صومعه سرا در غرب استان گیلان واقع شده است.

این محوطه تاریخی برای اولین بار توسط باستان شناسان در سال 1382 شناسایی و گمانه زنی های آزمایشی متعددی در همان سال به مرکزیت محدود مقبره سیده کلثوم معروف به “امامزاده حوری سو” برای تعیین محدوده شهر انجام شده است.

باستان شناسان گیلانی در هفت دغنان بقایای از یک گورستان دوره اسلامی را شناسایی کردند

از این گمانه زنی ها، باستان شناسان گیلانی بقایایی از یک گورستان دوره اسلامی را شناسایی کردند که اجساد این گورستان به صورت نامنظم دفن شده بودند که بنا به فرضیه باستان شناسان این امر به دلیل وقوع حادثه ای همچون زلزله، بیماری یا جنگ اتفاق افتاده است.

در سال 1382 پرونده ثبتی این محوطه توسط باستان شناسان آماده شد و 60هکتار از آنکه بقایای یک شهر تاریخی را در برداشت در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید.

 با این حال دومین فصل از کاوشهای منطقه تاریخی هفت دغنان شهرستان صومعه سرا در غرب گیلان از سال گذشته آغاز شده است که در این کاوش گروهی از پژوهشگران و متخصصان رشته های مرتبط با باستان شناسی نیز حضور دارند.

 در این مرحله باستان شناسان موفق شدند بخشهایی از این شهر تاریخی را که شامل حمام های قدیمی، بقایای از ساختمانهای قدیمی، پلهای خشتی، مسیر آبرسانی به داخل شهر، جاده های سنگفرش، انبارهای متعلق به تنبوشه های سفالی و معابر را شناسایی کنند.

 شهر تاریخی گسگر بر اساس الگو و سیستم شهری پیشرفته طراحی شده است.

 کاوش و گمانه زنی های انجام شده در نقاط مختلف محوطه نشان می دهد که این شهر بر اساس الگو و سیستم شهری پیشرفته طراحی و تمامی خصوصیات شهرهای دوره اسلامی را در گیلان دارد.

 با توجه به آثار به دست آمده از این شهر که شامل آجر، سفال، شیشه، کاشی، استخوان و فلز است، باستان شناسان به این نتیجه رسیده اند که شهر تخریب شده در گذشته دارای ساختمان های بسیار مجلل و زیبا بوده که در راه توسعه و پیشرفت گام برمی داشته است.

 هیئت کاوش موفق شدند، بقایای از سه پل خشتی، دو حمام قدیمی، دیوارهای دفاعی یک قلعه تاریخی و بخش منتهی و مسکونی و همچنین جاده های سنگفرش این شهر تاریخی را مشخص کنند.

 هفت دغنان محوطه بقایای از یک شهر وسیع دوره اسلامی است.

 این محوطه بقایای از یک شهر وسیع دوره اسلامی است، که امروزه در میان پوشش گیاهی انبوه از چشم دور مانده است.در چشم اندازهای این محوطه آثاری از برجستگی های مربوط به ابنیه قدیمی که پوشیده از گیاهان و درختچه های جنگلی است دیده می شود که احتمالا بقایای آثار معماری این شهر تاریخی است.

 در این میان سازه های از بقایای سه پل خشتی که بر روی رودخانه های بهمبر، ساخته شده مشاهده می شود، همچنین بقایای از سازه که در نزد اهالی منطقه به حمام هفت دغنان شهرت دارد، از همه بهتر باقی مانده و جزئیا ت معماری آن قابل تشخیص است.سازه های دیگر که از ابنیه قدیمی شهر تاریخی هفت دغنان را تشکیل می دهند در اثر حفاری های غیر مجاز، معماری آنها انکار شده است که نیاز به بررسی های بیشتردارند.

 مناره آجری گسگر:

 این مناره در روستای مناره بازار و در فاصله 9 کیلومتری غرب شهرستان صومعه سرا واقع شده است. متاسفانه از بانی و سازنده مناره اطلاعاتی در دست نیست.

 این مناره به ارتفاع حدود ۱۵٫۹ متر و قطر پایه ای آن حدود سه متر و محیط آن 30/ 18متر است، ورودی این بنا در جنوب غربی واقع شده که مصالح ساختمانی آن از آجر و ملات ساروج است.

 ابعاد آجرهای بکار رفته 21 در 21 سانتیمتر و ضخامت 5/4 سانتیمتر است، ورودی به داخل مناره بوسیله پلکانی مارپیچ با 49 پله میسر است که در انتها به بام مسطح برج منتهی می شود.

در ارتفاع حدود پنج متری این برج یک نوار به پهنای 25 سانتیمتر بر بدنه بیرونی آن دیده می شود که مشخص نیست که محل نصب کتیبه بود یا صرفا بعنوان عنصر تزئینی بکار رفته است.

 در قسمت فوقانی مناره در دو ردیف نقش هندسی جهت تزئین مناره بکار رفته است که امروزه بر اثر فرو ریختن قسمت بالای مناره قابل مشاهده نیست.

 قسمت پائین و بخش های از قسمت فوقانی برج آجری گسکر مرمت شده است

 طی سالهای 82 -1381 بخشهای قابل ملاحظه ای از قسمت پائین برج و نیز بخشهای از قسمت فوقانی برج مرمت شده است.

 شهرستان صومعه سرا که عمده منطقه تاریخی گسگرات را در بر می گیرد با وسعتی حدود ??? کیلومتر مربع در ?? کیلومتری غرب شهر رشت و در شمال غربی فومن واقع شده است.

 مهمترین جاذبه های تاریخی و گردشگری این شهرستان عبارتند از شهر تاریخی هفت دغنان، مناره آجری گسکر، پل خشتی گوراب، مرغانه پرد، پل گازروبار، حمام کسماء، سردابه روستای تنیان است.

منبع: گیلان نیوز

( 1 ) هفت دغنان که بخشی از منطقه قومی تالش است و تا زمان حکمرانی شاه عباس مرکز تالش میانی بود؛ این ناحیه تا سال 1362 از توابع تالشدولا « رضوانشهر» به شمار می آمد . در آن سال همچنین هفت روستای تالش نشین گچلیک و سیاووزان نیز از رضوانشهر منفک و ضمیمه شهرستان بندر انزلی گردید ." تالشان"

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جاذبه های گردشگری گیلان , اماکن تاریخی و باستانی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

ایسپیهَ مَزگَت

رامین باباپور شکردشت

چکیده:

بنای ایسپیه مزگت باقیمانده یک آتشکده قدیمی و بزرگ در دیناچال تالش است. تمامی نشانه های معماری وکاربردی آن عملکرد مذهبی این بنا را تایید می کند.این بنا دردوران پس از اسلام  احتمالا بعد ازقرن سوم هجری به مسجد تبدیل شد و ظاهرا تا مدتها ی مدید مورد استفاده قرار می گرفته است. گذشته از اهمیت تاریخی و معماری بنا اینکه در اطراف آن باید شهری بزرگ وجود داشته باشد. مشغله فکری بسیاری از اندیشمندان در گیر با این موضوع است. بازسازی این بنا وتعریف حریم حفاظتی و برنامه عملیاتی می تواند هویت آنرا روشنتر ساخته و مجددا زندگی را به این محل بازگرداند.

بنای تاریخی اسپیه مزگت

ایسپیه مزگت از دو کلمه "ایسپی "در زبان تالشی به معنای سفید و"مزگت" در زبان اوستا به معنای مسجد تشکیل شده است.ایسپیه مزگت در دهکده کیش خاله در شمال آبادی دیناچال از آبادیهای جنوب اسالم در فاصله حدود 22کیلومتری جنوب شهر تالش واقع شده است.بنای مذکور در کرانه شمالی دیناچال رود و در یک و نیم کیلومتری شرق جاده تالش –انزلی واقع است. این بنا را می توان یکی از شگفت انگیزترین بناهای تاریخی گیلان دانست.

این بنا که امروزه روی در خرابی وفنا دارد .باید روزی در محلی آباد ومعروف بنا شده باشد.اما در هیچ یک ازکتب تاریخی محلی و سفرنامه های خارجیان و ایرانیان .نامی از این بنا نیامده است.عجیبتر اینکه رابینو نیز این بنای تاریخی را ازقلم انداخته است.با این که درختان متبرک نیز در کتاب او فهرست شده است.

در طی زمان دراز عوامل مختلف انسانی و طبیعی موجب تخریب ایسپیه مزگت شده اند.درختان جنگلی بزرگ بر بام آن رسته وریشه های خود را چون گوه ای میان دیوارها فرو برده و آنها را شکافته اند.رود خانه سیلابی دیناچال نیز.قسمت جنوبی آن را کنده وبرده است.بارندگی و رطوبت نیز گچکاری وسفید کاری وگچ بریهای آن را فرسوده کرده و تا حدود زیادی از میان برده است. مصالح اصلی بنا ی این اثر تاریخی آجرهایی به ابعاد 6×23×23 سانتیمتر است.

قطر دیوار آن 175 سانتیمتر است. گوشه ای از این بنا که یک ضلع آن 75/16 متر است. فعلا بر پاست و دیوار یکی از دهلیزهای بنا می باشد.بر دیوار همین دهلیز است که پنج شش متر کتیبه کوفی ساده باقیمانده و کلمات "لم یخش الا الله فعسی اولعک ان یکونو امن المهتدین" روشن خوانده میشود. این کتیبه که ابتدای آن در همین دهلیز بوده ،روزی چهار دهلیز اطراف را تزیین می داده است. از اره دهلیزها نیز گچ بری عجیبی به ارتفاع 1 متر داشته که فعلا 2 متر از این از اره بر دیوار شمالی مشخص است.

شاید بتوان از آنچه باقی مانده ، حدس زد که این بنا شامل یک رواق در وسط و چهار دهلیز در چهار طرف بوده است.

درب ورودی تقریبا شمالی است و وارد دهلیز شمالی میشود و عرض آن بالغ بر6/1 متر است. ارتفاع طاق دهلیزها از   کف کنونی 7/5 متر است. یک طرف دهلیزها دیوار خارجی بنا شده و طرف دیگر آنها پایه های هشت ضلعی است که محیط آن 5/5 متر است. پایه های که در چهار کنج هستند زاید ه های دارند. فاصله میان دو پایه ای که یکی از آنها زایده دارد 3/2 متر و فاصله میان دو پایه اصلی 8/2 متر است. بالای هر دو پایه ، طاقی با هلال شکسته زده شده است و سقف دهلیزها بر دیوارهای خارجی و این پایه ها استوار است. عرض هر یک از دهلیزها به 4/3 متر میرسد.

شاید روزی رواق میان نیز سقفی گنبدی داشته است. اما  شرفات بنا باید کم کم جمع شود تا برای زدن طاق

آماده باشد. در حالی که شواهد ، این امر را نشان نمی دهد. سقف سراسر بنا ، سفال پوش بوده است ، اما بر خلاف بامهای سفال پوش امروزی گیلان ، سفال آن با ملاط بر روی طاقها چسبانده شده است و اندازه آنها به 36×50 سانتیمتر می رسد.

آنچه بیش از هر چیز بیننده را به حیرت می اندازد، علت وجودی چنین بنای در این نقطه دور افتاده است. آن هم بنای با آن قدمت تاریخی که کتیبه کوفی بر آن گواهی می دهد. در اینکه اسپیه مزگت یک مرکزعبادی بزرگ بوده تردیدی نیست و این امر از وجود احتمالی یک مرکز شهری یا سایتی باستانی مدفون شده در حوالی این بنا خبر می دهد. شکل اسپیه مزگت که از چهار دهلیز و یک رواق چهار گوش تشکیل شده و امروزه قسمتی از آن از بین رفته است به آتشکده های زرتشتی پیش از اسلام شباهت دارد و احتمالا بعد از اسلام بدون تخریب بنای آن نحوه اداره آن تغییر کرده و به محل عبادت مسلمانان تبدیل شده است. از طرف دیگر نام فارسی مزگت به جای مسجد با ترکیب اسپیه به معنای سفید از نظر واژه شناسی Etymology) ) نیز می تواند کمکی به یافتن بنای اصلی اولیه این اثر تاریخی نموده و تا حدودی علت وجودی آن را روشن سازد.

در کناربنای ایسپیه مزگت در کرانه جنوبی دیناچال رود، زمین وسیعی وجود دارد که روز سیزدهم فروردین هر سال محلی برای اجتماع و تفرج تعداد زیادی از افراد محلی و مسافران نوروزی است که برای بدر کردن سیزده نوروزاز اول صبح آن روز تا غروب در این محل گرد هم می آیند. در این اجتماع، مسافران و گردشگران می توانند انواع وسایل خوراکی، صنایع دستی و غیره را از فروشندگان سیار این محل تهیه کنند.همچنین چند نوع بازی توسط افراد بومی ، هیجان آنرا افزایش می دهد.

بدون تردید ایسپیه مزگت باقیمانده یک آتشکده بزرگ در تالش است که در دوران بعد از اسلام به مسجد تبدیل شده است. رواق چهار گوش داخلی آن محل نگهداری آتش مقدس بوده و مردم برای عبادت در دهلیز های کناری آن می ایستادند. بنای اسپیه مزگت بدون هیچ تغییری به مسجد تبدیل شده و این در حالیست که در داخل آن محرابی وجود ندارد. این عدم تغییر و یا تخریب خود نشانی از حرمت و قداستی است که این مکان برای مراسم دینی در قبل و چه بعد از اسلام داشته است.

شاید نمونه ای این چنین که هم ویژگیهای معماری قبل وهم بعد از اسلام در یک بنا بر جای مانده باشد، در جای دیگر موجود نباشد.همین ویژگی اهمیت توجه به بازسازی آنرا بدون تغییر در استخوانبندی اولیه دو چندان می کند.

رئوس کلی برنامه های احیا و توسعه ایسپیه مزگت از دید معماری منظر

·     تعیین حریم ایسپیه مزگت و قرار دادن زمین وسیع کرانه جنوبی دینا چال رود و مقداری از فضای جنگلی کرانه شمالی دینا چال رود در این حریم توسط سازمانهای متولی میراث فرهنگی و گردشگری.

·         طراحی پارک تاریخی –عبادی ایسپیه مزگت.

·         برقراری ارتباط فضای میان کرانه شمالی و جنوبی دینا چال رود با احداث پل و پیوند فعالیتهای دو طرف.

·         تعریف مسیر سواره اصلی منتهی به پارک از سمت مسیر جنگلی موجود در شمال رودخانه دیناچال.

·         اختصاص کرانه شمالی رود خانه به فعالیتهای پیک نیکی بدلیل وجود محیط جنگلی، سایه، محرومیت و سکوت و ارامش بیشتر.

·         اختصاص کرانه جنوبی رودخانه به فعالیتهای خدماتی نظیر رستوران و بوفه، غرفه های فروش آثار سنتی و صنایع دستی.

·     مکانیابی فضای ورزشهای بومی- محلی در کرانه جنوبی رود خانه برای توسعه و رونق این فعالیت در سایت با توجه به پیش زمینه آن در وضیعت موجود.

·         مکانیابی دوم از جاده ارتباطی روستاهای جنوب رود خانه دیناچال .

·     مرمت و بازسازی ایسپیه مزگت و اجرای برنامه کاوش در پیرامون آن جهت کشف راز و رمزهای این اثر باستانی منحصر به فرد در تالش و گیلان.

·         نورپردازی ایسپیه مزگت برای دید در شب و تاکید بر آن و تلفیق آن با موسیقی محلی بمنظور تقویت عنصر درجه یک مجموعه.

·         طراحی مسیرهای پیاده با عرضهای مختلف در سایت با استفاده از مصالح طبیعی بومی.

·     طراحی و منظر سازی حاشیه دیناچال رود با استفاده از طراحی معماری و کاشت گیاهان تزیینی با احتساب حداکثردبی و حجم آب رودخانه.

·         آموزش و تربیت افراد خاص بمنظر دادن اطلاعات و آگاهی موجود درباره ایسپیه مزگت و اجرای آن به بازدیدکنندگان.

·     مکانیابی و طراحی آمفی تتاترمسقف نیمه باز در سایت اسپیه مزگت و برگزاری تعدادی از همایشهای فرهنگی تالش و تالش شناسی در آن.

·         احداث تابلوی راهنمای پارک در کنار جاده تالش- انزلی برای ترغیب و تشویق مسافران و گردشگران به استفاده از مجموعه.

·         جا نمایی پارکینگ درمجاور ورودی اصلی پارک در حاشیه شمالی آن.

·     بهسازی و توسعه فضای سبز سایت با استفاده از گونه های درختی، درختچه ای، بوته ای و علفی سازگار و متناسب با فرم و کاربردی هر فضا و فعالیت.

·     اختصاص بخشی از حاشیه شمالی سایت به اردوگاه دانش آموزی و دانشجویی شامل بخشهای آموزشی و اقامتگاهی که این قشر بازدیدکنندگان از بخشهای تفرجی پارک نیز بهره می برند. این بخش می تواند برای دانشجویان و پژوهشگران رشته های باستانشناسی، مردم شناسی، دیرین شناسی جغرافیایی، معماری، شهرسازی، معماری منظر، برنامه ریزی و طراحی محیط زیست و سایر رشته های مرتبط مورد توجه قرارگیرد. در این بخش منابع و پژوهشهای انجام یافته در زمینه اسپیه مزگت و سایر بناهای تاریخی تالش می تواند در اختیار پژوهشگران قرار گیرد.

·         پیش بینی فضاها و فعالیتهای مرتبط با هویت پارک در نقاط مناسب آن در اراته طرح تفصیلی.

·         ایمن سازی زیست محیطی و ساختاری کالبدی حاشیه دیناچال رود.

پیوند یادمانهای تاریخی فراموش شده و در معرض نابودی با معماری منظر این مزیت را دارد که موجب تبدیل این یادمانها به عنصری از مجموعه مورد طراحی می شود و قرار گرفتن آنها در این محدوده قرق شده، قانونمندی و دارای نظام مدیریت، آنها را از بی اعتنایی مزمن، تخریب طبیعی و انسانی نجات میدهد. هویت فرهنگی و هنری گمشده و غبارآلودآنها را احیاء کرده و طراوت می بخشد. علاوه بر اینها در تلفیق با سایر عناصر مجموعه پیامدهای اجتماعی روانی، اقتصادی، آموزشی، تربیتی و اکولوژی مثبتی را در پی خواهد داشت. از جمله مسایل خیلی مهمی که باید مورد توجه مجریان طرحهای تفرجگاهی- گردشگری قرار گیرد این است که در پیش بینی و مکانیابی فضاها و فعالیتها نهایت دقت انجام گیرد تا راهکارها و فعالیتها با ویژگیهای شاخص تر سایت انطباق بیشتری داشته باشند و بدلیل وجود سایتهای بالقوه زیاد در نقاط مختلف تالش، راهکارهای پیشنهادی نقش تشدید کنندگی برای یکدیگر داشته باشند نه نقش محدود کنندگی و این ممکن نیست مگر با انجام مطالعات پایه ای علمی، بررسی ارزشها و کمبودها و ارائه طرحهای اولویت دار و برنامه ریزی شده. بعنوان مثال با ارائه راهکارهای مناسب برای سایت های ایسپیه مزگت، جنگل و ساحل گیسوم، پارک سیاداران تفرجگاه ده ناله و سایت سلسال بدلیل هویت بخشی مجزا و منحصر بفرد به هر کدام، نه تنها سطح تقاضای تفرجگاهی برای هر کدام از آنها افزایش می یابد بلکه هر سایت نقش موثر و مفیدی در ترغیب بازدیدکننده به بازدید از سایت بعدی خواهد داشت.

منابع و ماخذ:

1-  کتاب گیلان، انتشارات گروه پژوهشگران ایران، تهران، 1374.

2-  بابا پور شکردشت. رامین، 1377 ، تاریخ معماری و مهندسی فضای سبز(پروژه درسی) قلعه سلسال و اسپیه مزگت، دانشگاه تبریز.

3-  خوچکو، الکساندر، سهامی. سیروس، 1354 ، سرزمین گیلان، انتشارات پیام، تهران.

4-  ستوده. منوچهر، 1349، آثار و بناهای تاریخی بیه پس، از آستارا تا استارباد(جلد اول)، انتشارات انجمن آثار ملی،تهران.   

منبع : فصلنامه تحقیقات تالش شماره 5 و 6       


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جاذبه های گردشگری گیلان , بناهای قدیمی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 سیاهمزگی، منطقۀ بزرگ و نامداری در 17 کیلومتری جنوب  غربی شهرستان شفت است که چهار روستای علی سرا، توسَه، خُرَّمکَش و مَزگَدا را در برگرفته است. جغرافیای طبیعی و اقتصادی – انسانی آن، جای کاوش فراوان دارد و بسا که پیشینۀ تاریخی آن نیز رازهای فراوان در سینه داشته باشد؛ زیرا این خطه، خاستگاه مردان نام‌آور و بزرگی در بستر دین و دانش و سیاست بوده است؛ ولی با این همه، شناخته بودن این منطقه در سراسر گیلان و بلندای نام آن نزد شمار دیگری از هم‌میهنان، به ویژه پایتخت‌نشینان، نه از روی کتابها و نوشتارهای شناساگر و نه به خاطر آوازۀ دانشوران و ادیبان و مدیران و حاکمان برخاسته از این سرزمین و نه به خاطر حماسه‌های آن، بلکه به خاطر « پنیر سیاهمزگی» است که محصول ویژۀ دامی و فرآوری شده در همین منطقه است.
روزگاری نه چندان دور، همۀ پنیر مورد نیاز شهرستان شفت و بخشی از پنیر فومن و رشت و طارم زنجان، از سوی دامداران روستاهای منطقه شفت تأمین می‌شد که بیشتر آنها در ییلاقهای پیرامون سیاهمزگی نشیمن داشتند. قلمرو دامداران روستاهای خَرفَه کُل، نصیر محله، گَنجار، شالما، لَپَندون، سیدآباد، قَلَه رُوخُون، علی سرا، توسَه، و خُرَّمکَش به تناسب مالکیت و حق بهره‌برداری در ییلاقهای زیر بود:
    الف – ییلاقهای پیرامون دایلَه سر : مزاچال، آوَرَند، سوتَه ، خُورمَه جَئون، سِره، برَه خوار، مَتَّه خونی، زردَه خونی، لاسَه پِشت، بَرَه سر، مِندَران، دایلَه سر، گِنبو، گَزنَه دشت، بَرزَه‌لئاشؤن، مینجانی، لُؤت، زییان دشت و چَرَه مَندَن.
ب – ییلاقهای آرنَنگا : شَلَمَه جار، آفیر، تُؤیَه لُؤم ، پاشتون، پِِشتی سر، سَرَندول، خونی و آفیرَه سر می‌شود.
هر یک از محله ‌های نام برده، پذیرای شمار فراوانی از دامداران و کوچ نشینان بودند. این دامداران رنج کش با درک موقعیت اقتصادی منطقه و با توسعۀ دامداری در آن مقطع زمانی، حاصل کار و تولید خود را چنان به جامعه عرضه کردند که در قامت حماسه‌سازان اقتصادی سر برآوردند و محصول خود را زبانزد هم میهنان خود کردند.
امروز، هرچند در ییلاقهای نام برده، کمتر از سی رَمِه سکونت دارد و پنیر تولیدی سیاهمزگی به نسبت جهل - پنجاه سال گذشته به یک بیستم کاهش یافته است، ولی نام این پنیر همچنان بر سر زبانهاست و مزه و طعم آن در جان و شامۀ گیلانیان وهم میهنانی که پیشتر مزۀ آن را چشیده بودند، بر جای مانده است و به سبب نام این محصول، نام جغرافیایی منطقۀ سیاهمزگی نیز جاودانه شده است. با این حال، این نوشته، درصدد گزارش توسعۀ اقتصادی و معرفی تولیدات سیاهمزگی نیست، بلکه اشاره ای گذراست به رشد دانش و توسعۀ انسانی آن.
تاریخ بر جا مانده از آغاز قرن چهاردهم هجری خورشیدی؛ نشانگر آن است که سیاهمزگی خاستگاه مردانی در عرصۀ دین و دانش و سیاست بوده است. از نسل اول قرن چهاردهمی‌ها، افراد زیر را می‌توان نام برد:‌
1- نقدعلی سیاهمزگی : شادروان ابراهیم فخرایی در صفحۀ212 کتاب سردار جنگل – چاپ سازمان چاپ و انتشارات جاویدان، تهران، 1354 خورشیدی -گوشه‌ای از فداکاریهای او در نهضت جنگل را برشمرده است. این مبارز نهضت جنگل، در محلۀ لِلکَه لُون در روستای علی سرا می‌زیست و همان جا خانه داشت. این محله از سالهای 1300 تا 1310 به این سو متروکه شده و اهالی آن نخست به ویزَه شَه نقل مکان کردند و پس از نزدیک چهار دهه از آنجا کوچیدند و اینک در محلۀ عظیم‌آباد در کنار جادۀ اصلی علی سرا به توسَه ساکن هستند.
عشقعلی دستپاک از کهنسالان ویزَه شَه – در گذشته به سال 1376  -  نقدعلی سیاهمزگی و خانۀ او را دیده است. او در بارۀ خانۀ نقدعلی می‌گفت: «پیوسته آن خانه انباشته از انواع تفنگ بود». نگارنده، منظومه‌ای در قالب یکصد دوبیتی به گویش تالشی دربارۀ تاریخ لِلکَه‌لُون، ویزَه شَه و خاندانهای آن سروده است که در ترجمۀ آن به شرح تفصیل تاریخ و خاندانها و شخصیت‌های آن نیز پرداخته است. این منظومه، هم‌اکنون مراحل آماده‌سازی خود را طی می‌کند.
2 - غلامعلی مجاهد: از اهالی محلۀ خشکَه‌وِه در مَزگَداست.  این شخص چندان شناخته شده نیست، ولی بیشتر سالمندان سیاهمزگی  او را دیده اند و خاطراتش را شنیده اند. زین‌العابدین عظیمی درکتاب سیمای سیاهمزگی او را ازمجاهدان نهضت جنگل و یاران میرزا کوچک‌ خان جنگلی نام برده و خود نیز او را دیده و خاطراتی از او را نقل کرده است (سیمای سیاهمزگی، ص51، 52).
3- سید رضی رفیعی: مردی با تحصیلات سنتی مذهبی که در حوزه‌های قدیمی رشت و تهران درس خوانده بود و پس از طی مراحلی از علوم و معارف دینی، به روستای خود بازگشت و به تبلیغ و ترویج احکام و معارف اسلامی در منطقه پرداخت. او با دایر کردن مکتبخانه‌ای کوچک در روستا، فعالیت خود را آغاز کرد و در ادامۀ کار، خانۀ خود را به مکتبخانه تبدیل کرد و به آموزش قرآن و علوم ابتدایی دینی و عربی برای کودکان و نوجوانان پرداخت. او هیچ‌گاه شیوۀ رایج روحانیان یعنی منبر رفتن و سخنرانی را برای انجام مفاصد خود پی نگرفت و پیوسته همانند فردی عادی در میان مردم زندگی می‌کرد و با کردارش الگوسازی می‌کرد.
سید رضی برخلاف هم صنفان روحانی‌اش از راه کارگری، کشاورزی و دامداری گذران زندگی می‌کرد و نه تنها رهبری دینی مردم منطقه را برعهده داشت، بلکه در کنار آن همانند یک قاضی رسمی، دعاوی و اختلافات مردم را حل و فصل می‌کرد و قراردادهای خرید و فروش اشیا و املاک و حیوانات را نیز بر ایشان می‌نوشت. این مرد وارسته با چشم‌پوشی از همۀ موقعیت‌های مالی و اجتماعی، زندگی زاهدانه در کنار مردم زادبوم خود و ترویج معارف و شعائر اسلامی در یک منطقۀ محروم و روستایی را برگزید. به جرئت می‌توان گفت، دینداری و مذهبی گرایی نسل های کنونی مردم منطقۀ سیاهمزگی، حاصل رنج و کوشش فراوان آقاسید رضی است. تقریباً همۀ شخصیت‌های نسل دوم قرن چهاردهم خورشیدی، شاگرد ایشان بوده‌اند. آقا سیدرضی در سال 1271 خورشیدی دیده به جهان گشود و در سال 1356 دیده از جهان فرو بست. خدایش بیامرزاد.
از نسل اول قرن چهاردهم خورشیدی، افرادی چون مرحوم شیخ جواد نعمتی، نیای خاندان نعمتی‌های علی سرا، سیدزین‌العابدین و سید عظیم عظیمی که پدر و پسر بودند، این سه بزرگوار نیز درس خوانده‌های حوزه‌های سنتی بودند که نامشان در شمار مدرسان مکتبخانه‌ای قرآن و مبلغان معارف اسلامی آمده است.
اما از نسل دوم قرن چهاردهمی‌ها شمار بیشتری را می‌توان نام برد که برخی از آنان مراتب عالی تحصیلات سنتی را طی کرده‌اند و برخی دیگر مقاطع بالای تحصیلات دانشگاهی را گذرانده‌اند و هریک دارای شغل و سمت و جایگاه ویژه‌ای در کشور شده اند. کسانی از این نسل نیز فقط به آموزشهای ابتدایی سنتی و دینی بسنده کردند و بعدها مربی قرآن و احیاناً مداح ( نوحه خوان ) و روضه‌خوان شدند. مرحوم شیخ محمود فتاحی پدر بزرگوار میرزا محمدعلی فتاحی- مداح معروف اهل بیت  در گیلان–  ملادولتعلی نوروزپناه، استاد حمید - شاعر  متخلص به گلشن- و کربلایی سید طاهر مصطفوی در این ردیف قرار می‌گیرند. شخصیت‌هایی همچون حاج سید روشن واحدی واعظ، سیدداود مصطفوی – در گذشته به 23 تیر ماه سال 1388 –  زین‌العابدین عظیمی، سرتیپ یعقوب یعقوبی، ملاعبدالله قدرتی، سروان احمد ایران پاک، جلال باقرنژاد و زنده یاد عبدالله دسترنج – در گذشته به سال 1353 از دستۀ دوم می‌باشند که نگارنده توفیق دوستی و هم‌نشینی با بیشتر آنان را دارد.
اما نسل سوم قرن چهاردهمی‌های سیاهمزگی، حکایت دیگری دارند؛ زیرا این نسل درست در روزگاری پا به عرصه گذاشتند که افزون بر زمینه‌سازی گرایش به دانش و فرهنگ از سوی دو نسل گذشته، دولت مرکزی ایران نیز با تأسیس مدارس و مراکز گوناگون آموزشی در سطح روستاها و اجرای طرحها و برنامه‌های مختلف، فرهنگ‌سازی و توسعۀ علمی و فرهنگی را در دستور کار خود قرار داده بود. مردم سیاهمزگی که به دلیل فعالیت‌های علمی پیشگامان و پیشینیانشان، ارزش دانش را به خوبی دریافته بودند، از فرصت به وجود آمده بهره گرفتند و فرزندانشان را راهی مدارس و مراکز آموزشی روستاها و شهرهای دور و نزدیک کردند؛ به گونه‌ای که شاید بتوان ادعا کرد در دهه‌های 1340 تا 1360 خورشیدی، هیچ یک از روستاهای شهرستانهای فومن و شفت به اندازۀ سیاهمزگی دانش‌آموز و دانشجو نداشت. دانش‌آموختگان این نسل، اکنون با دارا بودن تحصیلات عالی و برخورداری از تخصص‌های گوناگون در جای جای ایران در مشاغل و مناصب گوناگون مشغول خدمت می‌باشند و شایسته است تحقیقی میدانی انجام گیرد تا مشاغل و تخصص‌های این دانش‌ آموختگان طبقه‌بندی شود و به عنوان سندی از روند پیشرفت دانش و آموزش در این منطقه، برجا گذشته شود

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: روستا های گیلان , مقالات فرهنگی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٩ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

زبانها و لهجه های ایرانی که امروز متداول است و از قفقاز تا فلات پامیر و ازعمان تا آسیای مرکزی بدانها سخن میگویند تنوع بسیار دارد . از این میان زبان فارسی به مناسبت ادبیات پردامنه و اعتبار تاریخی و نفوذ آن در سایر زبانها و لهجه های ایرانی ،   و نیز در زبان غیر ایرانی ترکی اهمیت خاص دارد . زبانها و لهجه های ایرانی کنونی را میتوان به چند گروه تقسیم کرد. نخست این زبانها به دو دسته شرقی و غربی تقسیم میشوند.

الف ) زبانهای ایرانی شرقی که امروزه رایج است عبارتند از : 

1. آسی     2 . یغنوبی     3. پشتو

ب ) زبانهای دسته غربی کثرت و تنوع بیشتری دارند. اهم آنها بدین قراراست :

1. بلوچی          2.  لهجه های ساحل مازندران        3. زبان ها و لهجه های جنوبی

 

در استان گیلان  ،  گویش های محلی متعددی وجود دارند که از زبان فارسی نشات گرفته است همانند زبان فارسی از حائز اهمیت بالای برخور دارند . اهمیت و نقش زبان فارسی به عنوان زبان رسمی کشور عزیزمان " ایران "  و  وسیله ارتباطی مشترک همه ایرانیان بر کسی پوشیده نیست . زبان فارسی،  گذشته از نقش ارتباطی آن ، به عنوان یادگار کهن گذشتگان و پیشینیان این مرز و بوم ، همواره عاملی برای ایجاد وحدت میان اقوام و نژادهای مختلف این سرزمین به شمار می رود . با وجود  این نباید از خاطر برد که در کنار این زبان ، زبان و گویش های محلی متعددی در کشورمان وجود دارند که شمار گویشوران برخی از آنها از مرز میلیون هم فراتر می رود . هر یک از این زبانها و گویش ها به عنوان زبان مادری یکی از اقوام ایرانی ، بخشی از فرهنگ و هویت قومی آنان به حساب می آیند و منعکس کننده آداب ، رسوم ، ارزش ها و باورهای آن قوم و ملت و در عین حال وسیله ای برای انتقال این ارزش ها از نسلی به نسل دیگرند.

اصولاً تحول و دگرگونی زبان ها تحت تاثیر عوامل درون زبانی و برون زبانی از خصوصیات ذاتی هر زبان و گویشی است و همة زبان های ایرانی نیز در گذر زمان دستخوش تغییرات و تحولاتی گشته اند . اما آنچه امروزه شاهد آن هستیم و برای علاقه مندان این زبان ها نگران کننده است، نه تنها تغییری تدریجی، که زوال یا نابودی بطئی این زبان هاست که تحولات اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی سال های اخیر موجبات آن را فراهم آورده و هر روزه با تغییر شیوه های زندگی، و  گسترش ارتباطات جمعی و رسانه های گروهی، این روند سرعت و شدت بیشتری به خود می گیرد . رفته رفته با نزول ارزش و پایگاه اجتماعی این زبان ها در مقابل زبان فارسی، کاربرد آنها در حوزه های مختلف کمتر می شود و با ادامه وضع موجود بیم آن می رود که این زبان ها برای همیشه به دست فراموشی سپرده شوند .

 

2. پیشینه تاریخی تحقیق

2.1 : تعاریف خطر انقراضزبان ها و گویش های محلی   .

2.2 : تعریف زبان در خطر انقراض از دیدگاه زبانشناسان و پژوهشگران  .

2.3: علل و پیامدهای انقراض زبان و گویش های محلی .

قبل از آنکه دیدگاه زبانشناسان و پژوهشگران را در زمینه خطر انقراض زبان ها را بررسی کنیم ، باید تعریف زبان در خطر انقراض را بدانیم .

2.1 : زبان در خطر انقراض

زبان در خطر انقراض ، به زبانی گفته می‌شود که در خطر خروج از سطح کاربردی قرار داشته باشد ،  در واقع اگر زبانی در حوزه های مختلف کمتر استفاده شود و یا معمولاً به دلیل تعداد اندک  گویش‌وران زبان منجر به تکلم نگفتن  به آن زبان باشد ، آن‌گاه آن زبان را مرده ، خاموش یا منقرض  می‌نامیم.

تغییر زبان حالتی است که افراد یک جامعه دوزبانه یا چندزبانه از زبان بومی خود به نفع زبان دیگری دست بکشند که گاه از آن با عنوان  مرگ زبان  نیز یاد می شود . اصطلاح مرگ زبان به ویژه زمانی به کار می رود که اعضای آن جامعه زبانی، تنها گویشوران آن زبان در دنیا باشند .
نقطة مقابل مرگ زبان، پدیدة " بقا یا حفظ زبان " است و این پدیده  زمانی اتفاق می افتد که اعضای یک جامعه زبانی تصمیم می گیرد به استفاده  از زبان آبا و اجدادی خود ادامه دهد. اصولاً حفظ یا نگهداری زبان در جامعة دو یا چندزبانه مفهوم پیدامی کند ؛ چراکه برای اعضای جامعه ای که تنها یک زبان می دانند وزبان دیگری را نیزنمی آموزند، اصطلاح "حفظ زبان " معنایی ندارد.

2.2 : دیدگاه زبانشناسان و پژوهشگران در مورد خطر انقراض زبان .

جین آچیستون در مقاله خود نوشته است که ، از قرن نوزدهم به این سوی، دانشمندان علوم اجتماعی و به ویژه زبان شناسان، غالباً  زبان را یک ارگانیسم یا موجود زنده می دانند که پس از زایش و پشت سر گذاشتن دوران طفولیت، به رشد و بالندگی می رسد و ممکن است بنا به دلیل یا دلایلی، با طی روندی از زوال تدریجی، رو به خاموشی رود و زبان دیگری جانشین آن شود .  از این فرایند با عنوان تعویض یا  تغییر زبان  یاد می شود.

ردیش لورا (2001) ، در مقاله معروف خود تحت عنوان احیای مجدد زبانهای منقرض اینگونه زبان مرده را توصیف کرده است :
 زبانی که در میان نسل جوان  وخردسال هیچ گویشور بومی نداشته باشد،  زبان درحال احتضار یا رو به زوال نامیده می شود و در نهایت زبانی که گویشوران بومی آن بسیار اندک باشند ، زبان در معرض خطر نامیده می شود .

پروفسور بیل سادرلند  در این زمینه  می گوید : " با وجود آنکه معمولاً تهدیدهایی که پرندگان و پستانداران در معرض آنها هستند، کاملاً برای مردم شناخته شده اند، به نظر می رسد که زبان ها بیشتر در معرض تهدید و خطر نابودی باشند " .

علی عبدلی پژوهشگر ؛ تات و تالش شناس درباره پدیده  خطر  انقراض زبان های محلی اینگونه معتقد است که ؛ زبانی که گویشوران آن به تعداد انگشت شمار برسد به آن زبان مرده می گویند .
وی درباره خطر انقراض زبان محلی تالشی اینگونه توضیح می دهد که ؛  به موازات گسترش رسانه ها و ابزار ارتباطات تهدید علیه زبانها بطور اعم افزایش می یابد . در این فرآیند زبانهای دارای ادبیات مکتوب به دو گروه تقسیم می شوند :

  1. گروه بر خوردار از شرایط و وضعیت تهاجمی
    2. گروه قرار گرفته در وضعیت تدافعی
    گروه دوم بطور اعم در معرض تهدید نسبت به زبانهای فاقد ادبیات مکتوب به حیات خود ادامه می دهد ، اما زبانها و گویش های فاقد خط و ادبیات مکتوب و نا برخوردار از امکانات کافی رسانه ای ، همگی با شدت و ضعف های ،  عموما در معرض تهدید قرار دارند و در شرایط مختلفی فرآیند زوال و  نابودی را طی می کنند.
     زبان ها و گویش های رایج در کرانه های جنوب غربی دریای خزر مانند تالشی، گیلکی و تاتی از آن جمله اند که هر یک بصورتی و تحت عوامل خاصی در فرآیند نابودی قرار دارند .
    مثلا زبان تالشی از یک سو در مقابل زبان رایج رسمی و زبان رسانه ها مقاومت می کند و از یک سو تحت نفوذ و گسترش زبان ترکی است .
    تماس با استان اردبیل و نواحی مرزی مجاور و وجود روابط فرهنگی ، اجتماعی و اقتصادی تالشی زبان با اهالی ترکی زبان آن نواحی که خود برخوردار از زبان ادبی مکتوب است ، موجب شده که در بسیاری از روستاهای تالشی زبان ، اهالی دوزبانه شوند یا بکلی ترکی را جایگزین زبان اصلی خود نمایند . در حالی که گیلکی بدلیل اینکه از هیچ سو با ترکی در تماس نیست و با تالشی و تاتی سازگاری دیرینه دارد ، تنها در مقابل  زبان فارسی دچار  زوال تدریجی می شود

2.3 : علل و پیامدهای مرگ و خطر انقراض زبان ها

  زبان شناسان، عوامل متعددی را در بقا یا زوال یک زبان موثر می دانند که عمده ترین  آنها مهاجرت، شهرنشینی، صنعتی شدن، محدودیت های اعمال شده از سوی دولت ها، زبان آموزش و علم آموزی در نظام آموزشی کشور، اعتبار اجتماعی زبان ها و تعداد  گویشوران یک زبان هستند.

دیوید کریستال (2000)  حوادث و بلایای طبیعی ر ا نیز به این مجموعه  می افزاید.  دیوید کریستال بر این اعتقاد است که رخداد برخی بلایای طبیعی مانند زلزله ، سونامی و شیوع بیماری های واگیر و مهلک که منجر به مرگ دسته جمعی افراد یک منطقه یا قبیله می شوند نیز می توانند در انقراض زبان ها موثر باشند . در کنار این عوامل، جنگ ها و درگیری ها، به ویژه جنگ هایی که تصفیه حساب های قومی به حساب می آیند و پاکسازی نژادی را در پی دارند نیز نباید نادیده گرفته شوند . اما مهمتراز همه، آنچه امروزه در میان علل مرگ زبان در مرکز توجه قرار دارد، پدیده ای است که با عنوان جهانی شدن   از آن یاد می شود و خود معلول تحولات سریع اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی در سال های اخیر و به ویژه گسترش وسایل ارتباط جمعی و توسعه رسانه های گروهی و ابزارهای

خانم مشایخ  در طرحی تحقیقاتی با استفاده از پرسشنامه، به بررسی کاربرد زبان فارسی و گیلکی در دو گروه سنی مختلف در شهر رشت پرداخته است . یافته های این پژوهش نیز مانند سایر موارد ذکرشده، حکایت از کاربرد روزافزون زبان فارسی در حوزه های مختلف دارد و شواهد و قراین دال بر تغییر تدریجی زبان از گیلکی به فارسی است . در حوزه خانواده که بیشترین میزان کاربرد گویش گیلکی در آن دیده می شود، بیشتر کاربران گیلکی را والدین و بزرگسالان تشکیل می دهند و از این رو این حوزه نمی تواند در حفظ و بقای زبان گ یلکی نقش مؤثری ایفا کند . از سوی دیگر، کاربرد زبان گیلکی در موقعیت ها و مکان های رسمی مثل مدرسه، مطب پزشک و ادارات دولتی رو به کاهش است . در حوزه هنر و سرگرمی که بیشتر علاقه مندان آن را جوانان تشکیل می دهند نیز گرایش غالب، به سمت زبان فارسی است. تعداد والدینی که  خود را دوزبانه می دانند، حدود 80 درصد است و تعداد فرزندانی که خود را دو زبانه می دانند، 44 درصدند ؛ یعنی در طول یک نسل، تعداد افراد دوزبانه تقریباً به نصف رسیده است . زبان فرزندان یک زبانه صرفاً فارسی است، ولی زبان والدین یک زبانه یا فارسی است یا گیلک ی. به عبارت دیگر، فرآیند تغییر زبان در نسل گذشته شروع شده و با نسل حاضر در حال پیشروی است . نگرش های زبانی هم از جمله عواملی هستند که می توانند فرآیند تغییر زبان را تسهیل کنند . بیش از نیمی از فرزندان نسبت به گیلکی نگرش منفی دارند و این گروه در موقعیتی هستند که دیگر نمی توان کار چندانی برای  تغییر نگرش آنها انجام داد؛ زیرا این جوانان در آینده یا وارد دانشگاه می شوند یا بازار کار، که هردو به تقویت این نگرش های منفی کمک می کنند و این نگر ش ها خود به خود به نسل بعد نیز منتقل می شوند. درضمن، بررسی ها نشان می دهند که طی دو نسل، افراد نسبت به زبان بومی خود بی تفاوت تر شده اند و زوال این زبان برایشان اهمیت چندانی ندارد . در مجموع می توان گفت که مقایسه دو نسل نشان می دهد که کاربرد زبان گیلکی تقریباً در تمام حوزه ها کاهش یافته است و زبان فارسی رفته رفته جای آن را می گیرد و کاربرد بیش از حد این زبان در حوزه هایی که سابقاً متعلق به گیلکی بوده، زندگی و موجودیت گویش گیلکی را به خطر انداخته است.

3. نتیجه گیری

برای حفظ و بقای گویش های محلی چه باید کرد ؟

تقریباً همه محققان به هنگام گزارش پژوهش هایشان درباره زبان های ایرانی، بر حسب حقایق و وضعیت موجود راه حل ها و پیشنهادهایی را برای تغییر وضع موجود و کمک به حفظ و بقای این زبان ها ارائه کرده اند که هر یک جای تامل دارد . این اقدامات  اگرچه در کوتاه مدت چندان اثربخش نیستند، ولی در دراز مدت می توانند در تغییر  نگرش ها و در نهایت افزایش کاربرد و آموزش این زبان ها مؤثر باشند. چنانکه قبلاً نیز اشاره شد، تغییر ز بان نتیجه حرکت جمعی و طولانی مدت افراد یک جامعه زبانی در جهت انتخاب و کاربرد زبان است و انتخاب و کاربرد زبان در درجه اول تحت تأثیر نگرش های زبانی افراد است . از این رو، هرگونه اقدامی در جهت تغییر وضع موجود باید به صورت جمعی ، مستمر، طولانی مدت، و درجهت ا یجاد تحول در احساسات، نگرش ها و باورهای افراد نسبت به نقش، کاربرد، اهمیت و اعتبار زبان های محلی باشد و تحقق این امر از دوطریق میسر است : اول، رواج و کاربرد زبان های محلی در موقعیت ها و حوزه هایی که می توانند و باید به کار گرفته شوند و دوم، آگاهی بخشی به گویش وران از طریق دادن اطلاعات درست درباره نقش، کاربرد و جایگاه واقعی زبان و زدودن باورها و برداشت های نادرستی که در این باره وجود دارند.

گویشوران باید به این درجه از درک و شناخت نایل شوند که : استفاده از یک زبان محلی مایه خجالت و شرمندگی و نشانه عقب ماندگی نیست و در مقابل صحبت کردن به زبان فارسی نمی تواند به تنهایی مایه افتخار و نشان از تمدن و فرهیختگی باشد. در ضمن باید احساس کنند که حفظ و حراست از زبان آبا و اجدادی به عنوان میراث گذشتگان این سرزمین ارزشمند و بر همگان واجب است، زیرا زبان هر ملت با فرهنگ، آداب، رسوم، باورها و ارزش های گذشته و امروز او گره خورده است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: مقالاتی در مورد گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٩ | ٧:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 مردم هر گروه و جامعه انسانی با توجه به فرهنگ واقلیم خاص خود جهت گذراندن اوقات فراغت خود یک سری بازی ها و سرگرمی ها یی دارند.که این بازی ها نماد هایی از فر هنگ آنان را نمایان می سازد با توجه به بررسی های بعمل آامده بازی های محلی شفت و فومن که در گذشته بسیار مورد استفاده قرار  می گرفت، عبارتند از :

1ـ لپه بازی : lape bazy

2ـ پیگله بازی : pigale bazy

3ـ غش بازی : ghash bazy

4ـ گل مشته : gol bazy

5ـ عروس بازی:arus bazy

6ـ بیج بیج : bij bij

7ـ بیزه : bizeh

8ـ سوک سوک : suk suk

9ـ اویزان :avizan

10ـ لب گود : lab goud

11ـ خورش بازی : khoresh bazy

12ـ گد گد : gad gad

13ـ جفت تاک :jot tak

14ـ اشکل :eshkel

15ـ ورف باز ی: vorf bazy

16ـ اپار بازی : apar bazy

17ـ دوبنا :dobna

18ـ تاب بندی : tab bandy

19ـ حساب بله : hesab baleh

از بازیهای محلی رایج امروزی در شفت و فومن می توان به عروس بازیAros bazi ( یه قل دو قل ) ، گیشهGiša ( = عروس ) بازی ، ویزهViza ( = گردو ) بازی ، اَپَر Apar (= سنگ ) بازی و جِخَس بازیJekhas ( قایم باشک ) اشاره نمود .

 

پتیگله بازی

این بازی جز آن دسته از بازی های مردانه است که در فصل بهار توسط مردان به اجرا در می آید. شرکت کنندگان ابتدا به دو گروه مساوی تقسیم می شود، سپس چال و گودال کوچکی در یک محلی که به عنوان مبدا یا مقصد اول است حفر می کنند. سپس دو قطعه چوب یکی به طول 20 سانتی متر و قطر 5 سانتی متر ودیگری به طول یک متر و همان قطر آماده می کنند. برای شروع بازی با استفاده از یک سنگ کوچک و صاف تر  خشک می کنند و هر تیمی که نوبت قرعه به وی رسید روی چال می ماند وگروه دیگر به فاصله 20 الی 30 متری قرا ر می گیرند. تیم آغاز گر با قرار دادن یک قطعه چوب کوچک که در اصطلاح محلی به آن گلهgale می گویند، به صورت افقی بر روی چال به وسیله چوب دستی که به آن پیت pit می گویند بازی را آغاز می کنند. زمانی که چوب کوچک به طرف افراد تیم مقابل می رودآانان سعی می کنند که قبل ا ز فرو د آمدن به زمین یا با دست بگیرند و یا این که با چوب دستی های خود آن را بزنند، چنانچه موفق به این کار شوند، آن فرد با زنده ونوبت نفر بعدی است، ولی اگر موفق به این کار نشدند با چوب دستی سعی می کنند آن را دورتر نمایند، در همین لحظه فردی که بازی را آغاز کرده از محل شروع تا نقطه ای که چوب کوچک یا گله به زمین افتاده باید با صدای بلند بدون نفس کشیدن بگوید: یا علی، یا علی. چنانچه قبل از افتادن چوب صدایش قطع شود بازند می شود، وگر نه برنده شده و مجدداً خودش بازی می کند. این کار ادامه دارد تا اینکه افراد یک تیم از نظر تعداد بازنده ها بیشتر شود. در خاتمه تیمی که با زنده شد باید از قسمت اول تا جایی که حریف تعیین می کند بر پشت آنان سوار شوند.

نماد اجرای این بازی نشان دهنده قدرت تنفس ومهارت وچابکی افراد است. یادآوری می کنم که افرادی که در حین طی کردن مسیر اول تا محل ا فتاده گله می باشد در حالت دویدن این این عمل را انجام می دهند.

 

عروس بازیaros bazi

عروس بازی از بازی های مشترک بین دختر و پسر ها ی7 تا10 ساله است . در بازی که بیشتر دو  سه نفری بر گزار میشود 5 عدد قلوه سنگ گرد ( به اندازه یک حبه قند ) را می آورند و آنگاه افراد با قرار دادن آنها در کف دست وپرتاب به بالا سعی می کنند که با پشت دست تعداد بیشتری از آنان را بگیرند . در اینجا هر کس که تعداد بیشتری لز سنگها رابگیرد آغاز گر بازی است ونفرات بعد به تعداد سنگهایی که گرفته اند در رده های بعدی می باشند.

برای شروع بازی ابتدا یکی از آنان را با دست می گیرد و با پرتاب کردن به بالا سعی می کنند که یکی یکی از سنگها را بر دارند و در مرحله بعد نها را دوبه دو و در مرحله سوم سه به سه که اول سه تا بعد یکی ومرحله چهارم هر چهارتا را با هم بر می دارند مراحل دیگری دارد از جمله نوک زدن به زمین به تعداد ده بار برداشتن یکی و قراردادن دیگری بر روی زمین و در نهایت عبور دادن همه سنگها در حال پرتاب کردن یکی به هوا به زیر کف یک دست دیگر خود که با دو انشفت و فومن روی زمین ایستاده باشد .

 

بیج بیج :

این بازی با تخم مرغ است که در عید نوروز بین پسران 7 تا 12 ساله رایج است . در این بازی هر فرد یک یا چند تخم مرغ را همراه خود به محل بازی که معمولا ًدر نقطه ای از روستا که محل تجمع افراد است می برد و با قرار دادن در شست خود از دیگران می خواهد که با تخم ـ مرغ خود به ان ضربه بزنند . در اینجا هرکس تخم مرغش شکسته شد یک عدد تخم مرغ سالم به فرد مقابل می دهد .

هدف از اجرای این برنامه علاوه بر سرگرمی و تنوع ، گرد اوری تخم مرغهای دیگران می باشد و افراد چابک تر و با تجربه تر تخم مرغ بیشتری با خود به خانه می برند .

 

 

غش بازیğas bazi

این بازی از جمله بازی های مردانه است که د ر فصل بهار توسط افراد 12 تا 35 ساله برگزار می شود . برای اجرای بازی افراد به دو گروه مساوی 4 تا 7 نفری تقسیم می شوند، سپس دایره ای به قطر 2 تا 4 متر (بستگی به تعداد افراد شرکت کننده هر تیم دارد ) روی زمین تقسیم می کنند . سپس برحسب تر و خشک یا خیسه خشکه ، یک تیم بازی را از داخل دایره و تیم دیگر در بیرون آغاز می کند . زمانی که وضعیت تیم ها از لحاظ موقعیت قرارگیری مشخص شد ، تیم داخل دایره به تعداد افراد خود هر کدام یک کمر بند که به اصطلاح محلی به آن غش می گویند همراه خود داخل دایره می برد و یک سر آن را به وسط دایره و سر دیگر را روی لب دایره قرار می دهد افراد تیم مقابل سعی می کنند ضمن دفاع از خود به شیوه های مختلف یک یا چند تا از کمر بند های داخل دایره را بربایند چنانچه موفق به این کار شوند با استفاده ا ز کمر بند های ربوده شده افراد داخل را می زنند وضمن کتک کاری آنان سعی می کنند که بقیه کمر بند ها را از آنان بگیرند.

 

لپه بازی

لپه بازی از جمله بازی های مردانه است که در فصل بهار برگزار می شود . دراین بازی افراد 4 تا 12 ساله شرکت می کنند. اجرای بازی به این صورت است که افراد به دو گروه مساوی 4 تا هشت نفر تقسیم می شوند برای اجرای بازی یک قطعه چوب یک متری با قطری معادل پنج سانتی متر به نام لیس (lis) و توپ کوچکی به نام لپه که از پشم گوسفند درست شده است لازم می باشد. آنگاه بر حسب نوعی قرعه که به خیسه xise خشک معروف است یک تیم بازی را آغاز می کند این تیم در یک نقطه معینی که از پیش تعیین نموده اند به این صورت بازی را آغاز میکند:

یکی از افراد توپ را به هوا پرتاب و شخص دیگری با چوب دستی ضربه می زند چون افراد تیم مقابل در فاصله 20 الی 30 متری گروه آغازگر قرار می گیرند، آنان سعی می کنند که در ابتدا توپ را بگیرند چنانچه موفق شوند قبل از فرود آمدن به زمین بگیرند،آغازگر بازنده می شود، ولی اگر توپ به زمین بیفتد سعی می کنند ،ن را بردارند و به طرف فردی که توپ را فرستاده و حالا در حال فرار کردن به سوی مقصد دومی است پرتاب می کنند چنانچه د ر فاصله بین دو مقصد که فرد (آغازگر) در حال دویدن است او را بزنند بازنده، ونوبت بقیه افراد تیم وی است اما اگر او توانست خود را از توپ رد نماید و سالم به جایگا ه برسد، مجدداً خودش بازی را شروع می کند تا اینکه با توپ زده شود بازی به همین صورت ادامه می یابد تا این که افراد یک تیم بازی را شروع و سپس بازنده شوند و سپس نوبت به افراد تیم حریف می باشد در خاتمه هر تیم که تعداد افرادش دیرتر بازنده شوند و یا از نظر تعداد، افراد کمتری بازنده داشت از مقصد اول تا مقصد دوم ، دو بار بر پشت افراد تیم بازنده، سوار می شوند.

هدف از اجرای این بازی علاوه بر سرگرمی ، نشان دادن قدرت بدنی به خصوص قدرت بازو  و  مهارت افراد در چابکی و چالاکی می باشد.

 

 

گل مشتهgol moŝte

گل مشته یا گل پوچ نوعی بازی است که در شبهای زمستان در این منطقه رایج می باشد. این بازی از جمله بازیهای مشترک بین زنان و مردان است و شرکت کنندگان در آن را افراد بین سنین 7 تا 40 ساله تشکیل می دهند برای شروع بازی افراد به دو گروه مساوی تقسیم می شوند.

 هر گروه یک سرپرست ی دارد که وظیفه اش هماهنگی افراد و نیز تقسیم و مخفی کردن گُل بین افراد می باشد.

 سپس یک عدد نخود یا سنگریزه یا هر شیء کوچک را بر می دارد و یکی از افراد سرپرست تیم ها آن را به این صورت به تیم مقابل می فروشد مثلاً می گوید: گل یا عدد پنج ، گل یا عدد 6 ، و به هر صورت بعد از این که مشخص شد که گل پیش چه گروهی می ماند سرپرست آن گروه با شیوه های خاصی برای گمراه کردن افراد تیم مقابل گل را در دست یکی از آنان مخفی می کند.

سپس از تیم مقابل می خواهد که گل را پیدا کنند. تیم مقابل با استفاده از شیوه های مختلف سعی می کنند که گل را پیدا کنند بالاخره با چند بار خالی و پر کردن دست افراد عده ای را پوچ کرده و عده ای را در جای خود ثابت نگه می دارند.

اگر به کسی گفت هر دو دستت پوچ ولی گل پهلوی او بود یک امتیاز از دست می دهند ، و اگر گل را از دستی خواست که در آن گل بود یک امتیا ز به امتیازات تیم وی اضافه می شود تا اینکه، یک تیم زود تر به عدد شماره 21 برسد. هر تیمی که امتیازش زود تر به 21 رسید برنده می باشد .

در ضمن در شماره پوچ کامل ندارد وحریف باید مستقیماً گل را از یک دست خارج نماید.

 

برگرفته از وبلاگ "فرهنگ تالش"


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: بازی های گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 


مراسم عروسی قسمتهای مختلفی را شامل می شود که ترتیب و کیفیت آن ممکن است در همه جا یکسان نیست، همچنین در هر جا ممکن است آداب و رسمهای ویژه همان محل وجود داشته باشد؛ اما به هر حال مراحلی از مجموعه مراسم عروسی در شمار مشترکات یک حوزه فرهنگی است.

انتخاب همسر، نخستین و اساسی ترین مرحله ازدواج است. در روستا ها و حتی در شهر ها ی کوچک گیلان، که اغلب دارای ساخت کشاورزی _ دامداری هستند، و زن و مرد در جریان کار روزانه مشارکت دارند، دختران و پسران ، یکدیگر را خوب می شناسند و اغلب همسران خود را در جریان همین بر خورد ها و در مراسم عمومی همچون نوروز و محرم و عروسیها و در بازار های هفتگی انتخاب می کنند.

پسر در انتخاب همسر همیشه نقش اساسی دارد و معمولا" دلبستگی به دختر مورد نظرش را با مادر خود در میان می گذارد و از این طریق موضوع را به اطلاع پدر می رساند. پدر و مادر، نیز دختر را از نظر هماهنگی شأ ن و منزلت دو خانواده ، اختلافات خانوادگی و طایفه ای ، مورد بررسی قرار می دهند.

در مورد دختران هم وضع تقریبا" به همین منوال است. و به هر حال پدر و مادر در انتخاب همسر برای فرزندانشان بیشتر نقش مشاور و تأ یید کننده و نه تعیین کننده داشته و دارند. قبلا" در شهرهای بزرگتر که خانواده ها برای یگدیگر شناخته شده نبودند ، پیشنهاد و شناسایی دختران غریبه معمولا" توسط واسطه هاانجام می شد.

از نکات جالب مربوط به ازدواج در غالب نقاط گیلان به ویژه در مناطق روستایی یکی آن است که پیوند دو خانواده اصولا" با یاری و همکاری در کار و زندگی آغاز می شود . تأ ملی در قسمتهای مختلف این مراسم نشان می دهد که اگر چه از جهت مالی داد وستد هائی در قالب هدایای مختلف بین دو خانواده صورت می گیرد، که البته بخش عمدة آن جنبة کمک به عروس و داماد را دارد؛اما همکاریها ی مختلف بسیار چشمگیر است.

      پسران در شالیکاری، دروی شالی، کلش ریختن بام خانه ها، درودی گندم وسایر کارهای کشاورزی و باغداری، دامداری ، نوغان داری و غیره که بر عهدة مردان است به کمک پدر نامزد خود به اصطلاح به« یاوری» می روند. دامادها معمولا" این کار را بعد از ازدواج نیز ادامه می دهند. در تالش و روستا های اطراف آن ، هنگام دروی شالی ، پسر عده ای از دوستانش را جمع می کند و به یاوری پدر زنش می برد . در مناتطق گیلک نسین نیز برای پسران و دختران رسم یاوری دادن به خانواۀ داماد،در بر خی کارها از جمله در شالیکاری و چای چینی معمول است که « گیشه یاوری» نامیده می شود.دختری که نامزد دارد هنگام شالیکاری به اتفاق چندتن از دوستان و همسالانش به یاوری مادر نامزدش می رود؛ معمولا" مادر برای این روز هدیه ای هم تهیه دیده است که به عروسش می دهد. یاوری رفتن عروس اغلب با دایره زدن و ترانه خوانی و آوازهای دسته جمعی دختران همراه است.

«جوکول کشی» نیز از کارهائی است که یاوری دختران را می طلبد. جوکول خوشۀ نیمه رس شالی است که تازه دانه بسته است. سنبله هایش را غلاف سایه می کشند،دسته می کنند و دانه اش را روی آتش برشته می کنند و به آن شکر و ادویه می زنند، تحفه ای است که قدیم برای اربابان می بردندونوعروسان و دختران نامزد دار برای خانوادۀ شوهر شان تهیه می دیدند.جوکول کشی نو عروسان در روستا های اطراف لاهیجان و شرق گیلان تفصیل بیشتری دارد. در روستا های بالامحله و پایین محله پاشاکی سیاهکل ،جوکول کشی که «جوکول قند زنی» نامیده می شود، با یاوری زنان هر دو خانواده انجام می گیرد .به این ترتیب که کار چیدن خوشه ها با عروس و همراهانش می باشد و برشته کردن و درست کردن آن با زنان خانواده داماد است؛ برای کار قبلا" خبر می دهند و به خانۀ عروس می روند.

تهیه هیزم و به اصطلاح «هیمه بار» برای مجلس عروسی ، از جمله مواردی است که در تمام مناطق گیلان با همکاری جمعی انجام می شود.معمولا" دوستان داماد و در بسیاری روستا ها،همه جوانان محل الاغها و قاطر ها یشان را راه می اندازند و به اتفاق برای تهیۀ هیزم به جنگل می روند.بخشی از هیزم را به خانه عروس و بخشی را هم به خانۀ داماد می برند، در نقاط کوهستانی ، جوانان همۀ روستاها و آبادیها نزدیک که با یکدیگر ارتباط دارند،برای هیمه بار عروسی به یاوری می روند . زنگها ی پر سر و صدائی که برای هیمه بار به گردن حیوانات می بندند ،ورود آنها را به آبادی با شور و شادی همراه می کند.

کارهای زنانۀ مجلس عروسی مانند پاک کردن برنج نیز معمولا" با یاری دختران و زنان دو خانواده و خویشان و همسایه ها و اهل محله و آبادی انجام می گیرد.از جمله شنیدنی ترین رسمهائی که با یاوری ارتباط پیدا می کند رسمی است که در گو ری محلۀ لیشک از روستا های نزدیک سیاهکل معمول است. در این روستا ممر معاش مردم کشاورزی و گاوداری است. در فصلی که درختان برگ دارند،کشاورزان هر روز صبح گاوهایشان را از خانه بیرون می کنند و برای خوراک آنها سر شاخه های در ختان را با داس می زنند و به زمین می ریزند . این کار را در اصطلاح محل «ایجین زئن» می نامند و تا سالیانی پیش در این روستا رسم بود که اگر پسری دل به مهر دختری می بست ، سحر گاه وقتی خانوادۀ دختر گاوهایشان را بیرون می فرستادند ، بالای درختی می رفت و برای گاوها ایجین می زد. پدر دختر به سرکشی گاو هایش می رفت با دیدن او پی به موضوع می برد . به خانه می رفت و به زنش می گفت که فلان پسر برای دخترمان « پیش ایجین» آمده است و در صورت موافقت ،زن خانه همان روز غذائی تهیه می دید و کسی را سراغ پسر می فرستاد و او را برای ناهار دعوت می کرد . دختر اگر گوشه چشمی به پسر داشت با بیرون رفتن از خانه موافقت خود را اعلام می کرد.پس از مرحلۀ انتخاب و تأ یید، خواستگاری به طور رسمی انجام می شود. خواستگاری را در گیلان « زن خواهی» می نامندو در برخی نقاط اصطلا حات دیگری هم برای آن می برند ،مانند«ایلچی» در تالش « قاصد» در دیلمان . در مجلس خواستگاری معمولا" بزرگتران و ریش سفیدان شرکت دارند. تعیین مقدار شیربها و مهریه ، قرار مجلس عقد و تهیه صورت لوازم آن و سایر قرار های مربوط به انجام مراسم، در همین مجلس مطرح و دربارل آن تصمیم گیری می شود. در بعضی نقاط خواستگاری در دو مرحله انجام می گیرد. در مرحله اول زنان برای نظر خواهی می روند و در صورت توافق خواستگاری رسمی انجام می شود.

 

 

برگرفته از وبلاگ "فرهنگ تالش"

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: فرهنگ گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

گیلان سرزمینی با تنوع قومی و گویشی است و با اینکه از نظر وسعت جغرافیایی از کوچکترین استانهای کشور است، گوناگونی و تنوع فرهنگی در آن بیش از هر جای دیگر ایران دیده می‌شود. قرنهای متمادی است که اقوام مختلف در شهر رشت و مناطق دیگر گیلان همزیستی مسالمت ‌آمیزی با هم دارند و این همزیستی فرهنگ مشترکی را پدید آورده است اما در عین حال، این اقوام ویژگیهای قومی و گویشی خود را حفظ کرده‌اند.

گیلکها، گالشها، تاتها، تالشها، ترکها و کردها و همچنین اقلیتهای مذهبی مثل ارامنه، یهودیها، زرتشتیها‌ و... مجموعه جامعه گیلان را شکل می‌دهند.

"گیلکها " در سراسر مناطق جلگه‌ ای گیلان پراکنده ‌اند و به کشاورزی اشتغال دارند و اولین اقوام ساکن در گیلان بوده‌ اند.

"گالشها" هم که تیره ‌ای از گیلکها هستند که در مناطق کوهستانی و کوهپایه ‌ای زندگی و با دامداری امرار معاش می‌کنند از اینرو فرهنگ این مردمان بسیار بکر و دست نخورده است و بسیاری از آیینها و اعیاد باستانی همراه با گاه شمار دیلمی و موسیقی فولکلور هنوز که هنوز است در میان آنان رواج دارد.

تالشها در غرب گیلان زندگی می ‌کنند که بازمانده نسل کادوسیان هستند و موسیقی فولکلور بسیار غنی، آیینها، باورداشتها و گویش مختص به خود دارند.

"تاتها" نیز در مناطق جنوبی گیلان به ویژه در رودبار و آبادیهای تابعه آن زندگی می‌کنند، این قوم نیز زبان و فرهنگ و آیینهای ویژه‌ای دارند که برخی از آنها از دوران کهن به جا مانده است.

 

اقوام دیگری چون کردها، ترکها، کولیها و همچنین اقلیتهای مذهبی مانند ارمنیها، یهودیها و زرتشتیها نیز در مناطق مختلف گیلان از جمله در شهرهای رشت و انزلی ساکن هستند.

 گیلان از مناطقی است که با وجود گردآوری و انتشار کتابهای متعدد و متنوع در خصوص آیینها، آداب و رسوم، بازی و نمایشها بومی محلی و.... توسط محققان ایرانی، اروپایی و آمریکایی همچنان فرهنگ این سامان بکرمانده است‌.

منابع پژوهشی درباره تاتها، گالشها و کردهای گیلان بسیار ناقص است

 

یک استاد دانشگاه رشته زبان و ادب فارسی دراین باره گفت: در مقابل حجم عظیم زایش فرهنگی که در طول سالیان طولانی صورت گرفته، مطالعه و پژوهش درباره اقوام و فرهنگ گیلان  بسیار اندک و ناچیز است.

محمد سمعی پور با اشاره به اینکه درباره زبان و فرهنگ اقوام گیلانی بسیار اندک کار شده و در مواردی هم مطالعه ‌ای انجام نگرفته است، اظهار داشت: منابع پژوهشی ما درباره تاتها و گالشها و کردهای گیلان بسیار ناقص است و کاستی‌ فراوانی دارد.

وی عنوان کرد: به دلیل تحولات فنی، اقتصادی و رسانه‌ ای که در زندگی مردم تاثیر گذاشته، بخش عمده‌ای از فرهنگ مردم کارکردهای خود را از دست داده و از گردونه زندگی مردم خارج شده و درصد زیادی از فرهنگ این اقوام ناشناخته مانده است.

یک پژوهشگر گیلانی نیز به بازیها و نمایش های بومی محلی گیلان اشاره کرد و گفت: بازیهای بومی و قومی برگرفته از خصایص اجتماعی، فرهنگی، اقلیمی، جغرافیایی و تاریخی هر سرزمین به وجود آمده‌اند و هماهنگ با باورداشتها و آیینها و آداب و رسوم در گستره دوران متحول شده‌اند.

محمدجعفر حسینی افزود: نمایشها و بازیهای قومی آمیزه‌ ای از حرکات و زیبایی‌ های آرمانی و میراث تاریخی را به نمایش می‌گذارند و راز و رمزهای زندگی را به تصویر می کشند.

وی ادامه با اعلام اینکه گیلان از نظر نوع بازی و نمایش بسیارغنی و پرباراست، یادآورشد: این بازیها‌ نه تنها برای سرگرمی دراوقات فراغت به وجود آمده‌اند، بلکه شیوه ها و روشهای تعامل و تقابل با سختیهای دوران و طبیعت ناسازگار را به فرزندان آموزش می ‌دهند.

نمایشها و بازیهای بومی محلی گیلان همچنان به حیات خود ادامه می‌ دهند

حسینی بیان داشت: پاره ‌ای از نمایشها و بازیهای بومی همچنان به حیات خود ادامه می‌دهند و در بسیاری از اعیاد و مراسم ملی یا مذهبی اجرا می‌شوند، اما پاره‌ای دیگر بنا به دلایل مختلف به حاشیه رانده شده‌اند و از یادها زدوده می‌شوند.

 

وی به نمایش "عروس گل " اشاره کرد و افزود: این نمایش یک کمدی موزیکال بهارخواهی و از بازیهای آیینی ‌بومی گیلان است که سالیان متمادی در نیمه دوم اسفند ماه در استقبال از نوروز اجرا می ‌شد که متاسفانه به حاشیه رانده شده است.

این پژوهشگر گیلانی گفت: " لافندبازی " ، "کشتی گیله مردی " از جمله بازیها و نمایشهای هستند که به دلیل جذابیتهای نمایشی و رزمی در اعیاد و جشنها به شکل گذشته اجرا می‌شوند.

وی اظهار داشت: همچنین نمایش آیینی مذهبی تغزیه به دلیل بار و محتوای عقیدتی مذهبی در مراسم مختلف از جمله آیینهای ماههای محرم و صفر و در برخی از روزهای سال اجرا می‌شوند و هنوز هم در میان اقشار سنتی جامعه پایگاه مورد پسندی دارند.

این پژوهشگر همچنین به " آیین یاوری " در استان اشاره کرد و افزود: این آیینها از مراسم دیرینه دیرپا در فرهنگ بومی گیلان است که اشکال آن به شیوه های مختلف در دیگر مناطق ایران هنوز هم کم و بیش به حیات خود ادامه می ‌دهند.

حسینی همچنین ادامه داد: بسیاری از آیینها و باورداشتها درگیلان با اقتصاد و معیشت و تولید ارتباط تنگاتنگ دارند که با از میان رفتن شرایط کار و تولید، آیینهای مربوط به آن نیز به فراموشی سپرده شده و جز خاطره ‌ای تاریخی چیزی دیگر از آنها در ذهنها باقی نمانده است.

وی یادآورشد: البته بسیاری ازاین مراسم و آیینها درباره کشت برنج، پرورش دام و صید و صیادی هنوز هم به حیات خود ادامه می‌دهند و در روستاها و آبادیهای سرزمین گیلان دیده می‌شوند.

 گنجینه آواز گیلانی هنوز به خوبی به مردم ارائه نشده است

فولکلوریست و پژوهشگر مشهور گیلانی هم  نسبت به وضعیت کنونی موسیقی استان ابراز نگرانی کرد و گفت: این رشته هنری از پر احساسترین نواهای ایرانی است.

 

فریدون پوررضا، نداشتن بودجه، خواننده، نفوذ موسیقی های بیگانه که به پاپ مشهورند را از دیگر مشکلات این بخش یاد کرد واز یکی شدن فرهنگها در دهکده جهانی و هجوم فرهنگ بیگانه به موسیقی هراسناک است.

وی تاکید کرد: با این وضعیت  فضای رسانه ‌ها باید با موسیقی مردمی و ملی دمساز شده و به پرواز درآید.

پوررضا ادامه داد: آواها و نغمه ‌های محلی مناطق ایران در گذر زمان بوی کهنگی به خود نمی‌گیرد زیرا از حقیقت و سادگی زندگی روستاییان برخاسته است.

این خواننده پیشکسوت موسیقی محلی گیلان تاکید کرد: همه آنچه از گنجینه آواز ایرانی موجود است هنوز ارائه نشده و وظیفه اهالی موسیقی است که هر گوشه جدید و پنهان آن را که اغلب در مناطق روستایی و نزد پیران روستا باقی مانده است، ثبت کنند و آن را به نسل بعد بسپارند.

لباس " قاسم‌آبادی " و " تالشی"  برای آیین اهدای جوایز بازیهای المپیک آتن انتخاب شد

یک محقق لباسهای سنتی ایران نیز در رابطه با لباسهای سنتی گیلان اظهار داشت: در لباس سنتی این خطه سرسبز می‌ توان طبیعت رنگارنگ و زیبا را به وضوح مشاهده کرد.

ملوک وکیلی افزود: گیلان سرزمین رنگها، مروارید باران، جنگلهای سبز، گلهای الوان است که این همه در پوشش محلی زنان گیلک نمودار بوده ‌است.

وی گفت: اکنون می‌توان با توجه به ‌تغییر شرایط زندگی از طرحها و مدلهای زیبای این پوشاک الهام گرفت و با تغییرات کاربردی آن را به عنوان یک پوشش ملی زنده نگه داشت.

این پژوهشگرادامه داد: امروزه با گذشت زمان لباسهای محلی دیگر از رونق افتاده‌اند و رنگهای شاد آن که امید به زندگی را در دلها زنده می‌کرد، به خزان بی‌ هنگام نشسته و به کنج پستوها، صندوقها وبقچه‌ ها خزیده و در پشت بامها جای گرفته اند.

 

زبان و گویش گیلکی شاخه ‌ای از زبان ایرانی و از خانواده زبانهای شمال غربی ایران است، گیلان حتی پیش از حضور آریایی‌ها در ایران، دارای فرهنگ و تمدن ویژه‌ای بود، آثار و کشفیات باستان ‌شناسان در مناطق مختلف گیلان از جمله رودبار، املش و هشتپر موید این نظر است.

با این حال ضمن حفظ هویت بومی و باورهای فرهنگی گیلان باید با تلاش همگان به ویژه پژوهشگران، نخبگان و دانشگاهیان این فرهنگ غنی که برآمده از دل ساده مردمان روستاهای شالی، جنگل و باران است را به گیتی شناساند.

 

منبع: خبرگزاری مهر

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گوناگون , فرهنگ گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

در جلگه غرب گیلان

طب سنتی

- برای درمان شکستگی زردة تخم‌مرغ را با مقداری زردچوبه روی پارچه می‌گذاشتند و با آن محل شکستگی یا استخوان ضرب دیده را می‌بستند. سپس با دو چوب صاف استخوان شکسته را آتل می‌گرفتند.

- برای درمان شکستگی پهن اسب را با خاکستر زغال روی محل شکستی گذاشته و با پارچه‌ای می‌بستند.

- برای درمان شکستگی، زردة تخم‌مرغ و آرد گندم را به هم می‌زنند و روی نقطة آسیب دیده می‌بستند.

- برای اینکه کودک راحت بخوابد، گیاه گنده‌واش را داخل پارچه‌ای ریخته و روی چراغ می‌گذاشتند تا خوب خشک شود، سپس به کودک می‌خوراندند.

- برای درمان دردگوش، سیاه دانه را می‌کوبیدند و داخل گوش می‌ریختند.

- برای درمان سردرد، ویکس یا نفت را روی پیشانی می‌مالیدند.

- برای درد چشم، تفاله چای را بعد از دم آمدن، در پارچه‌ای می‌گذاشتند و می‌فشردند تا آب آن گرفته شود و روی چشم قرار می‌دادند.

در جلگه شرق گیلان

طب سنتی

از بیماریهای مسری که در گذشته وجود داشت و اکثرا کشنده بود می توان سل، اُله/Oleh  / (آ بله)، برزخوعه/Barzexoeh / (سیاه سرفه)، سرخجه، گرم ناخوشی، طاعون و وبا را نام برد.

-بیماریهای رایج در آن زمان را توسط گیاهان دارویی، درمان می کردند. مثلا گل گاو زبان برای درمان سرماخوردگی و عفونتهای ناشی ازآن مصرف فراوانی داشت و معتقد بودند که ریه را صاف می کند. برای سرما خوردگی دارچین را درچای می ریختند.عرق کوت کوته/Cut cute / (خا لواش/xalvaš/). کوت کوته بصورت خودرو در حیاط خانه و حیاط مسجد وجود داشت.

در گذشته برای درمان بیماریها از گیاهان دارویی استفاده می کردند به عنوان مثال ازنعناع برای درمان دل پیچه استفاده می کردند.

- مصرف گرزنه /Garzane/ رابرای قلب مفید می دانستند.

- ازترکیب خنش / /xanešگیاهی شبیه به نعناع، بارجه /Barje/ و کلم دارو با شیرمادربرای درمان شکم درد کودک استفاده می کردند.

ریحان را جلوی خانه می کاشتند تا پشه به داخل خانه نیاید.

- برای درمان سینه پهلو مدفوع مرغ را داغ کرده و در پارچه ای می ریختند و روی سینه شخص بیمار می گذاشتند.

- گزنه را برای قلب و ناراحتی های قلبی مفید می دانستند و قاطی سبزی خورشتی می کردند و می خوردند .

- از دک کردة گیاه صنعا نیز برای سفتی شکم استفاده می کردند.

- اگر گلوی کسی استخوان ماهی گیر میکرد دست در حلق او فرو برده و با انگشت اشاره استخوان را از گلوی او بیرون می آوردند و به این عمل خاش گیران می گفتند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گیاهان دارویی گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

بی خبر آمده ای


باز در خواب شبم


کاش هرگز نشود


صبح و بیدار شوم


کاش می گفتی که من


دل چراغانی کنم


سر راهت گل سرخ


باز قربانی کنم

کاش می گفتی که من


گل میخک بخرم


به سراپرده ی شب


عطر پیچک بزنم

کاش می گفتی که من
سبز بر تن بکنم
جای پاهای تو را
شمع روشن بکنم

کاش می گفتی که من


نور پر پر بکنم


تا می ایی به شبم


چشم خود تر بکنم

کاش این خواب مرا


ببرد تا دم مرگ


شب پاییزی من


خالی است از همه رنگ

کاش اما
....
صبح شد



موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

مجدالدین میرفخرایی، که در آغاز شاعری با نام شعری گلچین گیلانی شناخته شده، به سال 1288 در خانه‌ای نزدیک سبزه‌میدان رشت چشم به جهان گشود. او فرزند مهدی و رفعت‌السادات بود. محمود، هدی و هوشمند، خواهر و برادران او بودند.

مجدالدین دوره‌ی ابتدایی را در رشت گذرانید (1304). یکی از معلمان او در این دوره، ابراهیم فخرایی، از اعضاء نهضت جنگل و روایتگر بعدی این نهضت بود که در آن سال‌ها در آغازین روزهای جوانی قرار داشت.

گلچین سپس برای ادامه‌ی تحصیل به تهران رفت و دوره‌های نخست و دوم متوسطه را در مدرسه‌های سیروس و دارالفنون گذراند. گلچین در دارالفنون شاگرد استادانی مانند عباس اقبال آشتیانی و حسن وحید دستگردی بود. وی از تشویق وحید دستگردی در زمینه‌ی سرودن شعر و نشر برخی از آنها در مجله‌ی ارمغان بهره‌مندی یافت.

شاعر گیلانی برای ادامه‌ی تحصیل رشته‌ی زبان و ادبیات فرانسوی (درس‌های فلسفه و علوم تربیتی) را در دارالمعلمین عالی و دانشگاه تربیت معلم برگزید. گلچین پس از فراغت از تحصیل، در آزمون اعزام دانشجو به اروپا شرکت کرد و توفیق یافت. در سال 1312 از طریق بندرانزلی به روسیه و اروپا رفت و سرانجام در انگلستان ماوا گرفت.

پس از آموختن زبان انگلیسی، با توجه به رشته‌ای که وزارت معارف ایران برای او مقرر کرده بود، به تحصیل در رشته‌ی ادبیات انگلیسی پرداخت. اما پس از مدتی، بی‌علاقگی خود را به این رشته نشان داد و با وجود مخالفت مقامات مسوول ایرانی، با گذراندن دوره‌ی مقدماتی به تحصیل در رشته‌ی پزشکی دانشگاه لندن مشغول شد.

او مشغول تحصیل در رشته‌ی پزشکی بود که شعله‌های جنگ جهانی دوم درگرفت و تحصیلش مدتی به تعویق افتاد. وی به خلاف دیگر دانشجویان ایرانی، در انگلستان ماند و با گویندگی در فیلم‌های خبری و اخبار رادیو با ترجمه‌ی اخبار و حتی رانندگی آمبولانس، آن شرایط دشوار را سپری کرد. تحصیلات گلچین در پزشکی عمومی و دوره‌ی تخصصی بیماری‌های گرمسیری، سرانجام در سال 1947 به پایان رسید. اما او در لندن اقامت کرد و به ایران بازنگشت. در این شهر مطب داشت و مشاور پزشکی سفارت ایران در لندن بود. علاوه بر این، از کمک به ایرانیانی که برای معالجه به انگلستان می‌آمدند، دریغ نداشت.

گلچین با ای، جی، آربری،‌ایران‌شناس نامور انگلیسی دوستی داشت. شعرهای او را به انگلیسی برگردانده و شرح‌هایی درباره‌ی آنها نوشته است. مسعود فرزاد، که سال‌ها در انگلستان اقامت داشت، دوستی صمیمانه‌ای با گلچین داشت. برخی شاعران و نویسندگان و ادیبان ایرانی، که به انگلستان سفرهایی داشتند،‌نیز با او دوستی یافتند: غلامعلی رعدی آذرخشی، پرویز ناتل خانلری، صادق چوبک، محمدعلی اسلامی ندوشن، محمد زهری، امیر هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) هم که پسرخاله‌ی گلچین بود، دیدارهایی با او در انگلستان داشت.

شاعر گیلانی برخلاف زندگی هنری‌اش، در زندگی خانوادگی مرد کامروایی نبود و سه بار زندگی زناشویی‌اش به سرانجام نرسید.

مجدالدین میرفخرایی در شصت و سه سالگی، به ناگهان و به سبب سرطان خون پیشرفته،‌زندگی را در لندن بدرود گفت و در همین شهر به خاک سپرده شد: 29‌آذر 1351 (برابر با بیستم دسامبر 1972م).

 

شعر گلچین

گذشته از برخی شعرهای سنتی آغازین و برخی تجربه‌های پراکنده‌ی پایانی، در مجموع باید گفت که شعرهای گلچین در دو دهه‌ی 1330-1320 در روند تجدد شعر فارسی در سده‌ی بیستم میلادی اهمیت زیادی دارد. این شعرها، که اغلب، در فضایی دور از واژگان ادبی در روابط شناخته شده‌ی مفهومی - کلامی شعر فارسی سروده شده است، نمونه‌هایی است از تجددی اعتدالی در شعر ایران عصر جدید. وصف‌های مستقیم و طبیعت گرایی‌های رمانتیک، البته از نوع دلپذیر آن؛ و زبانی که با وجود سادگی و بی‌پیرایگی، در نگاهی دقیق‌تر، نشانه‌هایی از فارسی سره بر خود دارد، از جمله‌ی پراهمیت‌ترین ویژگی‌های شعر او محسوب می‌شود.

بخش عمده‌ای از این شعرها، نخستین بار،‌در مجله ادبی و فرهنگی معتبر سخن نشر یافت و سبب شهرت گوینده‌ی آنها شد. علاوه بر این، باید به یاد‌ آورد که شعرهای گلچین بر رونق نوع شعر نوگرای اعتدالی افزود. این شعرها به سلیقه‌ی شعری ناتل خانلری، سردبیر سخن، نزدیک بود و صفحه‌ی مکتب ادبی سخن با ورود زودهنگام فریدون توللی و پس از مدتی،‌نادر نادرپور و فریدون مشیری تکمیل شد. گلچین یکی از پیشاهنگان این مکتب است.

در میان شعرهای گلچین گیلانی، هیچ یک نتوانست به اندازه‌ی باران در میان خوانندگان عام و خاص نفوذ یابد و شناخته شود در واقع، نام گلچین گیلانی و باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان، به صورتی شگفت‌آور، در هم‌تنیده شده است. شهرت این شعر با ورود روایت خلاصه شده‌ای از آن در کتاب‌های درسی دبستانی، بیش از پیش شد و بر ذهن و زبان ایرانیان جاری گشت.

 یک روز دوباره خانه خواهم رفت

در خواهم زد چو مرد بیگانه

خواهی پرسید: کیست پشت در؟

خواهم پرسید: کیست در خانه؟

آری یک روز خانه خواهم رفت

در خواهم زد چو مرد دیوانه

دیوانه‌تری به خشم خواهد گفت:

او دیگر نیست توی این خانه

یک روز دوباره خانه خواهم رفت...

اما ... اما کجاست آن خانه؟

نه مادر

نه پدر

نه در...

آیا ... آیا همه چیز افسانه؟

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعرا , مشاهیر گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

سید شرفشاه دولابى فرزند عبد الله بن حسین عارفى است که در قرن 8 هجرى قمرى حوالى سال 790 مى زیسته و با نام و عنوان پیر شرفشاه شهرت داشته است

 

، او از جمله پیر هایى بود که مرادشان بابا حسن عارف تبریزى بوده است سید شرفشاه واقع در روستاى دارسرا ، 5 کیلو مترى شرق رضوانشهر است ، این روستا به احترام نام سید شرفشاه به سید شرف الدین نیز معروف است . بر اساس شجره موجود در بقعه نسب وى از طریق 10 پشت به امام موسى کاظم مى رسد ، تعداد شجره نامه ها و نسب نامه هاى شر فشاه زیاد است که اغلب با هم مطابقت ندارند ،به اعتقاد برخى محققان شرفشاه پیرى عارف بوده که بعد از مرگش اورا به مقام سیادت رسانده اند ، بناى بزر گ و نوساز و از آجر و سنگ مرمر ساخته شده است . به آن سفال سر مى باشد در گوشه اى از صحن وسیع حرم صندوق چوبى سادهاى مرقد را پوشانده است ، اهالى منطقه به این اعتقاد فراوان دارند، وبسیارى از اماکن زیارتى منطقه انزلى ، گسکرات ، طالشدولاب و گیل دو لاب به خاطر احترام فوق العاده اى که مردم نسب به شرفشاه دارند به برادران یا فرزندان این مرد عارف منتسب شده اند .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: اماکن زیارتی استان گیلان , اماکن زیارتی گیلان , اماکن زیارتی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٧ | ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

سلام حتما شما هم خاطرات کودکی تان یادتون هست من چند تا عکس براتون گذاشتم که خاطراتتون دوباره براتون تداعی بشه امیدوارم که خوشتون بیاد وبپسندید.

یادش بخیر وقتی لای کتاب رو باز میکردیم بوی کتاب به آدم انگیزه بیشتر یا گرفتن رو میداد .یادش بخیر ...

 

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عکسهایی از گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٢ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 


اولین روز دبستان بازگرد

 

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

 

بر سوار اسب های چوبکی

 

باز گرد ای خاطرات کودکی


خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن مانا ترند


درسهای سال اول ساده بود


 آب را بابا به سارا داده بود


درس پند آموز روباه و خروس


روبه مکار و دزد و چاپلوس


روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است


کاکلی گنجشککی باهوش بود


فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز و سرمای شدید


ریز علی پیراهن از تن می درید


تا درون نیمکت جا می شدیم


ما پر از تصمیم کبری می شدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم


یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت


دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود


 برگ دفتر ها به رنگ کاه بود


همکلاسیهای درد و رنج و کار


بچه های جامه های وصله دار


بچه های دکه سیگار سرد


کودکان کوچک اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود


جمع بودن بود و تفریقی نبود


کاش می شد باز کوچک می شدیم


لااقل یک روز کودک می شدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش


یاد آن گچها که بودش روی دوش


ای معلم نام و هم یادت به خیر


یاد درس آب و بابایت به خیر


ای دبستانی ترین احساس من


بازگرد این مشقها را خط بزن

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعر


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٢ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی

.آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،از جمله دوستان بد و ناپایدار،برخی نادوست، و برخی دوستدارکه دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد

و چون زندگی بدین گونه است،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،تا که زیاده به خودت غرّه نشوی و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری،تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنندچون این کارِ ساده ای است،بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنندو با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوان که هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را داردو لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشدو با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بارپولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

.اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دل نوشته های بزرگان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٢ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

سکوت من خود سرود و ترانه ی من است

و گرسنگی من همان سیری من است

و آب در تشنگی من جریان دارد

و در هوشیاری من مستیهاست

و عروسیهاست در فغان و شکوه من

ودیدارهاست درغربت تنهاییم

و پنهانی من عین ظهور

و ظهور من همه ستر وحجاب است

چه بسیار که از غمها شکوه می کنم

و قلبم بدان غمها بر خود می بالد

چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند

و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می کشد

و دوست در کنارم نشسته است

و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم

وآن چیز در حلقه ی نگین من است

گاه شب تاریک، دشمنانم را در پرده ی ظلمت می پوشاند

تا من پرده ی رویاهای خویش را بگسترم

و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد

                                              (جبران خلیل جبران)


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: سخنان بزرگان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱٢ | ٧:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

برای  اینکه آمار ساییتون بالا بره و مراجعه کنندگان زیادی اون رو مطالعه کنند باید سایت را به موتورهای جستجو معرفی نمایید. 


ضمن اینکه اگه وبلاگ دارید مخصوصا در بلاگفا ، ابتدا باید در قسمت مدیریت بلاگ خود ، در قسمت درج در فهرست وبلاگها رفته و وبلاگتون رو ابتدا ثبت کنید. که شرایط خاص خودش رو داره . 

 

و اما ثبت در 150 موتور جستجو


http://www.searchengineoptimizationcompany.ca/tools/search-engine-submitter 

 ثبت آدرس در موتور جستجوی گوگل

برای ثبت آدرس وبلاگ خود در موتور جستجوی گوگل ابتدا به آدرس زیر بروید :
http://www.google.com/addurl/?continue=/addurl

سپس در قسمت Url آدرس سایت یا وبلاگ خود و در قسمت Comment یه توضیح مختصر از سایتتون رو بنویسید . کدعکس رو هم وارد کنید و Add Url رو کلیک کنید . آدرس شما هم اکنون ثبت شد ولی یکی دو ماهی طول میکشه تا وارد موتور بشه

ثبت آدرس در موتور جستجوی یاهو

برای ثبت آدرس وبلاگ خود در موتور جستجوی یاهو ابتدا به آدرس زیر بروید :
http://submit.search.yahoo.com/free/request
سپس با آیدی یاهوی خود وارد شوید . در صفحه ی بعد در قسمت Enter the Url for your Page آدرس وبلاگ یا سایت خود را وارد کرده و اینتر بزنید .

ثبت آدرس در موتور جستجوی MSN : 


برای ثبت آدرس وبلاگ خود در موتور جستجوی MSN ابتدا به آدرس زیر بروید :
http://beta.search.msn.com/docs/submit.aspx

در مکان مشخص کدعکس رو وارد کنید و در قسمت Type the URL of your homepage آدرس وبلاگ یا سایت خود را وارد کرده و Submit Url را کلیک کنید .

توجه داشته باشید که پس از وارد کردن Url شما در این موتورها مدتی طول میکشه تا آدرس شما در موتور ثبت بشه .
امیدوارم که آموزش های بنده بتونه در یه حد کمی هم که شده به شما کمک کنه .

اگه نتونستید ثبت کنید یا مشکل داشتید ، توضیحات کاملتر تصویری در این آدرس موجود است . 

http://www.blogfa.com/Help/Show.aspx?id=searchengines

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: کامپیوتر


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۱ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

 منطقه "سیاه درویشان"از توابع بخش تولمات (شهرستان صومعه سرا)است.

این منطقه بواسطه  وجود تالاب  بسیارزیبا٬جزء مناطق  نمونه گردشگری استان گیلان است.

روستای "نرگستان"با "سیاه درویشان" همجوار است.نرگستان نیز به تالاب راه دارد واز آنجا باقایق در عرض ۵ دقیقه به تالاب انزلی میرسید.

 

این منطقه به خصوص در فصل بهار وتابستان بسیاردیدنی است٬چون گلهای زیبای تالاب در این فصلها شکوفا شده و جذابیت خاصی به این منطقه میدهد.

 

درفصل سرماهم چشم انداز  زیباو جذاب تالاب را نمی توان از نظر دورداشت. دراین فصل ازسال٬ تالاب هم مثل مردم میهمان نواز گیلان ٬مهماندار گونه های متنوع ماکیان وبرندگان مهاجر است. تالاب ٬شاید به داوری ذهن وتصور ذهنی٬ ایستا وکم تحرک بیاید اما......

اما باید به چشم جان ببینی تاباتمام وجودت دریابی که:"ملودی سکوت و آرامش " یعنی اسباب راح روح و نشاط روان آدمی ٬در اینجا ازهر اقیانوسی جاری تر است.....

فرصت را ازکف ندهید وبرای دیدن اینهمه زیباییهای خدادادی موجود درطبیعت٬برنامه ریزی کنید چه با تماشای منظره  تالاب وچه با ماهیگیری٬مقدمات تمدد اعصاب و تجدید قوا رافراهم آورید.

اگر مثل شخصیتهای"ژول ورن" نمیتوانید به جزیره اسرارآمیز سفرکنید٬"تالاب اسرارآمیز" ٬فاصله چندانی باشما هموطن گیلانی ندارد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جاذبه های گردشگری گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۱ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

گورستان متعلق به عصر آهن با قدمتی حدود سه هزار سال در محوطه باستانی "گردنه سر" روستای بویه شهرستان املش کشف شد. گورهای به دست آمده به لحاظ گونههای گوری به صورت "چهارچینهای "حفره ای" و "پشت سنگی" است که در جهات گوناگون و در وضعیتهای مختلف ایجاد شدهاند.

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: خبرهای تازه


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۱ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

کیومرث صابری (گل‌آقا) در 7 شهریور 1320 در  صومعه‌سرا (منزلی در پشت محل فعلی کتابخانه عمومی میرزاکوچک) به دنیا آمد. یکساله بود که پدرش را از دست داد. پس از مرگ پدر، علی، برادر بزرگ صابری از همسر اولش که در آن زمان چهارده ساله بود، تحصیل را رها کرد تا به معیشت خانواده کمک کند. صابری نیز پس از گذراندن تحصیلات دبستانی برای کمک به مخارج خانواده به شاگردی در یک مغازه خیاطی پرداخت اما به اصرار دوستان و مادرش تحصیل را ادامه داد تا در سال 133۶ در امتحان ورودی دانشسرای شبانه‌روزی کشاورزی ساری که از فومن فقط یک نفر را می‌پذیرفت قبول شد. پس از طی دوره دو ساله، در هجده سالگی به عنوان معلم یک دبستان در روستای کسما مشغول به خدمت شد و یک سال نیز در روستایی به‌نام کوچه‌چال مدرسه‌ای چهارکلاسه بدون معلم و ناظم و مدیر و خدمتگزار را اداره کرد.

در 20 سالگی به‌طور متفرقه در رشته ادبی امتحان داد و دیپلم گرفت. همان سال در کنکور رشته سیاسی دانشکده حقوق تهران پذیرفته شد و چون در دبستان و دبیرستان فومن تدریس می‌کرد، به‌جز چند ماه اول سال، مابقی درسش را غیرحضوری گذراند. همچنین در سال 13۵3 در رشته ادبیات تطبیقی دانشگاه تهران در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شد.

صابری اولین شعرش را در چهارده سالگی سرود و در همان زمان یکی از شعرهایش در مجله امید ایران چاپ شد. در زمان تحصیل در دانشکده (13۴0) در تظاهرات دانشجویی شرکت کرد و از سوی نیروهای امنیتی از ناحیه گردن مضروب شد. او این ماجرا را به طنز سرود و با نام «گردن شکسته فومنی» برای مجله طنز توفیق فرستاد. پس از چاپ این شعر در چند شماره بعد توفیق، رسماً به طنزنویسی کشیده شد و تا سال 1345 گهگاه اشعاری به طنز برای توفیق می‌فرستاد. در این سال گزارش طنزآمیزی درباره عروسی نخست‌وزیر وقت نوشت که در دو صفحه توفیق چاپ شد و برایش موفقیت بسیار زیادی به همراه آورد. حسین توفیق، سردبیر نشریه که به استعداد این طنزنویس جوان پی برده بود تلاش کرد تا او به تهران منتقل و همکار ثابت مجله توفیق شود. به این ترتیب صابری به تهران آمد و ضمن تدریس در یکی از دبیرستانهای تهران، عصرها همکار ثابت توفیق شد و پس از مدت کوتاهی به معاونت سردبیری رسید. او در توفیق صفحه‌بندی، اصلاح و آماده چاپ کردن مطالب وارده و مطالب اعضای تحریریه را به عهده داشت و خود بعدها ستون ثابتی با عنوان هشت روز هفته می‌نوشت. امضاهای مستعار او در توفیق عبارت بودند از: میرزا گل، عبد الفانوس، ریش سفید، لوده، گردن شکسته فومنی و... .

پس از تعطیلی توفیق در سال 1350، به تدریس ادامه داد و گهگاه در نشریات جدی همچون سپید و سیاه، فردوسی، نگین و امید ایران مطلب می‌نوشت.

در سال 13۵0 در هنرستان کارآموز تهران با محمدعلی رجایی آشنا شد که به دوستی صمیمانه این دو انجامید و پس از انقلاب در زمان نخست‌وزیری شهید رجایی به مقام مشاورت فرهنگی و مطبوعاتی وی و در زمان ریاست‌جمهوری‌اش به مقام مشاورت فرهنگی او رسید. در زمان ریاست‌جمهوری آیت‌الله خامنه‌ای نیز در این سمت باقی ماند تا اینکه در آذر 13۶2 رسماً از مشاغل سیاسی کناره گرفت. در سالهای ۵8 تا ۵9 مسؤولیت مجله رشد ادب فارسی وزارت آموزش و پرورش را برعهده داشت و مطالبی برای روزنامه‌های اطلاعات، کیهان و کیهان فرهنگی می‌نوشت از جمله سفرنامه شوروی که گزارشی بود از سفرش به همراه یک هیأت ایرانی به شوروی که اول به شکل پاورقی در روزنامه اطلاعات و بعد به شکل کتاب چاپ شد و همچنین تحلیل داستان ضحاک و کاوه آهنگر که در روزنامه کیهان به چاپ رسید.

 

صابری مدتها طرح ایجاد یک ستون طنز سیاسی را در خاطر داشت و سرانجام در سفر حج به سال 13۶3 مقدمات این طرح را فراهم کرد. در آن حج در بعثه امام خمینی (ره) روزانه خبرنامه‌ای برای صدوپنجاه هزار زائر ایرانی منتشر می‌شد که شامل بیان مناسک و اخبار ایران و جهان و مکه و مدینه بود. او در آن خبرنامه ستون طنزی با عنوان «داستانهای جعفرآقا» دایر کرد که میان حجاج ایرانی، هواداران بسیاری پیدا کرد. وی در خاطراتش می‌گوید: «در مکه به کعبه رفتم و در جوار کعبه قلمم را درآوردم و رو به کعبه کردم و گفتم: «من این قلمم را در خانه خدا با خدا معامله کردم. خدایا تو شاهد باش که من در راه اعتلای دین تو و کشورم گام برمی‌دارم. مرا از لغزشها مصون بدار و قلمم را از انحرافات حفظ کن». چهار ماه بعد از این سفر، ستون طنز سیاسی را که مدتها در فکرش بود در روزنامه اطلاعات ایجاد کرد.

اولین «دو کلمه حرف حساب» با امضای «گل‌آقا» در 23 دی 13۶3 در روزنامه اطلاعات به چاپ رسید. پس از مدت زمانی کوتاه گل‌آقا به عنوان طنزنویسی صاحب سبک و خلاق و مهم‌ترین منتقد حکومت در داخل کشور مطرح شد و توجه بسیاری از مردم، مقامات، ادبا، نویسندگان و رسانه‌های داخلی و خارجی را به خود جلب کرد. طنز سیاسی که تقریباً از سال ۵9 تعطیل شده بود با دو کلمه حرف حساب حیات تازه‌ای پیدا کرد.پس از گذشت ۶ سال از انتشار اولین دو کلمه حرف حساب، صابری تقاضای امتیاز هفته‌نامه‌ طنز گل‌آقا را مطرح کرد. اولین شماره این نشریه در آبان ماه 13۶9 منتشر و با استقبال فراوانی روبرو شد. با انتشار این نشریه کاریکاتور سیاسی که انتشارش در آن زمان به قدرت خطرپذیری زیادی نیاز داشت، دوباره مطرح شد و رونق گرفت.

او بعد از انتشار هفته‌نامه فعالیتهای خود را گسترش داد و در مرداد 1370 ماهنامه گل‌آقا، در اسفند همان سال سالنامه گل‌آقا و در فروردین 1378 مجله «بچه‌ها...گل‌آقا» را منتشر کرد. همچنین مؤسسه گل‌آقا را به عنوان «خانه طنز ایران» معرفی کرد و در این راستا به برگزاری مسابقات داخلی و خارجی طنز و کاریکاتور، تربیت طنزپردازان جوان و چاپ کتابهای طنز و کاریکاتور پرداخت.

گل‌آقا در آبان ماه 1381 و همزمان با آغاز سیزدهمین سال انتشار هفته‌نامه گل‌آقا، بدون ذکر هیچ دلیلی، انتشار هفته‌نامه را متوقف ساخت و جامعه مطبوعاتی و مردم ایران را به حیرت فرو برد. او تا آخرین لحظه زندگی، روزه سکوت خود را در باب دلایل توقف انتشار هفته‌نامه گل‌آقا نگشود.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۱ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 بقعه پیر جلودار یکی از بقاع مهم فومن می باشد.

شجره نامه ای از مـــدفن دراین بقعه در دست نیست . ولی به اسناد و روایات و اعتقادات اهـــــالی و انـچه که از سینه به سینه به ما رسیده این بقعه مــــــدفن عارف بزرگی است که در گذشــته از مشایخ صوفی به شمار می رفت و دارای خانقایی بزرگ و مریدان بسیار بود .نام اصلی ان( شیخ جنید ) بوده که در اصل از مردم بغداد به شمارمی رفته اســت.

وی از یاران امام رضا (ع)بوده و در زمان ایشان می زیست. این بقــعه در اوایل دهه شصت1360 به همت شادروان محمد پور جانی تجدید بنا شــــــد و پس از ان در سالهای 1377-1381 به کوشش هیئت امنــــــــــتا مرمت گردید .

بقعه مزبور از مقبولیت عام در میان مردم به ویژه در میان زنان بر خوردار است .ساختمان بقعه امروزه از اجر و اهن بوده وبا کاشی های منقوش تزئن شده و به طـــور کل تغییر چهره داده است .

بقعه مزبور در قدیم بیشتر محل عزا داری اذری زبانانی بود کــــه در ماه محرم در ان به عزا داری می پر داختند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: اماکن زیارتی , اماکن زیارتی استان گیلان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۱ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

این بقعه در محلی موسوم به میر سرا قرار دارد.بقعه در کذشته به نام اقا سید علی قبر خانه شناخته میشد. و مردم به ان اقا میر سرا هم می گفتند.

اقا سید علی از نظر حسب و نسب از مردان متدیین منطقه فومن شمرده شده وبنا بر اظهارات معتمدین و اگاهان محل،از مردان ثروتمند وپرهیزگاران روزگار خود به شمار می امده است.بر اسا تحقیقات به عمل امده صاحب مدفن ،از خاندان مقیمی  و از نوادگان امام زاده حمزء (ع) است که مزارش در شهر ری مورد توجه می باشد.

اقا سید علی فرزند ارشد سید احمد موسوی جیلانی(گیلانی)و برادر بزرک،حاج سید رضی،حاجی میر جلیل و حاج سید مرتضی است که پیش تر از ایشان وظاهرادر دهه 1280یا 1290ه.ش وفات یافته است.

این بقعه تا سالهای 1344-1345 گالی پوش با پنجره های ارسی بود که در این سال تجدید بنا شد و پس از ان نیز چندین بار مورد مرمت و باز سازی قرار گرفته است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: اماکن زیارتی , اماکن زیارتی استان گیلان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۱ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

گل رز:
* رز سرخ: عشق بی ریا-زیبایی-شجاعت-احترام-تبریک- "دوستت دارم"
* رز سفید: پاکی-معصومیت-راز-سکوت-فروتنی-احترام- "عشق من به تو عمیق و خالصانه است"
* رز صورتی: قدردانی- "متشکرم" وقار-ستایش-همدلی-لطافت-شادکامی- "باورم کن" - "تو خیلی دوست داشتنی هستی"
* رز زرد: شادمانی-رفاقت-شوق-حسادت-آغاز دوباره- "فراموشم نکن" - "معذرت میخواهم"
* رز بنفش: عشق در نگاه اول.
* رز نارنجی: اشتیاق-شیفتگی-آرزو.
* غنچه رز: نماد پاکی و زیبایی-جوانی-عشق نوپا.
* یک شاخه گل رز: سادگی-سپاسگزاری-عشق تازه.
* یک شاخه گل رز سرخ: "دوستت دارم".
* رزسفید عروس: عشق مبارک و فرخنده.
* رز قرمز سیر: سوگواری.
* رز سیاه: مرگ.
* ترکیبی از رز سفید و سرخ: اتحاد-سازش
* رز کاملا شکفته: "من متعهد به تو هستم"-"هنوز دوستت داردم"
* دسته گل رز: قدردانی.
* دسته گل رز کوچک: "من به یاد تو هستم"

- داوودی: حقیقت - "تو دوست فوق العاده ای هستی"

- نیلوفر آبی: حقیقت.

- نرگس: غرور - خود بینی.

- بنفشه: اندیشه های ناگفته- سفر- "سفر بخیر" -پاکدامنی-فروتنی.

- سوسن سفید: دوشیزگی - پاکی.

- اقاقیا: عشق پاک - عشق پنهانی.

- بگونیا: هشدار.

- کاکتوس: پایداری - استقامت.

- کاملیا صورتی: "در آرزوی تو هستم"

- کاملیا قرمز: "عشق تو همچون آتشی در قلب من است"
- کاملیا سفید: "تو در خور پرستشی"

- میخک: شیفتگی - عشق زن - ستایش - "بله"

- قاصدک: وفاداری - خوشبختی - صداقت - پیام آور عشق.

- فراموشم نکن: خاطرات گذشته - عشق ناب.

- پیچک: عشق - صداقت - وفاداری.

- نسترن: آرزو - همدلی - "دوستم داشته باش".

- لادن: پیروزی - غلبه - فتح.

- لاله: عاشق تمام عیار - "باورم کن"

- ارکید: عشق - زیبایی.

- نرگس زرد: احترام - جوانمردی - " تا زمانی که تو در کنار من هستی خورشید بر من خواهد تابید"

- اطلسی: شرم - ازدواج فرخنده.

- گل پامچال: "بدون تو قادر به زندگی کردن نمیباشم"

- یاسمن: شادی - شیرینی - دلپذیری - وقار.

- رزماری: یادآوری - خاطرات - یادگاری.

- آلاله: پروت - زرق و برق.

- آفتاب گردان: ستایش - غرور - پرستش.

- مریم: لذت.

- گلایل: ستایش - صداقت - "به من فرصت بده"

- زنبق: اندوه - تاسف.

- آنتوریوم: عاشق.

- مرغ بهشتی: شکوه - عظمت.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: دانستنیها


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۱ | ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

در یک افسانه ی تالشی که در اطراف پره سر تالش دولاب گیلان شنیده شده است، درباره ی پیدایش برنج آمده:

گندم و برنج و عدس در آغاز برادر یکدیگر بودند و تا زمانی که این سه برادر با هم زندگی می کردند، خوش و سعادتمند بودند تا این که بر سر تقسیم یک دانه گردو با هم اختلاف پیدا کردند و سرانجام با چوب و چماق و مشت و لگد به جان هم افتادند.

گندم که برادر بزرگ بود، شکمش پاره شد و برنج که برادر میانی بود، سرش شکست و برادر کوچک یعنی عدس هم زیر دست و پای برادر ها ماند و له شد، اما این سه برادر در لحظه ی مرگ از کرده ی خود ÷شیمان شدند، برادر بزرگ که عاقل تر از بقیه بود، از خداوند تقاضا کرد که آن ها را به صورتی درآورد که وجودشان به حال انسان ها مفید باشد و در بودنشان مردم هرگز به خاطر یک دانه ی گردو به جان هم نیفتند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: افسانه های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 به دشت کوچک و باز برنجزار ها که رسید، آفتاب نشین بود. خورشید سرازیر می شد. آن سو تر، رود، در زمین می چمید و در زمان می رفت و با روزگار پچپچه می کرد. اینجا و آنجا گیله مردا به درو خم شده بودند. داره، داسی بود باریک و کوچک تر و اره ای، که با آوای آهسته و بریده بریده ساق برنج ها را دندان می زد. به نخستین کسی که نزدیک شد، گفت: «زور بیش!»
گیله مرد سر به کار خود، از گوشه ی چشم نگاهی به او کرد و گفت: «تندرست بو بو خی.» (تندرست باشی)او پیش تر رفت. گفت: «مرا ویشتایه.» (گرسنه ام.)
گیله مرد این بار از همان گوشه ی چشم هم به او نگاه نکرد.
او دوباره گفت:«تنی بیشی ایموشته پلا می ره به وری کی تی زنک داد بجر نه یه؟» ( می توانی بروی یک مشت پلو برایم بیاوری که داد زنت بلند نشود؟)
گیله مرد بی بازماندن از کار گفت:‌ «اگه زنک و نخه له، روایه. کم خوشکی به خه؟ از اون گذشته نیدنی کره بج بینم؟» ( اگر زن نگذارد، رواست. کم خشکی می شود؟ از آن گذشته نمی بینی دارم برنج می برم؟)
او گفت:‌ « از هر جی بگذشته، مره ویشتایه.» ( از هرچه گذشته، گرسنه ام.)
«چی بوکونم؟» (چه کنم؟)
«گناه دره!» (گناه دارد!)
«گوناه چی؟ تاب کاره. هوایم بیدین! نتنم بیج بینی وله کنم. اگه واران بایه؟...»
(گناه چی؟ گرم کار است. هوا را هم ببین! نمی توانم برنج کاری را ول کنم. اگر باران بیاید؟...)
او سر به آسمان کرد. ابرها از دریا به سوی کوه ها رمه کرده بودند. گفت: «من بجه بینم.» (من برنج را می برم.)
«نته نی.» (نمی توانی.)
«تنم. بی زور نی یم.» ( می توانم. بی زور نیستم.)
«هچین زور نیه. تو بجه شناسی؟ هیچ بج دنی چیه؟» (تنها زور نیست. تو برنج را می شناسی؟ هیچ برنج می دانی چیست؟)
«اهن! باور بوکون! گیلان به سه مه.» (اهان! باور بکن! گیلان مانده ام.)
«مره به تنگ باوردی! دس نکشی!» (به تنگم آوردی! دست نمی کشی!)
خم که بود راست شد. و خسته تن داره را به او داد. تا خانه اش چندی راه بود. از کنار گیله مردها که می گذشت، یکی از آن ها گفت: «چی یه، تی کار بنه یی؟» (چی هست؟ کارت را گذاشتی؟)
«ایتا جوانه یه؛ مره فکی بوکود کی خوره ویشتایه. کره شم انه ره پلا به ورم.» (جوانکی است؛ دبه خایه * ام کرد که گرسنه است. دارم می رم برایش پلو بیاورم.)
یکی دیگر گفت:‌«تی بجار چی؟» (برنجزارت چی؟)
«کره بینه.» (داره می برد.)
:نتنه ره! تی بجه بی پا کونه!» (نمی تواند پسر! برنجت را نابود می کند!)
دیگری گفت:« نکونه خیلی انه کار فکشی؟» (نکند می خوای از او کار بکشی؟)
«ته نه. کار فکشی چیه!» (می تواند. کار بکشی چیست!) و رفت. چندگاهی گذشت. گیله مرد برگشت. در یک گمج کته سرد و ماهی شور آورده بود.
جوانک کمر راست کرد. با لبخند پیروزی به دور و برش سر گرداند.
شگفتی و جادو رخ داده بود. چند کله برنجزار پاکچین درو شده بود.
گیله مرد دیوانه شد. گمج را زمین گذاشت و به سوی او تاخت برد. داد زد: «پدر سگ! آن چی یه: تو که مره بیچاره بوکودی! زرس و نارس همه یه وا بییی!»
(پدر سگ! این چیست؟ تو که بیچاره ام کردی! زودرس و نارس همه را بریدی!)
او دانست چه دسته گلای به آب داده. هوا پس بود. داره را انداخت و گریخت. گله مرد داره را برداشت و سر در پی او کرد. فریاد می کرد: « تره کوشم، تره کوشم!» (ترا می کشم. ترا می کشم!)
با دویدن آن ها وشم ها سراسیمه از لای سبزه ی مرز برنجزارها در می آمدند و نمی دانستند به کدام سو پر بکشند.
گیله مرد نزدیک شده بود. داره هم به پشت گردن جوان دور و نزدیک می شد. دندانه های ریز اره ای داره پس گردنش را می خراشید. توی آب و گل افتاد. مرگ از رگ کردنش به او نزدیک تر بود. و سهمناک تر از مرگ گدازه ای در سر و تنش به هر سو می تاخت.
پارچه فروش دوره گرد خلخالی با کولبار آویخته به شانه از راه مارپیچ میان برنجزارها می گذشت. هراسناک دوید و فریاد کرد:« کس مه، کس مه.»
گیله مرد از کسه مه سر در نمی آورد. اگر هم سر در می آورد، در آن خشم گرفتگی سودی نداشت. خم شده و بریده بود.
پارچه فروش رسید. به زبان مادریش همراه با چند واژه ی گیلکی همچنان داد می زد.
گیله مرد ها با شنیدن فریاد سر رسیدند. پارچه فروش را می شناختند. یکی که ترکی آذری می دانست، گفت: " بیچاره خو داد بزه، کس مه، کس مه." (بیچاره دادش را زد، کسما کسما.)
و پس از آن گفت: « خوره کوشتن دره کی چره سر ننم بج چند کله بجار خون بکود.» ( خودش را دارد می کشد که چرا سر نمی دانمبرنج چند کله برنجزار خون کرد.)
و سپس گفت: « کس مه، امن بو گوییم، ون بین.‌» (کسما، ما بگوییم نبر.)
یکی دیگر گفت««آن به گومان نه یه. همه ایزماته، چی اندازه بج وبه.» (این به گمان نمی اید. همین یک زمان چه اندازه برنج بریده.)
«شاید از خوبان بو؟» (شاید از خوبان بود؟)
و سرزنش و بگو مگوهای بسیار دیگر در گرفت. آفتاب رفته بود. جهان در خاموشی دور و گنگی گم می شد. ابرها به شتاب پهن می شدند. آن ته ها آسمان تیره می زد. بی گمان کوهبار بود. ابرها کوهستان را به تازیانه گرفته بودند.
کار از کار گذشته بود. لاشه ی مرده را واگذاشتند و گریزان راه خانه های خود را در پیش گرفتند. می خواستند زودتر از آنجا دور شوند. پسین های دیگر، این هنگام آن ها خسته و یواش به هم می رزسیدند و «زور بیش!» می گفتند. و اکنون، تند و بی گپ کنار هم راه می سپردند.
سرتاسر شب، باران ستوه آوری به آرامی می بارید. بر برنجزار، بر تن مرده ی تنها، این سو تر بر رودخانه و این سو ترک با پژواکی خفه بر دهستان و سر کولوشی خانه ها. و آوایی به گوش می رسید. پندار بود یا راستی؟ تا پگاه، کسی در تاریکی کوچه ها، سر گشته زیر باران گام می زد و آهسته و شمرده و کشدار می گفت:«کس مه، کس مه...»
فردا آبی که در برنجزار زیر دسته های درو شده ی برنج ایستاده بود، خونی بود. و رود با آبتاخت فراوان کوه را گردانده، دویست ارش پیشتر آمده، نزدیک مرده رسیده بود.
او را در آن آب شستند و کنار رودخانه خاک کردند. و دیگر آن پهنه ی کوچک برنجزارها را نکاشتند. و آن کشتگاه را کشته گاه گفتند.. در هراس بودند. می ترسیدند. می ترسیدند بدبختی رو کند و گزندی برسد و ناخوشی بیفتد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: افسانه های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

در روزگاران قدیم مردم ساده دلی زندگی می کردند که پادشاه و خان و آقابالاسری نداشتند. شغل آنان برنجکاری و نوغانداری بود. هر روز کله ی سحر که آسمان سفیدی می زد، پا می شدند داس و بیل را روی دوش می گذاشتند و بر روی زمینی که ملکشان بود می رفتند، کار و زحمت می کشیدند و هنگام غروب به خانه های خود بر می گشتند. انبارهایشان پر از برنج و ابریشم بود. فقیر و بیچاره و بیکاره در میانشان وجود نداشت. در مجموع مردمی سعادتمند بودند و زندگی راحت و آسوده ای داشتند. امور آنان به وسیله ی ریش سفیدان اداره می شد.
به مرور بعضی از ریش سفیدان صاحب مال و زمین و ثروت بیشتری شدند و بدبختی آنان از زمانی آغاز شد مه این فکر به  ذهن یش سفیدان خطور کرد که احتیاج به پادشاه و فرمانروا دارند و از آنجا که تجربه ای در زمینه ی انتخاب پادشاه نداشتند، دچار مشکل و گرفتاری شدند. ریش سفیدان برای حل این قضیه دور هم نشستند و به بحث و مشورت پرداختند و هریک از آنان نظر یدادند.
بالاخره قرار شد یکی از ریش سفیدان را قبول کنند و امیری سرشناس را به پادشاهی انتخاب نمایند که دلاور و جنگجو باشد و بتواند از سرزمین  و اموالشان محافظت و نگهداری کند. یکی از ریش سفیدان گفت: «یری را می شناسم که در  همسایگی ما زندگی می کند، نام او مروان است و آوازه ی جنگجویی او همه جا پیچیده است.»
ریش سفیدان که ظاهراً‌دنبال چنین فرمانروایی بودند پیشنهاد وی را قبول کردند و چند نفر مأمور شدند که پیش مروان رفته و از او دعوت کنند تا رمانروایی آنان را بپذیرد. آنان نزد مروان رفتند و به او گفتند:«ای مروان ما به نمایندگی از طرف مردمی آمده ایم که می خواهند تو پادشاهشان باشی.» پس با عده ای از همراهان با طبل و علم ونقاره عازم محل شد. مردم آبادی با ورود مروان خوشحال شدند و دسته دسته به استقبال او آمدند از این که صاحب فرمانروایی شدند، جشن گرفتند و پایکوبی کردند. مروان به این ترتیب در منطقه به پادشاهی شناخته شد. خانه ای برای او آماده ساختند و او به تخت پادشاهی نشست و به کار شاهی مشغول شد.
هنوز اندک مدتی از فرمانروایی او نگذشته بود که ریش سفیدان را به پیش خود خواند و گفت: « من پادشاه شما هستم. تمام پادشاهان در قصرهای باشکوه زندگی می کنند. شایسته نیست که من چون مردم عادی در خانه ی ساده ای زندگی کنم. باید هرچه زودتر عمارت و کاخ بزرگی برای من ساخته شود.» ریش سفیدان در برابر او سر تعظیم فرود اوردند و به او قول دادند که هرچه زودتر دستورش را اجرا کنند.
مردم به پیشنهاد ریش سفیدان برای فرمانروا عمارت و تالار بزرگی ساختند، هنوز رنج و مشقت ساختن عمارت تمام نشده بود که مروان دستور دیگری داد و هر روز که می گذشت انتظار مروان از مردم بیشتر می شد. بدتر از همه دیو حرص و طمع به درون او خزیده بود، هرچند مدتی یک جور پول و مالیات از مردم می گرفت و یک نوع بیگاری از مردم می کشید و اندوخته های خود را در عمارت پنهان می کرد. اهالی ناچار بودند به مقدار زیاد کار کنند. مروان شاه  و مباشرانش حخاصل کار و زحمت مردم را از دستشان می قاپیدند و مفت می خوردند و می خوابیدند و سربار مردم آبادی بودند. مردم آبادی که زمانی تندرست و شادمان بودند، تکیده و پژمرده شدند و هر روز که می گذشت بر فقیران و تهیدستان اضافه می شد. مروان نه دیگر به مردم اعتنایی می کرد و نه ریش سفیدان را به حساب می آوردو با انان مشورت می کرد. تنها به مباشران خود تکیه داشت وآنان هم جواب مردم را به زور می دادند.
اعتراض به کار مروان بالا گرفت و خشم مردم از هرسو بر علیه مروانشاه شدت گرفت. پیرمردی از مردم آبادی که از ستم مباشران شاه کارد به استخوانش  رسیده بود به میدان آمد. عده ای از مردم را دور خود جمع نمود و برای بیان شکایت به نزد مروان رفت. مأموران خواستند جلوی او را بگیرند و نگذارند پیش مروان برود. پیرمرد پرخاش کنان و با اعتراض خود را به نزد مروان رسانید.
مروان از او پرسید:«ای پیرمرد چه شده که با جاروجنجال و هیاهو به نزد ما آمدی و مزاحم اوقات ما شدی.»
پیرمرد گفت:« ای سلطان من برای عرض شکایت و دادخواهی نزد شما آمدم.»
مروان گفت:«حرفق بزن ببینم؟ حرف حساب تو چیست؟ و چه کسی به تو آزار و اذیت نموده است.»
پیرمرد گفت:« ای سلطان ما در گذشته بدون فرمانروا زندگی می کردیم اما مردم سعادتمند بودیم و در آسودگی می گذراندیم و کسی اذیت به ما نمی رسانید، از روزی که صاحب شاه شدیم زندگی بر ما تلخ گذشته، امنیت را از دست دادیم. مأموران اموال مارا غارت کرده و به ما ظلم و ستم می کنند کسی نیست که به حق ما رسیدگی کند و فریادرسی نداریم.»
مروان گفت:« ای پیرمرد ما هرکاری کردیم در طریق پادشاهی  بوده است. شاه صاحب جان و مال مردم است و هر شاهی حق دارد، نصف یا بیشتر اموال مردم را از آنان بگیرد وآن طور که خودش می پسندد خرج کند. شاه اگر این کارها را نکند شاه نیست!»
پیرمرد گفت:« شاه باید در فکر آبادی شهر و روستا باشد و راحتی و آسودگی مردم را بخواهد اگر فرمانروایی این است که به مردم ظلم و ستم شود و اموال آنان به غارت رود، ما به چنین شاه ظالمی احتیاج نداریم. آن زمان که شاه نداشتیم خیلی راحت تر بودیم. ای مروان تو در گوشه ی دورافتاده ای گمنام زندگی می کردی ما تو را آوردیم و همه کاره کردیم عدالت نیست که با ما این طور رفتار کنی.»
مروان گفت:« اتی پیرمرد ما ظالم نیستیم خیلی هم عادل هستیم. همین که به تو اجازه دادیم نزد ما بیایی و همین که تو را به چوب نبستیم عدالت ماست.»
یکی از مباشران رو به پیرمرد کرد و گفت:« زبان خودت را گاز بگیر.» یکی دیگر از مباشران چاپلوس تعظیمی کرد و گفت:« ای سلطان این پیرمرد به خاطر زبان درازی باید تنبیه و مجازات گردد تا من بعد کسی جرئت نکند نزد سلطان جلیل القدر ما آمده به مقام معظمش جسارت نماید.»
پیرمرد از قصر خارج شد و رو به مردمی که همراه او آمده بودند کرد و گفت:« ای مردمبرخیزید. این دستگاه جور و فریب و ظلم را در هم ریریزید. هر اشتباهی قابل جبران است.»
جاسوسان و خبرچینان سلطان که همه جا مراقب بودند، به دستور مروان پیرمرد را گرفتند و صد ضربه شلاق زدند و در سیاهچال و زندان انداختند. سیاهچال پر از کسانی بود که بر علیه ستمکاری سلطان مبارزه کرده بودند. زندانیان را در سیاهچال شکنجه می کردند و به آنان غذا نمی دادند و به پاها و دست هایشان کنده و زنجیر بسته بودند.
روزی جارچیان مروان در شهر جار زدند و طبل کوبیدند و گفتند:« ای مردم بدانید و آگاه باشید فرمانروای بزرگ و عظیم الشأن ما مروان شاه برای حرمسرای خود احتیاج به دختران و زنان زیبا دارد. هر زن یا دختری را که سلطان بپسندد، بستگانش وظیفه دارند که به حرمسرای سلطان بفرستند.» مردم غمگین شدند و آه و ناله سر دادند. زنان گریه کردند و به مروان شاه نفرین فرستادند، به سر و جان خود زدند، ولی خیلی زود فهمیدند که گریه و زاری دوای هیچ دردی نیست و مشکلی را حل نمی کند.
بالاخره برای حل مشکل خود به فکر افتادند و نقشه ای کشیدند. سپس به مباشران سلطان گفتند:«ما حاضریم زیباترین دخترانمان را به حرمسرای سلطان بفرستیم، اما یک شرط دارد. مباشران سلطان پرسیدند: شرط شما چیست؟ زنان گفتند: شرط ما این است زمانی که ما در برنجزار مشغول نشاء هستیم، شاه برای تماشای ما به شالیزار بیاید و به جمع زنان بنگرد. هر دختر یا زنی که مورد پسند شاه واقع شود، ما بقچه اش را می بندیم و به قصر شاه می فرستیم.»
مباشران نزد مروان شاه رفتند و آنچه از زبان زنان شنیده بودند به او باز گفتند. مروان شرط زنان را پذیرفت و خود را آماده کرد به شالیزار رفته، زیباترین دختران را برای حرمسرای خود انتخاب کند.
فصل، فصل بهار بود. آفتاب بر بستر مزرعه می درخشید. زنان برنجکار دور تا دور شالیزار مشغول نشاء بودند. گروه های مختلف از زنان بوته های برنج را در سینه ی زمین نشاء می کردند.هر دسته ای از یاوران در قطعه ای از شالیزار سر در دامان کار فرو برده بود. کار در بازوان آن ها گرما دوانده و عشق به زندگی را در وجودشان زنده می کرد. مزغان بر شاخه ی درختان نغمه آواز سر می دادند. شکوفه ها همه جا را عطر آگین کرده بود. هوا دل انگیز و نشاط آور بود. مروان شاه انبوه زنان شالیکار را از بالای تالار دید. هوس چون دیوی به درون وجود او خزید. مباشرانش را به حضور طلبید و دستور داد اسب او را زین کنند. مروان شاه و مباشرانش سوار بر اسب به سوی شالیزار پیش شتافتند. دسته های زنان در اطراف آنان مشغول نشاء بودند.کار نشاء آنان را مسحور کرده بود. گروه های مختلف نشاء گران چون حلقه ای به هم پیوسته بودند. مروان شاه و همراهان او دل به تماشای زنان داده بودند. ناگهان همه چیز برهم خورد. گویی طوفان در گرفت و زمین و زمان در هم ریخت و از آسمان گلوله بارید، صدها بلکه هزاران گلوله به سوی مروان و همراهانش باریدن گرفت و به سر و صورتشان خورد. صدها دست هر لحظه در گل فرو می رفت، مشتی گل بر می داشت به سوی مروان پرتاب می کرد.. مأموران قبل از اینکه به خود بیایند، گلوله ها آن ها را از بالای اسب به زمین سرنگون می کرد. زنان مهلت فرار به هیچ یک از مأموران مروان شاه ندادند. مروان و مباشران و مأمورانش با گلوله های گل در هم غلطیدند و به هلاکت رسیدند. خروارها گل روی اجساد مروان شاه و مباشرانش ریخته و اجسادشان زیر کوهی از گل پنهان شده بود.
زنان روی جسد مروان شاه به پایکوبی پرداختند، آن گاه زمین را هموار کرده و با بوته های شالی نشاء کردند و آنجا را تبدیل به شالیزار نمودند. پس از آن در زندان ها و سیاهچال ها گشوده شد. عمارت و تالار مروان شاه خراب و ویران گردید. مردم از ظسلم و ستم نجات یافته و به خیر و خوشی زندگی کردند. از آن هنگام به بعد سر تا سر آن منطقه«لش در نشاء» نام گرفت، که به مرور زمان تغییر لفظ پیدا کرد و به لشت نشاء معروف گردید. اما خاطره ی قیام زنان بر علیه ستمکاران سینه به سینه گست و تا زمان ما رسید و برای همیشه در دل ها زنده و باقی ماند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: افسانه های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

شال ترس مامد

« شال ترس مامد »( محمد نامی که از شغال می ترسد )  دل شیر داشت ، به جای یک زن دو زن داشت ، هر دو قوی هیکل ، بلند بالا و پر صولت . با این همه شال ترس محمد از شغال می ترسید . تا شغال را می دید دست و پایش را گم می کرد و به تته پته می افتاد و پیش از آن که شغال مرغ یا خروسی را بگیرد خودش به لانه مرغ ها می رفت و یک مرغ یا خروس می گرفت و به شغال می داد .
زن ها از این که هر شب یکی از مرغ ها یا خروس ها کم می شود ناراحت بودند تا اینکه بالاخره کشیک گذاشتند ببینند چه حیوانی می آید آن ها را می خورد  که می بینند ای عجب شال ترس محمد خودش این کار را می کند . دوتایی می افتند به جان شوهرشان و حسابی او را می زنند و می گویند : ترسوی بی عرضه حق نداری دیگر پا توی این خانه بگذاری و بیرونش می کنند .
شال ترس محمد بیچاره ، تنها و بی کس راه می افتد اما قبل از این که حرکت کند یک تفنگ و یک تبر و یک « ویریس » ( طنابی که از ساقه لی نوعی گیاه آبزی می بافند )   هم بر می دارد . می رود و می رود تا به جنگلی می رسد . نوری او را به طرف خود می کشد جلو می رود می بیند کلبه ای است می گوید بادا باد امشب را این جا می مانم تا صبح چه پیش آید . سلامی می کند و وارد می شود اما به جای آدمیزاد سه غول می بیند که کنار هم نشسته اند و دارند شام می خورند .

غول بزرگ می گوید : به به عجب لقمه ای سر سفره ما آمده . شال ترس محمد می گوید » من لقمه هستم یا شما . سه شرط با شما می گذارم اگر شما بردید مرا بخورید اگر من بردم هرسه تای شما را می خورم . غول ها قبول می کنند . شال ترس محمد رو به یکی از غول ها می کند و می گوید من کنار دیوارمی مانم تو با تمام قدرت به من مشت بزن . غول با تمام قدرت مشتی حواله او  می کند ، اما شال ترس محمد خود را کنار می کشد و دست غول محکم به دیوار می خورد و فغانش به آسمان می رود . نوبت غول می رسد که کنار دیوار بماند شال ترس محمد با تبر محکم به شانه او می زند باز فغان غول به آسمان می رود و می گوید عجب مشتی داری . سال ترس محمد می گوید حالا کجایش را دیدی این مشت من نبود « کچله انگشت » ( انگشت کوچک ) من بود .
شال ترس محمد شرط دوم را پیش می کشد و می گوید بیا هریک موهای بدنمان را اندازه بگیریم  مال هر کس درازتر بود آن برنده است . غول ها قبول می کنند و هریک تار مویی از بدنشان را که فکر می کردند بلندتر است کشیدند . سه تا با هم شد سه ذرع . شال ترس محمد دست برد و « ویریس » را در آورد به تنهایی شد هفت ذرع ومسابقه را برد .

یکی از غول ها گفت این بار شرط را ما می گذاریم . شال ترس محمد گفت عیبی ندارد غول گفت هر یک تیری در می کنیم هر کدام صدای بلندتری داشت آن برنده است . شال ترس محمد قبول کرد . غول بزرگ خم شد و یک تیری در کرد که صدای مهیبی در اطاق پیچید ، بلافاصله شال ترس محمد خم شد و تیری از تفنگ خالی کرد که هم صدایش بلندتر بود هم آتش به همراه داشت .
غول ها یک دیگر را نگاه کردند و هرسه قبول کردند که شال ترس محمد برنده است و به قدرت او ایمان آوردند . از ترس پذیرایی مفصل و شاهانه ای از او کردند . برایش رختخواب پهن کردند ودست به سینه پشت اطاق او ایستادند. شال ترس محمد فکر کرد با این همه اگر احتیاط کند بهتر است . از رختخواب بیرون آمد و تنه درختی را به جای خود گذاشت و خودش رفت با رف نشست . از قضا نیمه شب غول ها آمدند و به جان رختخواب افتادند و به قصد کشت اینقدر زدند و زدند که عرق کردند .
صبح شد شال ترس محمد آمد بیرون و بدنش را خاراند . غول ها پرسیدند چرا خودت را می خارانی ؟ گفت دیشب چندتا « سوبول » ( کک ، حشره معروف )   مزاحم مرا گزیدند بدنم کمی می خارد . غول ها با خود گفتند این همه کتکش زدیم تازه می گوید چند تا سوبول مرا گزیده اند .
شال ترس محمد گفت خوب حالا برویم سر قرارمان . دیوها پرسیدند قرارمان چه بود ؟ شال ترس محمد گفت باید شما را بخورم . غول ها آه و ناله می کنند و می گویند ما هرچه گنج داریم به تو می دهیم ما را نخور .
شال ترس محمد قبول می کند . هر یک از غول ها یک کیسه پر طلا بر می دارد و جلوی او می گذارد . شال ترس محمد می گوید تو حمال صدا بزنید این ها را تا خانه ام بیاورند . غول بزرگ به دو غول دیگر دستور می دهد کیسه ها را ببرند . شال ترس محمد در جلو و آن ها از پشتش می روند  تا به خانه می رسند .
شال ترس محمد از ترس زن ها یش زودتر به خانه می رود و آرام به آن ها حالی می کند که داستان از چه قرار است . بعد به آن ها یاد می دهد که من غول ها را داخل اطاق می آورم . شما بروید کیسه ها را خالی کنید و به جایش  «کلوش » ( کاه برنج )  پر کنید . من سر شما داد می کشم کیسه ها را خالی کردید ؟ شما بگویید نه الان می بریم و کیسه های کلوش را با یک انگشت بگیرید ببرید خالی کنید . زن ها از شجاعت شال ترس محمد خوششان می آید و چشم چشم می گویند .

شال ترس محمد می آید و رو به غول ها می کند و می گوید می خواستم شما را مرخص کنم ولی زن هایم می گویند خوب نیست باید به حمال ها چای بدهیم . چای حاضر می شود . شال ترس محمد توی استکان غول ها فلفل میریزد و توی استکان خودش شکر و فورا سر می کشد و می خورد . دیوها هم چنین می کنند و به آخ و واخ و سرفه می افتند و در دل به قدرت شال ترس محمد عبطه می خورند .
شال ترس محمد سر زنهایش داد می کشد کیسه ها را خالی کردید یا نه ؟ زن ها می گویند نه الان خالی می کنیم و بعد کیسه های پر از کلوش را با یک دست و به سرعت می آورند و از کنار غول ها رد می شوند وپشت خانه خالی می کنند و کیسه خالی شده را به غول ها می دهند .

غول ها با خود می گویند کسه های به آن سنگینی را مردیم تا این جا کشیدیم زن های شال ترس محمد عجب پهلوانی هستند . ممکن است همین حالا به جان ما بیافتند و ما را بخورند . این بود که هرچه زودتر پا شدند خداحافظی کردند و رفتند .
هنوز خیلی دور نشده بودند که شغال به آن ها برخورد وقتی ماجرا را از دهان غول ها شنید گفت : شال ترس محمد غلط کرده این بلا را سر شما آورده است بیایید برویم ببینید چه طور از من می ترسد . اما شغال « رز داری » ( درخت انگور که در گیلان پیچنده و بالا رونده است )  می گیرد وبه زور یک سر آن را گردن خود می اندازد و سر دیگر آن را به کمر غول ها می اندازد . خودش جلو ، غول ها عقب به طرف خانه شال ترس محمد حرکت می کنند .
شال ترس محمد از بالا « تلار » ( ایوان بالای خانه روستایی )   خانه اش می بیند شغال داردمی آید و غول ها هم دنبالش . چاره ای می اندیشد ؛ از ترس همان جا نشسته با صدای لرزانی می گوید آقا شغال تو که پارسال سه تا قربانی  آوردی چطور امسال دو قربانی آوردی ؟ غول ها
تا این حرف را شنیدند از ترس جان ، هر کدام به سمتی فرار کردند « رز دار » به گردن شغال گره خورد و جدا شد و شغال بیچاره در دم جان سپرد .
شال ترس محمد هم از دست او راحت شد .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: افسانه های گیلانی , داستان های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

سه خواهر و انگشتری

زنی بود که سه تا دختر داشت و از مال دنیا هم فقط یک انگشتر . یک روز مادر به دخترانش گفت بچه ها بیایید اول سر و جان شما را بشویم بعد بروید صحرا « تره » (نوعی سبزی صحرایی و خوراکی )  بچینید هرکه بیشتر چید انگشتر مال او . بچه ها خوشحال می شوند . مادر بعد از آن که بدن آن ها را شست گفت حالا بروید تره بچینید . بچه ها راه افتادند .
خواهر وسطی که خیلی زبر و زرنگ بود از دو خواهر بزرگ تر و کوچک تر جلو افتاد آن ها یک مشت چیده بودند خواهر وسطی یک دامن چیده بود . خواهربزرگ و کوچک به مادرشان ایراد می گیرند که این قبول نیست  صبح باید برویم هیزم جمع کنیم  ، هرکه بیشتر هیزم جمع کرد انگشتر مال او . مادر می گوید باشد .
صبح که می شود هرسه خواهر به راه می افتند می روند جنگل تا هیزم جمع کنند . خواهر وسطی که زرنگ بود بیشتر جمع کرد . آن ها دوتایی دوازده تا ، این یک بغل  . وقتی بر می گردند منزل باز دو تا خواهران ایراد می گیرند این قبول نیست باید فردا صبح برویم گردو جمع کنیم  هرکدام بیشتر جمع کرد انگشتر مال او . مادر هم قبول می کند .
فردا هر سه خواهر می روند گردو پیدا کنند گرم کار بودند که گرگی از بیشه بیرون می آید . خواهر بزرگ و خواهر کوچک گردو هایشان را می گذارند و فرار می کنند . حواس خواهر وسطی پرت می شود تا گردوهایش را توی دامنش قایم کند  گرگ حمله می کند و او را می گیرد و می خورد . قطره خونی که از دخترک به زمین می ریزد تبدیل به درختی آزاد می شود .

روزی هیزم شکنی به جنگل می رود تا درختی ببرد و هیزم کند از قضای روزگار می رود همان درخت آزاد را می برد . این هیزم شکن با زن پیرش توی جنگل زندگی می کرد . کلبه بزرگی هم داشتند که هر بار پسر پادشاه که به آن حوالی می آمد تا حیوانی شکار کند اسب خود را توی حیاط خانه آن ها می بست .
هیزم شکن دست و پای خود را توی رودخانه داشت می شست که دید قطعه چوب کوچکی از آن درخت را آب با خودش می آورد . او هم آن را گرفت و به زنش داد تا در اجاق بیاندازد .
پیرزن آن را به داخل اجاق می اندازد که ناگاه دختری قشنگ و زیبا از داخل اجاق بیرون می اید .
پیرزن وپیرمرد می پرسند تو کیستی ؟ چطور شد که از این قطعه کوچک هیزم در آمدی ؟ دختر سرگذشت خود را از اول تا آخر برای آن ها تعریف می کند . پیرزن و پیرمرد می گویند دختر جان خدا تو را برای ما فرستاده تا در این وقت پیری چکه ای آب در گلوی ما بریزی . تو دیگر به خانه نرو ، خواهرانت دوباره حسودی می کنند و به تو صدمه می رسانند . همین جا بمان و با ما زندگی کن . دختر می گوید باشد و می ماند .

یک روز پسر پادشاه که برای شکار آمده بود می خواست اسبش را در حیاط خانه پیرمرد ببندد که چشمش به صورت دختر افتاد . از پیرمرد می پرسد تو که دختر نداشتی ، این دختر زیبا از کجا آمده است . پیرمرد هم شرح ماجرا را می گوید . پسر پادشاه با دختر ازدواج می کند و هفت شبانه روز در آن ولایت جشن می گیرند .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های گیلانی


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

روایت می کنند سرگالشی به نام هادی در منطقه اشکورات(منطقه ییلاقی در شرق گیلان) بود که در فصل زمستان براحتی راه های کوهستانی صعب العبور اشکور را در سرمای شدید و طاقت فرسای آن پشت سر می گذاشت و در گیلان در زمینی که ملک اربابی بود سکونت داشت . کار اصلی وی دامداری بود . در ییلاق(اشکور) در مرتعی زیبا به نام لزر که در تصرف و مالکیت شخصی به نام مختار خان بود سکونت داشت ، همراه دام ها و کارگران ییلاق-قشلاق می کرد . مرتع لزر در روستای لشکان اشکور در کنار رودخانه پلورود واقع شده است . لشکان کدخدایی به نام کربلایی عاشور داشت و این کدخدا فرزندی پسر به نام نوروز داشت که رعنا شخصیت اصلی داستان همسر وی بوده است . سرگالش هادی در منزل کربلایی عاشور در هنگام کوچ تابستانه استراحت می کند…

 

زیبایی رعنا که زبانزد خاص و عام بود و در منطقه تاکنون کسی به زیبایی او دیده نشده بود از معروفیت خاصی برخوردار بود . ماهی بود تابان و خورشیدی بود فروزان . تمامی حرکات و رفت و آمد های او و دیگران مورد توجه مردم بود و از طرفی حضور مداوم سرگالش هادی به خانه پدر رعناباعث ایجاد ظن جدیدی مبنی بر عاشقی سرگالش هادی و رعنا شد و سر انجام کربلایی عاشور و اقوام او سرگالش هادی را مورد ضرب و شتم شدید قرار دادند . ارباب سرگالش هادی از او می خواهد که نگران نباشد ، انتقام وی را از آنها می گیرد . بعد از ۴۰ روز استراحت و مداوا در منزل ارباب به گیلان عزیمت می کند و در آنجا با کرد آقاجان آشنا می شود . سرگالش هادی به اتفاق کرد آقاجان و چند تن دیگر به روستای کلورود اشکور می روند . و در کلورود با دو نفر به نام سلطان علی و علی آقا هم پیمان شده که انتقام سرگالش هادی را از کربلایی عاشور و اقوامش بگیرند . کردآقاجان گندم ها و علوفه های اهالی لشکان را به آتش می کشد و سپس در غاری مخفی می شود . کربلایی عاشور که خود را عاجز از مبارزه با کردآقاجان و دار و دسته اش می بیند با همشتی اربابان معروف به قوای دولتی نامه می نویسد و خواستار دستگیری کرد آقاجان میشود . نائب علی خان به همراه قزاق ها به رحیم آباد آمده و منطقه را قرق می کند . نائب علی خان با ۱۵۰ نفر مجهز به سلاح سرد و گرم در روستایی به نام نیاسن نزدیک کلورود مستقر می شوند . از دو طرف به محل اختفای کرد آقاجان حمله می برند و کرد آقاجان را در روی تخته با تفنگ مجروح کرده و به قتل می رسانند . نائب علی خان علت مهاجرت کرد آقاجان را از منطقه رودبار به این منطقه جویا می شود و مردم سرگالش هادی را عامل این مهاجرت معرفی می کنند . آنها به دنبال سرگالش هادی به طرف لشکان حرکت می کنند . مردم لشکان که دل پری از سرگالش هادی داشتند او را با دسیسه به منزل رعیتی به نام عبدا… در محله سوگل سر می کشانند . و چون می دانستند از پس او نمی توانند بر بیایند با نیرنگ او را در درون خانه مورد حمله قرار داده و توسط کربلایی عاشور و پسرش به قتل می رسانند اربابان نیز با پرداخت رشوه ماجرای قتل سرگالش هادی را به نائب علی خان اطلاع داده و او را از تحقیقات بیشتر باز می دارند . ثمره ازدواج رعنا با نوروز دختری است به نام صغری که در روستای امیر گوابرِ دهستان طول لات در محلی به نام گوسفند گویه زندگی می کند ماجرای عاشقانه سرگالش هادی و رعنا و قتل دو شخصیت اصلی داستان که حقیقت دارد موجب پیدایش اشعار و ترانه های عاشقانه فراوانی شده است (که بضی هاش زاده تخیل افراد بوده و به سلیقه خودشون ماجرا رو عوض کردن و عاشقانه تر کردن)

شعر زیر که کاملا” به یک داستان عاشقانه اشاره داره

 

رعنا تی تومان گِله کِشه ،

رعنا تی غصه آخر مَره کوشه ،

رعنا دیل دَبَسی کُردآجانه،

رعنا حنا بَنَی تی دَستانه،

رعنا آی رو سیا ،رعنا !

برگرد بیا رعنای رعنای می شِی رعنا،

سیاه کیشمیشه رعنا

آخه پارسال بوشوی امسال نِمَی ،

رعناتی بوشو راه واش دَر بِمَی،

رعناتی لِنگانِ خاش در بِمَی ،

رعناآی رو سیا ،رعنا !

برگرد بیا رعنای رعنای می شِی رعنا،

سیاه کیشمیشه رعنا

امسالِ سالِ چاییه ،

رعناتی پِِر ،مِه داییه ،

رعناجان من بوگو،

مرگ من بگو رعنا

رعنای گُله رعنای!

گل سنبله رعنای

رعنای بوشو تا لنگرود رعنای،

خیاط بِدِی هیشکی نُدوت ،رعنا

یخیاط وَچَی تَر کُت بُدوت ،رعنا

و ترجمه اش:

رعنا، دامنت رو زمین می کشه،رعنا!

غصه ات آخرش منو میکشه،رعنا!

به کردآقا جان دل بستی ،رعنا!

دستاتو حنا گذاشتی ،رعنا!

آی روسیاه،رعنا! برگرد بیا ،رعنا!

رعنا مال منه! کشمشِ سیاهه رعنا!

آخه راهی رو که پارسال رفته بودی هنوز برنگشتی

راهی رو که رفته بودی علف در اومده توش

استخونای پات زده بیرون

امسال، سال چاییه ،رعنا!

پدرت ،دایی منه!

جان من بگو رعنا، مرگ من بگو رعنا!

رعنا تا لنگرود رفتی ،اما هیچ خیاطی برات چیزی ندوخت!

اما پسرک خیاط واست کت دوخت


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

فریدون مشیری        

(۱۳۷۹ - ۱۳۰۵)

فریدون مشیری در سی‌ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می‌رسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی‌ام به دلیل اینکه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی مشکلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد که من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شوم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با عنوان عمر ویران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقه‌مند بوده و گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمن‌الممالک نیز شعر می‌گفته و نجم تخلص می‌کرده و دیوان شعری دارد که چاپ نشده است.

مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی درگذشت که اثری عمیق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می‌پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشکلاتی ایجاد می‌کرد .

مشیری اما کار در مطبوعات را رها نکرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات که بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینه‌های ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می‌پرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سال‌های پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را بر عهده داشت .

فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج کرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به کار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابک (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشکده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل کرده‌اند.

مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد. سروده‌های نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامه‌خوانی‌های پدرش شکل گرفته که از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :
چرا کشور ما شده زیردست
چرا رشته ملک از هم گسست
چرا هر که آید ز بیگانگان
پی قتل ایران ببندد میان
چرا جان ایرانیان شد عزیز
چرا بر ندارد کسی تیغ تیز
برانید دشمن ز ایران زمین
که دنیا بود حلقه، ایران نگین
چو از خاتمی این نگین کم شود
همه دیده‌ها پر ز شبنم شود

انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه می‌گوید: ” چهارپاره‌هایی بود که گاهی سه مصرع مساوی با یک قطعه کوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا. آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش کسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند که به همین سبک شعر می‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما بی‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه کامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودکی، فردوسی و ... را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می‌کردیم و بر آن تکیه می‌کردیم. “

مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی‌ همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسیقی در مشیری به گونه‌ای بوده است که هر بار سازی نواخته می‌شده مایه آن را می‌گفته، مایه‌شناسی‌اش را می‌دانسته، بلکه می‌گفته از چه ردیفی است و چه گوشه‌ای، و آن گوشه را بسط می‌داده و بارها شنیده شده که تشخیص او در مورد برجسته‌ترین قطعات موسیقی ایران کاملاً درست و همراه با دقت تخصصی ویژه‌ای همراه بوده است. این آشنایی از سالهای خیلی دور از طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است. فضل‌الله بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی می‌کرد و منزل او در خیابان لاله‌زار (کوچه‌ای که تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهایی که از مشهد به تهران می‌آمدند هر شب موسیقی گوش می‌کردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضل‌الله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار یا ویولون می‌پرداختند، و مشیری که در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل می‌داد.“

فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نیوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: شعرا


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

 

دوتا برادر بودند یکی زرگر بود و یکی هم سال ها بود که در بیابان ریاضت می کشید تا زاهد شود. مردم و قوم و خویش ها به او آب و نان می رسانیدند  و او پس از خوردن غذا سفره خالی را پس می داد . یک روز برادر زرگر که برای او غذا فرستاده بود سفره را باز می کند می بیند سفره خالی نیست و آتشی در میان آن است . میفهمد که برادرش به درجه ای رسیده که می تواند آتش را درون پنبه نگه دارد .

 

دفعه دیگری که زرگر برای برادرش نان و پنیر می فرستد نامه ای مینویسد که برادرجان سوغات تو رسید خوشحال شدم ، حالا وقتش رسیده که بیایی تو را ببینم . برادر زاهد کاغذ را می خواند و به طرف شهر راه می افتد و پرسان پرسان دکان برادر زرگرش را پیدا می کند . برادرها یکدیگر را در آغوش می کشند .

 

بارد ر زرگر ، برادر زاهد را سر جایش روی تشگچه می نشاند و می گوید : همین جا بنشین تا من  بروم خانه بگویم ناهار درست کنند ، هرگس آمد بگو همین الان می آیم .

 

زرگر  زن قشنگی داشت . به زن خود گفت هم ناهار درست کن هم الان سرت چادر بگذار برو مغازه یک نفر سر جای من نشسته که بیگانه نیست ، برادرم است . گردنبندت را درآور و بگذار روی پیشخوان و بگو این خراب است برایم درست کنید یک جوری که برادرم رویت را هم ببیند و خودش هم دنبالش براه می افتد.

 

زن اینکار را میکند . زاهد که سالیان درازی را در بیایان گذرانده بود از دیدن روی زیبای زن احساس عجیبی می کند و تا به خودش می آید که بگوید زرگر نیست می بیند باران می آید . سقف را نگاه می کند می بیند آبی است که از درون الک بالای سقف می ریزد . باردر زرگر همان دم وارد مغازه می شود و می گوید برادرجان ناراحت نباش اما بدان که آتش را در بیابان میان پنبه نگاه داشتن هنر نیست بلکه آب را در شهر میان غربال نگه داشتن هنر است .

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

کوکو ، افسانه دختر بچه ای یتیم در گیلان است که مادر خود را از دست می دهد و ماجراهایی را به چشم می بیند.

«کوکو» ، سی و دو سانتی متر قد دارد. این موجود ، دختر بچه ای یتیم است، که همه افسانه های گیلانی ها را پر کرده است. مشخصه کوکو در افسانه ها بی معرفتی است چون کوکوها جمعی با یک ماده جفت گیری و سپس ماده بیچاره را به حال خود رها می کنند. ماده بی‌خانمان و ‌آشیان، لانه پرنده‌های دیگری را انتخاب می‌کند و در هر آشیانه فقط یک تخم می‌گذارد و بعد آن پرنده‌ ناچار از تخم کوکوی ماده مراقبت می‌کند تا به دنیا بیاد.

اما چرا بی‌آشیان؟ چون رسم پرنده‌ها این است که نرها برای اثبات توانایی جفت‌گیری لانه بسازند، ولی حالا وقتی چند پرنده نر با هم باشند، هر کدام به لانه سازی مشغول شود سرش کلاه رفته. تنبلی به کوکوها هم سرایت کرده.

«کوکو تی‌تی» یا همان کوکوی معروف، از جمله پرندگانی است که به خاطر آواز حزن‌انگیز و موزونش در گیلان موجد افسانه‌هایی شده که از گذشته‌های دور بر سر زبان‌ مردم این دیار بوده

در گیلان، روایت‌های مختلفی از این پرنده هست: بعضی‌ها این پرنده را دخترکی یتیم یا نوعروسی پاکدامن می‌دانند.

«کوکو» دختر کوچکی بود که مادرش خیلی زود می‌میرد و غربت نبود مادر را هیچ چیز برایش پر نمی‌کند مگر ساعت‌هایی که همراه پدر است. چند سال مرد با دخترش سر می‌کند و خودش را از محبت یک هم‌آشیان دلخواه محروم می‌کند تا با گوش و کنایه‌ها و دلسوزی‌های دیگران، بالاخره ازدواج می‌کند و برای دخترش نامادری می‌آورد. اولین شبی که کوکو بی‌حضور و لطف محبت پدر خوابید، مادرش را در خواب دید که غمگینانه به او نگاه می‌کرد. او تا صبح چند بار از خواب پرید و بالش یادگار مادرش خیس اشک بود. کوکو هرگز از نامادری بوی مادر به مشامش نرسید و او به کوکو خیلی سخت می‌گرفت. او می‌دانست که همه چیز و دل و جان شوهرش بسته به این دخترک است.

عشق به مرد که در هر دوی آنها به شکلی متفاوت وجود داشت و کامل بودن دختر کوچولو و بدتر از همه فهمیدن اجاق کوری زن، آتش حسادت به دختر را در دلش راه داد.

کوکوی کوچولو، صندوقی داشت که کم‌کم جهیزیه‌اش را در آن جمع می‌کرد و کم‌کم صندوق پر از پارچه و دست‌دوزی‌ها و کاردستی‌های هنرمندانه و زیبای دختر شده بود.

از دیرباز در روستاهای گیلان رسم بود که دختر باید با دوخت‌ودوز و جمع آوری جهیزیه ، ابراز سلیقه کند و برای ورود به زندگی جدید آماده شود. در دل زمستانی سیاه که کوکو برای دیدار خاله به روستای کناری رفته بود و برف راه بازگشت را بسته، نامادری مهربان مشتی از آویزه‌های نخی را در لابه‌لای لباس‌ها و بافتنی‌های صندوق کوکو گذاشت. در همان زمستان برای کوکو خواستگار آمد و قرار شد بعد از نوروز به خانه شوهر برود. روزهای آخر نامادری با کوکو خیلی مهربانی کرد و مدام مثل کوکو خیال‌پردازی می‌کرد اما با چه خیالاتی؟!

دستمال را نامادری به سر «کوکو» بست، حلقه زرین را عمه داماد در انگشتش کرد و این شکل جشن نامزدی برگزار شد. صبح بعد وقتی کوکو خواست دستمال سر را در صندوق بگذارد، نامادری صدای زوزه مانند دردناکی از بالاخانه شنید. وقتی رسید دید کوکو موپریشان و چهره خراشیده وسط اتاق مچاله شده و نشسته. همه چیزهای صندوق در گوشه و کنار اتاق پخش بود و بوی ناک و خزه و خیسی همه جا پر شده بود. دختر که حاصل سال‌ها تلاش و امیدواری را که با آن همه آرزو و خوش‌خیالی، کشیده بود بر باد رفته می‌دید از خدا خواست که او را از این رنج و از این سرافکندگی و از این زندگی خالی از امید، خلاص کند. هنوز نامادری کامل وارد اتاق نشده بود که کوکوی قصه ما پیچ‌وتابی خورد و لحظه‌ای بعد به صورت پرنده‌ای زیبا و دوست‌داشتنی درآمد و پروازکنان به بالای درخت نارون همسایه رفت و در حالی که صدایش روشن و دلنشین اما دردناک بود، شروع به خواندن کرد:

«کوکو، بسوج؛ کوکو، ببیج؛ کوکو، بنال» (کوکو، بسوز؛ کوکو، برشته‌شو؛ کوکو، بنال»

کوکو پر و بالی زد و به سوی جنگل انبوه و بی‌برگ روستا در آن زمستان سرد و غم‌گرفته پرواز کرد و ناپدید شد.

 امیدوارم که از خوندن این افسانه لذت برده باشید . لطفا نظر یادتون نره


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: داستان های گیلانی , افسانه های گیلانی


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عکسهایی از گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٩ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

سلام

خدمت شما روزه داران گرامی بنده عید سعید فطر را به شما تبریک عرض مینمایم  امیدوارم که در پناه خداوند منان موفق و موید باشید .

عید فطر روز تولد دوباره انسان است

عطر دل انگیز ایمان در دل ها به مشام می رسد. گلبوته های صبر و مبارزه با نفس در جان ها شکفته می شود. روز عید فطر همه چیز رنگ و بوی خدایی دارد. هر چه اعمال نیک، تقوا و پرهیزکاری انسان بیشتر باشد، در روز عید به خدا نزدیک تر و عطر و بوی عید برای او دلپذیرتر است. عید فطر زمان شکفتن گل های ایمان در دل و جان انسان است. تحفه خداوند به مؤمنانی است که با سلاخ روزه به غبارروبی خانه دل پرداخته اند. آنان که پلیدی را از جان خود بیرون رانده اند و به جای آن اخلاص و ایمان را جایگزین کرده اند. آری عید سعید فطر روز تولد دوباره انسان است.

رحمت خدا در روز عید

خداوند برخی از روزها را نسبت به روزهای دیگر پربرکت و نورانی ساخته است. زندگی انسان آمیخته از خوشی ها و سختی ها و موفقیت ها و ناکامی ها است. در کنار دیگر روزها اعیاد الهی مانند ستاره های زیبا می درخشند.

خداوند در رو زعید، درِ رحمت خویش را به روی تمامی بندگان می گشاید از این رو انسان های گنهکار فرصت این را دارند تا بخشش و رحمت الهی بهره مند شوند. گویی روح انسان دوباره جوان می گردد و رایحه خوشبوی الهی در کالبدش دمیده می شود.

ضیافت خدا

انسان مؤمن در طول ماه پربرکت رمضان فرمان خداوند را اطاعت می کند، آنچه خداوند واجب کرده است مو به مو انجام می دهد، رنج گرسنگی و تشنگی و تربیت نفس و عبادت حق را تحمل می کند و لذت ترک گناه را درک می کند. هر کس که در این ماه در رسیدن به حق و کسب رضای معبودگری سبقت را برده باشد، سهم بیشتری از برکات خوان گسترده عید سعید فطر خواهد داشت.

نماز عید فطر

در روز عید سعید فطر، انسان با خواندن نماز پرشکوه عید، چه معبود و ولی نعمت واقعی خویش نزدیک تر می شود. بندگان مؤمن و پرهیزکار خداوند با برآمدنِ اولین اشعه های زیبای خورشید، مهیّای برگزاری نماز پرشکوه عید می شوند. شکوه و عظمت نماز عید دل های مؤمنان را جلا می بخشد و دشمنان اسلام را خوار و ذلیل می سازد.

کمک به نیازمندان در روز عیدفطر

در روز عید فطر مسلمانان با پرداخت زکاة فطره قبل از برگزاری نماز، علاوه بر انجام وظیفه شرعی خویش باعث ریشه کنی فقر و رضایت خاطر برادران دینی و مسلمان خود می شوند. مسلمان زکات مال خویش را برای رضای حق و نزدیکی به خدا، قبولی روزه های ماه رمضان و بیمه کردن سلامت خود و خانواده تا آخر سال می پردازد.

گفتار حضرت علی(ع) در روز عید فطر

خداوندان به ما رحم کن و با غفران و آمرزشت ما را ببخش که تو والا و بزرگ مرتبه ای. امروز روزی است که خداوند آن را برای شما مسلمانان عید قرار داده و شما را شایسته و سزاوار این عید ساخته است. پس همواره به یاد خدا باشید تا خدا نیز به یاد شما باشد.

او را بخوانید تا اجابت کند، در این روز سعید زکوة فطره خویش را بپردازید که به راستی این سنت پیامبر شماست و از سوی پروردگار بر شما واجب شده است.

شبهات روز عید فطر با مقامات اخروی در کلام حضرت علی(ع)

حضرت امیرمؤمنان(ع) در روز فطر خطبه ای ایراد کردند و فرمودند: ای مردم! همانا این روز، روزی است که در آن نیکوکاران پاداش می یابند و هرزه کاران زیان می بینند. این روز شباهت بسیاری به روز رستاخیز دارد؛ پس وقتی از خانه هایتان به سوی مصلا می روید، روزی را یاد کنید که به سوی پروردگارتان بیرون می آیید، هنگامی که به نماز می ایستید، به یاد روزی باشید که در پیشگاه پروردگارتان می ایستید و وقتِ بازگشتن به خانه هایتان به یاد روزی باشید که به خانه های خود در بهشت باز می گردید.

عید فطر، روز بخشش گناهان

عید فطر روزی است که روزه داران پاداش یک ماه عبادت و کوشش خود را دریافت می کنند و عیدی می گیرند. پاداش روزه داران بخشش گناهان و خشنودی حضرت رحمان است. پس باید به هوش باشیم که پس از پایان این ماه مبارک در کارنامه اعمال خود جز نیکی نیاریم و در زمین مصفّای دل جز بذر خوبی نکاریم. حضرت امیر(ع) می فرمایند: «کمترین پاداش روزه داران آن است که در آخرین روز ماه مبارک رمضان فرشته ای آنان را ندا می دهد و می گوید: مژده باد بر شما ای بندگان خدا، که خداوند گناهان گذشته شما را بخشود. پس مواظب باشید که از این پس چه می کنید»

معنا و مفهوم عید در فرهنگ اسلامی

مفهوم عید در نظر بسیاری از مردم فقط به معنای شادی و لهو و لعب است. اینان در روزهای عید جایی برای یاد خدا و امور معنوی باقی نمی گذارند. اما عید در فرهنگ اسلامی مفهوم بلند و والایی دارد. در فرهنگ غنی اسلامی روزهای عید علاوه بر شادی و شادمانی آمیخته با امور معنوی و یاد خداست و در حقیقت اعیاد برخواسته از آیین های دینی و مذهبی است. امام علی(ع) درباره عید فطر فرمودند: «این عید برای کسی عید است که خداوند نماز و روزه اش را پذیرفته باشد». حضرت در ادامه، رابطه زیبایی میان گناه نکردن و روزه های عید بیان کردند و فرمودند: «هر روزی که در آن نافرمانی خدا نکنیم، آن روز عید است»

گفتاری از امام حسن(ع) درباره عید سعید فطر

امام حسن(ع) در روز عید فطر بر گروهی گذشت که سرگرم بازی و خنده بودند. بالایِ سرشان ایستاد و فرمود: خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه خلق خود قرار داد تا با طاعت و اطاعت از او و جلب خشنودیش از همدیگر پیشی گیرند؛ گروهی پیشی گرفتند و کامیابی یافتند و گروهی وا ما ندند و ناکام شدند. در چنین روزی که نیکوکاران پاداش می گیرند و هرزه کاران زیان می بینند، بسیار مایه تعجب است که کسی به خنده و بازی و بی خبری مشغول باشد. به خدا سوگند اگر پرده کنار رود، خواهند دانست که نیکوکار به نیکوکاری خود مشغول است و بدکار به بدکاری خود. سپس حضرت به راه خود ادامه داد و رفت.

گفتار رسول خدا(ص) درباره عیدهای فطر و قربان

شاید هیچ جامعه و گروهی نباشد که ایام خاصی به عنوان عید نداشته باشند، اما معنی عید در میان اقوام و فرهنگ ها یکسان نیست. در برخی از جوامع روزهای عید، صرفا روزهای شادی و تفریح است؛ از سوی دیگر، در برخی از فرهنگ ها اعیاد به نوعی با دین و معنویت ارتباط دارند، یا اصلاً خواستگاه مذهبی و آیینی دارند. در فرهنگ اسلامی اعیاد، یوم اللّه هستند و ارتباط تنگاتنگی با دین و مذهب دارند. پیامبر خدا(ص) می فرمایند: زمانی که وارد مدینه شدم، اهالی آن شهر از زمان جاهلیت دو روز داشتند که طی آن دو روز به بازی و تفریح می پرداختند. خداوند به جای آن دو روز، دو روز بهتر به شما داد: روز فطر و روز قربان.

زینت عید

برای هرچیزی زینتی است؛ چنانکه حضرت امیر فرموده اند: زینت حکمت، پارسایی، زینت دانش، بردباری، زینت پرستش، حضور قلب و خشوع و زینت پادشاهی و حکومت، عدالت و دادگری است. در روزهای عید هم اعمال و آیین هایی هست که موجب زینت یافتن و آراسته شدن آن روزهاست؛ از جمله پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: عیدهای خود را با گفتن اللّه اکبر آذین بندید. و نیز می فرمایند: عیدهای فطر و قربان را با جملات لااله الااللّه و اللّه اکبر و الحمدللّه و سبحان اللّه آذین بخشید.

اعمال روز عیدفطر

عید سعید فطر از بزرگ ترین و مهم ترین اعیاد اسلامی است. از جمله اعمالی که برای این روز ذکر کرده اند، غسل کردن، جامه نو پوشیدن و عطر زدن و زیارت حضرت سیدالشهدا(ع) است. همچنین خواندن نماز عید که فضیلت بسیار دارد و اینکه روزه دار پیش از نماز عید افطار کند. پرداخت زکات فطره ـ و حتی جدا کردن آن از قبل ـ هم از اعمال این روز گرامی است. پرداخت زکات فطره به مستمندان، در صورت تحقق شروط آن، از واجبات موکّد است؛ زیرا علاوه بر منافع اجتماعی و اقتصادی که دارد، سبب قبولی روزه و بیمه شدن جسم و جان در برابر پیش آمدهای ناگواری می شود که ممکن است تا سال آینده برای فرد ونزدیکانش پیش آید.

خطبه حضرت امیر(ع) در روز عید فطر

حضرت امیر(ع) پس از نماز عید سعید فطر خطبه می خواندند و در آن، پس از حمد و ستایش خدای متعال و بیان نعمت های او و نیز درود و سلام بر رسول خدا و خاندانش و سفارش به تقوای الهی می فرمودند: خداوند ما و شما را در زمره کسانی قرار دهد که بدو امیدوار و از او هراسناکند. بدانید این روز که خداوند آن را برای شما عید قرار داده و شما را سزاوار بهره مندی از آن دانسته، برای آن است که نام او را بر زبان آرید تا خدا هم شما را یاد کند. او را به نیایش یاد کنید تا شما را پاسخ گوید. زکات فطرة خود را بپردازید که سنت پیامبر و تکلیفی از سوی خداست. هر کس باید به نام خود و خانواده اش، مرد و زن و کوچک و بزرگ، یک صاع گندم یا خرما یا جو بپردازد. ...خداوند همه ما را از گناه باز دارد و آخرتمان را از دنیایمان نیکوتر گرداند.

عید فطر، عید فطرت

رمضان به پایان رسید و اینک روزی است که باید نتیجه یک ماه روزه و عبادت را جشن گرفت و چه نتیجه ای زیباتر از این که غنچه های فطرت انسان در سپیده عید فطر، شکوفا شود و جان انسان در فضای معطرش به پرواز درآید. عید فطر، عید فطرت است. روزی است که انسان به فطرت پاک خود باز می گردد و به شکرانه این بازگشت، به ستایش باری تعالی به جشن و سرور می پردازد.

جشن قرب به خدا

عید فطر، روز جشن است، جشن نزدیکی و قرب به بارگاه الهی، جشنی که به مناسبت پایان یک ماه عبادت مخلصانه برگزار می شود. به راستی که عید فطر، روز بازگشت به فطرت، بازگشت به خدا، اتصال به آسمان و مروج به عرش اعلی است. عید فطر نمادی از پرواز انسان به ملکوت معنویت است.

نماز عید، سرچشمه نور

نماز پرشکوه و دشمن شکن عید فطر، سرچشمه ای از انوار پربرکت الهی است. انسان، جان و روح خود را در زلال آن می شوید و به فطرت پاک خود باز می گردد. صفوف به هم پیوسته در نماز عید، نشانی از وحدت امت اسلامی است که مؤمنان در آن دوشادوش یکدیگر به ستایش حق تعالی می ایستند و نعمت های بیکرانش را سپاس می گویند.

خطبه های معنوی

خطبه های نماز عید فطر، عالی ترین و بهترین درس های معنوی را به نمازگزاران می آموزد. خطبه های نماز عید دعوت مردم به وحدت و یکرنگی است. فراخوانی است برای درک و نشر فضایل اسلامی. کلاس درسی است که مسلمانان با جان و دل در آن شرکت می جویند و از تعالیم آسمانی اش بهره می گیرند.

روز بازگشت به خدا

امام سجاد(ع)، روز عید فطر را روز بازگشت به خداوند می دانند و می فرمایند: «خداوندا، در روز عید فطر که آن را برای اهل ایمان، روز عید و شادی قرار دادی و برای اهل دین خود، روز اجتماعی و همیاری مقرر فرمودی، ما به سویت باز می گردیم و از گناهانمان آمرزش می طلبیم».

زکات فطره، هدیه ای به محرومان

امام صادق(ع) می فرمایند: «کسی که روزه می گیرد ولی زکات فطره نمی پردازد، روزه او پذیرفته نمی شود.» از این جمله گهربار امام صادق(ع)، به اهمیت زکات فطره پی می بریم.

زکات فطره، هدیه ای است که انسان مؤمن به شکرانه یک ماه عبادت حق تعالی و بهره بردن از نعمت های آسمانی، به محرومان و نیازمندان پرداخت می کند و با این کار از خدای بزرگ می خواهد که جان و مال او را از گزند هرگونه آفت و بیماری، به دور دارد و دیگران را هم امکان بهره بردن از نعمت ها روزی کند.

روز اعطای جوایز و پاداش

روز عید فطر، روزی است که از سوی خداوند متعال، میان مؤمنان جوایزی تقسیم می کنند. مؤمنانی که در ماه مبارک رمضان، برای رضای خداوند روزه گرفته اند، در این روز منتظر دریافت پاداش اند. حضرت علی(ع) در یک روز عید فطر و در خطبه نماز، فرمودند: «روز عید فطر، روزی است که نیکوکاران پاداش می گیرند و گناهکاران زیان می بینند.» به راستی چه پاداشی برای مؤمنان بهتر از این که گناهان شان بخشوده شود و غرق رحمت خداوند شوند.

عید فطر از دیدگاه امام حسین(ع)

روزی امام حسین(ع) عده ای را دیدند که در روز عید فطر، سرگرم بازی های بیهوده و خنده های بلند سر می دادند. حضرت لحظه ای در کنارشان ایستادند و سپس فرمودند: خداوند ماه رمضان را صحنه مسابقه بندگان اش قرار داد. روزی که بندگان باید با فرمان بردن از او و جلب خشنودی اش از یکدیگر پیشی بگیرند. در این روز عده ای سبقت گرفته، پیروز می شوند و عده ای نیز شکست می خورند. تعجب می کنم از کسانی که در این روز، که نیکوکاران پاداش و باطل پیشگان زیان می بینند، به بازی و خنده می پردازند.

حیات طَیّبه

عید فطر فرصتی است برای آنکه انسان بتواند برای خود زندگی پاک و سالمی به وجود آورد. مقام معظم رهبری در این باره می فرمایند: «ماه رمضان و عید فطر هنگامی مبارک خواهد بود که مسلمانان بتوانند از این فرصت برای خودسازی و به وجود آوردن حیات طَیّبه در نفس خویش استفاده کنند و اصلاً از دیدگاه اسلام، همه فرایض، احکام، تکالیف، واجبات، مستحبات و احکام اجتماعی و فردی، مقدمه ای برایِ تسلط بر نفس و زنده شدن روح انسانی در آحاد بشر است..

شب عید فطر، مانند شب قدر

شب عید فطر، شب نزول رحمت الهی است. شبی است که گناهان انسان آمرزیده می شود. در روایات آمده است که فضیلت این شب از شب قدر کمتر نیست. شب عید فطر، شبی است که خداوند عطایا و پاداش های خود را به مؤمنان روزه دار می دهد. غسل کردن، زیارت امام حسین(ع)، خواندن دعاها و به جا آوردن نمازهای مستحب از جمله اعمال این شب عزیز است.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گوناگون


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()


گیاهی است که از دوران ماقبل تاریخ نیز وجود داشته و مردم آن زمان از آن برای تغذیه استفاده می کردند و از خواص درمانی آن اطلاع داشته اند . جالینوس حکیم که در قرن دوم میلادی زندگی می کرده آنرا برای رفع سرماخوردگی و بیماری دستگاه تنفسی بکار می برده است . گزنه :گیاهی است علفی و چند ساله که ساقه آن چهار گوش بوده و بطور قائم تا ارتفاع یک متر بالا می رو د. این گیاه در خرابه ها ،‌باغها و نقاط مرطوب که چهارپایان از آن عبور می کنند بحالت خودرو می روی ریشه این گیاه خزنده بوده و در ناحیه ای که سبز می شود کم کم تمام منطقه را فرا می گیرد .

ساقه این گیاه را پرزها و تارهای مخروطی شکل پوشانده که در صورت لمس کردن ساقه بدست می چسبد و پوست را می گزد که تولید خارش و سوزش می کند و شاید بهمین دلیل آنرا گزنه نامیده اند .

تخم آن نرم ، ریز و تیره رنگ و مانند تخم کتان است قسمت مورد استفاده این گیاه برگهای تازه ، ریشه شیره و دانه آن است .

خواص داروئی:  گزنه از نظر طب قدیم ایران گرم و خشک است

1) گزنه مو را تقویت کرده و از ریزش موی سر جلوگیری می کند ، حتی در بعضی از موارد موی سر دوباره می روید . برای استفاده از این خاصیت 6 گرم سر شاخه ها و برگها و ریشه گزنه را بتنهایی و یا با 30 گرم چای کوهی در یک لیتر آبجوش ریخته و آنقدر بجوشانید تا حجم مایع به نصف برسد . شبها مقدری از این مایع را به سر بمالید و صبح بشوئید .

2)برای براق شدن و جلا دادن به موها بعد از شستشوی سر موها را با چای گزنه ماساژ دهید . بدین منظور یک قاشق چایخوری برگ گزنه خشک را در یک لیوان آب جوش ریخته و مدت نیمساعت بگذارید بماند . ماساژ دادن با این چای ، شوره سر را برطرف می کند.

3)دستگاه هاضمه را تقویت می کند

4)ادرار را زیاد می کند

5)برای درمان بیماری قند مفید است بدین منظور یک فنجان چای گزنه را سه بار در روز میل کنید

6)ترشح شیر را در زنان شیرده زیاد می کند

7)اخلاط خونی را برطرف می کند

8)بیماریهای پوستی را برطرف می کند

9)برای باز کردن عادت ماهیانه از دانه گزنه استفاده کنید

10)در درمان کم خونی موثر است و تعداد گلبولهای قرمز را زیاد می کند

11)اگر در ادرار خون وجود داشته باشد گزنه آنرا برطرف می کند

12)گزنه عرق آور است

13)پاک کننده اخلاط سینه ، ریه و معده است

14)نیروی جنسی را تقویت می کند

15)گرفتیگی های کبدی را رفع می کند

16)برای از بین بردن زگیل ، ضماد برگهای تازه آنرا روی زگیل بمالید .

17)برای پاک کردن مثانه ، رفع عفونت مثانه و دفع سنگ از مثانه برگ گزنه را همراه با ریشه شیرین بیان دم کنید و بنوشید

18)برای التیام زخم ها و زخم های سرطانی از ضماد تخم گزنه مخلوط با عسل استفاده کنید

19)برای برطرف کردن کهیر از جوشانده گزنه بمقدار سه فنجان در روز بنوشید

20)درد نقرس را کاهش می دهد

21)برای برطرف کردن ناراحتی های زنانه قبل از عادت ماهیانه از چای گزنه استفاده کنید

22)ناراحتی های کلیه را برطرف می کند

23)ضماد آن درد عضلانی را برطرف می کند

24)کرم معده و روده را می کشد

25)درمان کننده بواسیر است

26)برای برطرف کردن درد رماتیسم ، برگهای تازه آنرا روی پوست بمالید

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: گیاهان دارویی گیلان


تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

قلعه گردن تول لات:

  این قلعه در شرق استان گیلان در محور رحیم‌آباد به اشکورات ودر 1کیلومتری روستای تول لات قرار دارد. در برخی کتاب‌های تاریخی استان گیلان قدمت این قلعه را به  دوران سلجوقی دانسته‌اند؛ ولی با توجه به وجود خندق‌هایی که در اطراف آن حفر شده‌ باید قدمت آن‌را به پیش از دوران سلجوقی  نسبت داد. این قلعه، مساحتی حدود یک‌صد مترمربع داشته، در ارتفاع 181 متری از سطح دریاهای آزاد واقع شده است. ملات به‌کار رفته در آن از جنس ساروج و بنا به‌صورت سنگ‌چین ساخته شده است که  با توجه به مواد به‌کار رفته در این قلعه می‌توان گفت که این بنا جزو نخستین بناهای استان گیلان بوده و از ویژگی منحصربه‌فردی  برخورداراست که بخش عمده‌ای از آن براثر زمین لرزه سال 1369 تخریب شد. قلعه‌ی گردن احتمالا سه طبقه داشته و در اصلی آن به سمت جنوب و به‌سوی رودخانه و جاده باز می‌شده است.

 

اخیرا باستان‌شناسان در هنگام گمانه‌زنی در محوطه قلعه گردن طول لات ، یک گور دسته‌جمعی منحصربه‌فردی را به‌دست آوردند.گمانه‌های گوناگونی نیز زده شد که در ششمین گمانه یک گور باستانی کشف گردید که آرامگاه خانوادگی شخص مهمی بوده است. گور یادشده در فاصله ‪ ۲۵۰متری شمال شرقی قلعه و مشرف  به رود کشکوه است که در آن چهار اسکلت که بدلیل رطوبت زیاد تقریبا از بین رفته‌اند وجود دارد. طبق کاوش های باستان شناسی از میان اشیای به‌دست آمده، اشیای مفرغی نیز وجود دارند که یکی از این اشیا، تبری دولبه با کاربری کلنگ است که در جلو در ورودی گور به‌دست آمد. سفالینه‌های این گور به‌دلیل قرار گرفتن در نزدیک رودخانه و منطقه مرطوب براثر برخورد در هنگام کاوش، ترک‌های فراوانی خورده‌اند.قلعه گردن در سال ۱۳۸۲به شماره ۹۴۰۷  به ثبت  آثار  ملی رسیده‌است.

نکته بسیار مهم درباره‌ی این قلعه، چشم‌اندازهای بسیار زیبا از مناظر اطراف آن است؛ زیرا قلعه‌ی گردن طول لات علاوه بر آن‌که در ارتفاع و در کنار رودخانه پل‌رود ساخته شده، در اطراف نیز در محاصره باغ‌های چای و مرکبات است.ضمنا قلعه ی مذکور در مسیر مناطق بسیارجذاب و سیاحتی رودخانه سه مـوش،  سفـید آب ؛ پـلام دره، آب معدنی سجیران ، آبشار گرمابدشت ِ ، سی پل،آستانه هفت امام رودبارک ،دریاچه صمدآباد و هزاران منطقه زیبا وچشم انداز اشکورات رودسر واملش قرار دارد ؛ بنابراین  این مکان با اندکی تعمیر و مرمت به‌عنوان یکی ازمناطق گردشگری، طبیعی و تاریخی منحصربه‌فرد در استان گیلان وسایر مکانهای مورد اشاره می‌تواند مورد توجه گردشگرانی باشد که از منطقه بازدیدمی کنند.


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جاذبه های گردشگری گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

عمارت کلاه فرنگی و زیبایی های ندیده شده باغ محتشم

بسیاری از کسانی که به تماشای باغ محتشم می روند شاید به تنها چیزی که توجه نمی کنند معماری زیبای عمارت کلاه فرنگی است در صورتی که این بنای چوبی حدود ۲۰۰ سال است که رطوبت ۹۵ درصدی وبرفهای سنگین و زلزله ها را دوام آورده و هنوز استوار بر چهره رهگذران لبخند می زند .

فرنگی با ۱۲۰ هزار متر مربع مساحت توسط محتشم الملک ( سردار معتمد ُ از خوانین و حاکمان بزرگ زمان خود در کشور و گیلان)در سال ۱۳۲۷ هجری قمری بنیان گذاشته شد . این عمارت در جنب گوهر رود قرار دارد که روزگاری آبش اینقدر گل آلود نبود و حتی در تابستان خانزاده ها در آن شنا می کردند . هرچند مردم عادی هم بی نصیب نبودند . ( با پیشرفت صنایع و عدم مدیریت صحیح پسابهای صنعتی و شهری دو رود زیبای شهر رشت به بدترین وضعیت اکوسیستمی گرفتار شدند . وظیفه هر علاقه مند به محیط زیست است که معصومیت از دست رفته این رودهای زیبا را که روزگاری نه چندان دور حتی شریان حیاتی رشت به حساب می آمدند را نجات دهند . این عمارت سالیان سال در دست حکمرانان رشت می چرخید تا اینکه در سال ۱۳۷۴  جهت مرمت واحیا به سازمان میراث فرهنکی و جهانگردی سپرده شد . البته هنوز هم این کار انجام نشده است . هر چند معماران خوبی در حال مطالعه اثر و چگونگی مرمت اصولی و حفظ آن هستند .


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: جاذبه های گردشگری گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها: عکسهایی از گیلان


ادامه مطلب
تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ٧:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی پور | نظرات ()

 

سلام، ای دختر بی مادر تنها !

که میبینم بزیر پای تو اقلیم فردا را

سلام، ای کودک امروز، ای نام آور فردا

که میدانم بفرمان تو ملک آسمانها را

 

غمت نازم ـ

چرا چشمت پر اندوه است ؟

بدلها رنگ غم میپاشد این چشمان پر اندوه

بخند ای تکسوار شهر تنهائی !

که موج خنده ای گرمت دل انگیز است

بخند ای تک نهال دشت غربت ها !

که از لبخند تو، دنیای انسانها طربخیر است

***

مباش اندوهگین ای تک نورد راه آینده !

نگه کن، همچو دامان طبیعت مادری داری

زمین و آسمان با تو

امید جاودان با تو

خدای مهربان با تست

مباش اندوهگین ای دختر فردا !

ز مادر بهتری داری .

زمان چون باد میپوید

یتیمی بر سر کوچ است

اگر دل بر خدا بندی ـ

یتیمی واژه ای پوچ است

***

لبت را رنگ شادی ده

که پیروزی برویت با لب پر خنده میخندد